| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۱۰۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تاریخ و تمدن اسلامی» ثبت شده است

ابن ابی‌اُوَیس می‌گوید: از دایی‌ام، مالک بن انس، شنیدم که می‌گفت:

 

 

"كانت أمي تُلبِسُني الثِّيابَ وتُعَمِّمُني وأنا صبيٌّ، وتوجِّهُني إلى ربيعةَ بنِ أبي عبدِ الرَّحمنِ، وتقولُ: يا بُنَيَّ، ائتِ مجلِسَ ربيعةَ فتعَلَّمْ من سَمتِه وأدَبِه قبل أن تتعَلَّمَ من حديثِه وفِقهِه."


«مادرم وقتی کودک بودم، مرا لباس می‌پوشاند و عمامه بر سرم می‌گذاشت، سپس مرا نزد ربیعة بن ابی عبدالرحمن می‌فرستاد و می‌گفت: پسرم، به مجلس ربیعه برو و پیش از آن‌که از حدیث و فقه او چیزی بیاموزی، از رفتار، منش و ادبش بیاموز.»

 

 

التمهيد لما في الموطأ من المعاني والأسانيد، ابن عبد البر، ج ۲، ص ۳۹۵.

  • حسین عمرزاده

نیک‌فرجامی و عاقبت‌بخیری (حُسنُ الخاتمة)، از توفیق خداوند متعال برای بنده است؛
و این نیک‌فرجامی، ثمره‌ی تلاش آشکار و پنهان انسان در راه طاعت خداوند است.

اما بدفرجامی (سوءُ الخاتمة) از بی‌نصیب ماندن از توفیق الهی سرچشمه می‌گیرد،
و نتیجه‌ی سستی در فرمان‌برداری از خدا و غفلت از تسلیم کردن دل و اعضای بدن در برابر اوست.

 

سهل بن سعد رضی‌الله‌عنه روایت می‌کند که:


پیامبر خدا ﷺ با مشرکین در یکی از جنگ‌ها روبه‌رو شد و نبردی درگرفت.
پس از پایان جنگ، پیامبر به سوی سپاهش بازگشت و مشرکین نیز به اردوگاه خود رفتند.

در میان یاران رسول خدا، مردی بود به نام قُزمان؛
او هیچ‌یک از مشرکین را ـ نه آن‌که از میان جمع جدا شده بود و نه آن‌که تنها و دورافتاده بود ـ رها نمی‌کرد،
بلکه همه را دنبال می‌کرد و با شمشیرش می‌زد.

قزمان مردی نیرومند و دلیر بود؛
کسی در برابرش قرار نمی‌گرفت جز آن‌که او را می‌کشت.

مردم از شجاعت و دلاوری این مرد سخن می‌گفتند و می‌گفتند که:
 

"ما أَجْزَأَ مِنَّا اليومَ أَحَدٌ كما أَجْزَأَ فُلَانٌ."

«امروز هیچ‌کس به اندازه‌ی فلانی برای اسلام کارساز و مفید نبود!»

اما پیامبر ﷺ، توسط وحی از جانب خداوند عزوجل، فرمود:
 

"إنَّه مِن أَهْلِ النَّارِ."

«او از اهل آتش است!»

مردی از میان صحابه ـ که او أکثم بن أبی‌الجون خزاعی رضی‌الله‌عنه بود ـ گفت:
من مراقب او می‌مانم؛ همراهش می‌روم تا ببینم چرا او از اهل آتش است،
در حالی که ظاهر کارهایش خیر و پیروزی است و پیامبر او را از اهل دوزخ خوانده است.

 

او می‌گوید: دنبالش رفتم و زیر نظرش داشتم؛
هرگاه می‌ایستاد، من هم می‌ایستادم، و هرگاه تند می‌رفت، با او می‌رفتم.

تا آن‌که در جنگ زخمی سخت برداشت.
چون درد و خون‌ریزی بر او چیره شد و طاقت نیاورد، مرگ را بر خود شتابانید:
نوک شمشیرش را بر زمین نهاد و تیغه‌ی آن را میان دو سینه‌اش گذاشت، سپس بر آن خم شد و خود را بر شمشیر فشرد تا جان سپرد.

 

مرد همراه، نزد رسول خدا ﷺ آمد و گفت:
 

"أشْهَدُ أنَّكَ رَسولُ اللَّهِ."

«گواهی می‌دهم که شما حقیقتاً پیامبر الله هستید.»

 

پیامبر فرمود:

 

"وما ذَاكَ."
«چه چیز تو را به گفتن این واداشت؟»

 

او ماجرا را بازگو کرد. مردم از شنیدن آن سخت شگفت‌زده شدند و گفتند:
«ما خود دیدیم که او چگونه می‌جنگید!»

آن مرد گفت:
«من گفتم: من حقیقتش را برایتان روشن می‌کنم. پس بیرون رفتم و ماجرا را دیدم و آنچه رخ داد، همین بود.»

 

در این‌جا پرسشی پیش می‌آید:


چگونه ممکن است پیامبر ﷺ با قاطعیت بگوید که او از اهل دوزخ است،
در حالی که تنها گناهش خودکشی بود، و مؤمن با ارتکاب گناه، کافر نمی‌شود؟

 

پاسخ آن است که پیامبر ﷺ به وحی الهی آگاه شده بود که او در حقیقت مؤمن نبوده،
بلکه منافق بوده است؛ یا این‌که در آینده مرتد می‌شد و خودکشی را حلال می‌شمرد.

 

سپس پیامبر ﷺ فرمود:

 

"إنَّ الرَّجُلَ لَيَعْمَلُ بعَمَلِ أهْلِ الجَنَّةِ، فِيما يَبْدُو لِلنَّاسِ، وإنَّه لَمِنْ أهْلِ النَّارِ، ويَعْمَلُ بعَمَلِ أهْلِ النَّارِ، فِيما يَبْدُو لِلنَّاسِ، وهو مِن أهْلِ الجَنَّةِ."

 

«بعضی از مردم، ظاهراً اعمال بهشتی انجام می‌دهند ولی در‌واقع، دوزخی هستند. و گروهی از مردم، ظاهراً رفتار دوزخی دارند ولی حقيقتاً اهل بهشت‌اند». [متفق عليه]

 

یعنی: آدمی گاه کارهایی انجام می‌دهد که به ظاهر، اعمال اهل بهشت است ـ چون طاعت‌ها و نیکی‌ها ـ،
اما در واقع چنین نیست؛ آن‌گونه اعمال، در حقیقت برای ریا یا انگیزه‌ای فاسد انجام می‌شود،
پس در باطن، او از اهل دوزخ است.
و گاه کسی کارهایی می‌کند که در ظاهر، شبیه اعمال اهل دوزخ است ـ مانند گناه یا کوتاهی در عبادت ـ،
ولی در حقیقت، نزد خدا از اهل بهشت است؛
چرا که خداوند او را در پایان عمر به توبه‌ی راستین و اعمال نیک توفیق می‌دهد.

 

نتیجه و پیام حدیث:

 

این حدیث و قصه، هشدار می‌دهد که هیچ‌کس نباید به ظاهر اعمال خود مغرور شود و بر آن تکیه کند؛
زیرا پایان کار، در دست خداوند است و ممکن است حال انسان دگرگون شود.

و نیز می‌آموزد که خداوند به ظاهرِ اعمال نمی‌نگرد، بلکه به نیت‌ها و درون دل‌ها می‌نگرد،
و بر همان اساس بندگانش را پاداش یا کیفر می‌دهد.

  • حسین عمرزاده

ابن‌کثیر رحمه‌الله در تاریخش ماجرای «پیش‌قاصدِ نهاوند» را نقل می‌کند:

 

 

مردی از مسلمانان بیرونِ مدینه بود که ناگهان سواری را دید. از او پرسید:
«از کجا می‌آیی؟»
سوار گفت: «از نهاوَند.»

مرد پرسید: «خب، اوضاع مردم چطور شد؟»
سوار جواب داد:
«خدا مسلمانان را پیروز کرد؛ فرمانده‌ کشته شد، ولی مسلمان‌ها غنیمت بزرگی به دست آوردند.

سهم هر سواره شش هزار بود و سهم هر پیاده دو هزار.»

بعد از این حرف‌ها، سوار از نگاهش ناپدید شد.


آن مرد به مدینه رسید و ماجرا را برای مردم تعریف کرد. خبر چنان پخش شد که به گوش امیرالمؤمنین عمر رسید. عمر او را خواست و پرسید:
«چه کسی این خبر را به تو رساند؟»
گفت: «سواری بود.»

عمر گفت:«او اصلاً پیش من نیامده؛ (او انسان نبود،) بلکه یکی از جنیان بود… پیکِ آن‌ها. اسمش هم عُثَیم است.»

 

چند روز بعد، طَریف با خبرِ پیروزی رسید؛ اما فقط اصلِ خبر را داشت و هیچ جزئیاتی نمی‌دانست. عمر از او پرسید چه کسی نعمان را کشته، اما او بی‌اطلاع بود.

تا اینکه همراهانِ خمسِ غنائم رسیدند و خبر را کامل و دقیق گفتند.


و این‌طور روشن شد که همان جنّی واقعاً در صحنه‌ی نبرد بوده و زودتر از همه برگشته تا قومش را خبر کند.

 

 

البدایة والنهایة، ج ۱۰، ص ۱۲۳-۱۲۴.

  • حسین عمرزاده

روایت ابن‌اثیر از سقوط شام به دست صلیبیان

 

# خط ـ نوشته

 

 

ابن‌اثیر در شرح رخدادهای سهمگین هجوم صلیبیان، از یکی از دلایل بنیادین این فاجعه پرده برمی‌دارد. او می‌نویسد:

 

"وَاخْتَلَفَ السَّلَاطِينُ عَلَى مَا نَذْكُرُهُ، فَتَمَكَّنَ الْفِرِنْجُ مِن الْبِلَادِ."


یعنی: «سلاطین سرزمین‌های اسلامی بر سر آنچه یاد خواهیم کرد دچار اختلاف شدند، و همین نزاع‌ها بود که فرنگیان (صلیبی‌ها) را بر ممالک اسلامی چیره ساخت.»

 

الکامل فی التاریخ، ابن‌الأثیر، ج ۸، ص ۴۲۶.

 

 

این جملهٔ کوتاه، عصارهٔ یک تجربهٔ تاریخی بزرگ است؛ تجربه‌ای که نشان می‌دهد چگونه شکاف‌ها و خصومت‌های درونی، راه را بر دشمنانی گشود که در آغاز، توان و نفوذی برای پیشروی عمیق در سرزمین‌های اسلامی نداشتند. ابن‌اثیر شکست را نه صرفاً محصول قدرت صلیبیان، بلکه ثمرهٔ طبیعی ازهم‌گسیختگی در جبههٔ مسلمانان می‌داند؛ امری که در بسیاری از فصول تاریخ اسلامی به‌عنوان سرچشمهٔ اصلی انحطاط و فروپاشی تمدن‌ها یاد شده است.

 

اما تلخ‌تر از اختلاف میان سلاطین، فتنه‌ای است که دشمن می‌کوشد در قلب جامعه اسلامی نسبت به علمای دین برپا سازد. این فتنه، اگرچه ظاهری آرام‌تر دارد، اما دامنهٔ تباهی آن گسترده‌تر است؛ چراکه تنها یک سرزمین را در معرض سقوط قرار نمی‌دهد، بلکه تمام بنیان‌های دینی—عقیده و اندیشه تا اخلاق و اجتماعیات—را به لرزه می‌اندازد.
ضربه به اعتماد عمومی نسبت به عالمان، در حقیقت ضربه به حافظان شریعت، چراغ‌های هدایت و ستون‌های معنوی جامعه است؛ و هنگامی که این اعتماد فرومی‌ریزد، هویت جمعی و انسجام یک امت نیز در معرض فرسایش قرار می‌گیرد.

از این‌رو، ضرورت دارد که هر مؤمن جایگاه خود را آشکارا بشناسد: یا در شمار عالمان باشد، یا در مسیر علم‌آموزی؛ و همین تشخیص، مهم‌ترین عامل در «حدشناسی» و رهایی از دامن‌زدن بی‌محابا به اختلافات است.

 

جامعه‌ای که نسبت به انواع فتنه‌ها، منشأ آنها و اهداف پنهان دشمنان آگاهی و بصیرت داشته باشد، در گرداب نزاع‌های بی‌ثمر سقوط نخواهد کرد؛ نزاع‌هایی که جز تباهی دین، هدر رفتن نیرو و ثروت، و گشودن دروازه‌ها بر روی جبههٔ کفر، حاصلی ندارد.

و این همان بصیرت و درایتی است که دشمن بیش از هر چیز از آن هراس دارد.

  • حسین عمرزاده

روزی عمر بن خطاب رضی‌الله‌عنه به یارانش گفت: «بیایید آرزو کنید.»

یکی از آن‌ها گفت: «آرزو می‌کنم این اتاق پر از درهم باشد تا همه‌اش را در راه خدا خرج کنم.»
عمر گفت: «باز هم آرزو کنید.»
دیگری گفت: «آرزو می‌کنم اینجا پر از طلا باشد و آن را در راه خدا خرج کنم.»
عمر دوباره گفت: «آرزو کنید.»
نفر بعدی گفت: «آرزو می‌کنم این اتاق پر از جواهر و چیزهای ارزشمند باشد تا همه را در راه خدا بدهم.»

یاران گفتند: «دیگر از این بالاتر چه آرزویی می‌شود داشت؟»


عمر گفت:

 

«لَكِنِّي أَتَمَنَّى أَنْ يَكُونَ مِلْءُ هَذَا الْبَيْتِ رِجَالا مِثْلَ أَبِي عُبَيدة بْنِ الْجَرَّاحِ، ومُعَاذِ بْنِ جَبَلٍ، وحُذَيْفَةَ ابن الْيَمَانِ، فَأَسْتَعْمِلُهُمْ فِي طَاعَةِ اللَّهِ.»
«اما آرزوی من این است که این اتاق پر از مردانی مثل ابوعبیده بن جراح، معاذ بن جبل و حذیفه بن یمان باشد؛ مردانی که بتوانم آن‌ها را در راه فرمانبرداری از خدا به کار بگیرم.»


بعد عمر مقداری پول برای ابوعبیده فرستاد و گفت: «ببینید با آن چه می‌کند.» وقتی پول به او رسید، همه‌اش را بین مردم تقسیم کرد. سپس همین کار را با حذیفه انجام داد؛ او هم وقتی پول رسید، آن را بخشید. عمر گفت: «دیدید؟ همان بود که از قبل به شما گفته بودم.»


 

منبع: حاکم در مستدرک (۶/۱۲۰) ـ تهذیب الکمال، مزی (۵/۵۰۵).

  • حسین عمرزاده

ابوجندل و ابوبصیر ـ رضی‌الله عنهما ـ از چهره‌های برجسته و قهرمانان بزرگ اسلام بودند.


ابوجَندل بن سهیل بن عَمرو از نخستین مسلمانان بود و به‌خاطر ایمانش سخت شکنجه شد. نام او در صحیح بخاری و در ماجرای حدیبیه آمده است.
ابوبصیر عُتبه بن اسید ثقفی نیز از مسلمانان و یاران قدیمی پیامبر ـ صلی‌الله‌علیه‌وسلم ـ بود. در صلح حدیبیه پیامبر درباره‌اش فرمود:

 

«ويلَ أمِّهِ مسعرَ حربٍ لو كانَ لَهُ أحدٌ.»

«وای به حال مادرش؛ اگر پشتیبانی داشت، شعله‌افروز جنگی می‌شد!» (بخاری).


این سخن نوعی اظهار شگفتی همراه با تحسین شجاعت اوست؛ «مسعر حرب» یعنی کسی که آتش جنگ را روشن می‌کند و به‌غایت جنگاور و نیرومند است.


آغاز ماجرا


در ذی‌القعده‌ی سال ششم هجرت، پیامبر ـ صلی‌الله‌علیه‌وسلم ـ با حدود هزار و چهارصد مسلمان به‌قصد انجام نخستین عمره پس از هجرت راهی مکه شدند. برای مقابله با خطر احتمالی قریش، سلاح نیز همراه داشتند.
وقتی به «عَسفان» رسیدند، خبر رسید قریش آماده‌ی جلوگیری از ورود آنان به مکه شده است.
پیامبر با اصحابش مشورت کرد. ابوبکر پیشنهاد داد که بدون عقب‌نشینی به سوی مکه بروند و اگر قریش مانع شد، با آنان بجنگند. پیامبر ـ صلی‌الله‌علیه‌وسلم ـ فرمود:

 

«امضوا علَى اسمِ اللهِ.»

«به نام الله ادامه دهید» (بخاری).


در نزدیکی منطقه‌ی حدیبیه، قریش «عُروة بن مسعود» را برای مذاکره و جلوگیری از ورود مسلمانان فرستاد. سپس «سهیل بن عمرو» برای نهایی کردن گفت‌وگوها آمد.


صلح حدیبیه


این مذاکرات به توافقی انجامید که بعدها به نام صلح حدیبیه معروف شد. بر اساس آن:

  • میان دو طرف ده سال آتش‌بس برقرار شود،
  • مسلمانان آن سال به مدینه بازگردند و عمره را سال بعد انجام دهند،
  • پیامبر هر کسی را که از قریش مسلمان شده و نزد او پناه آورَد، به آنان بازگرداند،
  • اما قریش موظف نباشد مرتدانی را که نزدشان پناه می‌آورند برگرداند،
  • هر قبیله‌ای آزاد است در پیمان قریش یا پیامبر وارد شود.

گرچه این شروط در ظاهر برای مسلمانان سخت و ناعادلانه بود، پیامبر ـ صلی‌الله‌علیه‌وسلم ـ بی‌هیچ تردید آن را پذیرفت؛ چون به آینده‌ی روشن این صلح یقین داشت. و همان‌گونه که وعده داده بود، برکات این پیمان بعدها آشکار شد.


آمدن ابوجندل در زنجیر


پس از پایان نگارش صلح‌نامه، ابوجندل ـ که در مکه زندانی و در بند بود ـ گریخته و خود را به مسلمانان رساند. پدرش سهیل برخاست، او را زد و گفت:
«ای محمد! این اولین کسی است که باید مطابق پیمان به من بازگردانی.»
و پیامبر او را به مشرکان تحویل داد.
ابوجندل فریاد زد: «ای مسلمانان! مرا به سوی مشرکانی برمی‌گردانید که مرا به خاطر دینم شکنجه می‌کنند؟!»
پیامبر پاسخ داد:

«إنا قد عقدنا بيننا وبين القوم صلحًا، فأعطيناهم على ذلك، وأعطونا عليه عهدًا، وإنا لن نغدر بهم.»

«ما با مردم پیمان صلح بسته‌ایم و به آنها در این مورد قول داده‌ایم و آنها نیز به ما قول داده‌اند و ما به آنها خیانت نخواهیم کرد.»
و او را دلداری داد و فرمود:

«يا أبا جندل اصبر واحتسب، فإن الله عز وجل جاعل لك ولمن معك من المستضعفين فرجا ومخرجا.»
«ای ابوجندل! صبر کن و امید اجر داشته باش؛ خدا برای تو و همراهان ستمدیده‌ات گشایش و راه نجاتی قرار خواهد داد.» (احمد)


فرار ابوبصیر و آغاز ماجرای بزرگ


پس از بازگشت پیامبر به مدینه، ابوبصیر که در مکه زیر شکنجه بود، موفق شد بگریزد. قریش دو مرد را برای بازگرداندنش نزد پیامبر فرستاد تا بندهای صلح رعایت شود.
عروة بن زبیر داستان او را چنین روایت می‌کند:


وقتی پیامبر به مدینه آمد، ابوبصیر ـ که مسلمانی از قریش بود ـ نزد او آمد. قریش دو نفر را فرستادند و پیمان را یادآوری کردند. پیامبر هم او را تحویل آنان داد. در راه، وقتی به «ذو الحلیفه» رسیدند، نشسته و از خرمایشان می‌خوردند.
ابوبصیر رو به یکی از آنان کرد و گفت:
«به خدا شمشیرت را خیلی خوب می‌بینم!»
او با غرور شمشیر را بیرون کشید و گفت: «آری، بسیار هم خوب است؛ بارها امتحانش کرده‌ام.»
ابوبصیر گفت: «بگذار خوب ببینمش.»
مرد شمشیر را به او داد؛ ناگهان ابوبصیر ضربه‌ای زد و او را کشت. مرد دوم از ترس گریخت و خود را به مدینه رساند و هراسان وارد مسجد شد. پیامبر فرمود: «این مرد وحشت‌زده است!»
مرد گفت: «به خدا سوگند یارم را کشت و من هم کشته می‌شوم.»
لحظه‌ای بعد ابوبصیر رسید و رو به پیامبر گفت:
«ای پیامبر خدا! تو پیمان خود را انجام دادی؛ مرا تحویلشان دادی، و خداوند خودش مرا رهانید.»
پیامبر فرمود:

«ويلَ أمِّهِ مسعرَ حربٍ لو كانَ لَهُ أحدٌ.»
«وای به حال مادرش؛ چه آتش‌افروز جنگی است، اگر کسی پشتوانه‌اش باشد!»
ابوبصیر فهمید که پیامبر دوباره او را تحویل می‌دهد، پس از مدینه خارج شد و به ساحل دریا رفت و همان‌جا ماند.


پیوستن ابوجندل و شکل‌گیری گروهی نیرومند


به‌زودی ابوجندل نیز از مکه گریخت و به او پیوست. هر مسلمانی از قریش که می‌توانست بگریزد، نزد آنان می‌آمد. تا اینکه گروهی نیرومند تشکیل شد.
هرگاه می‌شنیدند کاروانی از قریش به سوی شام رفته، راه را بر آن می‌بستند، نفراتش را می‌زدند و اموالش را می‌گرفتند.

قریش که به ستوه آمده بود، نامه‌ای به پیامبر نوشت و به خدا و پیوند خویشاوندی سوگند داد که:
«هرکس نزد تو بیاید، او را پناه بده و بازنگردان!»
پیامبر برایشان پیام فرستاد، و در همین جریان آیه نازل شد:
{
وَهُوَ الَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ عَنْهُم بِبَطْنِ مَكَّةَ مِن بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ ۚ وَكَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرًا}

«و او کسی است که دست آنها را از شما, ودست شما را از آنها در درون مکه بعد از آنکه شما را بر آنها پیروز گرداند, (باز داشت و) کوتاه کرد. وخداوند به آنچه انجام می دهید بیناست.» (فتح: ۲۴)


معنا و پیام این داستان


داستان ابوجندل و ابوبصیر ـ رضی‌الله عنهما ـ نمادی روشن از ایمان، صبر و پایداری در راه عقیده است. کسی که در رویدادهای این داستان دقت کند، به‌روشنی یاری و حمایت الهی را در زندگی آنان می‌بیند. آنان اسباب موفقیت را فراهم کردند و خداوند وعده‌ی یاری داده بود:

 

{إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوا وَّالَّذِينَ هُم مُّحْسِنُونَ}
«همانا خداوند با کسانی است که تقوا پیشه کردند ، و کسانی که نیکو کارانند .» (نحل: ۱۲۸)

{مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا}
«هرکس که از الله بترسد، (الله) راه نجاتی برای او قرار می‌دهد.» (طلاق: ۲)

{إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ}
«اگر (دین) خدا را یاری کنید, (خداوند) شما را یاری می کند وگامهایتان را (ثابت و) استوار می دارد.» (محمد: ۷)


این ویژگی‌ها ـ تقوا، نیکوکاری و یاری دین خدا ـ در ابوجندل و ابوبصیر و دیگر اصحاب جمع بود. هرگاه این صفات در فرد یا جامعه‌ای در هر زمان جمع شود، هدایت و پیروزی خدا شامل حال آنان خواهد شد. خداوند وعده داده است و وعده‌اش حق است:

{ وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ}
«و کسانی که در راه ما (کوشش و) جهاد کنند؛ قطعاً به راههای خویش هدایت شان می کنیم، و یقیناً خداوند با نیکوکاران است.» (عنکبوت: ۶۹)


قدرت گرفتن مسلمانان مستضعف


کمتر از یک سال گذشت که ابوجندل و ابوبصیر ـ همراه دیگر مسلمانان مظلوم ـ به نیرویی بزرگ تبدیل شدند و قریش از آنان بیمناک شد، زیرا راه کاروان‌های تجاری‌شان را از شمال کنترل می‌کردند.


وفای پیامبر به عهد


این داستان نمونه‌ای زنده از پایبندی پیامبر ـ صلی‌الله‌علیه‌وسلم ـ به عهد و دوری از هرگونه خیانت، حتی در برابر دشمن است.
وقتی ابوجندل در زنجیر آمد و پس از او ابوبصیر نیز گریخت، پیامبر هر دو را بازگرداند و به ابوجندل فرمود:

«إنا قد عقدنا بيننا وبين القوم صلحًا، فأعطيناهم على ذلك، وأعطونا عليه عهدًا، وإنا لن نغدر بهم.»

«ما با مردم پیمان صلح بسته‌ایم و به آنها در این مورد قول داده‌ایم و آنها نیز به ما قول داده‌اند و ما به آنها خیانت نخواهیم کرد.»


این رفتار، اجرای فرمان خداست:

{وَأَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذَا عَاهَدتُّمْ}
«و به عهد (و پیمان) خدا وفا کنید ، هرگاه عهد (و پیمان) بستید…» (نحل: ۹۱)


و وفای به عهد در اسلام اصلی بنیادی است که هر مسلمان موظف به رعایت آن است.


اطاعت از پیامبر، حتی زمانی که حکم دشوار است


یکی از آموزه‌های بزرگ این ماجرا این است که:
واجب است از فرمان پیامبر پیروی کرد، حتی اگر ظاهر آن برای عقل دشوار یا برای دل ناخوشایند باشد.


سهل بن حُنیف ـ رضی‌الله عنه ـ گفت:

«اتَّهِمُوا رَأْيَكُمْ علَى دِينِكُمْ، لقَدْ رَأَيْتُنِي يَومَ أبِي جَنْدَلٍ، ولو أسْتَطِيعُ أنْ أرُدَّ أمْرَ رَسولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه وسلَّمَ عليه لَرَدَدْتُهُ.»
«به رأی خود اعتماد نکنید؛ من در روز داستان ابوجندل، اگر می‌توانستم فرمان پیامبر را برگردانم، چنین می‌کردم.»


ابن‌الدیبع شَیبانی نیز نوشته است:

 

«قال العلماء : لا يخفى ما في هذه القصة من وجوب طاعته - صلى الله عليه وسلم - والانقياد لأمره وإن خالف ظاهر ذلك مقتضى القياس أو كرهته النفوس ، فيجب على كل مُكَلَف أن يعتقد أن الخير فيما أمر به ، وأنه عين الصلاح المتضمن لسعادة الدنيا والآخرة ، وأنه جاء على أتم الوجوه وأكملها ، غير أن أكثر العقول قصرت عن إدراك غايته وعاقبة أمره.»
«علماء گفته‌اند: این داستان نشان می‌دهد اطاعت از پیامبر ـ صلی‌الله‌علیه‌وسلم ـ واجب است، حتی اگر ظاهر آن خلاف عقل و قیاس باشد. پس بر هر فرد مکلفی واجب است باور داشته باشد که خیر و صلاح در همان چیزی است که او فرمان داده و این دستور، همان مصلحت حقیقی است که سعادت دنیا و آخرت را در بر دارد و بر کامل‌ترین و بی‌نقص‌ترین شیوه ممکن نازل شده است؛ 
اگرچه بیشتر مردم توان درک کامل حکمت و پیامدهای این دستورها را ندارند.»


بشارت برای مستضعفان


این داستان نویدبخش همه‌ی مظلومان است: خدا برای آنان راه گشایش قرار خواهد داد.
پیامبر به ابوجندل فرمود:
«صبر کن و پاداش بخواه؛ خدا برای تو و همراهانت راه رهایی قرار خواهد داد.»
و به ابوبصیر فرمود:
«برو؛ خداوند برای تو و همراهانت از مستضعفان گشایشی قرار می‌دهد.»


سخن پایانی


با تأمل در زندگی پیامبر ـ صلی‌الله‌علیه‌وسلم ـ درس‌ها و تجربه‌های بی‌شماری آشکار می‌شود. بهره‌گیری از این آموزه‌ها می‌تواند در هر زمان و مکان روح صبر، ایستادگی، عزت و پیروزی را در امت زنده نگاه دارد.

 

و ما چقدر به ابوبصیر‌ها نیاز داریم.

البته حُکّام و وُلاةِ امورِ (خودفروختهٔ) جهانِ اسلام، چشم‌پوشی که پیشکش، برای خشنودیِ صاحبانِ صهیوصَلیبی‌شان، خود تمامِ سعی‌شان را می‌کنند تا (به خیال و وَهمِ باطل‌شان) این‌گونه حرکات را از نطفه خفه کنند!

و صدالبته که، متقابلاً، مسلمانِ مؤمنِ مجاهد نیز، در پناه و با اتکا به اللهِ یکتا، وظیفه‌اش را انجام خواهد داد و پیش خواهد برد.

  • حسین عمرزاده

«بِلال، بردهٔ زرخريد اُمَيّة بن خَلَف جُمحي بود. اميه طنابی به گردن او می‌بست و به دست بچه‌ها می‌داد، تا او را در کوهستانهای اطراف مکه به اين سوی و آن سوی بکشانند. بچه‌ها آنقدر او را اين طرف و آن طرف می‌کشانيدند که طناب در گوشتهای گردن بلال فرو می‌رفت، و او همچنان می‌گفت: اَحَدْ! اَحَدْ!

اُميه بلال را با طنابهای محکم می‌بست و با چوبدستی به جان او می‌افتاد، و او را وادار می‌کرد که مدتها زير آفتاب بنشيند؛ همچنين، او را پياپی گرسنگی می‌داد. از همهٔ اينها سخت‌تر، به هنگام گرما گرم آفتاب نيمروز او را از خانه بيرون می‌آورد و بر پشت، روی ريگزار داغ مکه می‌خوابانيد، و دستور می‌داد تخت سنگی بزرگ را روی سينه او قرار دهند، و به او می‌گفت: به خدا سوگند، در همين حال خواهی ماند تا وقتی که بميری يا به محمد کافر شوی و لات و عُزّی را بپرستی!

بلال در آن حال، همواره می‌گفت: اَحَد! اَحَد! و نيز می‌گفت: اگر کلمهٔ ديگری را ياد داشتم که شما را بيشتر از اين بر سر خشم آورد، همان را می‌گفتم!»

 

خورشید نبوّت، ترجمهٔ فارسی «الرّحیق المختوم»؛ مؤلف: شیخ صفی‌الرحمن مبارکفوری، برگردان: دکتر محمدعلی لسانی فشارکی، ص ۱۹۲–۱۹۳.

  • حسین عمرزاده

عمرو بن سواد نقل می‌کند که امام شافعی به او گفت:

 


"من در عسقلان متولد شدم و وقتی دو ساله بودم، مادرم مرا به مکه برد. اشتیاق من در دو چیز خلاصه می‌شد:

 

۱. تیراندازی

۲. و تحصیل علم.

 

در تیراندازی به چنان مهارتی رسیدم که از هر ده تیر، تمامی آن به هدف می‌نشست.

اما در مورد دانش [از روی تواضع] سکوت پیشه کرد."

 

[آنگاه] به او گفتم: "به خدا سوگند! مقام و مرتبه تو در علم، به مراتب بالاتر از جایگاهت در تیراندازی است."

 

 

أخبرنا عليّ بن أبي علىّ المعدّل قال أنبأنا عليّ بن عبد العزيز البرذعيّ قال نبأنا عبد الرّحمن بن أبي حاتم قال نبأنا أبي قال سمعت عمرو بن سوّاد يقول: قال لي الشّافعيّ ولدت بعسقلان، فلما أتى عليّ سنتان حملتني أمي إلى مكة، وكانت نهمتي في شيئين، في الرّمي وطلب العلم، فنلت من الرمي حتى كنت أصيب من عشرة عشرة، وسكت عن العلم. فقلت له: أنت والله في العلم أكثر منك في الرمي .

تاریخ بغداد، الخطیب البغدادي، ج ۲، ص ۵۷.

  • حسین عمرزاده

فقد جئتكم بقوم يحبون الموت كما تحبون الحياة.

 

گوینده‌ی عبارت یادشده خالد بن ولید رضي الله عنه است. ابن جریر طبری در تاریخ خود، و ابن کثیر در البدایة و النهایة، و همچنین دیگر مورخان نقل کرده‌اند که خالد رضي‌الله‌عنه نامه‌ای به پادشاه فارس نوشت و گفت:

 

"بسم الله الرحمن الرحيم، من خالد بن الوليد إلى ملوك فارس، فالحمد لله الذي حل نظامكم ووهن كيدكم، وفرق كلمتكم... فأسلموا وإلا فأدوا الجزية وإلا فقد جئتكم بقوم يحبون الموت كما تحبون الحياة. انتهى."

 

 

«بسم الله الرحمن الرحیم.

از خالد بن ولید به سوی پادشاهان فارس.
ستایش خدایی را که رشته‌ی نظام شما را گسست، نیرنگتان را سست گردانید، و کلمه‌ی شما را پراکنده ساخت... پس اسلام آورید، وگرنه جزیه بپردازید، وگرنه من نزد شما آمده‌ام با قومی که مرگ را دوست می‌دارند همان‌گونه که شما زندگی را دوست می‌دارید.»

 

 


پایان.


---

خداوند از خالد خشنود باد، و خداوند به امت، در روزگاری که خوار و بی‌پناه گشته، همانند او را روزی فرماید.

  • حسین عمرزاده

در بسیاری از موارد، اسلام‌ستیزان برای دشمنی با اسلام و حمله به آموزه‌های آن، نه به منابع اصیل و بنیادین شریعت رجوع می‌کنند و نه حقیقت این دین را در پرتو قرآن کریم، سنت پیامبر ﷺ (احادیث صحیح) و سیره صحابه و پیشوایان امت می‌سنجند. آنان به‌خوبی می‌دانند که بسیاری از رفتارهای خلاف عقل و شرع که به برخی از مسلمانان نسبت می‌دهند، هیچ جایگاهی در این منابع معتبر ندارد. از این‌رو، عمداً به رفتارها و باورهای نابخردانهٔ برخی افراد یا جوامع اشاره می‌کنند تا اسلام را بی‌پایه جلوه دهند؛ حال آن‌که راه درست شناخت هر آیینی، مراجعه به منابع اصیل و معیارهای اصلی آن است، نه عملکرد کسانی که گاه در ظاهر مسلمان‌اند اما در باطن از آموزه‌های دین فاصله‌ای بعید دارند.

سطح دینداری و آگاهی در میان همه مسلمانان یکسان نیست. برخی، به سبب معرفت عمیق و ایمان استوار، دین‌داری متعالی و مترقی دارند؛ و برخی دیگر، بر اثر جهل، ضعف ایمان یا نفوذ فرهنگ‌های بیگانه، به خرافات و رفتارهایی روی می‌آورند که از آموزه‌های اصیل دینی بسیار دور است. این واقعیت، هم در جوامع امروز دیده می‌شود و هم در طول تاریخ اسلامی، که منابع معتبر تاریخی آن را ثبت کرده‌اند.

یکی از نمونه‌های روشن این موضوع، روایتی است که عزالدین ابن‌اثیر جزری (م ۶۳۰ق) در الکامل في التاریخ آورده و نشان می‌دهد چگونه عده‌ای از مردم، در اثر ناآگاهی و ضعف عقیده، گرفتار خرافات شگفت‌انگیز و رفتارهایی کاملاً بی‌اساس شده‌اند:

 

فِي هَذِهِ السَّنَةِ (٤٥٦هـ)، فِي رَبِيعٍ الْأَوَّلِ، ظَهَرَ بِالْعِرَاقِ وَخُوزِسْتَانَ وَكَثِيرٍ مِنَ الْبِلَادِ جَمَاعَةٌ مِنَ الْأَكْرَادِ، خَرَجُوا يَتَصَيَّدُونَ، فَرَأَوْا فِي الْبَرِّيَّةِ خِيَمًا سُودًا، وَسَمِعُوا مِنْهَا لَطْمًا شَدِيدًا وَعَوِيلًا كَثِيرًا، وَقَائِلًا يَقُولُ: قَدْ مَاتَ سَيِّدُوكُ مَلِكُ الْجِنِّ، وَأَيُّ بَلَدٍ لَمْ يَلْطُمْ أَهْلُهُ عَلَيْهِ وَيَعْمَلُوا لَهُ الْعَزَاءَ قُلِعَ أَصْلُهُ، وَأُهْلِكَ أَهْلُهُ، فَخَرَجَ كَثِيرٌ مِنَ النِّسَاءِ إِلَى الْمَقَابِرِ يَلْطُمْنَ، وَيَنُحْنَ، وَيَنْشُرْنَ شُعُورَهُنَّ، وَخَرَجَ رِجَالٌ مِنْ سِفْلَةِ النَّاسِ يَفْعَلُونَ ذَلِكَ، وَكَانَ ذَلِكَ ضِحْكَةً عَظِيمَةً.

 

«در این سال (۴۵۶ هجری قمری)، در ماه ربیع‌الاول، در عراق و خوزستان و بسیاری از شهرها، گروهی از کردها پدیدار شدند که برای شکار بیرون رفته بودند. آنان در بیابان خیمه‌هایی سیاه دیدند و از آن خیمه‌ها صدای لطمه‌های شدید بر صورت و ناله‌های فراوان شنیدند، و کسی را شنیدند که می‌گفت: «آقای شما، پادشاه جنیان، مرده است؛ و هر شهری که مردمش بر او گرد نیایند و برایش مراسم سوگواری برپا نکنند، ریشه‌اش برکنده خواهد شد و اهلش نابود می‌گردند.»

پس بسیاری از زنان به سوی گورستان‌ها بیرون آمدند، بر صورت می‌زدند، نوحه‌سرایی می‌کردند و گیسوان خود را پریشان می‌ساختند، و مردانی از فرودستان و اوباش نیز چنین می‌کردند. این ماجرا مایه خنده و شگفتی بسیار بود.»

 

ابن‌اثیر ادامه می‌دهد که در روزگار او نیز حادثه‌ای مشابه رخ داده است:

 

وَلَقَدْ جَرَى فِي أَيَّامِنَا نَحْنُ فِي الْمَوْصِلِ، وَمَا وَالَاهَا مِنَ الْبِلَادِ إِلَى الْعِرَاقِ، وَغَيْرِهَا، نَحْوُ هَذَا، وَذَلِكَ أَنَّ النَّاسَ سَنَةَ سِتِّمِائَةٍ أَصَابَهُمْ وَجَعٌ كَثِيرٌ فِي حُلُوقِهِمْ، مَاتَ مِنْهُ كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ، فَظَهَرَ أَنَّ امْرَأَةً مِنَ الْجِنِّ يُقَالُ لَهَا أُمُّ عُنْقُودٍ، مَاتَ ابْنُهَا عُنْقُودٌ، وَكُلُّ مَنْ لَا يَعْمَلُ لَهُ مَأْتَمًا أَصَابَهُ هَذَا الْمَرَضُ، فَكَثُرَ فِعْلُ ذَلِكَ، وَكَانُوا يَقُولُونَ: يَا أُمَّ عُنْقُودٍ اعْذُرِينَا قَدْ مَاتَ عُنْقُودٌ مَا دَرِينَا وَكَانَ النِّسَاءُ يَلْطُمْنَ، وَكَذَلِكَ الْأَوْبَاشُ.

 

«و نظیر این حادثه در روزگار ما نیز روی داد: در موصل و نواحی وابسته به آن تا عراق و دیگر جاها، در سال ششصد هجری، مردم دچار دردی سخت در گلو شدند که بسیاری را به کام مرگ کشاند. آنگاه شایع شد که زنی از جنیان، که او را «امّ عنقود» می‌نامند، پسرش «عنقود» مرده است، و هر کس برای او مراسم عزاداری نگیرد، به این بیماری گرفتار خواهد شد. پس چنین آیینی بسیار رواج یافت و مردم می‌گفتند:

«ای مادر عنقود، ما را ببخش، عنقود مرده و ما خبر نداشتیم.»

زنان در این مراسم بر صورت می‌زدند و اوباش نیز همین کار را می‌کردند.»

 

منبع: الکامل في التاریخ: جلد ۸، صص ۱۹۷-۱۹۸.

 

این روایت تاریخی، افزون بر ثبت یک رخداد اجتماعی، بازتاب‌دهندهٔ نگاه و داوری نویسنده نیز هست. ابن‌اثیر با عباراتی همچون «وَخَرَجَ رِجَالٌ مِنْ سِفْلَةِ النَّاسِ يَفْعَلُونَ ذَلِكَ» (و مردانی از فرودستان چنین می‌کردند) و «وَكَانَ ذَلِكَ ضِحْكَةً عَظِيمَةً» (این ماجرا مایه خنده و شگفتی بسیار بود)، صریحاً دیدگاه انتقادی و تمسخرآمیز خود را نسبت به این رفتارها بیان می‌کند.

این نوع گزارش‌ها نشان می‌دهد که در تاریخ جوامع مسلمان، همواره افرادی بوده‌اند که به‌علت ضعف آگاهی دینی یا تأثیرپذیری از باورهای بی‌اساس، به خرافات روی آورده‌اند. اما وجود چنین رفتارهایی نه تنها دلیلی بر ضعف آموزه‌های اسلام نیست، بلکه دلیلی روشن بر ضرورت بازگشت به منابع اصیل دین برای اصلاح باورها و رفتارهاست.

 

اسلام را باید با قرآن، سنت صحیح و سیره پیشوایان امت سنجید، نه با اعمال نادرست کسانی که نام مسلمان بر خود نهاده‌اند ولی از حقیقت ایمان و معرفت به دور مانده‌اند.

  • حسین عمرزاده

این واقعیت را بهاءالدین بن شداد، مورخ برجسته سیرهٔ صلاح‌الدین، در کتاب خود النوادر السُّلطانیة والمحاسن الیوسفیه به روشنی بیان می‌کند، زمانی که می‌نویسد:

 

"ولما تسلم عسقلان والأماكن المحيطة بالقدس شمّر عن ساق الجدّ والاجتهاد في قصده، واجتمعت عليه العساكر التي كانت متفرقة في الساحل بعد انقضاء لبانها من النهب والغارة فسار نحوه معتمداّ على الله معوضاً أمره إليه منتهزاً فرصة فتح باب الخير ."

«وقتی عسقلان [و غزه] و نواحی اطراف بیت‌المقدس به دستش رسید، با تمام جدیت و تلاش، آستین همت بالا زد و قصد حرکت به سوی آن منطقه کرد. سپاهانی که پس از پایان مأموریت یورششان، در سواحل پراکنده بودند، همگی گرد او جمع شدند. سپس به سوی بیت‌المقدس حرکت کرد، با توکل بر خدا و سپردن نتیجه کار به او، فرصت گشایش درهای خیر را مغتنم شمرد.»

 

ابن شداد: النوادر السلطانية، ص ١۳۴.

 


و در نتیجه، توانست پس از اشغالی که بیش از نود سال به درازا کشیده بود، بیت‌المقدس را آزاد سازد.

  • حسین عمرزاده

امام شافعی همواره به سرزمین غزه و زندگی در آن دلبسته بود، به حدی که گفته‌اند هرگاه دلتنگ آن می‌شد، شعری می‌سرود که عمق احساس او را نشان می‌دهد:

 

 

وإنّي لمشتاقٌ إلى أرضِ غزَّةَ
وإن خانَني بعدَ التفرُّق كِتماني

 

و من سخت مشتاق سرزمین غزّه‌ام،
هرچند پس از این جدایی، پنهان داشتن شوق، مرا یاری نمی‌کند...


---

سقَى اللهُ أرضا لو ظفرتُ بتُربِها
كَحَلتُ به من شِدّة الشوقِ أجفاني

 

خدا سیراب کند آن سرزمینی را که اگر به خاکش دست می‌یافتم،
از شدت اشتیاق، آن خاک را سرمه‌ی چشمانم می‌کردم...

 

 

معجم البلدان، ج ۴، ص ۲۰۲-۲۰۳.

  • حسین عمرزاده

#چندـخطـکتاب

 

 

«سلطان صلاح الدين ايوبی فاتح بيت المقدس به گوش کردن قرآن خيلی علاقه داشت گاهی اوقات در برج خود از نگهبانان دو الی چهار جز از قرآن مجيد را گوش می کرد خيلی خاشع و خاضع و رقيق القلب بود. هرگاه قرآن را می شنيد ديدگانش اشکبار می گرديد.»

 


اصول و مبادی فهم قرآن، سيد ابوالحسن علي ندوي، ترجمه: محمد قاسم قاسمی، ص ۱۱۴.

  • حسین عمرزاده

زهیر بن ابي‌أمیه (در دوران جاهلیت و قبل از اسلام):


يَا أَهْلَ مَكَّةَ، أَنَأْكُلُ الطَّعَامَ وَنَلْبَسُ الثِّيَابَ، وَبَنُو هَاشِمٍ هَلْكَى، لَا يَبْتَاعُونَ وَلَا يُبْتَاعُ مِنْهُمْ؟ وَاللَّهِ لَا أَقْعُدُ حَتَّى تُشَقَّ هٰذِهِ الصَّحِيفَةُ الْقَاطِعَةُ الظَّالِمَةُ.

ای مردم مکه! آیا ما غذا بخوریم و لباس بپوشیم، در حالی‌که فرزندان هاشم در آستانه‌ی نابودی‌اند، و نه چیزی از آنان خریده می‌شود و نه چیزی به آنان فروخته؟
به خدا سوگند، آرام نمی‌گیرم تا این عهدنامه‌ی ستمگر و پیوندبُر پاره نشود!



سیره ابن‌هشام، ج ۲، ص ۲۲۰.

  • حسین عمرزاده

حنابله، جایی برای بدعت‌گذار باقی نمی‌گذارند...

ابن کثیر (دمشقی شافعی) رحمه‌الله در کتاب البدایة والنهایة (جلد ۱۴، صفحه ۵۰) در شرح وقایع سال ۷۰۷ هجری درباره مردم گیلان می‌گوید:


وَبِلَادُهُمْ منْ أَحْصَنِ الْبِلَادِ وَأَطْيَبِهَا لَا تُسْتَطَاعُ، وَهُمْ أَهْلُ سُنَّةٍ وَأَكْثَرُهُمْ حَنَابِلَةٌ لَا يَسْتَطِيعُ مُبْتَدِعٌ أَنْ يَسْكُنَ بَيْنَ أَظْهُرِهِمْ.

«سرزمین آن‌ها از مستحکم‌ترین و خوش‌آب‌وهواترین سرزمین‌هاست، دست یافتن به آن آسان نیست. ایشان اهل سنّت‌اند، و بیشترشان بر مذهب حنبلی‌اند؛ بدعت‌گذاری نمی‌تواند در میان ایشان ساکن شود.»


---

پاورقی:

گیلان که به عربی الجیلان معرّب شده است؛ یاقوت حموی در معجم‌البلدان می‌گوید: «جِیلان ـ با کسره جیم ـ نام ناحیه‌ای گسترده در پسِ سرزمین طبرستان است. عجم آن را کیلـان می‌نامند.»

  • حسین عمرزاده

عبداللطیف بغدادی (۵۵۷–۶۲۹ هـ / ۱۱۶۲–۱۲۳۱ م) رحمه‌الله، یکی از برجسته‌ترین چهره‌های علمی و فرهنگی جهان اسلام در سدهٔ ششم و هفتم هجری، و یکی از کسانی که زندگی در دوران صلاح‌الدین ایوبی را تجربه کرد، روایت می‌کند:

«وقتی به قدس رسیدم، صلاح‌الدین در آنجا حضور داشت. پادشاهی را دیدم که دیدگان را از هیبت پر می‌کرد و دل‌ها را از محبت لبریز. در عین بلندمرتبگی، نزدیک می‌نمود، ساده‌خو و دوست‌داشتنی بود. یارانش به او اقتدا می‌کردند و در نیکی‌ پیشی می‌گرفتند، چنان‌که خداوند متعال فرموده است:
﴿وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْوَانًا﴾ [سوره حِجر، آیه ۴۷].

در نخستین شبی که به مجلسش راه یافتم، دیدم محفلی است پرشور از دانشمندان که به بحث و گفت‌وگو سرگرم‌اند، و او با دقت به سخنان آنان گوش می‌سپارد، مشارکت می‌کرد، و درباره‌ی چگونگی ساخت دیوارها و کندن خندق‌ها سخن می‌گفت. هر بار سخنی نو و اندیشه‌ای بدیع عرضه می‌داشت. به‌ویژه در ساخت دیوار و خندق اطراف بیت‌المقدس بسیار جدی و کوشا بود، چنان‌که خود شخصاً بر کار نظارت می‌کرد، حتی سنگ‌ها را بر دوش می‌نهاد و حمل می‌کرد. دیگران نیز از او پیروی می‌کردند، تا آنجا که قاضی فاضل و عماد نیز تا هنگام ظهر در کار مشارکت داشتند. آنگاه سفره پهن می‌شد، اندکی می‌آرمید و عصرگاه سوار می‌شد، سپس با نور مشعل‌ها بازمی‌گشت.

روزی یکی از صنعت‌کاران به او گفت: این سنگ‌هایی که از ته خندق بریده می‌شوند، سست و نرم‌اند.
او پاسخ داد: چنین است سنگ‌هایی که در کنار آب و در بستر نمناک‌اند؛ اما همین که آفتاب بر آن‌ها بتابد، سخت و استوار می‌شوند.

صلاح‌الدین، کتاب «حماسه» را از حفظ داشت و می‌پنداشت که هر فقیهی نیز آن را حفظ است. پس چون شعری از آن می‌خواند و در ادامه آن درنگ می‌کرد، از دیگران می‌خواست که آن را ادامه دهند، ولی کسی نمی‌توانست. چنین اتفاقی با قاضی فاضل نیز افتاد، چون آن را حفظ نداشت، برخاست و رفت، و تا آن را حفظ نکرد، بازنگشت.»

و اما نکته‌ای بسیار مهم، به‌ویژه برای عزیزانی که در مواجهه با خطاها و لغزش‌های خواهران ‌و برادران مسلمان‌شان، دچار یأس یا قضاوت‌های قطعی می‌شوند:

راوی در ادامه می‌گوید:

وَكَانَ صَلاَح الدِّيْنِ شِحْنَة دِمَشْق، فَكَانَ يَشرَب الخَمْر، ثُمَّ تَابَ.

«صلاح‌الدین قبلاً شَحنه‌ی دمشق بود (یعنی فرماندهٔ نظامی و مسئول انتظامات شهر). در آن دوره، شراب می‌نوشید، اما بعدها توبه کرد.»

منبع: سیر أعلام النبلاء، ج ۲۱، ص ۲۸۲.


این متن و جمله پایانی، ورای یک روایت تاریخی، حامل پیامی ژرف و ایمانی‌ست: آن‌که بعدها به این سلوک ایده‌آل رسیده و به الگوی دیانت، جهاد و عدالت بدل شد، در گذشته‌اش لغزش هم داشت. اما راه بازگشت را یافت. این‌گونه است که رحمت الهی، درهای توبه را به روی بندگان گشوده است؛ و هیچ گناه‌کاری را نباید پیش از بسته‌شدن پروندهٔ عمر، از دایرهٔ امید و هدایت خارج پنداشت.

  • حسین عمرزاده

تابعي بزرگوار، ابن جُریج روزی با مردی خوش‌سیما برخورد کرد. از او پرسید: "آیا خواهری داری؟"
آن مرد پاسخ داد: "بله."
ابن جریج با خواهر او ازدواج کرد و گفت: "شاید این زیبایی که در برادر هست، در خواهرش هم باشد."

منبع: سير أعلام النبلاء، ج ٩، ص ٢٦٩.

پ.ن اول: این گزارش تاریخی، هرچند در نگاه نخست ممکن است طنزآمیز به نظر برسد، اما در دل خود نکات ژرف و قابل تأملی را در بر دارد؛ نکاتی که بازتابی از بافت فرهنگی و اجتماعی جوامع مسلمان در آن دوران است.

نخست، این حکایت به روشنی گویای وضعیت ظاهری و پوشش زنان آن عصر است. آن‌گونه که از روایت برمی‌آید، بانوان مسلمان نه‌تنها به حجاب شرعی پایبند بودند، بلکه در جامعه نیز حضوری همراه با وقار و پوشیدگی داشتند؛ تا آن‌جا که چهره آنان حتی برای مردانی مانند ابن جریج، که اهل علم و دیانت بود، پوشیده می‌ماند. اگر غیر از این بود، یعنی اگر زنان با چهره‌ای آشکار در اجتماع ظاهر می‌شدند، نیازی به چنین ابتکار کنجکاوانه‌ای – مانند سنجش زیبایی خواهر از طریق برادر – احساس نمی‌شد. این خود نشانه‌ای از فضای عفاف‌مدار و متعهد آن زمان است.

نکته قابل توجه دیگر، سادگی و بی‌تکلفی در امر ازدواج است. در این روایت، خبری از معیارهای پیچیده و گاه غیرواقع‌بینانه نیست. ابن جریج تنها با مشاهده‌ی چهره‌ی برادر، به امید شباهت خانوادگی، اقدام به ازدواج با خواهر او می‌کند. این سادگی نه از سر سهل‌انگاری است، بلکه ناشی از نگاه واقع‌گرایانه و اولویت دادن به ارزش‌های اصیل است.

مردمان آن دوران، با وجود پایبندی عمیق به شرع و دین، ازدواج را به مسأله‌ای پیچیده و پرهزینه تبدیل نکرده بودند. این درسی است برای ما که در روزگار کنونی، گاه آن‌چنان معیارهای عجیب و فرساینده‌ای برای ازدواج می‌تراشیم که گویی باید فردی را به سفارش از کارخانه ساخت! در حالی که حقیقت آن است که ازدواج باید امری ساده، اسلامی، و متناسب با فطرت باشد؛ نه آزمونی طاقت‌فرسا که در نهایت، بسیاری را از اصل ماجرا دور می‌سازد.

پ.ن دوم: امام بخاری در صحیح خود بابی با عنوان «بَابُ عَرْضِ الإِنْسَانِ ابْنَتَهُ أَوْ أُخْتَهُ عَلَى أَهْلِ الخَيْرِ» (پیشنهاد نمودن دختر یا خواهر -برای ازدواج- از سوی انسان به افراد شایسته و نیکوکار) گشوده و در آن به این موضوع پرداخته است.

  • حسین عمرزاده

امام بخاری در سال‌های پایانی زندگی‌اش، در معرض آزار و سخت‌گیری شدید از سوی برخی حاکمان قرار گرفت؛ به‌ویژه در شهرهایی چون نیشابور، بخارا و سمرقند.
از جمله دلایل این رفتار، امتناع او از تدریس فرزندان حکام در کاخ‌هایشان بود.

او قاطعانه می‌گفت:
«دانش باید خواسته شود، نه آن‌که خود به درگاه‌ها رود.»

در کنار این، برخی دیگر، از شهرت و جایگاه معنوی او در میان مردم دچار حسد شدند، و این نیز به مخالفت‌ها دامن زد.

در سن ۶۲ سالگی، حاکم نیشابور فرمانی صادر کرد که امام باید فوراً شهر را ترک کند و ادامه‌ی حضورش در آن‌جا «غیرقابل‌قبول» است.

امام، نیشابور را ترک کرد و رهسپار زادگاهش بخارا شد.
مردم شهر با شور و اشتیاق فراوان به استقبالش آمدند، دروازه‌های شهر را آذین بستند، بر او پول و شکر پاشیدند، و طلاب و محدثین گرد وجودش حلقه زدند؛ چنان‌که حلقه‌های درس دیگران خلوت شد، و این خشم و کینه‌ی برخی را برانگیخت.

اما دیری نپایید که حاکم بخارا نیز از محبوبیت فزاینده‌ی امام ناراضی شد.
از نیشابور نیز نامه‌هایی رسید و از حاکم بخارا خواسته شد که همچون آن شهر، بخاری را از بخارا نیز تبعید کند.

فرستاده‌ی حاکم، به خانه‌ی امام آمد و با لحن شتاب‌زده‌ای خواست تا بی‌درنگ شهر را ترک کند؛
چنان‌که حتی فرصتی برای جمع‌آوری و سامان‌دادن کتاب‌هایش نیافت.

او از شهر بیرون رفت و سه روز در خیمه‌ای در اطراف بخارا اقامت کرد تا کتاب‌هایش را مرتب کند، بی‌آنکه بداند مقصد بعدی‌اش کجاست.

سپس تصمیم گرفت به سوی سمرقند حرکت کند؛
اما به درون شهر نرفت، بلکه به روستایی در حومه‌ی آن به نام خرتنگ رفت و میهمان خویشاوندان خود شد؛
در همراهی با یار وفادارش، ابراهیم بن معقل.

چندان نگذشت که مأموران حاکم سمرقند به خانه‌ای که امام در آن اقامت داشت رسیدند.
این بار نیز فرمان بر آن بود که امام باید از همه‌ی نواحی و روستاهای وابسته به سمرقند خارج شود.

این شب، شب عید فطر بود.
اما دستور، تعویق‌ناپذیر بود: «باید همین حالا شهر را ترک کند، نه بعد از عید.»

امام که نمی‌خواست باعث آسیب یا آزار خویشاوندان میزبانش شود، تصمیم گرفت برود.

ابراهیم بن معقل، کتاب‌های او را بر پشت یکی از مرکب‌ها نهاد و مرکب دوم را برای خود امام آماده کرد.

سپس بازگشت تا او را برای خروج همراهی کند.
امام که به‌شدت ناتوان شده بود، با کمک یار خود حرکت کرد و به سوی مرکب رفتند.

اما پس از مقداری راه رفتن، امام احساس ضعف و خستگی شدید کرد.
به ابن معقل گفت:
«اجازه بده چند دقیقه‌ای کنار راه بنشینم تا اندکی استراحت کنم...»

امام بخاری، در کنار جاده نشست و خوابش برد.

اما دقایقی بعد، هنگامی که ابن معقل خواست او را بیدار کند...
دریافت که روحش به سوی پروردگار پر کشیده است.

رحمت خدا بر او باد.
او در کنار راه، در شب عید فطر، اول شوال سال ۲۵۶ هجری، در حالی که از شهری به شهر دیگر رانده می‌شد، و در سن بیش از ۶۲ سالگی، جان به جان‌آفرین تسلیم کرد.

امروز دیگر کسی نام آن حاکمان نیشابور و بخارا و سمرقند را نمی‌داند...
اما نام امام بخاری، تا ابد در تاریخ اسلام جاودانه است.

رحمت خدا بر او باد، و جایگاهش را در اعلی علیین، در کنار پیامبران، شهدا و صالحین قرار دهد.


برخی منابع:

- شرح حال امام بخاری در کتاب سیر أعلام النبلاء نوشته‌ی امام ذهبی
- شرح حال امام بخاری در کتاب البدایة و النهایة اثر امام ابن کثیر
- مقدمه‌ی کتاب فتح الباري بشرح صحیح البخاري نوشته‌ی امام ابن حجر عسقلانی
- مقدمه‌ی کتاب عمدة القاري في شرح صحیح البخاري تألیف امام بدرالدین عینی
- رساله‌ای درباره‌ی مناقب امام بخاری به نام مناقب البخاري نوشته‌ی امام عیدروسی
- رساله‌ای دیگر در فضائل امام بخاری به نام مناقب البخاري اثر امام بکری

  • حسین عمرزاده

تاریخ تنها سلسله‌ای از جنگ‌ها و کشورگشایی‌ها نیست، بلکه عرصه‌ای است که در آن شخصیت‌های بزرگ میان اخلاق و منفعت یکی را برمی‌گزینند. یکی از موضوعات مهم در فتوحات اسلامی، نحوه رفتار مسلمانان با اسیران جنگی بود. برخلاف بسیاری از تمدن‌های باستانی که اسیران را بی‌درنگ می‌کشتند، اسلام اصول خاصی برای جنگ و صلح داشت: امان دادن، وفای به عهد و رعایت اخلاق، حتی در میدان نبرد.

اقبال لاهوری، شاعر و متفکر بزرگ، در یکی از سروده‌های خود به بازآفرینی یک داستان خیالی با ریشه‌های تاریخی می‌پردازد. ماجرایی که او نقل می‌کند، اگرچه در متون تاریخی نیامده، اما حاوی پیام‌هایی عمیق درباره عدالت، پایبندی به پیمان و برتری اخلاق بر انتقام است. او این روایت را در قالب ابیاتی بیان می‌کند که نشان‌دهنده برخورد اسلام با مفهوم وفای به عهد، حتی در میدان جنگ، است:

شد اسیر مسلمی اندر نبرد
قائدی از قائدان یزد جرد

گبر باران دیده و عیار بود
حیله جو و پرفن و مکار بود

از مقام خود خبردارش نکرد
هم ز نام خود خبردارش نکرد

گفت می‌خواهم که جان بخشی مرا
چون مسلمانان امان بخشی مرا

کرد مسلم تیغ را اندر نیام
گفت خون‌ریختن بر من حرام

چون درفش کاویانی چاک شد
آتش اولاد ساسان خاک شد

آشکارا شد که جابان است او
میر سربازان ایران است او

قتل او از میر عسکر خواستند
از فریب او سخن آراستند

بوعبید آن سید فوج حجاز
در وغا عزمش ز لشکر بی‌نیاز

گفت ای یاران مسلمانیم ما
تار چنگیم و یک آهنگیم ما

نعره‌ی حیدر نوای بوذر است
گرچه از حلق بلال و قنبر است

هر یکی از ما امین ملت است
صلح و کینش، صلح و کین ملت است

ملت ار گردد اساس جان فرد
عهد ملت می‌شود پیمان فرد

گرچه جابان دشمن ما بوده است
مسلمی او را امان بخشوده است

خون او ای معشر خیرالانام
بر دم تیغ مسلمانان حرام

در این روایت، با صحنه‌ای مواجه می‌شویم که هزاران بار در تاریخ جنگ‌ها رخ داده است: یک فرمانده دشمن به اسارت درآمده و درخواست امان می‌کند. جابان، فرمانده ایرانی، اسیر شده اما هویت خود را پنهان می‌کند. مسلم، فرمانده سپاه اسلام، بر اساس درخواست او، به او امان می‌دهد. بعدتر مشخص می‌شود که این اسیر، یکی از فرماندهان برجسته ساسانی است. برخی از مسلمانان، به دلیل فریبکاری جابان، خواستار قتل او می‌شوند، اما بوعبید، فرمانده سپاه، حکم نهایی را صادر می‌کند: «ما مسلمانان، به عهد خود وفاداریم، و کشتن اسیری که امان گرفته، حرام است.»

در همین نقطه، اقبال نگاهی ژرف‌تر به ماهیت امت اسلامی و نقش فرد در آن دارد. او با ابیاتی غنی از تمثیل و معنا، نشان می‌دهد که اخلاق، نه ویژگی فردی صرف، بلکه تعهدی جمعی است. آن‌جا که می‌گوید:

گفت ای یاران مسلمانیم ما
تار چنگیم و یک آهنگیم ما


نعره‌ی حیدر نوای بوذر است
گرچه از حلق بلال و قنبر است

اقبال در این ابیات، تصویری از امت واحدی می‌سازد که علی‌رغم تنوع قومیت‌ها، طبقات اجتماعی و پیشینه‌های گوناگون، در یک صدا و یک هدف مشترک به هم پیوسته‌اند. امتی که از اصولی چون ایمان،تواضع و عدالت تغذیه می‌کند و نغمه‌ی وحدت را از عمق وجود هر یک از اعضایش به صدا درمی‌آورد. انتخاب بلال، قنبر و ابوذر، هم‌زمان انتخاب‌هایی نمادین و آگاهانه است. بلال، با رنگ پوست و پیشینه‌ی بردگی‌اش، نماد برابری انسان‌ها و نفی نژادپرستی در نگاه اسلام است؛ قنبر، که در مقام خادم علی به‌عنوان نمادی از شکستن مرزهای طبقاتی و بی‌اعتباری جایگاه‌های اجتماعی می‌ایستد؛ و ابوذر، که به‌خاطر زهد و بی‌اعتنایی‌اش به دنیا و تجملات، نماد فضیلت و فداکاری است. اما نکته‌ی اساسی که اقبال با انتخاب این شخصیت‌ها می‌خواهد بیان کند فراتر از فردیت هرکدام است. او می‌خواهد بگوید که صدای اسلام، صدای امت است؛ صدایی که از هر فرد مسلمان و از هر جایی که برخیزد، همان پیام واحد و حقیقت را فریاد می‌زند. در اینجا، اسلام نه مجموعه‌ای از افراد با مرزبندی‌های حاشیه‌ای، بلکه جمعی است از دل‌هایی متحد، که همه بر مدار عقیده، تقوا، اخلاق و عدالت گرد آمده‌اند؛ امتی که در آن، تفاوت‌های نژادی، قومی و طبقاتی هیچ‌گونه جایگاهی ندارند و در پیوندی اسلامی، معنای راستین یگانگی شکل می‌گیرد.

در ادامه، اقبال مسئولیت اخلاقی فرد در چارچوب امت را چنین ترسیم می‌کند:

هر یکی از ما امین ملت است
صلح و کینش، صلح و کین ملت است


ملت ار گردد اساس جان فرد
عهد ملت می‌شود پیمان فرد

در این نگاه، وفای به عهد، تصمیم شخصی یک فرمانده نیست، بلکه تعهدی است که شرافت کل امت اسلامی را نمایندگی می‌کند. اسلامِ اقبال، دین عدالت است، حتی در برابر دشمن؛ دینی که اخلاق را در سخت‌ترین شرایط، چون میدان نبرد، برترین سلاح می‌داند.

بررسی منابع تاریخی نشان می‌دهد که چنین روایتی مستند نیست. پس چرا اقبال این روایت را مطرح کرده است؟ او یک متفکر بود، نه یک مورخ. مانند شاعران بزرگی همچون سعدی، مولانا و فردوسی، از تاریخ به‌عنوان بستری برای بیان مفاهیم عمیق‌تر استفاده می‌کرد. این شعر، بیش از آنکه بازگویی یک واقعه‌ی تاریخی باشد، یک تمثیل اخلاقی و فلسفی است.

جابان در این ابیات تنها یک شخصیت تاریخی نیست، بلکه نمادی از تمام دشمنانی است که در لحظه‌ای بحرانی، تسلیم اخلاق حریف می‌شوند. مسلم نمادی از وجدان انسانی است که فراتر از هویت قومی یا نژادی، به اخلاق پایبند می‌ماند. بوعبید سخنگوی انصاف و معنویت در برابر خشم و انتقام است. اقبال در این شعر، سنتی دیرینه را دنبال می‌کند: بازآفرینی داستان‌هایی که مخاطب را به فکر وامی‌دارد، ترسیم تصویری از عدالت اسلامی و تأکید بر اصول اخلاقی که برای هر عصری کاربرد دارند.

امروزه، بسیاری از روایت‌های تاریخی در خدمت ملی‌گرایی افراطی، نژادپرستی و توجیه خشونت قرار می‌گیرند. اما اقبال، با این بازآفرینی، نشان می‌دهد که تاریخ، تنها گذشته نیست، بلکه بستری برای تربیت اخلاقی آینده است. او به‌جای آنکه بر پیروزی یا شکست متمرکز شود، بر رفتار انسان‌ها در لحظه‌ی آزمون تأکید دارد. جهان امروز همچنان با جنگ، تنش‌های قومی و تضادهای مذهبی درگیر است. بسیاری از جنگ‌ها نه بر اساس اصول اخلاقی، بلکه بر پایه‌ی انتقام، ترس و نفرت شکل می‌گیرند. در چنین دنیایی، اسلام همچنان راهی روشن پیش روی بشریت می‌گذارد؛ راهی که در آن عدالت، حتی در برابر دشمن، از میان نمی‌رود و اخلاق، حتی در سخت‌ترین میدان‌ها، برترین سلاح است.

منابع:


اقبال لاهوری، رموز بیخودی، حکایت «بوعبید و جابان در معنیِ اخوّتِ اسلامیه».

  • حسین عمرزاده

أم البنين بنت عبد العزيز بن مروان أخت عمر

 

عن علي بن أبي جملة قال: سمعت أم البنين ابنة عبد العزيز بن مروان تقول: أف للبخل، لو كان قميصاً ما لبسته، ولو كان طريقاً ما سلكته.

 

«علی بن ابی‌جمله روایت می‌کند که شنیدم اُم‌البنین، دختر عبدالعزیز بن مروان، می‌گفت:

از بخل بیزارم!

اگر بخل، لباس بود، هرگز آن را بر تن نمی‌کردم؛

و اگر راه بود، هرگز قدم در آن نمی‌گذاشتم.»

 

سعيد بن مسلمة بن هشام الأموي قال: كانت أم البنين ابنة عبد العزيز بن مروان تبعث إلى نسائها فيجتمعن ويتحدثن عندها وهي قائمة تصلي ثم تنصرف إليهن فتقول: أحب حديثكم فإذا قمت في صلاتي لهوت عنكن ونسيتكن. قال: وكانت تكسوهن الثياب الحسنة وتعطيهن الدنانير وتقول: الكسوة لكن والدنانير اقسمنها بين فقرائكن. وكانت تقول: جعل لكل قوم نهمة في شيء، وجعلت نهمتي في البذل والإعطاء، والله للصلة والمواساة أحب إلي من الطعام الطيب على الجوع، ومن الشراب البارد على الظمأ، وكانت تقول: وهل ينال الخير إلا باصطناعه؟ وكانت تقول: ما حسدت أحداً قط على شيء، إلا أن يكون ذا معروف فإني كنت أحب أن أشركه في ذلك.

 

سعید بن مسلمه بن هشام اموی روایت می‌کند:

 

«اُم‌البنین، دختر عبدالعزیز بن مروان، گاهی به زنان نزدیک به خود پیام می‌داد تا گرد هم آیند و با هم گفتگو کنند. در همین زمان او ایستاده نماز می‌خواند. وقتی از نماز فارغ می‌شد، رو به آن‌ها می‌کرد و می‌گفت: گفت‌وگوی شما را دوست دارم، اما وقتی در نماز هستم، از شما غافل می‌شوم و فراموشتان می‌کنم.

 

او برای آن زنان لباس‌های زیبا می‌فرستاد و به آن‌ها دینار می‌بخشید و می‌گفت: لباس‌ها برای خودتان، اما دینارها را میان نیازمندان‌تان تقسیم کنید.

 

همیشه می‌گفت: خدا برای هر گروهی میل و علاقه‌ای در چیزی قرار داده است، و علاقه من در بخشیدن و عطا کردن است. سوگند به خدا، پیوند با مردم و کمک به دیگران برایم شیرین‌تر و دوست‌داشتنی‌تر است از خوردن غذای لذیذ هنگام گرسنگی، و از نوشیدن آب خنک هنگام تشنگی.

 

و می‌گفت: مگر می‌شود به نیکی و خیر رسید، جز با انجام دادنِ کارهای نیک؟

 

و باز می‌گفت: هرگز به کسی برای چیزی حسد نبرده‌ام، مگر به انسانِ نیکوکار؛ چرا که دوست داشتم در کار خیر با او شریک باشم.»

 

قال يوسف: وحدثني سعيد بن مسلمة بن هشام بن عبد الملك قال: حدثتني امرأة من أهلي قالت: سمعت أم البنين تقول: ما تحلى المتحلون بشيء أحسن عليهم من عظم مهابة الله في صدورهم.

 

یوسف می‌گوید: سعید بن مسلمه بن هشام بن عبد الملک برای من نقل کرد که یک زن از اهل خانواده‌ام به من گفت:

شنیدم که اُم‌البنین می‌گفت:

 

هیچ چیز برای انسان بهتر و زیباتر از این نیست که در دل‌هایشان عظمت و مهابت خداوند را احساس کنند.»

 

منبع:‌‌ صفة الصفوة، ابن‌الجوزي، ج ٢، صص ۴۳۰و۴۳۱.

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter Twitter YouTube Aparat Pinterest