| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امام احمد بن حنبل رَحِمَهُ الله» ثبت شده است

حنابله، جایی برای بدعت‌گذار باقی نمی‌گذارند...

ابن کثیر (دمشقی شافعی) رحمه‌الله در کتاب البدایة والنهایة (جلد ۱۴، صفحه ۵۰) در شرح وقایع سال ۷۰۷ هجری درباره مردم گیلان می‌گوید:


وَبِلَادُهُمْ منْ أَحْصَنِ الْبِلَادِ وَأَطْيَبِهَا لَا تُسْتَطَاعُ، وَهُمْ أَهْلُ سُنَّةٍ وَأَكْثَرُهُمْ حَنَابِلَةٌ لَا يَسْتَطِيعُ مُبْتَدِعٌ أَنْ يَسْكُنَ بَيْنَ أَظْهُرِهِمْ.

«سرزمین آن‌ها از مستحکم‌ترین و خوش‌آب‌وهواترین سرزمین‌هاست، دست یافتن به آن آسان نیست. ایشان اهل سنّت‌اند، و بیشترشان بر مذهب حنبلی‌اند؛ بدعت‌گذاری نمی‌تواند در میان ایشان ساکن شود.»


---

پاورقی:

گیلان که به عربی الجیلان معرّب شده است؛ یاقوت حموی در معجم‌البلدان می‌گوید: «جِیلان ـ با کسره جیم ـ نام ناحیه‌ای گسترده در پسِ سرزمین طبرستان است. عجم آن را کیلـان می‌نامند.»

  • حسین عمرزاده

امام احمد بن حنبل (رَحِمَهُ‌الله) یکی از زنان محرم خود را فرستاد تا از زنی خواستگاری کند.

وقتی برگشت، گفت: «او را پسندیدم.»

امام احمد پرسید: «آیا هنگام گفت‌وگوی شما کسی حضور داشت؟»

پاسخ داد: «بله، خواهرش هم آنجا بود، اما او یک‌چشم است!»

امام احمد گفت: «برو و همان خواهر یک‌چشم را برای من خواستگاری کن!»

بنابراین، آن زن رفت و برای او همان خواهر را خواستگاری کرد و امام احمد با او ازدواج نمود.

پس از هفت سال زندگی مشترک، همسرش از او پرسید:

«پسرعمو! آیا تاکنون چیزی در من دیده‌ای که تو را ناراحت کرده باشد؟»

امام احمد پاسخ داد:

«نه، فقط کفش تو هنگام راه‌رفتن صدا می‌دهد!»

یعنی تنها چیزی که پس از هفت سال زندگی مشترک او را ناراحت کرده بود، صدای کفش همسرش هنگام راه‌رفتن بود!

در روایت دیگری نیز آمده است که گفت:

لَا، إلَّا هَذا النَّعْلُ الَّذيْ تَلْبِسِيْنَهُ، لَم يَكُنْ عَلَى عَهْدِ رَسُوْلِ الله

یعنی: «نه، جز این کفشی که می‌پوشی، زیرا در زمان رسول‌الله صلی‌الله علیه و سلم چنین چیزی نبود.»۱

همسرش نیز بلافاصله آن کفش را فروخت و کفشی ساده‌تر خرید و آن را می‌پوشید.

 

مشیّت الهی چنین بود که این همسر (ریحانه) برای او فرزندی به دنیا بیاورد به نام عبدالله؛ مردی ثقه و ثابت در روایت که به‌تنهایی روایت‌کننده‌ی مسند پدرش بود و نزدیک به ۲۷ هزار حدیث را از او نقل کرد.

 

امام احمد، پیش از ازدواج با این بانو، همسر دیگری داشت به نام عَبَّاسَة که از دنیا رفته بود.

درباره‌ی آن همسرش نیز چنین می‌گفت:

أَقَامَتْ أمُّ صَالِحٍ مَعِي عِشْرِيْنَ سَنَةً فَمَا اختَلَفْتُ أَنَا وَهِيَ في كَلِمَةٍ.

یعنی: «مادر صالح ۲۰ سال با من زندگی کرد و در این مدت حتی در یک کلمه هم با یکدیگر اختلاف نداشتیم.»۲


درست و زیبا زندگی کردند، و با به جای گذاشتن نسلی نامدار و آثاری ارزشمند، به زیبایی هم دنیا را ترک کردند.

رَحِمَهُمُ اللهُ تَعالی

 

منابع:

۱) مناقب الإمام أحمد، ص ۴۰۳-۴۰۴ و طبقات الحنابلة، ج ٢، ص ۵۸۴

۲) طبقات الحنابلة، ج ٢، ص ۵۸۳

  • حسین عمرزاده

دو دختر عاصم بن علی برایش نامه‌ای نوشتند:


«پدر عزیزمان، خبر به ما رسیده که معتصم احمد بن حنبل را زندانی کرده است و او را شلاق می‌زند تا که بگوید قرآن مخلوق است، پس تقوای الهی پیشه کن و اگر چنین چیزی را از تو نیز خواست مبادا به او پاسخ دهی که قسم به الله برای ما در سوگ تو نشستن خوشایندتر از این است که بگویی قرآن مخلوق است».


يا أبانا، إنَّه بلغنا أنَّ هذا الرَّجلَ أخذَ أحمد بن حنبل، فضربَه بالسَّوطِ على أن يقولَ: القرآنَ مخلوقٌ، فاتّق الله، ولا تُجبه إن سألك، فو الله لأن يأتِينا نعيك أحبُّ إلينا من أن يأتِينا أنّك قُلتَ القرآن مخلوق.

تهذیب الکمال: ۵۱۵/۱۳

  • حسین عمرزاده

گاهی پروردگار متعال تثبیت قلب علمای عامل با ایمان را به وسیله سخن عوام رقم می زند!

 

امام احمد بن حَنبَل رَحِمَهُ الله در رابطه با اتفاقات مرتبط با فتنه خلق قرآن می فرماید :

 

از زمانیکه دچار این مساله شدم،سخنی قدرتمند تر از سخن صحرانشینی که در ( منطقه ) رَحبَةُ طَوق به من گفت نشنیدم.

 

گفت : ای احمد ، اگر در راه حق کشته شوی شهید شدی

و اگر زنده بمانی،زندگی ای ستوده و عزتمند خواهی داشت.

 

و این سخنش باعث تقویت قلبم شد.

 

ما سمعتُ كلمة منذ وقعت في هذا الأمر أقوى من كلمة أعرابيّ كلَّمني بها في رَحْبة طَوْق، قال: يا أحمد، إن يَقْتُلُكَ الحقُّ مُتَّ شَهِيدًا، وإن عشْت عشت حميدًا. فقوي قلبي.

تاريخُ الإسلام  لِلذَّهَبي، ١٠٣٦/٥

  • حسین عمرزاده

صالح فرزند امام احمد بن حَنبَل رَحِمَهُمَا الله :

 

«وقتی شخص زاهد و ساده زیستی نزد پدرم می‌آمد،کسی را به دنبال من می‌فرستاد که به آن شخص نگاه کنم. دوست داشت تا مثل او باشم».

 

كَانَ أَبِي يَبْعَثُ خَلْفِي إِذَا جَاءهُ رَجُلٌ زَاهدٌ أَوْ مُتَقَشِّفٌ لأَنْظُرَ إِلَيْهِ، يُحِبُّ أَنْ أَكُوْنَ مِثْلَهُ.

 

سِیَرُ أعلامِ النُّبَلاء ج ۱۲ ص ۵۳۰

 

صالح بن احمد بن حنبل، شیبانی بغدادی با کُنیهٔ ابوالفضل، فقیه و قاضی در سدهٔ سوم هجری/نهم میلادی و فرزند بزرگتر امام احمد بن حنبل رحمه الله بود. نزد پدرش آموخت و از او حدیث فرا گرفت. سپس به قضاوت در اصفهان گمارده شد و همان‌جا درگذشت. 

  • حسین عمرزاده

امام أحمد بن حَنبَل - رَحِمَهُ اللّه -:

 

الهی! هرکس از این امت که در راهی جز راه حق قرار دارد،اما گمان می کند که بر حق است

پس او را به سوی حق هدایت کن تا (واقعا) از پیروان حق باشد.

 

 

" اللهمَّ مَن كانَ مِن هذهِ الأمةِ على غيرِ حَق، وهو يظنُّ أنهُ على الحقِّ فردهُ إلى الحقِّ ليكونَ مِن أهلِ الحق ".

البداية والنهاية ٣٩٠/١٤.

  • حسین عمرزاده

از امام احمد بن حَنبَل (رَحِمَهُ الله) پرسیدند:

چگونه دروغ‌گویان را می‌شناسی؟
گفت: «از روی وعده‌هایی که می‌دهند.»

 

كَيْفَ تَعْرِفُ الْكَذَّابِينَ؟ قَال: بِمَوَاعِيدِهِمْ.


[الکامل لابن عَدي، ۱/۱۰۲]

  • حسین عمرزاده

عاصم بن عصام بیهقی ـ رحمه‌ الله ـ روایت می‌کند:


«شبی را مهمان امام احمد بن حنبل بودم. او ظرفی آب (برای وضو و تهجد) آورد و کنارم گذاشت. وقتی صبح شد، نگاه کرد و دید آب همان‌طور دست‌نخورده مانده است. با تعجب گفت:

 

"سُبْحَانَ الله! رَجُلٌ يَطْلُبُ العِلْمَ لاَ يَكُوْنُ لَهُ وِردٌ بِاللَّيْل."

سبحان‌الله! مردی در جست‌وجوی علم است، امّا بهره‌ای از عبادت شبانه ندارد!»

 

 

سیر أعلام النبلاء، جلد ۱۱، صفحه ۲۹۸.

  • حسین عمرزاده

"وكان إذا بلغه عن رجل صلاحٌ أو زهد أو قيامٌ بحق أو اتباع للأمر سأل عنه وأحبَّ أن يجري بينه وبينه معرفة، وأحب أن يعرف أحواله."

 

امام احمد هرگاه از مردی صفاتی چون نیکوکاری، زهد، کوشیدن برای برپایى حقّ [و عدالت] و اطاعتِ دستورات دین می‌شنید، درباره‌ی او سوال می‌کرد، از احوالش می‌پُرسید، و [از روی دوستی] می‌خواست بابِ آشنایی و معاشرت میانشان گشوده شود.

 

 

مناقب الإمام أحمد، صص ۲۹۸-۲۹۹.

  • حسین عمرزاده

اگر با وجود این همه امکانات—از کتاب‌ها و دفترها و قلم‌های رنگارنگ و خوش‌ساخت گرفته تا نرم‌افزارهای کتابخانه‌ای که تنها با چند کلیک می‌توان به مهم‌ترین منابع، مقالات و مجلات دنیا دسترسی داشت، و از جست‌وجوی چندثانیه‌ای در میان حجم عظیمی از مطالب گرفته تا تایپ آسان حتی با صدا، چاپ بی‌دردسر نوشته‌ها و انتشار فوری هر مطلبی در فضای مجازی—باز هم انگیزه‌ی یادگیری نداری، از آموختن طفره می‌روی یا مسیر تدریجی یادگیری را بی‌فایده می‌دانی و خیال می‌کنی که مثلا حتما باید روزی هزاران حدیث بخوانی تا «دانش‌جو و طالب‌العلم» به‌حساب بیایی، این قصهٔ تاریخی واقعی و آموزنده را بخوان.

 

امام ذهبی (رحمه‌الله) می‌گوید:

 


برخی از علما از کتابی نوشته‌ی «عبدالرحمن بن احمد»، نوه‌ی «بَقِیّ»، نقل کرده‌اند که گفت: از پدرم شنیدم که می‌گفت:


 

پدرم از مکه به بغداد سفر کرد. او مردی بود که آرزویش دیدار با «احمد بن حنبل» بود.

 

می‌گوید: همین‌که به بغداد نزدیک شدم، خبر فتنه (آزمون اعتقادی درباره‌ی مخلوق بودن قرآن) به من رسید و فهمیدم که احمد بن حنبل از دیدار با مردم و تدریس منع شده است. این خبر چنان مرا اندوهگین کرد که غمی سنگین بر دلم نشست.

وارد بغداد شدم، در یک مسافرخانه اتاقی اجاره کردم و سپس به مسجد جامع رفتم تا در حلقه‌های درس بنشینم. مرا به مجلسی بزرگ و باوقار راه دادند. در آن‌جا مردی سخن می‌گفت و راویان حدیث را نقد و بررسی می‌کرد.
پرسیدم: این مرد کیست؟ گفتند: «یحیی بن مَعین» است.

راهی برایم باز شد. نزدیک رفتم و گفتم:
ای ابا زکریا، خدا تو را رحمت کند، من مردی غریبم، دور از وطن، مشتاق پرسش و دانش؛ پس مرا کوچک مدار.
گفت: بپرس.

از برخی کسانی که ملاقات کرده بودم پرسیدم؛ برخی را ستود و برخی را نقد کرد. سپس از «هشام بن عمار» پرسیدم.
گفت: او ابوالولید است، امام جماعت دمشق؛ مردی ثقه و مورداعتماد، بلکه بالاتر از ثقه. اگر اندکی تکبر در زیر عبایش پنهان می‌کرد، یا گردن‌آویز غرور بر خود می‌آویخت، باز هم چیزی از خیر و فضلش کم نمی‌شد.

در این هنگام حاضرین مجلس گفتند: بس است! خدا تو را رحمت کند، دیگران هم سؤال دارند!

در حالی‌که ایستاده بودم گفتم: تنها یک پرسش دیگر دارم؛ درباره‌ی «احمد بن حنبل».
یحیی با شگفتی به من نگاه کرد و گفت: آیا ما باید درباره‌ی احمد تحقیق کنیم؟! او امام و پیشوای مسلمانان است، بهترین و برترینِ ایشان.

 

از مجلس بیرون آمدم و از مردم سراغ خانه‌ی احمد بن حنبل را گرفتم. نشانی‌اش را دادند. آن را پیدا کردم و در زدم. خودش بیرون آمد.
گفتم:
ای ابا عبدالله، مردی غریبم و از سرزمینی دور آمده‌ام. این اولین بار است که به این شهر می‌آیم. من طالب حدیث، و مقیّد و پای‌بند به سنت هستم و سفرم جز برای دیدار تو نبوده است.

گفت: وارد حیاط شو تا کسی تو را نبیند.

داخل شدم. پرسید: از کجا آمده‌ای؟
گفتم: از مغرب دور (اندلس).
گفت: از افریقیه؟
گفتم: دورتر از افریقیه؛ من از سرزمین خودم از راه دریا به افریقیه سفر می‌کنم. وطنم اندلس است.

گفت: چه راه دوری! هیچ چیز برایم خوشایندتر از آن نبود که بتوانم چون تویی را یاری کنم، اما گرفتار فتنه‌ای هستم که لابد خبرش به تو رسیده است.

گفتم: بله، شنیده‌ام. من تازه‌وارد این شهرم و کسی مرا نمی‌شناسد. اگر اجازه دهی، هر روز در پوشش و ظاهر گدایان به درِ خانه‌ات بیایم و همان‌طور که گدایان صدا می‌زنند، ندا دهم؛ تو بیرون بیایی و همان‌جا حدیثی برایم بگویی. حتی اگر روزی یک حدیث بگویی، برایم بس است.

گفت: باشد، به شرط آن‌که در میان مردم و نزد محدثین شناخته نشوی.
گفتم: شرطت پذیرفته است.

 

از آن پس چوب‌دستی‌ای در دست می‌گرفتم، سرم را با پارچه‌ای چرکین می‌بستم و به در خانه‌اش می‌رفتم. فریاد می‌زدم: «صدقه، خدا تو را رحمت کند!» و گدایان دیگر نیز همان‌جا بودند.
او بیرون می‌آمد، در را می‌بست و با من سخن می‌گفت؛ یکی، دو حدیث یا بیشتر برایم نقل می‌کرد.

بر همین منوال ادامه دادم تا آن‌که حاکمی که احمد را به محنت گرفتار کرده بود درگذشت، و پس از او کسی به حکومت رسید که بر مذهب اهل سنت بود. آنگاه احمد آشکار شد، مقام امامتش بالا گرفت، و کاروان‌ها از سرزمین‌های دور برای دیدارش می‌آمدند.

 

او ارزش صبر مرا می‌دانست؛ هرگاه به مجلسش می‌آمدم، برایم جا باز می‌کرد و برای شاگردانش داستان مرا بازمی‌گفت. آنگاه روایت حدیث را به من می‌سپرد، یا خود برایم می‌خواند و یا من برایش می‌خواندم. مدتی هم در بیماری همراهش بودم.

 

 

سیر أعلام النبلاء، ج ۱۳، ص ۲۹۲–۲۹۴.

 

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter Twitter YouTube Aparat Pinterest