«در زمان معاویه ـ رضياللهعنه ـ مردم دچار قحطی شدند. معاویه برای نماز استسقاء همراه آنان بیرون آمد. چون به مصلا رسیدند، معاویه به ابومسلم گفت: میبینی مردم را چه حالی فرا گرفته است؟ پس دعایی کن.
ابومسلم پاسخ داد: با همه کوتاهیام این کار را میکنم. آنگاه برخاست، کلاهش را از سر برداشت، دستانش را بالا برد و گفت:
«خدایا! از تو باران میطلبیم، و من با گناهانم به سوی تو آمدهام؛ مرا ناامید مگردان.»
راوی گوید: هنوز مردم بازنگشته بودند که باران بارید.
آنگاه ابومسلم گفت: «خدایا! معاویه مرا در جایگاهی نشانْدار ساخت (جایگاه شهرت و آوازه). اگر نزد تو برای من خیری هست، مرا به سوی خود ببر.»
راوی گوید: آن روز، روز پنجشنبه بود؛ و پنجشنبه بعد، ابومسلم ـ رحمه الله ـ درگذشت.»
الزهد لأحمد بن حنبل، ص ۳۱۸، ش ۲۳۱۹.
پینوشت: او از این که شهرت و آوازهاش در میان مردم منتشر شود و بگویند: در اثر دعای ابومسلم بود که خداوند باران نازل کرد، ترسید و ترجیح داد مرگ فرا رسد، ولی چنین چیزی در میان مردم پخش نشود، چون ترس آن را داشت که این شایعه او را در دام عجب و خود بزرگبینی گرفتار کند.