| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۱۲۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اخلاق اسلامی» ثبت شده است

انس رضی الله عنه روایت می‌کند که ابو طلحه پسری بیمار داشت. ابوطلحه شوهر مادر انس بن مالک رضی الله عنهم بود که پس از فوت پدر انس با او ازدواج کرده بود.

 

ابوطلحه برای کاری از خانه بیرون می‌رود و هنگامی که به خانه باز می‌گردد از مادر بچه می‌پرسد: حال فرزندم چطور است؟ ام سُلَیم رضی الله عنها می‌گوید: از همیشه آرام‌تر است. و راست می‌گفت، فرزندش از همیشه آرام‌تر بود، زیرا از دنیا رفته بود. اما ابوطلحه از این سخن چنین برداشت می‌کند که فرزندش در برابر رنج بیماری از همیشه آرام‌تر است و بهتر شده است.

 

سپس ام سلیم برایش شام می‌آورد و از آنجا که گمان می‌کند فرزندش خوب شده، شام می‌خورد و سپس با همسرش نزدیکی می‌کند. بعد ام سلیم می‌گوید: کودک را دفن کن که مرده است.

 

صبح که می شود ابوطلحه کودک را دفن نموده و ماجرا را برای رسول الله صلی الله علیه وسلم تعریف می‌کند. رسول الله صلی الله علیه وسلم از او می‌پرسد: «آیا دیشب با هم نزدیکی نمودید؟». و ابوطلحه می‌گوید: بله. در نتیجه رسول الله صلی الله علیه وسلم برای آنها دعای برکت نموده و ام سلیم فرزند مبارکی به دنیا می‌آورد.

 

انس می‌گوید: ابوطلحه به من گفت: این کودک را همراه با چند دانه خرما نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم ببر تا آن را تحنیک نماید و اولین چیزی که وارد دهان بچه می‌شود، آب دهان رسول الله صلی الله علیه وسلم باشد و فرزند مبارکی گردد. وقتی فرزند را نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم می‌برد، ایشان می فرماید: «آیا چیزی به همراه دارد». یعنی برای تحنیک نمودن چیزی همراه او هست؟ و انس پاسخ می‌دهد: چند عدد خرما به همراه دارد. پس رسول الله صلی الله علیه و سلم آنها را گرفته، در دهان مبارک قرار می‌دهد و جویده و خرما با آب دهان ایشان مخلوط می‌شود و مبارک می‌گردد، سپس رسول الله صلی الله علیه وسلم خرماهای جویده شده را از دهان مبارکش بیرون می‌آورد و در دهان کودک قرار می‌دهد و آن را به کام کودک می‌مالد و او را عبدالله می‌نامد.

این فرزند بعدها صاحب ۹ فرزند می‌شود که به برکت دعای رسول الله صلی الله علیه وسلم همگی قاری قرآن شدند. 

 


[متفق علیه.]

 

 

در روایت مسلم آمده است: ام سلیم به خانواده خود گفت: به ابوطلحه در مورد پسرش چيزی نگوييد تا خودم به او بگويم.

وقتی ابوطلحه به خانه آمد، ام سليم برايش شام آورد و او شام خورد. ام سليم بهتر از هميشه خودش را برای ابوطلحه آراست و خوشبو نمود و ابوطلحه با او نزديکی کرد. و پس از اینکه با هم نزدیکی نمودند، ام سلیم پسرش را به امانتی که باید به صاحبانش پس داده شود، مثال زد و گفت: ای ابوطلحه! به من بگو: اگر گروهی امانتی به خانواده‌ای بسپارند و بعد امانت‌شان را بخواهند، آيا آن خانواده حق دارند که امانت را به آنها پس ندهند؟ پاسخ داد: نه؛ ام سليم گفت: پس بايد بر مرگ پسرت به نيت ثواب، صبور باشی.

 

ابوطلحه با شنیدن این سخن عصبانی شد و گفت: گذاشتی که من آلوده شوم، آنگاه مرگ پسرم را به من خبر می‌دهی؟! بنابراین از خانه خارج شد و نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم رفت تا از همسرش و آنچه رخ داده شاکی شود. و رسول الله صلى الله عليه وسلم برای آنها دعایی نمود که نفعش به هر دو برگردد و فرمود:

 

"بارك الله في لَيْلَتِكُمَا."

 

«خداوند شبِ شما را با برکت و خجسته بگرداند» یعنی در کاری که انجام داده اید، به شما برکت ارزانی دارد و فرزند و ثمره‌ای خوب و نیکو به شما بدهد.

 

این بود که ام سلیم باردار شد؛ او و همسرش در سفری با رسول الله صلى الله عليه وسلم بودند. رسول الله صلى الله عليه وسلم عادت داشت که هنگام بازگشت از سفر، شب وارد مدينه نمی‌شد. وقتی به نزديکی مدينه رسيدند، ام سليم را درد زايمان گرفت. و عادت رسول الله صلى الله عليه وسلم بر این بود که پیش از ورودش به شهر، فردی را می‌فرستاد تا خبر ورود قافله را بدهد. ابوطلحه مجبور شد نزد همسرش بماند و رسول الله صلی الله علیه وسلم به راهش ادامه داد. سپس ابوطلحه دعا کرد و گفت: پروردگارا، تو می دانی که من دوست دارم هنگام خروج و ورود رسول الله صلى الله عليه وسلم با ايشان باشم و می‌بينی که به ناچار اينجا مانده‌ام. این بود که ام سليم گفت: ای ابوطلحه، الآن مثل قبل درد ندارم؛ یعنی: درد زایمانم کم شده و مانند قبل نیست؛ و گفت: می‌توانیم برویم و رفتند. وقتی به مدينه رسيدند ام سلیم را درد زايمان گرفت و پسری به دنيا آورد. و ام سلیم به انس رضی الله عنه دستور داد که کودک را نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم ببرد و هيچکس او را شير ندهد تا اولین چیزی که وارد دهان این کودک می شود، آب دهان رسول الله صلی الله علیه وسلم باشد و به خیر دنیا و آخرت دست یابد. و چنین شد و اثر آن در این کودک خود را نشان داد چنانکه از فرزندان نیک و صالح و متقی بهره مند شد.

 

 

ناگفته نماند که تبرک جستن به آنچه از جسم شخص جدا می‌شود تنها مخصوص رسول الله صلی الله علیه وسلم می‌باشد و هیچکس در این امر با ایشان شریک نیست و بزرگترین دلیل این مساله رفتار صحابه رضی الله عنهم می‌باشد که شاهد نزول وحی بوده و بر حقایق این دین واقف بودند اما نه به خلفای راشدین و نه به هیچیک از عشره مبشره تبرک نجستند.

  • حسین عمرزاده

امام مالک رحمه الله:



"يَنْبَغِي لِلرَّجُلِ أَنْ يُحْسِنَ إلَى أَهْلِ دَارِهِ حَتَّى يَكُونَ أَحَبَّ النَّاسِ إلَيْهِمْ."


«شایسته است مرد چنان با خانوادهٔ خود نیکی و خوش‌رفتاری کند که محبوب‌ترینِ مردم نزد آنان باشد.»



المنتقى شرح الموطّأ، ابوالولید الباجي، ج ۷، ص ۲۱۲.

  • حسین عمرزاده

سعید بن العاص رضی الله عنه می‌گفت:

 

 

"يَا بُنَيَّ، إِنَّ الْمَكَارِمَ لَوْ كَانَتْ سَهْلَةً يَسِيرَةً لَسَابَقَكُمْ إِلَيْهَا اللِّئَامُ، وَلَكِنَّهَا كَرِيهَةٌ مُرَّةٌ لَا يَصْبِرُ عَلَيْهَا إِلَّا مَنْ عَرَفَ فَضْلَهَا، وَرَجَا ثَوَابَهَا."

 

«پسرم، اگر بزرگواری و مکارمِ اخلاق آسان و بی‌دردسر بود، فرومایگان در رسیدن به آن از شما پیشی می‌گرفتند؛ اما این راه دشوار و تلخ است و تنها کسی بر آن شکیبایی می‌کند که ارزشش را بشناسد و به پاداش و ثوابش امید داشته باشد.»

 

 

مکارم الأخلاق، ابن أبي الدنيا، ص ۳۰، ش ۵۲.

  • حسین عمرزاده

معاویه بن حَکَم رضی الله عنه می‌گوید:

 

 

همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم نماز می‌خواندم که فردی از ميان مردم عطسه زد. من "يرحمک الله" گفتم. پس همه‌ی مردم با تعجب به من نگاه کردند. پس گفتم: مادرم به عزايم بنشيند، چرا اينگونه به من نگاه می‌کنيد!؟ آنگاه مردم شروع به زدن دست‌های‌شان بر روی ران‌های شان نمودند. هنگامی که متوجه شدم مرا به سکوت دعوت می‌کنند، سکوت نمودم.

 

وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم سلام داد ـ پدر و مادرم فدايش باد؛ هيچ معلمی را قبل و بعد از او ندیدم که در آموزش دادن بهتر از ایشان باشدـ به الله سوگند، نه سرم داد کشيد، نه مرا کتک زد و نه بد و بيراه گفت؛ بلکه فرمود:

 

"إِنَّ هَذِهِ الصَّلاَةَ لاَ يَصْلُحُ فِيهَا شَيْءٌ مِنْ كَلاَمِ النَّاسِ، إِنَّمَا هُوَ التَّسْبِيحُ وَالتَّكْبِيرُ وَقِرَاءَةُ الْقُرْآنِ."

 

«هيچيک از سخنان مردم، شايسته‌ی اين نماز نيست؛ بلکه نماز، عبارت از تسبيح و تکبير و قرائت قرآن است». يا چيزی شبيه اين فرمود.

 

گفتم: ای رسول خدا، من تازه جاهلیت را پشت سر گذاشتم و تازه مسلمانم؛ و الله اسلام را به ما عنايت نموده است. تعدادی از مردم ما نزد کاهنان (غيبگويان) می‌روند؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود:

 

"فلا تَأْتِهِم."

 

«تو نزد کاهنان نرو».

 

گفتم: تعدادی از ما فال می‌گيرند؟ فرمود:

 

"ذَاكَ شَيْءٌ يَجِدُونَهُ فِي صُدُورِهِمْ فَلاَ يَصُدَّنَّهُمْ - قال ابن الصَّبَّاحِ: فلا يَصُدَّنَّكُم -"

 

«اين وسوسه‌ای است که در دل‌های‌شان خطور می‌کند و نبايد آنها را از تصميم و کارِشان باز دارد». 

 

گفتم: بعضی از ما با خط کشيدن روی زمين، فال می‌گيرند؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود:

 

"كَانَ نَبِيٌّ مِنَ الأَنْبِيَاءِ يَخُطُّ، فَمَنْ وَافَقَ خَطَّهُ فَذَاكَ."

 

«يکی از پيامبران با خط کشيدن، فال می‌گرفت. پس خط کشيدن هرکس با خط کشيدن آن پيامبر موافق باشد، خوب است (وگرنه جايز نيست و چون هيچکس نمی‌داند که خط کشيدن او موافق با خط کشيدن آن پيامبر است يا نه؛ لذا درباره‌ی حرمت خط کشيدن و فال گرفتن اتفاق نظر وجود دارد و اين کار از ويژگی‌های همان پيامبر شمرده می شود)». 

 

می گويد: کنيزی داشتم که گوسفندانم را در اطراف کوه احد و جوانيه می‌چرانيد. روزی متوجه شدم گرگ يکی از گوسفندان کنیز را برده است و از آنجایی که من انسان هستم و مانند ساير انسان ها خشمگين می‌شوم، يک سيلی به او زدم. پس از آن، نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمدم. رسول الله صلی الله علیه وسلم آن را (گناه و اشتباه) بزرگی بحساب آورد.

 

گفتم: يا رسول الله! او را آزاد نکنم؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود:

 

"ائْتِنِي بها."

 

«او را نزد من بياور».

 

پس او را نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم بردم. رسول الله صلی الله علیه وسلم به او فرمود:

 

"أَيْن الله؟"

 

«الله کجاست؟»

 

کنيز گفت:

 

"في السَّمَاءِ."

 

«در آسمان است».

 

رسول الله صلی الله علیه وسلم پرسيد:

 

"من أنا؟"

 

«من کيستم؟»

 

کنيز گفت:

 

"أنْتَ رَسولُ اللهِ."

 

«تو پيامبر الله هستی.»

 

 

آنگاه رسول الله صلی الله علیه وسلم (خطاب به معاويه بن حکم) فرمود:

 

"أَعْتِقْهَا، فَإِنها مُؤْمِنَةٌ."

 

«او را آزاد کن؛ زيرا او مؤمن است».

 

 

 

صحيح مسلم، صفحه یا شماره: ۵۳۷.

  • حسین عمرزاده

از سفیان ثوری روایت شده است که گفت:


 

"عَشَرةُ أشياءَ من الجَفاءِ."

 

ده چیز از جفا و بی‌مروّتی است:

 

"أوَّلُها: رجلٌ أو امرأةٌ يدعو لنَفسِه ولا يدعو لوالِدَيه والمُؤمِنين.
والثَّاني: رَجُلٌ يقرَأُ القُرآنَ، ولا يقرَأُ في كُلِّ يومٍ مائةَ آيةٍ.
والثَّالِثُ: رَجُلٌ دَخَل المسجِدَ وخَرَج ولم يُصَلِّ ركعتينِ.
والرَّابعُ: رجُلٌ يمُرُّ على المقابِرِ ولم يُسَلِّمْ عليهم ولم يَدْعُ لهم.
والخامِسُ: رَجُلٌ دَخَل مدينةً في يومِ الجُمُعةِ، ثمَّ خَرَج ولم يُصَلِّ الجُمُعةَ.
والسَّادِسُ: رَجُلٌ أو امرأةٌ نَزَل في محلَّتِهما عالِمٌ، ولم يذهَبْ إليه أحَدٌ ليتعلَّمَ منه شيئًا من العِلمِ.
والسَّابعُ: رجُلانِ ترافَقا ولم يسأَلْ أحَدُهما عن اسمِ صاحِبِه.
والثَّامِنُ: رَجُلٌ دعاه رجلٌ إلى ضيافةٍ، فلم يَذهَبْ إلى الضِّيافةِ.
والتَّاسِعُ: شابٌّ يُضيعُ شبابَه وهو فارِغٌ، ولم يَطلُبِ العِلمَ والأدَبَ.
والعاشِرُ: رَجُلٌ شَبْعانُ وجارُه جائعٌ، ولا يُعطيه شيئًا من طعامِهـ."

 

 

۱. مرد یا زنی که فقط برای خودش دعا می‌کند و برای پدر و مادرش و برای دیگر مؤمنين دعایی ندارد.


۲. کسی که قرآن می‌خواند، اما هر روز دست‌کم صد آیه از آن را تلاوت نمی‌کند.


۳. کسی که وارد مسجد می‌شود و از آن بیرون می‌آید، بی‌آنکه دو رکعت نماز بخواند.


۴. کسی که از کنار قبرستان می‌گذرد، اما نه به اهل قبور سلام می‌دهد و نه برایشان دعا می‌کند.


۵. کسی که روز جمعه وارد شهری می‌شود و از آن خارج می‌گردد، بدون آنکه در نماز جمعه شرکت کند.


۶. مرد یا زنی که عالمی در محله‌شان حضور دارد، اما هیچ‌کس نزد او نمی‌رود تا چیزی از علم بیاموزد.


۷. دو نفری که مدتی با هم همراه (یا هم‌سفر) می‌شوند، اما حتی نام یکدیگر را هم نمی‌پرسند.


۸. کسی که به مهمانی دعوت می‌شود، ولی دعوت را نمی‌پذیرد و نمی‌رود.


۹. جوانی که جوانی‌اش را در بی‌کاری و بطالت هدر می‌دهد و به دنبال آموختن علم و ادب نمی‌رود.


۱۰. کسی که خود سیر است، در حالی که همسایه‌اش گرسنه مانده، و چیزی از غذایش به او نمی‌دهد.

 

 

تنبیه الغافلین، سمرقندی، ص ۱۴۴.

  • حسین عمرزاده

امام احمد (شمارهٔ ۲۲۱۰۱)، ترمذی (۱۱۷۴)، ابن ماجه (۲۰۱۴)، طبرانی در «المعجم الکبیر» (۲۲۴)، و ابونعیم در «حلیة الأولیاء» (۵/۲۲۰)، این حدیث را از طریق اسماعیل بن عیّاش، از بحیر بن سعد، از خالد بن معدان، از کثیر بن مرّه، از معاذ بن جبل، از پیامبر خدا ﷺ روایت کرده‌اند که فرمود:


«هیچ زنی در دنیا همسرش را آزار نمی‌دهد، مگر آن‌که همسر او از حورالعین می‌گوید:

 

 

"لَا تُؤْذِيهِ قَاتَلَكِ اللهُ ؛ فَإِنَّمَا هُوَ عِنْدَكِ دَخِيلٌ يُوشِكُ أَنْ يُفَارِقَكِ إِلَيْنَا."


او را میازار، خدا تو را بکشد؛
زیرا او نزد تو تنها مهمانی گذراست،
و به‌زودی تو را ترک می‌کند و به سوی ما می‌آید.»

 

منبع:


این روایت دارای سندی نیکو و معتبر است؛ تمامی راویان آن ثقه و مورد اعتمادند. ترمذی این حدیث را «حَسَن» دانسته و ذهبی نیز در سیر أعلام النبلاء (ج ۵، ص ۱۲) تصریح کرده است: «سند آن صحیح و متصل است.»

  • حسین عمرزاده

ابن ابی‌اُوَیس می‌گوید: از دایی‌ام، مالک بن انس، شنیدم که می‌گفت:

 

 

"كانت أمي تُلبِسُني الثِّيابَ وتُعَمِّمُني وأنا صبيٌّ، وتوجِّهُني إلى ربيعةَ بنِ أبي عبدِ الرَّحمنِ، وتقولُ: يا بُنَيَّ، ائتِ مجلِسَ ربيعةَ فتعَلَّمْ من سَمتِه وأدَبِه قبل أن تتعَلَّمَ من حديثِه وفِقهِه."


«مادرم وقتی کودک بودم، مرا لباس می‌پوشاند و عمامه بر سرم می‌گذاشت، سپس مرا نزد ربیعة بن ابی عبدالرحمن می‌فرستاد و می‌گفت: پسرم، به مجلس ربیعه برو و پیش از آن‌که از حدیث و فقه او چیزی بیاموزی، از رفتار، منش و ادبش بیاموز.»

 

 

التمهيد لما في الموطأ من المعاني والأسانيد، ابن عبد البر، ج ۲، ص ۳۹۵.

  • حسین عمرزاده

امام حسن بصری رحمه‌الله:

 

 

"كُنَّا نُحَدَّثُ أَنَّهُ مَنْ عَيَّرَ أَخَاهُ بِذَنْبٍ قَدْ تَابَ إِلَى اللَّهِ مِنْهُ ابْتَلَاهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ بِهِ."

 

«به ما گفته می‌شد: هر کس برادرش را به گناهی ملامت کند که او از آن توبه کرده است، الله عزوجل همان گناه را وسیلهٔ آزمایش و ابتلای او قرار می‌دهد.»

 

 

الزهد لأحمد بن حنبل، ص ۲۲۸، ش ۱۶۱۰.

  • حسین عمرزاده

عطاء رحمه الله:

 

 

"إن الرجل ليتكلم في غضبه بكلمة يهدم بها عمل ستين سنة أو سبعين سنة."

«چه‌بسا انسان در هنگام خشم و عصبانیت، سخنی بر زبان آورد که عملِ شصت یا هفتاد ساله‌اش را تباه کند.»

 

 

فتح الباري، ابن رجب رحمه الله، ج ۱، ص ۲۰۰.

  • حسین عمرزاده

ابو‌الدَّرداء به همسرش ام‌الدرداء رضي‌الله‌عنهما گفت:

 

 

"إذَا غَضِبْتُ فرضيني وإذا غضبت رضيتك فإذا لم نكن هكذا ما أَسْرَعَ مَا نَفتَرِق."

 

«وقتی من عصبانی شدم، تو مرا آرام کن؛ و وقتی تو عصبانی شدی، من آرامت می‌کنم.
اگر چنین نباشیم، خیلی زود در میان ما جدایی می‌افتد.»

 

 

روضة العقلاء ونزهة الفضلاء، ابن حبان، ص ۷۲.

  • حسین عمرزاده

حسن بصری رحمه‌الله شبی در حال دعا بود و پیوسته می‌گفت:

 

"اللهم اعف عمن ظلمنى."

خدایا، از کسی که به من ستم کرده بگذر.

 

آن‌قدر این دعا را تکرار کرد که مردی به او گفت:


ای ابا سعید! امشب آن‌قدر برای کسانی که به تو ظلم کرده‌اند دعا کردی که حتی با خودم گفتم کاش من هم جزو آن‌ها بودم!
چه چیزی باعث شده این‌طور برایشان دعا کنی؟

 

حسن بصری پاسخ داد:


به خاطر این فرمایش خداوند که می‌فرماید:

 

{ فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ }

«اما هر کس گذشت کند و کار را به اصلاح [و آشتی] آورَد، پاداشش بر عهدۀ الله است.» [الشورى : ۴۰]

 

 

شرح ابن بطّال بر صحیح بخاری، ج ۶، ص ۵۷۵-۵۷۶.

  • حسین عمرزاده

فضیل بن عیاض رحمه الله:

 

"كَانَ بَعْضُ أَصْحَابِنَا يَحْفَظُ كَلَامَهُ مِنَ الْجُمُعَةِ إِلَى الْجُمُعَةِ."

«برخی از یاران ما (آن‌قدر کم و سنجیده حرف می‌زدند که)  می‌توانستند حرف‌هایشان را از یک جمعه تا جمعه‌ی بعد به خاطر بسپارند.»

 

 

الصمت وآداب اللسان، ابن أبی الدنیا، شم ٤٣٦.

  • حسین عمرزاده

اعتراف به برتری‌های دیگران، خصلت پیامبران عليهم الصلاة والسلام است:

 

وَأَخِي هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِسَانًا...

«و برادرم هارون زبانش از من فصیح‌تر است...» [القصص : ۳۴]

 


و انکار فضیلت‌های دیگران، صفت شیطان است:

 

قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ...

«گفت: من از او بهترم.» [ص : ۷۶]

  • حسین عمرزاده

دارقطنی می گوید:

 

 

أصول أحاديث الإسلام أربعة: حديث «إنما الأعمال بالنيات» ، وحديث «من حسن إسلام المرء تركه ما لا يعنيه» ، وحديث «الحلال بين والحرام بين» وحديث «ازهد في الدنيا يحبك الله».


اصول و پایه های احادیث اسلام چهار تا است:

 

الف: انما الاعمال بالنیات …”(یعنی ارزش هر عملی در گرو نیتی است که آن عمل با خود دارد)
ب: ” من حسن إسلام المرء تركه ما لا يعنيه… (از نشانه‌های نیکو بودن اسلام فرد این است که آنچه به او مربوط نیست، رها کند)
ج:” الحلال بین والحرام بین….”(حلال واضح و آشکار است و حرام هم آشکار و واضح است)
د: ” ازهد فی الدنیا یحبک الله…”(به دنیا بی رغبت باش تا خداوند دوستت بدارد).


 

شرح البخاري للسفيري المجالس الوعظية في شرح أحاديث خير البرية - المجلس الرابع، ج ۱، ص ۱۰۸.

  • حسین عمرزاده

مردی از اهل شام بود که نیرومند و دلیر به شمار می‌رفت و گاه‌گاه به دیدار عمر بن خطّاب رضي الله عنه می‌آمد.
مدّتی از او خبری نشد. عمر احوالش را جویا شد. آشنایان گفتند:
«ای امیرالمؤمنین، گرفتار شراب‌خواری شده است!»

عمر، کاتب خود را فراخواند و فرمود بنویسد:

 

«از عمر بن خطّاب به فلان بن فلان،
سلام بر تو.
ستایش خدایی را سزاست که جز او هیچ‌کس شایسته‌ی پرستش نیست؛
او آمرزنده‌ی گناه، پذیرنده‌ی توبه، سخت‌کیفر و صاحب نعمت است؛
هیچ معبودی (به حق) جز او نیست، بازگشت به سوی اوست:
(غَافِرِ الذَّنبِ وَقَابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ الْعِقَابِ ذِي الطَّوْلِ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ إِلَيْهِ الْمَصِير [غافر : ۳]).»

 

سپس عمر به یارانش گفت:
«برای برادرتان دعا کنید تا خداوند دلش را به سوی حق بازگرداند و توبه‌اش را بپذیرد.»

 

وقتی نامه‌ی خلیفه‌ی عادل به دست آن مرد رسید، آن را خواند و پیوسته با خود می‌گفت:
غَافِرِ الذَّنبِ وَقَابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ الْعِقَابِ

«آمرزنده‌ی گناه، پذیرنده‌ی توبه، سخت‌کیفر...
مرا از عذابش بیم داده و در عین حال، وعده‌ی بخشش داده است!»

این را می‌گفت و اشک می‌ریخت تا آن‌که توبه کرد و از شراب دست کشید و دیگر بدان بازنگشت.

 

چون خبرِ توبه‌ی آن مرد شامی به عمر فاروق رسید، شادمان شد و گفت:
«شما نیز چنین باشید؛ هرگاه برادرتان دچار لغزشی شد، او را راهنمایی کنید و به راه درست بازگردانید. از خدا بخواهید توفیق توبه را نصیبش گرداند، و مبادا شیطان را بر ضدّ برادرتان یاری کنید.»

 

 

تفسیر ابن کثیر، ذیل آیه ۳ سوره غافر.

  • حسین عمرزاده

عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ رَضِی اللهُ عَنهُ قَالَ: خَدَمْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ عَشْرَ سِنِينَ، فَمَا قَالَ لِي أُفٍّ قَطُّ، وَمَا قَالَ لِشَيْءٍ صَنَعْتُهُ: لِمَ صَنَعْتَهُ، وَلاَ لِشَيْءٍ تَرَكْتُهُ: لِمَ تَرَكْتَهُ، وَكَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ مِنْ أَحْسَنِ النَّاسِ خُلُقًا، وَلاَ مَسَسْتُ خَزًّا وَلاَ حَرِيرًا قَطُّ، وَلاَ شَيْئًا كَانَ أَلْيَنَ مِنْ كَفِّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، وَلاَ شَمَمْتُ مِسْكًا قَطُّ، وَلاَ عِطْرًا كَانَ أَطْيَبَ مِنْ عَرَقِ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ.


انس بن مالک رضي الله عنه می‌گوید: ده سال، خدمتگزار رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌سلم بودم؛ و در این مدت (حتی یک بار) به من نگفتند: آه (از دست شما).
و هرگز در قبال کاری که انجام داده بودم برای من نفرمودند: چرا این کار را کرده‌ای؟ و در قبال کاری که انجام نداده بودم، برای من نگفتند:چرا این کار را نکرده‌ای؟

و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌سلم از خوش اخلاق‌ترین و نرم خوی‌ترین مردمان بود؛ و هرگز پارچه‌ی ابریشیمی و حریر و دیبا و چیز دیگری را نرم‌تر از کف دستان پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌سلم در تمام عمر لمس نکرده‌ام؛ همچنین، هرگز مشک و عنبر و بوی خوش و عطری را خوشبوی‌تر از بوی خوشِ عرق پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌سلم استشمام نکرده‌ام!

 


الشمائل المحمّدیة، ترجمه و شرح: فیض محمّد بلوچ، ج ۲، ص ۱۷۶-۱۷۷.

  • حسین عمرزاده

عمرو بن سواد نقل می‌کند که امام شافعی به او گفت:

 


"من در عسقلان متولد شدم و وقتی دو ساله بودم، مادرم مرا به مکه برد. اشتیاق من در دو چیز خلاصه می‌شد:

 

۱. تیراندازی

۲. و تحصیل علم.

 

در تیراندازی به چنان مهارتی رسیدم که از هر ده تیر، تمامی آن به هدف می‌نشست.

اما در مورد دانش [از روی تواضع] سکوت پیشه کرد."

 

[آنگاه] به او گفتم: "به خدا سوگند! مقام و مرتبه تو در علم، به مراتب بالاتر از جایگاهت در تیراندازی است."

 

 

أخبرنا عليّ بن أبي علىّ المعدّل قال أنبأنا عليّ بن عبد العزيز البرذعيّ قال نبأنا عبد الرّحمن بن أبي حاتم قال نبأنا أبي قال سمعت عمرو بن سوّاد يقول: قال لي الشّافعيّ ولدت بعسقلان، فلما أتى عليّ سنتان حملتني أمي إلى مكة، وكانت نهمتي في شيئين، في الرّمي وطلب العلم، فنلت من الرمي حتى كنت أصيب من عشرة عشرة، وسكت عن العلم. فقلت له: أنت والله في العلم أكثر منك في الرمي .

تاریخ بغداد، الخطیب البغدادي، ج ۲، ص ۵۷.

  • حسین عمرزاده

احمد بن سعید عابد از پدرش نقل می‌کند:

 

در کوفه جوانی بود اهل عبادت، همیشه در مسجد جامع بود و هیچ وقت آن‌جا را ترک نمی‌کرد. او چهره‌ای زیبا، قامتی خوش و رفتاری پسندیده داشت. زنی زیبارو و خردمند او را دید و دلش به او بست. این علاقه مدت‌ها در دلش ماند.

روزی جوان از مسجد به خانه می‌رفت. زن جلوی راهش ایستاد و گفت: «ای جوان! چند کلمه از من بشنو، بعد هر طور خواستی عمل کن.» جوان بی‌اعتنا گذشت. بار دیگر هم همان‌طور جلوی راهش ایستاد و همان حرف را زد. این بار جوان مدتی سکوت کرد و بعد گفت: «اینجا جای تهمت است. من دوست ندارم خودم را در معرض تهمت قرار دهم.»

زن گفت: «به خدا سوگند، من از روی نادانی اینجا نیامده‌ام. پناه بر خدا که اهل عبادت به چنین کاری آلوده شوند. اما حقیقت این است که چیزی مرا واداشت به سراغت بیایم: می‌دانم کوچک‌ترین لغزش شما نزد مردم بزرگ جلوه می‌کند. شما عبادت‌پیشگان مثل شیشه‌اید، کوچک‌ترین ضربه شما را می‌شکند. خلاصه‌ی حرفم این است که تمام وجودم به تو مشغول شده. پس خدا را در نظر بگیر، هم در حق من و هم در حق خودت.»

جوان به خانه رفت و خواست نماز بخواند، اما نتوانست تمرکز کند. پس کاغذی برداشت و چیزی نوشت. وقتی بیرون آمد، زن را دوباره همان‌جا دید. نامه را به سمت او انداخت و برگشت. در نامه نوشته بود:

 

«بسم الله الرحمن الرحیم.


ای زن! بدان که خداوند تبارک و تعالی وقتی بنده‌اش گناه می‌کند، صبر می‌کند. اگر گناه تکرار شود، باز می‌پوشاند. اما اگر بنده در گناه پافشاری کند، خداوند چنان خشم می‌گیرد که از شدت آن آسمان‌ها و زمین و کوه‌ها و درختان و همه موجودات به لرزه می‌افتند. چه کسی توان تحمل چنین خشمی را دارد؟

اگر حرف‌هایت دروغ باشد، من تو را به یاد روزی می‌اندازم که آسمان چون فلز گداخته می‌شود، کوه‌ها مثل پشم نرم فرو می‌ریزند، و همه امت‌ها در برابر خدای بزرگ به زانو درمی‌آیند. به خدا قسم، من حتی از اصلاح نفس خود ناتوانم؛ پس چگونه می‌توانم دیگری را اصلاح کنم؟

و اگر حرفت راست باشد، تو را به پزشکی راهنمایی می‌کنم که بهترین درمانگر زخم‌ها و دردهاست. او الله، پروردگار جهانیان است. به سوی او برو و با صدق دعا کن. زیرا من خود سرگرم این فرمایش خدای متعال هستم:

 

{وَأَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الآزِفَةِ إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَنَاجِرِ كَاظِمِينَ مَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَلا شَفِيعٍ يُطَاعُ يَعْلَمُ خَائِنَةَ الأَعْيُنِ وَمَا تخفي الصُّدُور}
 

{و آنان را از روز نزدیک (= قیامت) بترسان، آنگاه که دلها لبریز از غم به حنجره ها رسد، برای ستمکاران نه دوستی وجود دارد، و نه شفیعی که (شفاعتش) پذیرفته شود.(خداوند) خیانت چشم ها و آنچه را که سینه ها پنهان می دارند، می داند.


پس کجا می‌توان از این آیه گریخت؟»

 

چند روز بعد، زن دوباره سر راهش ایستاد. وقتی جوان او را از دور دید، خواست برگردد تا او را نبیند. زن گفت: «ای جوان! برنگرد! دیگر هیچ دیداری بین ما نخواهد بود، مگر در پیشگاه خدا.» سپس بسیار گریست و گفت: «از خدایی که کلید قلبت در دست اوست می‌خواهم کار دشوارت را آسان کند.»

بعد به دنبالش رفت و گفت: «بر من منّت بگذار و پندی به من بده که همیشه به یاد داشته باشم، و وصیتی کن تا به آن عمل کنم.»

جوان گفت: «توصيه می‌کنم که خود را از نفس خود حفظ کنی، و یادت می‌آورم این فرمايش خدا را:

 

{وَهُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ وَيَعْلَمُ مَا جرحتم بِالنَّهَارِ}


{و او کسی است که (روح) شما را درشب ( هنگام خواب) می گیرد و آنچه در روز کرده اید می داند}.»

 

زن سر به زیر انداخت و گریست؛ سخت‌تر از بار پیش. بعد آرام شد، به خانه برگشت و به عبادت پرداخت.

هر وقت اندوه بر او چیره می‌شد، نامه‌ی جوان را بر چشم می‌گذاشت. به او می‌گفتند: «آیا این فایده‌ای برایت دارد؟» می‌گفت: «آیا درمانی جز این برایم هست؟»

شب‌ها در محراب می‌ایستاد و عبادت می‌کرد، تا اینکه از شدت غم از دنیا رفت.

 

جوان هر وقت یادش می‌افتاد، می‌گریست. به او می‌گفتند: «تو که از او چشم پوشیدی، چرا گریه می‌کنی؟» می‌گفت: «من از همان آغاز امیدم را از او بریدم و این کار را ذخیره‌ای برای خود نزد خدا قرار دادم. و حالا از خدا شرم دارم که ذخیره‌ای را که نزد او سپرده‌ام پس بگیرم.»

 


ذم الهوى، ابن الجوزي، ص ۵۱۲-۵۱۴.

  • حسین عمرزاده

ربیع بن خُثَیم نزد عَلقَمه رفت و آمد می‌کرد. در آن محل، جماعتی ساکن بودند و راه گذرشان از مسجد می‌گذشت. روزی گروهی از زنان وارد مسجد شدند و ربیع تا زمانی که آنان بیرون نرفتند، حتی پلک هم نزد.

به او گفته شد: «چه چیز تو را بازمی‌دارد از اینکه نزد عَلقَمه بروی؟»
گفت:

"إن بابه مصفق وأنا أكره أن أوذيه."

«درِ خانه او به صدا باز و بسته می‌شود (یا: درِ خانه او صدادار است) و من دوست ندارم باعث آزار و اذیت او شوم.»

 

 

 

منبع: طبقات ابن سعد، ج۶، ص۱۸۳–۱۸۴.

 

 

پی‌نوشت‌ها:

 

پی‌نوشت ۱: واژه‌ی مُصْفَق در عربی از ریشه‌ی «صَفْق» می‌آید. «صفق الباب» یعنی «در را به هم کوبیدن / محکم بستن». پس: الباب مُصْفَق = «در بسته است» (آن هم به‌صورت محکم). در این روایت، مقصود این است که درِ خانه‌ی علقمه بسته بوده و ربیع نمی‌خواسته آن را بکوبد یا محکم بزند تا مزاحمت و اذیت برای صاحب‌خانه ایجاد شود. یعنی معنای دقیق جمله این می‌شود: «درِ خانه‌اش بسته است، و من خوش ندارم با کوبیدن در او را آزار دهم.»

پی‌نوشت ۲: در همین روایت آمده است که ربیع هنگام ورود زنان به مسجد، تا خروج آنان حتی پلک هم نزد. این رفتار، نشان‌دهنده‌ی شدت حیای او در نگاه است؛ همان «غَضّ بصر» (چشم‌فروپوشی) که در تعالیم اسلامی از شاخص‌های بارز تقوا به‌شمار می‌رود. بدین‌سان، روایت حاضر دو بُعد از منش اخلاقی او را نشان می‌دهد: پرهیز از نگاه نادرست و پرهیز از آزار دیگری، حتی در کوچک‌ترین امور.


نکته قابل توجه این است که کنترل نگاه و رعایت حریم زنان، یکی از پایه‌های مؤکد اخلاقی و اجتماعی اسلام است و نه صرفاً یک امر شخصی یا محدود به زمان خاص.

با این حال، امروزه برخی افراد دیندار‌نما، با وقاحت تلاش دارند ریشه‌های این آموزه‌ها—از جمله مفهوم حجاب و غضّ بصر—را تحریف یا به‌کل انکار کنند؛ در حالی که نمونه‌های تاریخی مانند رفتار ربیع بن خثیم، روشنی و اصالت آموزه‌های اسلامی در زمینه‌ی رعایت حریم زنان را به‌روشنی نشان می‌دهد.

  • حسین عمرزاده

ابن وهب می‌گوید:

 

"نَذَرتُ أَنِّي كُلَّمَا اغْتَبْتُ إِنْسَاناً أَنْ أَصُوْمَ يَوْماً، فَأَجْهَدَنِي، فَكُنْتُ أَغْتَابُ وَأَصُوْمُ، فَنَوَيْتُ أَنِّي كُلَمَّا اغْتَبتُ إِنْسَاناً، أَنْ أَتَصَدَّقَ بِدِرْهَمٍ، فَمِنْ حُبِّ الدَّرَاهِمِ تَرَكتُ الغِيْبَةَ."

 

نذر کرده بودم که هرگاه غیبت کسی را بکنم، یک روز روزه بگیرم. اما این کار برایم طاقت‌فرسا شد؛ چرا که غیبت می‌کردم و سپس روزه می‌گرفتم. پس تصمیم گرفتم که هر بار غیبت کسی را کردم، یک درهم صدقه بدهم. و چون به درهم‌ها علاقه داشتم، غیبت را ترک کردم.

 

راوی (نقل‌کننده‌ی سخن) می‌گوید:

 

"قُلْتُ: هَكَذَا -وَاللهِ- كَانَ العُلَمَاءُ، وَهَذَا هُوَ ثَمَرَةُ العِلْمِ النَّافِعِ، وَعَبْدُ اللهِ حُجَّةٌ مُطْلَقاً، وَحَدِيْثُهُ كَثِيْرٌ فِي الصِّحَاحِ، وَفِي دَوَاوِيْنِ الإِسْلاَمِ، وَحَسْبُكَ بِالنَّسَائِيِّ وَتَعَنُّتِهِ فِي النَّقْدِ حَيْثُ يَقُوْلُ: وَابْنُ وَهْبٍ ثِقَةٌ، مَا أَعْلَمُهُ رَوَى عَنِ الثِّقَاتِ حَدِيْثاً مُنْكَراً."

 

به‌خدا سوگند، چنین بودند عالمان راستین. و این، ثمره‌ی علم نافع است. عبدالله (ابن وهب) در هر حال حجّت است؛ و احادیث او، هم در کتاب‌های صحیح حدیث و هم در سایر منابع معتبر اسلامی بسیار آمده است. و همین بس که نسائی – با آن دقت و سخت‌گیری مشهورش در نقد حدیث – درباره‌اش گفته: «ابن وهب ثقه (قابل اعتماد) است؛ و من سراغ ندارم که او حدیثی منکر از ثقات روایت کرده باشد.»

 

سیر أعلام النبلاء، جلد ۹، صفحه ۲۲۸.

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter Twitter YouTube Aparat Pinterest