| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت،بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت،بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نژادپرستی» ثبت شده است

نبود دانشمند مطرح و رشد علمی به آن شکل و گستردگی ای که در ایران پس از اسلام به وجود آمد به این معنا نیست که پیش از اسلام،مرد و زن ایرانی استعداد علمی نداشته یا کند ذهن بوده است۱.

بلکه علت را باید در نوع سیستم دینی و سیاسی حاکم بر آن روزگاران جستجو کرد.

سیستم دینی و سیاسی طبقاتی و کاستی ای که  قلم و کتابت را آموخته دیوان۲ و در صورت ضرورت منحصر به عده ای خاص از اشراف (که درصدشان مطمئنا به هیچ وجه با اکثریت جامعه هم قابل قیاس نبوده) می دانست.

به تعبیری؛شما اگر دهقان زاده یا...متولد می شدید،تا ابد و نسل اندر نسل همانی می بودید که قبلا بودید و (حتی در صورت دارا بودن شرایط رشد و ترقی هم) اجازه جابجایی از طبقه خود به دیگر طبقات اجتماع را نداشتید.۳چنانکه دادگرترین پادشاه ساسانی حق سوادآموزی را از فرزند طبقه بازارگان ایرانی دریغ کرد.۴

مردم باید مطابق میل و خواست سیستم حاکم می بودند و حتی اگر شاه را دوست نمی داشتند از نظر حکومت لایق باقی ماندن پوست بر بدنشان نبودند.۵

درباره هیتلر و نژاد پرستی نازی ها شنیده ایم اما جالب است اگر بدانیم که قرن ها پیش از آن ها نازی هایی افراطی تر  بر جان و مال و دین مردم این سرزمین حکومت می کردند.

تا حدی که هرکسی را که به هر دلیلی که خودش هم در آن هیچگونه دخالتی نداشته،دچار نقص عضو یا کوتاهی قد و...بود لایق زندگی و ترقی نمی دانستند!

و علت اینکه در بسیاری موارد قبل از قتل عام شاهزادگان و پادشاهان حتما آن ها را کور و تکه تکه می کردند هم همین بوده است.(چون معتقد بودند شخص کور و...از امتیازات ویژه پادشاهی محروم است)

جناب رضا مرادی غیاث آبادی در مورد ریشه دار بودن این تفکر در دیانت زرتشتی (دیانت رسمی و باستانی ایران) می نویسد:

«یکی از دستورات و رویه های نژادپرستانه فاشیسم و نازیسم آریاگرا عبارت است از قتل عام و نسل کشی معلولان جسمانی و عقب افتاده های ذهنی،و یا دستکم طرد و حذف آنان از جامعه با این توجیه که این عده اشخاص پلید و ناپاک و مضری هستند که می توانند مانع رشد و ترقی و اعتلای «انسان برتر» و «نژاد برگزیده» شوند.

نازی های ملی گرا تلاش کردند که خلوص خون و نژاد آریایی را بوسیله برنامه های اصلاح نژادی،شامل عقیم سازی اجباری بیماران روانی و معلولان ذهنی و اعدام بیماران روانی بستری شده در آسایشگاه ها در قالب بخشی از برنامه مرگ آسان،حفظ کنند.

...چنین دستورات و توصیه هایی در دین زرتشتی دارای سابقه است. به موجب فرگرد دوم متن اوستایی وندیداد،جمشید به فرمان اهورامزدا مأمور می شود تا انسان ها و دیگر موجودات آفریده اهورامزدا را نجات دهد و در یک سرزمین نمونه و آرمانی گرد هم بیاورد.چرا که قرار است هر شخص یا موجود دیگری به جز این عده به سرنوشت محتوم هلاکت دچار شوند.

یکی از انواع گروه های انسانی که از راه یافتن بدان جامعه باز می مانند و حق زندگی و زنده ماندن را از دست می دهند،معلولان جسمی و عقب افتاده های ذهنی هستند.

اعم از اشخاصی که قوز یا قد کوتاه دارند و یا دارای چشمان ضعیف و اندام شکسته هستند.

چرا که مطابق با آموزه های دین زرتشتی،این انسان ها «داغ خوردگان اهریمن» (شیطان صفت) به حساب می آیند و لازم است تا از اجتماع تصفیه شوند.

اهورامزدا در بندهای ۲۹ و ۳۷ از فرگرد دوم وندیداد به صراحت و تأکید به جمشید هشدار می دهد که:«مبادا اینان بدان جایگه راه یابند».۶

ناگفته نماند؛امروزه نئو نازیست های آریا گرا وجود دارند که با اسلام ستیزی و حمله به فتوحات اسلامی،در صدد احیای همین تفکرات پیش از اسلام حاکم بر این سرزمین هستند!

منابع و پی نوشت ها:

۱:اگر هم مواردی وجود داشت و اسلام ستیزان هم امروزه به همان موارد اندک مباهات می کنند،همان ها به دست پادشاهان مثلا دادگر شکنجه و کور شده و به قتل می رسند!

چنانکه بزرگمهر حکیم به خاطر باد معده انوشیروان دادگر ! سگ خطاب شده و شکنجه  و فوت می شود. مراجعه کنید به شاهنامه:

بدو گفت کای سگ تو را این که گفت

که پالایش طبع بتوان نهفت

۲:مراجعه کنید به شاهنامه،طهمورث:

کشیدندشان خسته و بسته خوار

به جان خواستند آن زمان زینهار

كه ما را مكش تا يكى نو هنر

بياموزى از ما كِت آيد بِبَر

كى نامور دادشان زينهار

بدان تا نهانى كنند آشكار

چو آزاد گشتند از بند او

بجستند ناچار پيوند او

نبشتن بخسرو بياموختند

دلش را بدانش بر افروختند

 

۳: نامه تنسر به گشنسب،تصحیح مجتبی مینوی،انتشارات خوارزمی،ص۵۷

۴:شاهنامه:

بدو گفت شاه ای خردمند مرد / مگر دیو عقل تو را خیره کرد

تو بازاره‌گان بچه گردد دبیر / هنرمند و به دانش و یادگیر

چو فرزند ما برنشیند به تخت / دبیری بباید پیروز بخت

برو همچنان بازگردان شتر / مبادا کز او سیم خواهیم و در

۵:شاهنامه:

هر آن كس كه بر پادشا دشمنست

روانــــش پرســتار آهـِـرمنســـــــت

دلى كو ندارد تـن شـــــــــاه دوســت

نبايد كه باشد ورا مغز و پوست

 

۶:رضا مرادی غیاث آبادی،رنج های بشری،ص۶۱ و اوستا،وندیداد،ترجمه جلیل دوستخواه،فرگرد دوم،ص۶۶۵ تا ۶۷۳،بندهای ۲۹ و ۳۷

  • حسین عمرزاده

دکتر زرین کوب در چاپ اول کتاب «دو قرن سکوت»،با تردید و شک،مطلبی در مورد کتابسوزی توسط سپاه مسلمانان (به تعبیر برخی:اعراب) در اثنای فتوحات اسلامی بیان کرده بودند۱ که در چاپ دوم کتاب،شجاعانه به اشتباهات و مطالب ناشی از خامی و تعصب خود اقرار کردند۲.

گذشته از این ها،بعدها در دیگر آثارشان مانند «کارنامه اسلام» نیز ادعای کتابسوزی توسط فاتحین مسلمان را رد کرده و روایات مربوط به این قضیه را افسانه خواندند ۳.

با این وجود می بینیم هنوز هم جریانات باستان گرا و مدعیان پندار،گفتار و کردار نیک،در جهت اسلام ستیزی به همان قسمت با تردید بیان شدهٔ کتابسوزی دو قرن سکوت استناد می کنند و با تزویر و تحریف از طریق اضافه کردن واژه «نسخه بدون سانسور» سعی می کنند به مطالب منسوخ شده توسط شخص نویسنده،نوعی حجیت و سندیت دروغین ببخشند !

دکتر زرین کوب،در کتاب «تاریخ ایران بعد از اسلام» نیز مجددا این ادعا را علاوه بر بررسی سند،با بیان این نکته که از رنگ «شعوبیت» و «مخالفت با عرب» خالی نیست رد کرده است.

او می نویسد:

تاریخ ایران بعد از اسلام

«روایات قدیم محلی و ایرانی راجع به فتوح اعراب اکنون در دست نیست و آنچه در روایات ثعالبی و فردوسی درین باب آمده است با وجود اجمال از رنگ شعوبیت و مخالفت با عرب خالی نیست و از همین گونه است روایت بیرونی در باب فتح خوارزم که بموجب آن قتیبة بن مسلم کتب و علماء خوارزم را از بین برده است و در صحت آن روایت و در اصل وجود طبقه علماء و کاهنان در خوارزم که مردم را بر ضد عرب تحریک کرده باشند تردید قوی هست.»۴

پی نوشت ها:

۱:عبدالحسین زرین کوب،دو قرن سکوت،نسخه الکترونیکی،کتابسوزی،ص۱۰۶

۲:عبدالحسین زرین کوب،دو قرن سکوت،مقدمه،فروردین ۱۳۳۶

۳:کارنامه اسلام،عبدالحسین زرین کوب،انتشارات امیر کبیر،۱۳۸۶،ص۴۲و۴۳

۴:عبدالحسین زرین کوب،تاریخ ایران بعد از اسلام،ص۲۱

  • حسین عمرزاده

ملاک درست یا غلط بودن یک عقیده و دین در نزد عده ای،ابتدا به اصطلاح،«خودی» و وطنی بودن آن عقیده است و بعد،آباء و اجدادی بودن آن!

یک نوع نگرش و فکر سطحی و بسیار عامیانه.

از میان همین افراد،پیدا می شوند کسانی که اگرچه نه لزوما در باب دین،اما در بسیاری موضوعات دیگر همچون تفکرات سیاسی و... (که البته معتقدیم آن موضوعات هم از یک دین کامل خارج نیستند)،تابع ایسم هایی با مبدا بیگانه اند.

معیار آباء و اجدادی بودن صحت یک دین هم سخن تازه ای نیست.در قرآن،آیه ۱۰۴ سوره  المائدة  AL-MAEDAH می خوانیم:

وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا إِلَىٰ مَا أَنزَلَ اللَّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ قَالُوا حَسْبُنَا مَا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا ۚ أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ

یعنی:«و هنگامی که به آنها گفته شود: «به سوی آنچه الله نازل کرده و به سوی پیامبر بیایید» گویند: «آنچه نیا کانمان را بر آن یافته ایم ،ما را بس است ». آیا اگر نیا کان آنها چیزی نمی دانستند وهدایت نیافته بودند (بازهم از آنها پیروی می کنند)؟»

حال به فرض مثال؛اگر بنا باشد صرف نظر از ضرورت بررسی مبانی و درست یا غلط بودن یک دین،فقط قدمت آن معیار و اصل باشد،آیا باید همچون نیاکان مان،عناصر طبیعت مانند آب و آتش،یا سیارات دیگر مثل خورشید و ستارگان و یا حتی جانوران را پرستش کنیم؟

چون اجداد آریایی ها،پیش از زرتشت،اینگونه عمل می کردند.

پروفسور کریستین سن می نویسد:

| نکاتی از کتاب ایران در زمان ساسانیان

«دین قدیم آریاها بر پرستش قوای طبیعت و عناصر و اجرام سماوی استوار بود.

مع ذلک از زمان بسیار قدیم خدایان عمده طبیعت دارای خصوصیات اخلاقی و اجتماعی می شوند.

چنین به نظر می رسد که قبل از جدا شدن دو تیره هندی و ایرانی از یکدیگر،تفاوتی میان دو دسته از خدایان عمده آن ها بوده است.یک دسته دیوها (دیو daiva) می خواندند و در رأس آن خدای جنگجویی به نام ایندره Indra قرار داشت و دسته دیگر را اسوراها asuras (به ایرانی:اهوره ahura) می گفته اند و سردسته آن ها ورونه Varuna و میتره Mitra بود.

اکثر دانشمندان بر آن اند که مزداه mazdâh ایرانیان که به معنی «دانا» و بزرگترین اهوره می باشد،همان ورونه قدیم است،که نام اصلیش در نزد اقوام ایرانی فراموش شده است.

از لحظه ورود ایرانیان به عرصه تاریخ ما به دو دسته شکل مختلف از مذهب ابتدایی آنها برخورد می کنیم.یک دسته به پرستش میتره (در متون ایرانی:میثره miøra) مشغول اند،که در این هنگام در رأس دیوها قرار دارد و دسته دیگر،که خدای بزرگ آن ها مزداه می باشد.»

 

منبع:ایران در زمان ساسانیان،آرتور‌کریستین‌سن،رشید یاسمی،انتشارات نگاه-۱۳۸۴،ص۴۲

پ ن :دکتر زرین کوب :«برخی‌ دیگر هم‌ از اوّل‌ با آیین‌ مسلمانی‌ به‌ مخالفت‌ و ستیزه‌ برخاستند، گویی‌ گرویدن‌ به‌ این‌ دینی‌ را که‌ عرب‌ آورده‌ بود اهانتی‌ و ناسزایی‌ در حق‌ خویش‌ تلقّی‌ می‌کردند … این‌ اندیشه‌ که‌ عرب‌ پست‌ترین‌ مردم‌ است‌ چنان‌ ذهن‌ آنان‌ را مشغول‌ کرده‌ بود که‌ هرگز مجال‌ آن‌ را نمی‌یافتند تا حقیقت‌ را در پرتو روشنی‌ منطق‌ و خرد ببینند. هر روزی‌ به‌ بهانه‌ای‌ و در جایی‌ قیام‌ و شورش‌ سخت‌ می‌کردند و می‌کوشیدند عرب‌ را با دینی‌ که‌ آورده‌ است‌ از ایران‌ برانند.»

منبع:دو قرن سکوت،دکتر زرین کوب، ص ۲۵۳ و ۲۵۴

  • حسین عمرزاده

تصور داشتن خون و نژاد خالص،کودکانه است و ایرانی دانستن دیگران تنها به شرط دارا بودن یک زبان خالص خالی از لغات غیر ایرانی،چیزی جز یک رؤیای شیرین نیست!

 

دکتر زرین کوب:

 

«بدون شک خون و نژاد درین مورد عامل اساسی نیست چرا که از دوران هخامنشی تا امروز آنقدر اقوام مختلف از پارسی و سکایی و تورانی و یونانی و عرب و تاتار در این سرزمین بهم آمیخته اند که تصور خون و نژاد خالص کودکانه است و با اینهمه نسلهایی که از برخورد این اقوام در این سرزمین به وجود آمده اند همواره در ایران و برای ایران زیسته اند و اگر از یک نژاد خالص هم می بودند بیشتر ازین ایرانی بشمار نمی آمدند.

زبان هم اگرچه بی تردید در تکوین شخصیت ایرانی نقش اصلی دارد اما تصور آنکه تنها با یک زبان خالص و مخصوصاً خالی از لغات غیر ایرانی است که ایرانی می تواند ایرانی باشد،چیزی جز یک رؤیای شیرین نیست و وسوسه ای که امروز بعضی دوستان ما را وا می دارد که نسبت به عناصر غیر ایرانی زبان فارسی روی ترش کنند هرچند ناشی از غیرت ملی است اما اصرار و ابرام در آن زبان ما را محدود می کند و فرهنگ ما را از آنچه طی قرنها تاریخ خویش به غنیمت یافته است محروم می دارد.»

 

منبع:

نه شرقی نه غربی انسانی،عبدالحسین زرین کوب،۱۳۵۲،مقاله چگونه می توان ایرانی بود،ص۴۰-۴۱

 

  • حسین عمرزاده

در جهان بینی اسلامی یک جهان وطنی کامل و بی نقص نهفته است.

برادری و پیوند در جهان اسلام فراتر از خاک و گِل و نسب و نژاد و رنگ پوست و زبان و هر مرز سستِ فانی و کودکانه دیگری است.

اجتماع دور حق،اصلی است که ایجاد تمدن اسلامی را سبب شد و اسلام ستیزان همیشه از آن ترس داشته و در طول تاریخ با طرح مرزبندی های نژادی و جغرافیایی سعی کرده اند مسلمانان را از آن دور کنند.

اقبال لاهوری،شاعر پارسی سرای خردمندِ مسلمان،در ابیاتی زیبا،جهان وطنی مسلمانان را که بنیانش بر عقیده (توحید و محبت پیامبر صلی الله علیه وسلم) استوار است،اینگونه بیان می کند:

 

«اصل ملت در وطن دیدن که چه

باد و آب و گل پرستیدن که چه

 

بر نسب نازان شدن نادانی است

حکم او اندر تن و تن فانی است

 

ملت ما را اساس دیگر است

این اساس اندر دل ما مضمر است

 

حاضریم و دل بغایب بسته ایم

پس ز بند این و آن وارسته ایم

 

رشته این قوم مثل انجم است

چون نگه هم از نگاه ما گم است

 

تیر خوش پیکان یک کیشیم ما

یک نما یک بین یک اندیشیم ما

 

مدعای ما مآل ما یکیست

طرز و انداز خیال ما یکیست

 

ما ز نعمتهای او اخوان شدیم

یک زبان و یک دل و یکجان شدیم»۱

 

«نیست از روم و عرب پیوند ما

نیست پابند نسب پیوند ما

 

دل به محبوب حجازی بسته ایم

زین جهت با یکدگر پیوسته ایم

 

رشته ما یک تولایش بس است

چشم ما را کیف صهبایش بس است

 

مستی او تا بخون ما دوید

کهنه را آتش زد و نو آفرید

 

عشق او سرمایه جمعیت است

همچو خون اندر عروق ملت است

 

عشق در جان و نسب در پیکر است

رشته عشق از نسب محکم تر است

 

عشق ورزی از نسب باید گذشت

هم ز ایران و عرب باید گذشت

 

امت او مثل او نور حق است

هستی ما از وجودش مشتق است

 

نور حق را کس نجوید زاد و بود

خلعت حق را چه حاجت تار و پود»۲

 

منابع:

 

۱) اقبال لاهوری،رموز بیخودی،بخش ۵

۲) همان،بخش ۳۰

  • حسین عمرزاده

ریشه جریانهای باستان گرایی و نژادپرستی درایران در اصل مخالفت با اسلام و قرآن است و تحقیر نژاد عرب یک دستاویز است برای تحقیر اسلام:

 

نویسنده "دو قرن سکوت" کسانی را که به دلیل حس نژادپرستی، اسلام را نپذیرفتند، سرزنش می کند:


«برخی‌ دیگر هم‌ از اوّل‌ با آیین‌ مسلمانی‌ به‌ مخالفت‌ و ستیزه‌ برخاستند، گویی‌ گرویدن‌ به‌ این‌ دینی‌ را که‌ عرب‌ آورده‌ بود اهانتی‌ و ناسزایی‌ در حق‌ خویش‌ تلقّی‌ می‌کردند … این‌ اندیشه‌ که‌ عرب‌ پست‌ترین‌ مردم‌ است‌ چنان‌ ذهن‌ آنان‌ را مشغول‌ کرده‌ بود که‌ هرگز مجال‌ آن‌ را نمی‌یافتند تا حقیقت‌ را در پرتو روشنی‌ منطق‌ و خرد ببینند. هر روزی‌ به‌ بهانه‌ای‌ و در جایی‌ قیام‌ و شورش‌ سخت‌ می‌کردند و می‌کوشیدند عرب‌ را با دینی‌ که‌ آورده‌ است‌ از ایران‌ برانند.»

 

دو قرن سکوت،دکتر زرین کوب، ص ۲۵۳ و ۲۵۴

  • حسین عمرزاده

|چندخط‌کتاب

صلاح الدین با موافقت خلیفه ی عباسی که مظهر اعلای جمیع قدرت های شرعی بود ، سلطان مستقل مصر و شام گردید و به تدریج حلب و موصل هم تابع حاکمیت وی شدند ، در سال ۱۱۸۲ م ( ۵۶۱ ه ) حاکم بلامنازع عالم اسلامی گردید و تمامی سلاطین و امرای آسیای غربی از جمله سلطان ایگونیوم و امیر مسلمان ارمنستان ، به سیادت و حاکمیت وی اعتراف کردند . از مهمترین خصوصیات صلاح الدین این است که او هیچ وقت خود را کُردی که بر اعراب حکومت می کند ، نخواند و هنگام انتخاب وزرا و مشاورین و فرماندهان و در باریان بین کرد و غیر کرد فرقی نمی گذاشت و در واقع آن زمان مثل حالا تعصب کرد و غیر کرد وجود نداشت ، کافی بود شخص مسلمان باشد . اصلاً دلیل رسیدن صلاح الدین به چنین درجه و مقامی که توانست نیروهای مشترک اروپای متعصب را هم شکست دهد ، اسلامیت او بود . ملاک ، عقیده بود و همچنان که برای صلاح الدین مسئله کرد و غیر کرد مطرح نبود ، اعراب هم از اینکه غیر عرب بر آنها حکم می راند حساسیت نشان نمی دادند ، چرا که برای همه ی اقشار عقیده ، ملاک بود .

سلطان صلاح الدین در تاریخ با لقب ایوبی مشهور شده است ، نه کردی . البته نه اینکه صلاح الدین از کرد بودن خود اکراه داشته است . بلکه تعصب و ملی گرایی که امروز میان تمامی مسلمین شایع ، و باعث انحطاط و سقوط و انحلال آنها گردیده است اصلاً آن زمان مطرح نبوده است . هر چند موصل و آمد و رواندوز – که از مهمترین مراکز اکراد هستند – در دست سلطان بود ولی او پایتخش را به هیچ کدام از این شهر ها منتقل نکرده و بیشتر از حد لازم و استحقاقشان بدان ها توجه نکرد ، کردستان برای او – که بزرگترین کرد شناخته شده در تاریخ است – جزئی از امپراطوری اسلامی بود و مصلحت اسلام را فوق مصلحت شخصی و طایفه ای قرار داده بود .

کردها و سرزمینشان / تألیف : سرهنگ شیخ عبدالوحید  با مقدمه ( ژنرال ایوب خان رئیس جمهور اسبق پاکستان) /مترجم : مهندس صلاح الدین  . ع، انتشارات : نشر احسان ۱۳۷۸

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter YouTube Aparat Pinterest