| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۶۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حدیث» ثبت شده است

رسول اللّه صَلّى اللّهُ عَلَیهِ وَسَلَّم ذکر مردی از بنی اسرائیل نمود که از فرد دیگری از بنی اسرائیل درخواست نمود هزار دینار به او قرض بدهد؛ آن مرد گفت: شاهدانی نزد من بیاور که از آنها شهادت بگیرم. وی جواب داد: (کَفىٰ بِاللّهِ شَهیدا) الله به عنوان گواه و شاهد کافی است. وی گفت: ضامنی نزد من بیاور. جواب داد؟ ( کَفىٰ بِاللّهِ کَفیلا ) الله به عنوان ضامن کافی است. آن مرد گفت: راست گفتی. پس تا زمان مشخصی به او قرض داد. وی به دریا رفت و حاجت و نیازش را بر آورده نمود، سپس به جستجوی کشتی ای رفت تا بر آن سوار شده و با آن در موعد مقرر نزد آن مرد برگردد، اما کشتی ای نیافت، پس چوبی برداشته و درون آن را خالی نمود و هزار دینار را به همراه نامه ای برای دوستش در آن گذاشته و آن سوراخ را محکم نموده و با آن به کنار دریا آمد و گفت: پروردگارا، تو می دانی که من از فلانی هزار دینار قرض گرفتم و او از من ضامنی خواست، من گفتم: الله بهترین ضامن است و او به تو راضی شد. و از من گواه طلبید، گفتم: الله برای گواهی کافی است و او به تو راضی شد. من تلاش کردم که کشتی ای بیابم تا قرضش را به او برگردانم، اما نتوانستم. و می خواهم که تو قرضم را ادا کنی. پس چوب را در دریا انداخت تا اینکه به میان دریا رفت. سپس برگشت و همچنان به دنبال کشتی بود تا به وسیله ی آن به سرزمینش برود (  و هزار دینار دیگر را نزد آن مرد ببرد. با این گمان که کار اول او کافی نبوده است  ). مردی که به او قرض داده بود در جستجوی کشتی خارج شد که شاید مالش با آن آمده باشد، پس چوبی را که پول در آن بود، مشاهده کرد و آن را به عنوان هیزمی برای خانواده اش برداشت. اما هنگامی که آن را شکافت، پول و نامه را در آن دید! سپس فردی که به او قرض داده بود آمد و هزار دینار آورده و گفت: به الله سوگند بسیار تلاش کردم کشتی بیابم که مال تو را بیاورد، اما تا قبل از اینکه نزد تو بیایم کشتی نیافتم. آن مرد گفت: آیا تو چیزی را به سوی من فرستادی؟ جواب داد: به تو گفتم تا قبل از اینکه نزدت بیایم کشتی نیافتم. آن مرد گفت: پس الله آنچه را که تو با چوب فرستاده بودی رسانید، بنابراین هزار دینارت را بردار و به سلامت برو.

 

 

عن أبی هریرة -رضی الله عنه- عن رسول الله -صلى الله علیه وسلم-: أنَّه ذکر رجلًا من بنی إسرائیل، سأل بعضَ بنی إسرائیل أن یُسْلِفَه ألفَ دینار، فقال: ائْتِنِی بالشهداء أُشْهِدُهم، فقال: کفى بالله شهیدًا، قال: فَأْتِنِی بالکَفِیل، قال: کَفَى بالله کفیلًا، قال: صَدَقتَ، فَدَفَعَها إِلیه إلى أجل مُسَمَّى، فخرج فی البحر فقَضَى حَاجَتَه، ثُمَّ التَمَسَ مرکَبًا یَرْکَبُها یَقْدَم علیه لِلأَجَل الذی أجَّله، فلم یجِد مرکَبًا، فأَخَذَ خَشَبَة فَنَقَرَها، فَأَدْخَل فِیهَا أَلفَ دِینَار وصَحِیفَة مِنْه إلى صاحبه، ثم زَجَّجَ مَوضِعَها، ثمَّ أَتَى بِهَا إِلَى البحر، فقال: اللَّهُمَّ إنَّک تعلم أنِّی کنتُ تَسَلَّفتُ فلانًا ألف دِینَار، فَسَأَلَنِی کفیلًا، فقلتُ: کفى بالله کفیلًا، فَرَضِیَ بک، وسأَلَنِی شهیدًا، فقلتُ: کفى بالله شهیدًا، فرضِی بک، وأنِّی جَهَدتُ أنْ أَجِدَ مَرکَبا أَبعث إلیه الذی لَه فَلَم أَقدِر، وإنِّی أسْتَوْدِعُکَها. فرمى بها فی البحر حتَّى وَلَجِت فیه، ثم انْصَرف وهو فی ذلک یلتمس مرکبا یخرج إلى بلده، فخرج الرجل الذی کان أسلفه، ینظُر لعلَّ مَرکَبًا قد جاء بماله، فَإِذا بِالخَشَبَة التی فیها المال، فأَخَذَها لِأهله حَطَبًا، فلمَّا نَشَرَها وجَد المالَ والصحِیفة، ثمَّ قدِم الذی کان أسلفه، فأتى بالألف دینار، فقال: والله ما زلتُ جاهدًا فی طلب مرکب لآتیک بمالک، فما وجدتُ مرکبا قبل الذی أتیتُ فیه، قال: هل کنتَ بعثتَ إلیَّ بشیء؟ قال: أُخبِرک أنِّی لم أجِد مرکبا قبل الذی جئتُ فیه، قال: فإنَّ الله قد أدَّى عنک الذی بعثتَ فی الخشبة، فانصرِف بالألف الدینار راشدًا».

 [رَواهُ البُخاری.]

  • حسین عمرزاده

 «دو زن بودند که دو پسربچه ی خود را به همراه داشتند؛ گرگ آمد و پسرِ یکی از آنها را بُرد.

یکی از آن زنان به دیگری گفت: گرگ پسرِ تو را برد

و دیگری گفت: بلکه پسرِ تو را بُرد.

برای قضاوت نزد داود علیه السلام رفتند و او به نفع زنِ بزرگ تر قضاوت کرد. از آنجا نزد سلیمان پسر داود رفتند و ماجرا را برایش بازگو کردند.

سلیمان علیه السلام فرمود: "چاقویی برایم بیاورید تا این پسربچه را به دو نیم کنم و هر قسمت از او را به یکی از این دو زن بدهم". این بود که زنِ کوچک تر گفت: الله بر تو رحم کند؛ این کار را نکن؛ این پسر، فرزندِ آن زن است. لذا سلیمان علیه السلام به نفع زن کوچک تر قضاوت کرد و بچه را به او داد».

 

«کَانَتِ امْرَأَتَانِ مَعَهُمَا ابْنَاهُمَا، جَاءَ الذِّئْبُ فَذَهَبَ بِابْنِ إِحْدَاهُمَا، فَقَالَتْ صَاحِبَتُهَا: إِنَّمَا ذَهَبَ بِابْنِکِ، وَقَالَتِ الأُخْرَى: إِنَّمَا ذَهَبَ بِابْنِکِ! فَتَحَاکَمَتَا إِلَى دَاوُدَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ، فَقَضَى بِهِ لِلْکُبْرَى، فَخَرَجَتَا عَلَى سُلَیْمَانَ بْنِ دَاوُدَ فَأَخْبَرَتَاهُ بِذَلِکَ، فَقَالَ: ائْتُونِی بِالسِّکِّینِ أَشُقُّهُ بَیْنَهُمَا!، فَقَالَتِ الصُّغْرَى: لاَ تَفْعَلْ یَرْحَمُکَ اللَّهُ، هُوَ ابْنُهَا، فَقَضَى بِهِ لِلصُّغْرَى».

 

[صحیح.] - [متفق علیه.]

  • حسین عمرزاده

روزی پسر خانواده‌ای نسبتاً مرفه دید که مادرش از همسایه فقیرشان مقداری نمک می‌خواهد. با تعجب گفت:

ـ مادر! دیروز یک کیسه بزرگ نمک برایت خریدم. چرا از همسایه نمک می‌خواهی؟

مادر لبخندی زد و آرام گفت:

ـ پسرم، همسایه ما همیشه از ما چیزی می‌خواهد. دلم می‌خواست این‌بار من هم از او چیزی بخواهم؛ چیزی کوچک که تهیه‌اش برایش سخت نباشد. من به نمک نیازی ندارم، اما می‌خواستم او حس کند ما هم گاهی به او محتاجیم، تا اگر روزی دوباره چیزی از ما خواست، دلش نلرزد و شرمنده نشود...

 

بخاری و مسلم از عایشه صدیقه - رَضِيَ اللهُ عَنها - روایت کرده‌اند: رسول الله - صَلَّی‌ اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّم - فرمود:

 

«مَا زَالَ جِبْرِیلُ یُوصیني بِالْجَارِ حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ سَیُوَرِّثُهُ»

 

جبرئیل چنان در حق همسایه به من سفارش می‌کرد که گمان کردم همسایگان باید از همدیگر ارث ببرند.

  • حسین عمرزاده

أسامة بن زيد رَضِيَ اللهُ عَنهُ می‌گوید: 

پیامبر خدا (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّم) ما را به سوی قبیله‌ای از «جُهینه» به نام «حُرقه» فرستاد. سپیده‌دم به آن قوم حمله کردیم و آن‌ها را شکست دادیم. سپس من و یک مرد انصاری به تعقیب یکی از آن‌ها پرداختیم. وقتی به او رسیدیم، او گفت: «لا إله إلا الله» (هیچ معبودی جز الله نیست). مرد انصاری از کشتن او دست کشید، اما من با نیزه‌ام به او حمله کردم و او را کشتم. وقتی به مدینه بازگشتیم، این خبر به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) رسید. ایشان به من فرمودند: 

«أقَتَلْتَهُ بَعْدَ ما قالَ: لا إلَهَ إلَّا اللَّه؟!» 

«ای اسامه، آیا او را پس از گفتن لا إله إلا الله کشتی؟!» 

گفتم: «ای رسول خدا، او فقط برای نجات جانش این را گفت.» 

پیامبر دوباره فرمودند: «أقَتَلْتَهُ بَعْدَ ما قالَ: لا إلَهَ إلَّا اللَّه؟!» 

«آیا او را پس از گفتن لا إله إلا الله کشتی؟!» 

و این جمله را آن‌قدر تکرار کردند که آرزو کردم کاش قبل از آن روز اسلام نیاورده بودم.۱ 

 

در روایت دیگری این‌چنین آمده که: 

پیامبر صلی الله علیه و سلم به اسامه فرمود: 

«مَنْ لَكَ بِلا إلَهَ إلَّا اللَّه يَوْمَ القِيَامَةِ؟» 

«چه کسی تو را از (لا إله إلا الله) در روز قیامت نجات خواهد داد؟» 

اسامه می‌گوید که گفتم: ای رسول خدا، او فقط از ترس سلاح این کلمه را گفت. 

پیامبر فرمود: «أَفَلا شَقَقْتَ عَنْ قَلْبِهِ حَتَّى تَعْلَمَ مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ قَالَهَا أَمْ لا؟» 

«آیا قلبش را شکافتی تا بفهمی آیا به خاطر این (یعنی از روی ایمان واقعی) آن را گفت یا نه؟» ۲

 

امام نووی رحمه الله می‌گوید: 

«درباره این فرمایش پیامبر (صلی الله علیه وسلم) که فرمود: «أَفَلا شَقَقْتَ عَنْ قَلْبِهِ حَتَّى تَعْلَمَ مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ قَالَهَا أَمْ لا؟» («آیا قلب او را شکافتی تا بدانی که آن را از روی حقیقت گفته است یا نه؟»)، فاعل در جمله «أقالها» همان «قلب» است. معنای این سخن این است که تو مأمور به عمل بر اساس ظاهر هستی و بر اساس آنچه زبان اظهار می‌کند. اما در مورد قلب، راهی برای دانستن آن نداری. پس پیامبر (صلی الله علیه وسلم) از این‌که اُسامه بر اساس آنچه به زبان جاری شد عمل نکرد، او را سرزنش کرد. 

 

رسول خدا (صلی الله علیه وسلم) فرمود: «آیا قلب او را شکافتی؟» تا ببینی که آیا قلب او این کلمه را پذیرفته و به آن اعتقاد دارد یا نه؟، یعنی تو قادر به این کار نیستی، پس به آنچه زبان آشکار کرده اکتفا کن و فراتر نرو. 

 

در این فرمایش پیامبر (صلی الله علیه وسلم) دلیلی بر قاعده‌ای معروف در فقه و اصول وجود دارد که «الأحكام يُعمل فيها بالظواهر، والله يتولى السرائر»؛ یعنی: احکام بر اساس ظواهر جاری می‌شوند و سرائر (باطن و درون انسان) را خداوند متعال عهده‌دار است. 

 

و درباره سخن اُسامه (رضی‌الله‌عنه) که گفت: «تا آنجا که آرزو کردم که ای کاش همان روز اسلام آورده بودم»، معنای آن این است که کاش قبلاً مسلمان نشده بودم، بلکه اکنون اسلام می‌آوردم تا گناهان گذشته‌ام پاک شود. او این سخن را به سبب بزرگی اشتباهی که مرتکب شده بود گفت.»۳ 

 

منابع: 

۱. صحيح بخاري، ۶۸۷۲ 

۲. أبو داود (۲۶۴۳)، بخاری (۴۲۶۹)، ومسلم (۹۶) 

۳. امام نووی، شرح مسلم، ج ۲، ص ۱۰۴

  • حسین عمرزاده

«اَلحَسَنُ وَ الحُسَینُ سَیدَا شَبَابِ اَهلِ الجَنّة»
حسن و حسین، سرداران جوانان بهشت‌اند.

«مسند امام احمد، ترمذی، ابن ماجه و نسائی از ابو سعید خدري رضي الله عنه»

آنچه که بر هر فرد دانا و منصف، مبرهن و واضح است، وجود محبت اهل‌بیت پیامبر صلی‌الله علیه وسلم نزد اهل سنت و جماعت می‌باشد که البته همسران پیامبر صلی‌الله علیه وسلم نیز جزو تعریف «اهل‌بیت» محسوب می‌شوند و تنها افراد نادان و یا مغرض، منکر این قضیه هستند.

کثرت روایات و مطالب موجود در مدح و ستایش اهل‌بیت رضي الله عنهم اجمعین در کتب، کثرت نام‌گذاری مفتخرانه فرزندان به نام‌های گرانقدر اهل‌بیت، و دلایل بسیار دیگر، گواه این ادعای درست هستند که اهل سنت و جماعت با افتخار، دوستدار خاندان بزرگوار پیامبرشان می‌باشند و هیچ چیز و هیچ‌کسی نمی‌تواند باعث خارج شدن این محبت ارزشمند از روح و قلب آنان گردد.

در ادامه سرودی بسیار دلنشین در وصف دو سردار جوانان اهل بهشت تقدیم می گردد که ان شاء الله از شنیدن آن لذت خواهید برد.

دریافت
حجم: 3.34 مگابایت

  • حسین عمرزاده

صالح بن کیسان روایت می‌کند:


«اجْتَمَعْتُ أَنَا وَابْنُ شِهَابٍ وَنَحْن نَطْلُبُ الْعِلْمَ، فَاجْتَمَعْنَا عَلَى أَنْ نَكْتُبَ السُّنَنَ، فَكَتَبْنَا كُلَّ شَيْءٍ سَمِعْنَاهُ عَنِ النَّبِيِّ - صلى الله عليه وسلم -، ثُمَّ كَتَبْنَا أَيْضًا مَا جَاءَ عَنْ أَصْحَابِهِ، فَقُلْتُ: لَا، لَيْسَ بِسُنَّةٍ، وَقَالَ هُوَ: بَلَى، هُوَ سُنَّةٌ، فَكَتَبَ وَلَمْ أكتُبْ، فَأَنْجَحَ وَضَيَّعْتُ.»


»من و ابن شِهاب (زُهری) برای فراگیری و تحصیل علم گرد هم آمدیم و توافق کردیم که سنت‌ها را بنویسیم. پس، همه‌ی آنچه از رسول‌الله ـ‌ صلی‌الله‌علیه‌و‌سلم ـ شنیده بودیم (و روایت شده بود را) نوشتیم، همچنین آنچه که از صحابه نقل شده بود را نیز ثبت کردیم. سپس من گفتم: این‌ها سنت نیستند، ولی او گفت: بله، این‌ها هم سنت هستند. پس او به نوشتن ادامه داد و من از نوشتن خودداری کردم. در نتیجه او موفق شد و من از دستشان دادم

 


منبع: المصنف لعبدالرزاق، ج ۱۰، ص ۲۹۲.

  • حسین عمرزاده

در صحیحین از ابو سعید خُدري ـ رَضِيَ اللهُ عَنه ـ‌ از پیامبر ـ صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّم ـ‌ روایت شده که فرمود:

 

«يَأْتي علَى النَّاسِ زَمانٌ، فَيَغْزُو فِئامٌ مِنَ النَّاسِ، فيَقولونَ: فِيكُمْ مَن صاحَبَ رَسولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه وسلَّمَ؟ فيَقولونَ: نَعَمْ، فيُفْتَحُ لهمْ، ثُمَّ يَأْتي علَى النَّاسِ زَمانٌ، فَيَغْزُو فِئامٌ مِنَ النَّاسِ، فيُقالُ: هلْ فِيكُمْ مَن صاحَبَ أصْحابَ رَسولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه وسلَّمَ؟ فيَقولونَ: نَعَمْ، فيُفْتَحُ لهمْ، ثُمَّ يَأْتي علَى النَّاسِ زَمانٌ، فَيَغْزُو فِئامٌ مِنَ النَّاسِ، فيُقالُ: هلْ فِيكُمْ مَن صاحَبَ مَن صاحَبَ أصْحابَ رَسولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه وسلَّمَ؟ فيَقولونَ: نَعَمْ، فيُفْتَحُ لهمْ.»۱

یعنی:

«زمانی بر مردم فرا می‌رسد که گروهی از آنها به جهاد رفته، پس می‌گویند: آیا در بین شما کسی هست که همنشین رسول الله ـ صلى الله علیه و سلم ـ بوده؟ می‌گویند: بله. پس آنها پیروز می‌شوند.

سپس زمانی بر مردم می‌رسد که گروهی از آنها به جهاد رفته و گفته می‌شود: آیا در میان شما کسی هست که همنشین اصحاب رسول الله ـ صلى الله علیه و سلم ـ‌ بوده؟ می‌گویند: بله. پس پیروز می‌شوند.

سپس زمانی بر مردم می‌رسد که گروهی از آنها به جهاد می‌روند و گفته می‌شود: آیا در میان شما کسی هست که همنشینِ همنشینان اصحاب رسول الله ـ صلى الله علیه و سلم ـ‌ بوده؟ می‌گویند: بله، پس پیروز می‌شوند».

 

حدیث مذکور تأییدی بر روایت معروف «خَيْرُ النَّاسِ قَرْنِي، ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ، ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ»۲ است که برتری سه نسل نخست اسلام  را مورد تأکید قرار می‌دهد.

بی‌تردید، دین امری موروثی نیست که از طریق خون و ژن منتقل شود؛ بلکه آموختنی است و باید با تلاش و تعهد آن را فرا گرفت. قرآن ما را به اطاعت از الله و رسولش فرمان می‌دهد و بر اساس آیات و احادیثی چون روایت فوق، مسیر صحیح، همان راهی است که صحابه (رَضِيَ اللهُ عَنهُم) پیمودند. آنان در دوران نزول وحی زندگی کردند، به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) ایمان آوردند، در تمام ابعاد زندگیاعم از جهاد و صلح و ...در کنار او بودند و با دقتی بی‌نظیر حتی جزئی‌ترین رفتارهای ایشان را زیر نظر داشتند و از سنتش تبعیت می‌کردند. آنان بودند که اسلام را با جان و دل اجرا کردند و سرانجام، در حالی که قرآن بر صلاحیت و قبولی آنان در آزمون مدرسه نبوت صحه گذاشته بود۳، از دنیا رفتند. در حقیقت، آنان کارنامه‌ی عملی و خروجیِ واقعیِ اسلام بودند.

 

پیامبر (صلی الله علیه و سلم) در حدیث مذکور، سه گروه را مورد تأکید قرار داده است: صحابه، تابعین (پیروان صحابه) و تبع تابعین (پیروان پیروان صحابه). بر اساس این روایت، هرکس که به یکی از این گروه‌ها متصل باشد و از آنان پیروی کند، به پیروزی خواهد رسید.

اما نکتهٔ اساسی که نباید از آن غافل شد، این است که برکت و اهمیت این همنشینیبه‌ویژه برای نسل‌های پس از این سه گروهلزومًا به لحاظ فیزیکی نیست. بلکه آنچه اصالت دارد، حرکت در مسیر عقیده و دین‌داری این بزرگواران است. چراکه تاریخ گواهی می‌دهد که بسیاری، باوجود زندگی در عصر صحابه، تابعین و تبع تابعینو حتی در زمان خود پیامبر (صلی الله علیه و سلم)از هدایت و نجات محروم ماندند. این افراد، علی‌رغم نزدیکی زمانی و مکانی، به دلیل ترجیح دادن بی‌راهه بر راه راست، دچار گمراهی شدند. برخی از آنان نه‌تنها هم‌عصر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) و صحابه بودند، بلکه با ایشان پیوندهای خویشاوندی و قومی نیز داشتند؛ اما همین نسبت‌ها، هیچ تضمینی برای نجاتشان نبود. از همین رو، پیامبر (صلی الله علیه و سلم) نجات‌یافتگان (فرقه ناجیه) را کسانی معرفی کرد که بر راه و روش او و اصحابش گام بردارند: « ما أَنا علَيهِ وأَصحابي»۴.

این حدیث، اهمیت حفظ اتصال زنجیرهٔ سنت نبوی و انتقال صحیح آموزه‌های دینی را گوشزد می‌کند و بر این حقیقت تأکید دارد که امت اسلامی، هرچه بیشتر به سرچشمه‌های اولیهٔ خود متصل باشد، اصالت و سلامت دینی خود را حفظ خواهد کرد و از برکات و پیروزی بیشتری بهره‌مند خواهد شد. برتری این سه نسل نیز به دلیل نزدیکی آنان به وحی، و برخورداری از بالاترین و بهترین سطح ایمان و مسلمانی بوده است.

اما اکنون که ما از آن دوران فاصله داریم و از برکات معنوی همنشینی فیزیکی محرومیم، چگونه می‌توانیم همان هدایت و نصرت الهی را داشته باشیم؟ پاسخ روشن است:

اگرچه از لحاظ زمانی با پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، صحابه (رضي الله عنهم)، تابعین و تبع تابعین (رَحِمَهُمُ الله) فاصله داریم، اما می‌توانیم با تمسک به قرآن و سنت صحیح، و پیروی از فهم و روش این بزرگواران، همان مسیر هدایت و رستگاری را طی کنیم.

بهره‌گیری از روایات، آثار و متون صحیحی که از آنان به یادگار مانده، بهترین راه برای ادامه دادن مسیر مورد تأیید پیامبر (صلی الله علیه و سلم) است. توجه به این اصل اساسی، نه‌تنها راه را برای فهم صحیح دین کوتاه‌تر و هموارتر می‌سازد، بلکه نقش مهمی در جلوگیری از تفرقه و اختلاف ایفا می‌کند و در معرفی اسلام به غیرمسلمانان نیز بسیار مؤثر خواهد بود.

 

منابع:

۱) امام بخاري در فضائل الصحابة، باب فضائل أصحاب النبي صلى الله عليه وسلم ومن صحب النبي صلى الله عليه وسلم أو رآه من المسلمين فهو من أصحابه، ح ۲۶۴۹ (۷/۵) و امام مسلم در فضائل الصحابة، باب فضائل الصحابة ثم الذین یلونهم ثم الذین یلونهم، ح ۲۵۳۲ (۴/۱۹۶۲).

۲) بخاري (۲۶۵۲) ، ومسلم (۲۵۳۳)

۳) - عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ الْعَزِيزُ الْحَكِيم [التَّغابُن:آیه ۱۸]

- وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ۚ ذَٰلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ [التَّوبَة:آیه ۱۰۰]

- أُولَٰئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَىٰ [الحُجُرات:آیه ۳]

(۴) أخرجه الترمذي (۲۶۴۱) واللفظ له، والطبراني (۱۴/۵۳) (۱۴۶۴۶)، والحاكم  (۴۴۴)

  • حسین عمرزاده

پیامبر صلی الله علیه وسلم فرموده اند:

"مَنْ صُنِعَ إِلَیْهِ مَعْرُوفٌ فَقَالَ لِفَاعِلِهِ: جَزَاکَ اللهُ خَیْرًا، فَقَدْ أَبْلَغَ فِی الثَّنَاءِ"

 

«هر که به او احسانی شود، و به احسان‌کننده بگوید: جزاک الله خیرًا* پس بهترین تشکر و حقّ‌شناسی را به جا آورده است.»

سنن ترمذی (۲۰۳۵)

*یعنی: اجرت با الله، یا الله به تو پاداش نیک دهد.

  • حسین عمرزاده

حافظ ابن حجر در فتح الباری (جلد ۳، صفحه ۱۱) دربارهٔ حدیثی که سند آن علی بن حسین از حسین بن علی از علی بن ابی‌طالب است می‌گوید:

وَأَمَّا حَدِيثُ عَلِيٍّ فِعَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ الْمَذْكُورُ فِي إِسْنَادِهِ هُوَ زَيْنُ الْعَابِدِينَ، وَهَذَا مِنْ أَصَحِّ الْأَسَانِيدِ، وَمِنْ أَشْرَفِ التَّرَاجِمِ الْوَارِدَةِ فِيمَنْ رَوَى عَنْ أَبِيهِ، عَنْ جَدِّهِ.

«و این از صحیح‌ترین سندها است و از پر افتخارترین شرح حالی است که شخص از پدرش از پدربزرگش روایت کرده است».

  • حسین عمرزاده

ابوصالح از لیث روایت کرده که گفت:


مَا رَأَيْتُ عَالِمًا قَطُّ أَجْمَعَ مِنَ الزُّهْرِيِّ، يُحَدِّثُ فِي التَّرْغِيبِ فَتَقُولُ: لَا يُحْسِنُ إِلَّا هَذَا، وَإِنْ حَدَّثَ عَنِ الْعَرَبِ وَالْأَنْسَابِ قُلْتَ: لَا يُحْسِنُ إِلَّا هَذَا، وَإِنْ حَدَّثَ عَنِ الْقُرْآنِ وَالسُّنَّةِ فَكَذَلِكَ.


«هیچ عالِمی را جامع‌تر از زُهری ندیدم؛
وقتی درباره ترغیب (تشویق به اعمال نیک)
سخن می‌گفت، می‌گفتی: او جز این چیز دیگری نمی‌داند؛
و وقتی از عرب و نسب‌ها سخن می‌گفت، می‌گفتی: تنها همین را بلد است؛
و چون از قرآن و سنت سخن می‌گفت، باز همان گمان را می‌بردی (که گویی تنها در این علم تبحر دارد).»

منبع: "تذکرة الحفاظ"، شمس‌الدین ذهبی، جلد ۱، صفحه ۸۳.

این روایت در ستایش جامعیت علمی «محمد بن مسلم بن شهاب الزهری» است؛ یعنی دانایی او در هر علمی چنان عمیق و مسلط بود که شنونده می‌پنداشت او در همان رشته تخصصی یگانه است.

  • حسین عمرزاده

امام مالک بن انس رحمه الله در ترسیم قاعده‌ای ثابت و استوار برای مردم، منصفانه برخورد نمود، آنجا که فرمود:


كُلُّ أَحَدٍ يُؤْخَذُ مِنْ قَوْلِه، وَيُتْرَكُ، إِلاَّ صَاحِبَ هَذَا القَبْرِ -صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّم-.

«همه‌ی (انسان‌ها) چنان‌اند که برخی اقوال‌شان گرفته شده و برخی دیگر رها می‌شوند، مگر صاحب این قبر». [منظورش پیامبر صلی الله علیه وسلم بود].

سیر أعلام النبلاء (۸/۹۳).

  • حسین عمرزاده

«ابن عبدالرحمان بن ابی حاتم رازی» در مورد بعضی از مدارس دمشق می‌گوید:

 

وقتی وارد دمشق شدم، به میان اهل حدیث رفتم. از کنار حلقهٔ درس قاسم جُوعی گذشتم؛ دیدم جمعی گرد او نشسته‌اند و او برایشان سخن می‌گوید. منظره برایم جالب بود. جلو رفتم و شنیدم که گفت:

 

از روزگار خود پنج چیز را غنیمت بدانید:


۱- اگر در جایی حاضر شدید، شناخته نشوید؛
۲- اگر غایب شدید، کسی جویای شما نشود؛
۳- اگر در جمعی حضور یافتید، با شما مشورت نکنند؛
۴- اگر سخنی گفتید، سخنتان پذیرفته نشود؛
۵ و اگر کاری انجام دادید، به شما مزدی داده نشود.

 

و باز شما را به پنج چیز دیگر سفارش می‌کنم:


۱- اگر بر شما ستم کردند، شما ستم روا مدارید؛
۲- اگر ستایشتان کردند، دلخوش نشوید؛
۳- اگر پشیمان شدید، اندوهگین نشوید؛
۴- اگر بر شما دروغ بستند، خشمگین نشوید؛
۵- و اگر به شما خیانت کردند، شما خیانت نکنید.

 

این بود آنچه به‌عنوان بهره‌ام از دمشق برگرفتم.

 

صفة الصفوة: ج ۲، ص ۳۸۹.

  • حسین عمرزاده

رسول الله ﷺ فرمودند: 

 

"بَلِّغُوا عَنِّي وَلَوْ آيَةً"

از طرف من تبلیغ کنید؛ اگرچه یک آیه باشد.


 

صحيح بخاري: ۳۴۶۱.

 

 

از عبدالله بن عَمرو رضي الله عنهما روایت است که پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمودند:

«بَلِّغُوا عَنِّي وَلَوْ آيَةً، وَحَدِّثُوا عَنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلَا حَرَجَ، وَمَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّدًا فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ»

«از من [به دیگران] ابلاغ کنید اگرچه یک آیه باشد و از بنی‌اسرائیل نقل کنید و ایرادی ندارد، و[لی] هرکس به عمد بر من دروغ ببندد باید که جایگاه خود را در دوزخ آماده سازد».  

[صحیح است] - [به روایت بخاری] - [صحيح البخاري - ۳۴۶۱]


شرح


پیامبر صلی الله علیه وسلم به ابلاغ علم از او به دیگران امر می‌کند – چه این علم در قالب قرآن باشد یا سنت - حتی اگر مقدار اندکی مانند یک آیه یا یک حدیث باشد، به شرط آنکه شخص نسبت به آنچه ابلاغ می‌کند و به آن فرا می‌خواند، عالم باشد. سپس پیامبر صلی الله علیه وسلم بیان داشته‌اند که نقل روایات بنی‌اسرائیل، یعنی وقایعی که برای آنان رخ داده، در صورتی که تعارضی با شرع ما نداشته باشد اشکالی ندارد. سپس دربارهٔ نسبت دادن دروغ به ایشان هشدار داده و بیان داشتند که هرکس عمدا به ایشان دروغی نسبت دهد، باید برای خود جایگاهی در آتش فراهم آورد.

  • حسین عمرزاده

روزی شخصی با هیجان نزد استادی آمد و گفت: استاد، می‌دانی راجع به یکی از شاگردانت چه شنیده‌ام؟ استاد پاسخ داد: لحظه‌ای صبر کن... قبل از اینکه به من چیزی بگویی، از تو می‌خواهم آزمون کوچکی را که نامش «سه پرسش» است پاسخ دهی.

مرد پرسید: سه پرسش؟
استاد گفت: بله، درست است. قبل از اینکه راجع به شاگردم با من صحبت کنی، لحظه‌ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم. اولین پرسش «حقیقت» است. کاملاً مطمئنی که آنچه را که می‌خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟
مرد جواب داد: نه، فقط در موردش شنیده‌ام.
استاد گفت: بسیار خوب، پس واقعاً نمی‌دانی که خبر درست است یا نادرست!

حالا بگذار پرسش دوم را بگویم، «پرسش خوبی».
آیا آنچه را که در مورد شاگردم می‌خواهی به من بگویی خبری خوب است؟
مرد پاسخ داد: نه، برعکس…
استاد گفت: پس می‌خواهی خبری بد دربارهٔ شاگردم بگویی که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی؟

مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

استاد ادامه داد: و اما پرسش سوم: «سودمند بودن» است. آنچه را که می‌خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟
مرد پاسخ داد: نه، واقعاً…

استاد نتیجه‌گیری کرد: اگر می‌خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد، نه خوب است و نه حتی سودمند است، پس چرا اصلاً آن را به من می‌گویی؟

 

 

از ابوهریره رَضِیَ اللهُ عَنه روایت شده که پیامبرمان صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم فرمودند:

 

"من حُسنِ إسلامِ المرءِ تركُه ما لا يَعنيهِ."

«از نشانه‌های نیکو بودن اسلام فرد این است که آنچه به او مربوط نیست، رها کند.»

 

منبع: ترمذی (شماره ۲۳۱۷) و ابن ماجه (شماره ۳۹۷۶).

  • حسین عمرزاده

خلیفه هارون‌الرشید فردی زندیق را دستگیر کرد و دستور داد او را گردن بزنند.

 

زندیق پرسید:
ـ چرا می‌خواهید من را بکشید؟

هارون گفت:
ـ چون می‌خواهم بندگان خدا را از شرّ تو راحت کنم.

زندیق گفت:
ـ پس با آن هزار حدیثی که من جعل کرده‌ام و به پیامبر خدا ‌(صلى‌الله‌علیه‌وسلم) نسبت داده‌ام چه می‌کنی؟ هیچ‌کدامشان حتی یک حرف از سخنان او نیست!

هارون بلافاصله گفت:

"فأين أنت يا عدو الله من أبي إسحاق الفزاري وعبد الله بن المبارك ينخلانها فيخرجانها حرفًا حرفًا."

ـ ای دشمن خدا، تو از ابو اسحاق فزاری و عبدالله بن مبارک چه می‌دانی؟ آنان احادیث را تک‌به‌تک می‌پالایند و از میانشان هر حرف ساختگی را بیرون می‌کشند.

 

 

منبع: تاریخ الخلفاء، جلال الدین السیوطی، صفحه ۲۱۶.

  • حسین عمرزاده

اگر با وجود این همه امکانات—از کتاب‌ها و دفترها و قلم‌های رنگارنگ و خوش‌ساخت گرفته تا نرم‌افزارهای کتابخانه‌ای که تنها با چند کلیک می‌توان به مهم‌ترین منابع، مقالات و مجلات دنیا دسترسی داشت، و از جست‌وجوی چندثانیه‌ای در میان حجم عظیمی از مطالب گرفته تا تایپ آسان حتی با صدا، چاپ بی‌دردسر نوشته‌ها و انتشار فوری هر مطلبی در فضای مجازی—باز هم انگیزه‌ی یادگیری نداری، از آموختن طفره می‌روی یا مسیر تدریجی یادگیری را بی‌فایده می‌دانی و خیال می‌کنی که مثلا حتما باید روزی هزاران حدیث بخوانی تا «دانش‌جو و طالب‌العلم» به‌حساب بیایی، این قصهٔ تاریخی واقعی و آموزنده را بخوان.

 

امام ذهبی (رحمه‌الله) می‌گوید:

 


برخی از علما از کتابی نوشته‌ی «عبدالرحمن بن احمد»، نوه‌ی «بَقِیّ»، نقل کرده‌اند که گفت: از پدرم شنیدم که می‌گفت:


 

پدرم از مکه به بغداد سفر کرد. او مردی بود که آرزویش دیدار با «احمد بن حنبل» بود.

 

می‌گوید: همین‌که به بغداد نزدیک شدم، خبر فتنه (آزمون اعتقادی درباره‌ی مخلوق بودن قرآن) به من رسید و فهمیدم که احمد بن حنبل از دیدار با مردم و تدریس منع شده است. این خبر چنان مرا اندوهگین کرد که غمی سنگین بر دلم نشست.

وارد بغداد شدم، در یک مسافرخانه اتاقی اجاره کردم و سپس به مسجد جامع رفتم تا در حلقه‌های درس بنشینم. مرا به مجلسی بزرگ و باوقار راه دادند. در آن‌جا مردی سخن می‌گفت و راویان حدیث را نقد و بررسی می‌کرد.
پرسیدم: این مرد کیست؟ گفتند: «یحیی بن مَعین» است.

راهی برایم باز شد. نزدیک رفتم و گفتم:
ای ابا زکریا، خدا تو را رحمت کند، من مردی غریبم، دور از وطن، مشتاق پرسش و دانش؛ پس مرا کوچک مدار.
گفت: بپرس.

از برخی کسانی که ملاقات کرده بودم پرسیدم؛ برخی را ستود و برخی را نقد کرد. سپس از «هشام بن عمار» پرسیدم.
گفت: او ابوالولید است، امام جماعت دمشق؛ مردی ثقه و مورداعتماد، بلکه بالاتر از ثقه. اگر اندکی تکبر در زیر عبایش پنهان می‌کرد، یا گردن‌آویز غرور بر خود می‌آویخت، باز هم چیزی از خیر و فضلش کم نمی‌شد.

در این هنگام حاضرین مجلس گفتند: بس است! خدا تو را رحمت کند، دیگران هم سؤال دارند!

در حالی‌که ایستاده بودم گفتم: تنها یک پرسش دیگر دارم؛ درباره‌ی «احمد بن حنبل».
یحیی با شگفتی به من نگاه کرد و گفت: آیا ما باید درباره‌ی احمد تحقیق کنیم؟! او امام و پیشوای مسلمانان است، بهترین و برترینِ ایشان.

 

از مجلس بیرون آمدم و از مردم سراغ خانه‌ی احمد بن حنبل را گرفتم. نشانی‌اش را دادند. آن را پیدا کردم و در زدم. خودش بیرون آمد.
گفتم:
ای ابا عبدالله، مردی غریبم و از سرزمینی دور آمده‌ام. این اولین بار است که به این شهر می‌آیم. من طالب حدیث، و مقیّد و پای‌بند به سنت هستم و سفرم جز برای دیدار تو نبوده است.

گفت: وارد حیاط شو تا کسی تو را نبیند.

داخل شدم. پرسید: از کجا آمده‌ای؟
گفتم: از مغرب دور (اندلس).
گفت: از افریقیه؟
گفتم: دورتر از افریقیه؛ من از سرزمین خودم از راه دریا به افریقیه سفر می‌کنم. وطنم اندلس است.

گفت: چه راه دوری! هیچ چیز برایم خوشایندتر از آن نبود که بتوانم چون تویی را یاری کنم، اما گرفتار فتنه‌ای هستم که لابد خبرش به تو رسیده است.

گفتم: بله، شنیده‌ام. من تازه‌وارد این شهرم و کسی مرا نمی‌شناسد. اگر اجازه دهی، هر روز در پوشش و ظاهر گدایان به درِ خانه‌ات بیایم و همان‌طور که گدایان صدا می‌زنند، ندا دهم؛ تو بیرون بیایی و همان‌جا حدیثی برایم بگویی. حتی اگر روزی یک حدیث بگویی، برایم بس است.

گفت: باشد، به شرط آن‌که در میان مردم و نزد محدثین شناخته نشوی.
گفتم: شرطت پذیرفته است.

 

از آن پس چوب‌دستی‌ای در دست می‌گرفتم، سرم را با پارچه‌ای چرکین می‌بستم و به در خانه‌اش می‌رفتم. فریاد می‌زدم: «صدقه، خدا تو را رحمت کند!» و گدایان دیگر نیز همان‌جا بودند.
او بیرون می‌آمد، در را می‌بست و با من سخن می‌گفت؛ یکی، دو حدیث یا بیشتر برایم نقل می‌کرد.

بر همین منوال ادامه دادم تا آن‌که حاکمی که احمد را به محنت گرفتار کرده بود درگذشت، و پس از او کسی به حکومت رسید که بر مذهب اهل سنت بود. آنگاه احمد آشکار شد، مقام امامتش بالا گرفت، و کاروان‌ها از سرزمین‌های دور برای دیدارش می‌آمدند.

 

او ارزش صبر مرا می‌دانست؛ هرگاه به مجلسش می‌آمدم، برایم جا باز می‌کرد و برای شاگردانش داستان مرا بازمی‌گفت. آنگاه روایت حدیث را به من می‌سپرد، یا خود برایم می‌خواند و یا من برایش می‌خواندم. مدتی هم در بیماری همراهش بودم.

 

 

سیر أعلام النبلاء، ج ۱۳، ص ۲۹۲–۲۹۴.

 

  • حسین عمرزاده

در خصوص «چشم‌وهم‌چشمی» و «مقایسهٔ ممنوع»، رسول الله ﷺ فرمودند:

 

 

"انْظُرُوا إِلَى مَنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ، وَلاَ تَنْظُرُوا إِلَى مَنْ هُوَ فَوْقَكُمْ، فَهُوَ أَجْدَرُ أَنْ لاَ تَزْدَرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ."

 

«به کسانی بنگرید که (از نگاه امکانات دنیوی) در مرتبه‌ی پایین‌تری از شما قرار دارند و متوجه کسانی نباشید که از امکانات بیشتری نسبت به شما برخوردارند؛ زيرا اين کار باعث می‌شود نعمت‌هايی را که الله متعال در اختیار شما قرار داده، حقير و ناچيز نشماريد».


 

[متفق علیه، این لفظ مسلم است].

 

 

شرح حدیث

 

 

حدیث مذکور با وصیت و سفارشی سودمند و با انواع خیر همراه است؛ و خط مشی سالم و درست را ترسیم می‌کند تا مسلمان در زندگی دنیا، در مسیر آن گام بردارد. و اگر مردم این وصیت را به گوش گرفته و به آن جامه عمل بپوشانند، صابر و شکیبا، شاکر و سپاسگذار و با رضایت زندگی خواهند کرد.

در این حدیث دو وصیت مطرح شده است:

۱- انسان به کسی نگاه کند و خود را با او بسنجد که از نگاه معیشتی و امور دنیا در مرتبه‌ی پایین‌تری از او قرار دارد.

۲- توجه وی به کسی نباشد و خود را با او نسنجیده و مقایسه نکند که در امور دنیا و وضع معیشتی در مرتبه بالاتر و وضع بهتری از او می‌باشد.


هرکس به این دو وصیت عمل کند، دلش آرام و خاطرش آسوده و زندگی لذت‌بخشی خواهد داشت؛ و نعمت‌های الهی را در زندگی خود بیشتر دیده و شکر آنها را به جا آورده و تواضع به خرج می‌دهد.

این حدیث مخصوص امور دنیوی می‌باشد اما در امور آخرت، باید نگاه انسان به کسی باشد که برتر از اوست تا به او اقتدا کند؛ و متوجه کوتاهی خود گردد و این باعث شود تا بر طاعات و عبادات خود بیفزاید.

  • حسین عمرزاده

از ابوهریره رضی الله عنه روایت است که می گوید:

 

ما به همراه ابوبکر و عمر رضی الله عنهما با رسول الله صلى الله عليه وسلم نشسته بوديم و چند نفر ديگر نيز با ما بودند. رسول الله صلى الله عليه وسلم از ميانِ ما برخاست و رفت و چون تأخير کرد، ترسيديم که مبادا در نبودِ ما و در تنهايی، مشکلی برايش پيش آمده باشد؛ طاقت نياورديم و برخاستيم (تا ببينيم چه شده است).

 

من نخستين کسی بودم که نگران شدم؛ لذا بيرون رفتم و در جستجوی رسول الله صلى الله عليه وسلم بودم تا اينکه به باغی از انصار که از آنِ بنی نجار بود، رسيدم. آن را دور زدم تا دربش را بيابم؛ اما نيافتم. ناگهان آبراهه ی کوچکی ديدم که از چاهی بيرون از باغ، به درون باغ می رفت و از ديوارِ باغ می گذشت؛ لذا - برای عبور از آبراهه - خودم را جمع و جور کردم و واردِ باغ شدم و نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم رفتم.

 

رسول الله صلى الله عليه وسلم پرسيد: «ابوهريره هستی؟» گفتم: بله، ای رسول خدا؛

 فرمود: «ما شَأنُكَ؟»: «چه کار داری؟»

 گفتم: شما در ميان ما بوديد که برخاستيد و رفتيد و چون تأخير کرديد، نگران شديم که مبادا در نبودِ ما و در تنهايی مشکلی برای شما پيش آمده باشد. پس طاقت نياورديم و من نخستين کسی بودم که بی تاب و نگران شدم. لذا به اين باغ آمدم و خودم را برای عبور از آبراهه، مانند روباه جمع کردم و مردم پشت سرِ من هستند.

رسول الله صلى الله عليه وسلم کفش هايش را به من داد و فرمود: «يَا أَبا هريرة، اذْهَبْ بِنَعْلَيَّ هاتَيْنِ، فَمنْ لقيتَ مِنْ وَرَاءِ هَذا الحائِط يَشْهَدُ أَنْ لا إلهِ إلاَّ اللَّهُ مُسْتَيْقناً بِهَا قَلبُه، فَبَشِّرْهُ بالجنَّةِ»: «ای ابوهريره، برو و هرکس را بيرون اين باغ ديدی که گواهی می دهد معبود راستينی جز الله نيست و قلبش به آن يقين دارد، به او مژده ی بهشت بده».

 

و حدیث را به طور کامل ذکر می کند.

صحيح مسلم، حدیث ۳۱.

 

توضیح:

 

کسی که با یقین قلبی این کلمات را بر زبان می آورد، بدون تردید اوامر الهی را اجرا نموده و از منهیات او دوری می کند؛ زیرا این شخص می گوید: هیچ معبود بر حقی جز الله وجود ندارد. و چون معنای این کلمه ی بزرگ چنین است، ناگزیر باید الله یگانه و بی شریک را عبادت نماید؛ اما کسی که این کلمه را بر زبان می آورد اما در قلبش به آن یقین ندارد، به او سودی نخواهد رساند.

 

امام نووی در شرح این حدیث و عبارت:

 

"اذْهَبْ بنَعْلَيَّ هاتَيْنِ، فمَن لَقِيتَ مِن وراءِ هذا الحائِطَ يَشْهَدُ أنْ لا إلَهَ إلَّا اللَّهُ مُسْتَيْقِنًا بها قَلْبُهُ، فَبَشِّرْهُ بالجَنَّةِ."
«ای ابوهريره، کفش هايم را با خود ببر و هرکس را بيرون اين باغ ديدی که گواهی می دهد معبود راستينی جز الله نيست و قلبش به آن يقين دارد، به او مژده ی بهشت بده.»

 

می‌نویسد:

 

"مَعْنَاهُ أَخْبِرْهُمْ أَنَّ مَنْ كَانَتْ هَذِهِ صِفَتَهُ فَهُوَ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَإِلَّا فَأَبُو هُرَيْرَةَ لَا يَعْلَمُ اسْتِيقَانَ قُلُوبِهِمْ وَفِي هَذَا دَلَالَةٌ ظَاهِرَةٌ لِمَذْهَبِ أَهْلِ الْحَقِّ أَنَّهُ لَا يَنْفَعُ اعْتِقَادُ التَّوْحِيدِ دُونَ النُّطْقِ وَلَا النُّطْقَ دُونَ الِاعْتِقَادِ بَلْ لَا بُدَّ مِنَ الْجَمْعِ بَيْنَهُمَا وَقَدْ تَقَدَّمَ إِيضَاحُهُ فِي أَوَّلِ الْبَابِ وَذِكْرُ الْقَلْبِ هُنَا لِلتَّأْكِيدِ وَنَفْيِ توهم المجاز وإلا فَالِاسْتِيقَانُ لَا يَكُونُ إِلَّا بِالْقَلْبِ."

«مقصود این است که: به آنان خبر ده هرکس دارای این صفت باشد از اهل بهشت است، وگرنه ابوهریره از درون دل‌های مردم آگاه نبود. این حدیث دلالت آشکاری دارد بر مذهب اهل حق، که اعتقاد به توحید بدون اظهار زبانی سودی ندارد، و اظهار زبانی بدون اعتقاد قلبی نیز سودی نمی‌بخشد؛ بلکه لازم است میان این دو جمع شود، و توضیح این مطلب در آغاز باب پیش‌تر آمده است. یادکردِ «قلب» در اینجا برای تأکید و رفع پندار مَجاز است، زیرا یقین جز در دل تحقق نمی‌یابد.»

 


شرح النووي على مسلم، ج ۱، ص ۲۳۷.

  • حسین عمرزاده

امام بخاری رحمه‌الله می‌فرماید:

 

 

«أَفْضَلُ الْمُسْلِمِينَ رَجُلٌ أَحْيَا سُنَّةً مِنْ سُنَنِ الرَّسُولِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَدْ أُمِيتَتْ، فَاصْبِرُوا يَا أَصْحَابَ السُّنَنِ رَحِمَكُمُ اللَّهُ فَإِنَّكُمْ أَقَلُّ النَّاسِ.»

 

«برترینِ مسلمانان آن فردی است که یکی از سنت‌های پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلّم را، در روزگاری که به فراموشی و خاموشی گراییده، دوباره زنده کند. پس ای پاسدارانِ سنتِ رسولِ خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلّم، رحمتِ الهی بر شما باد و بر سختی‌ها شکیبا باشید؛ چراکه شمارِ شما اندک است.»

 

 

منبع: خطیب بغدادی، الجامع لأخلاق الراوي وآداب السامع، ج ۱، ص ۱۱۲.

 

 

شیخ ابوبکر (خطیب بغدادی) می‌گوید:

 

 

«قَوْلُ الْبُخَارِيِّ إِنَّ أَصْحَابَ السُّنَنِ أَقَلُّ النَّاسِ، عَنى بِهِ الْحُفَّاظَ لِلْحَدِيثِ، الْعَالِمِينَ بِطُرُقِهِ، الْمُمَيِّزِينَ لِصَحِيحِهِ مِنْ سَقِيمِهِ، وَقَدْ صَدَقَ رَحِمَهُ اللَّهُ فِي قَوْلِهِ، لِأَنَّكَ إِذَا اعْتَبَرْتَ لَمْ تَجِدْ بَلَدًا مِنْ بُلْدَانِ الْإِسْلَامِ يَخْلُو مِنْ فَقِيهٍ، أَوْ مُتَفَقِّهٍ يَرْجِعُ أَهْلُ مِصْرِهِ إِلَيْهِ، وَيُعَوِّلُونَ فِي فَتَاوِيهِمْ عَلَيْهِ، وَتَجِدُ الْأَمْصَارَ الْكَثِيرَةَ خَالِيَةً مِنْ صَاحِبِ حَدِيثٍ عَارِفٍ بِهِ مُجْتَهِدٍ فِيهِ، وَمَا ذَاكَ إِلَّا لِصُعُوبَةِ عِلْمِهِ وَعِزَّتِهِ وَقِلَّةِ مَنْ يَنْجُبُ فِيهِ مِنْ سَامِعِيهِ وَكَتَبَتِهِ، وَقَدْ كَانَ الْعِلْمُ فِي وَقْتِ الْبُخَارِيِّ غَضًّا طَرِيًّا، وَالِارْتِسَامُ بِهِ مَحْبُوبًا شَهِيًّا، وَالدَّوَاعِي إِلَيْهِ أَكْبَرُ، وَالرَّغْبَةُ فِيهِ أَكْثَرُ، وَقَالَ هَذَا الْقَوْلَ الَّذِي حَكَيْنَاهُ عَنْهُ، فَكَيْفَ نَقُولُ فِي هَذَا الزَّمَانِ مَعَ عَدَمِ الطَّالِبِ، وَقِلَّةِ الرَّاغِبِ وَكَانَ الشَّاعِرُ وَصَفَ قِلَّةَ الْمُتَخَصِّصِينَ مِنْ أَهْلِ زَمَانِنَا فِي قَوْلِهِ: وَقَدْ كُنَّا نَعُدُّهُمْ قَلِيلًا، فَقَدْ صَارُوا أَقَلَّ مِنَ الْقَلِيلِ.»

 

«مراد بخاری از این سخن که «یارانِ سنّت کم‌شمارترینِ مردم‌اند»، همان حفاظ حدیث هستند؛ آنان که بر طُرُق روایت آگاهی دارند و توانایی تشخیص حدیث صحیح از غیر آن را دارا می‌باشند. و او رحمه‌الله در این سخن خویش راست گفته است؛ زیرا هنگامی که دقت کنی، هیچ شهری از شهرهای اسلام را خالی از فقیه یا دانش‌پژوهی نمی‌یابی که مردم آن دیار در مسائل خویش به او مراجعه نکنند و فتاوای خود را بر او متّکی نسازند. امّا در بسیاری از شهرها، هیچ محدّث آگاهی که به حدیث واقف و در آن کوشا باشد نمی‌یابی. و این جز به سبب دشواری این علم، کمیاب‌بودن آن، و اندکیِ کسانی که از میان شاگردان و نویسندگان حدیث در آن برمی‌آیند نیست.

و حال آن‌که این علم در روزگار بخاری، تازه، زنده و باطراوت بود؛ فراگیری آن محبوب و دل‌پذیر شمرده می‌شد؛ انگیزه‌ها برای روی‌آوردن به آن بسیار بود و رغبت مردم در آن افزون. و او در همان زمان این سخن را که از او نقل کردیم بیان داشت؛ پس چگونه می‌توان دربارهٔ روزگار ما سخن گفت، با آن‌همه نبودِ طالبِ علم و اندکیِ علاقه‌مندان؟ و شاعر همین اندکیِ متخصصانِ زمانهٔ ما را در این بیت توصیف کرده است:

 

وَقَدْ كُنَّا نَعُدُّهُمْ قَلِيلًا، فَقَدْ صَارُوا أَقَلَّ مِنَ الْقَلِيلِ.

«ما آنان را اندک می‌شمردیم؛
و اکنون کمتر از اندک شده‌اند.»

  • حسین عمرزاده

پیامبر صلی الله علیه وسلم می‌فرمود: 

«در میان بنی‌اسرائیل سه نفر بودند، یکی از آنها مبتلا به بیماری بَرَص و دیگری کچل و سومی کور بود. الله خواست آنها را امتحان کند و مَلَکی به صورت انسان پیش آنان فرستاد؛ مَلَک، نزد اَبرَص آمد و گفت: چه چیزی را دوست داری؟ جواب داد: رنگ و پوست زیبا و رفع این عیب که مردم را از من منتفر می‌کند؛ مَلَک، دست بر بدن او مالید و برص رفع شد و رنگ و پوستی زیبا به او عطا گردید؛ سپس به او گفت: چه نوع مالی را دوست داری؟ گفت: شتر یا گاو. و شتری ماده و بارور به او عطا شد و مَلَک گفت: الله در آن برای تو برکت اندازد.

 

بعد پیش کچل آمد گفت: چه چیزی را دوست داری؟ جواب داد: مویی زیبا و رفع این عیب که موجب نفرت مردم از من است؛ مَلَک، دست بر سر او مالید و مرض او رفع و مویی زیبا به او داده شد؛ سپس به او گفت: چه نوع مالی را دوست داری؟ گفت: گاو؛ ماده گاوی حامله به او عطا شد و مَلَک گفت: الله آن را برای تو مبارک گرداند.

 

و بالاخره نزد کور آمد و پرسید: چه چیزی را دوست داری؟ گفت: می‌خواهم الله بینایی را به من بازگرداند که مردم را ببینم؛ مَلَک دست بر چشم او مالید و الله بینایی را به او بازگردانید؛ سپس از او سؤال کرد: چه نوع مالی را دوست داری؟ گفت: گوسفند؛ میش بارداری به او عطا گردید. بعداً این میش دو تا شد و آنها نتیجه دادند و بعد از مدتی شخص دارای برص، مالک دره‌ای شتر و کچل، دارای گاو و کور، صاحب گله‌ای گوسفند شد.

 

چندی بعد، مَلَک در صورت و هیأت قبلی شخص ابرص، نزد او آمد و به او گفت: من مردی مسکین هستم که در سفر همه چیز را از دست داده‌ام و زندگی بر من تنگ شده است و امروز، جز به الله و کمک تو، امیدی ندارم و تقاضا می‌کنم به‌خاطر آن کسی که رنگ و پوست زیبا و این شتران را به تو عطا کرد، شتری به من بده تا به وسیله‌ی آن، سفرم را تمام کنم و به مقصد برسم؛ مرد جواب داد، حقوق و مخارج زیاد است؛ مَلَک گفت: مثل این که من تو را می‌شناسم، ایا تو همان ابرص فقیر نبودی که مردم تو را خوار می‌داشتند و از تو بیزار بودند؟ جواب داد: من این ثروت را از نیاکان بزرگ، پشت به پشت به ارث برده‌ام، مَلَک گفت: اگر دروغ می‌گویی، الله تو را به همان حال اول بازگرداند.

 

بعد در صورت و هیأت قبلی فرد کچل پیش او رفت و همان تقاضا را که از اولی کرده بود، از او نیز کرد، او هم مثل ابرص به مَلَک جواب داد و انکار نمود، مَلَک نیز گفت: اگر دروغ می‌گویی، الله تو را به حال اول بازگرداند.

 

بعد در شکل کور، نزد کور رفت و اظهار داشت که: مردی فقیر و رهگذری غریب هستم و در سفر، مخارجم تمام شده است و امروز، جز الله و کمک تو، امیدی ندارم و از تو توقع دارم به‌خاطر آن‌کس که چشم‌هایت را به تو بازگردانده است، گوسفندی به من بدهی که آن وسیله‌ی ادامه‌ی سفرم نمایم؛ آن مرد گفت: من کور بودم، الله، چشم سالم را به من عطا فرمود و بینایی را به من بازگردانید، هر چه می‌خواهی بردار و هر چه می‌خواهی باقی بگذار، به الله سوگند، امروز هر چه از این ثروت را در راه الله برداری، ناراحت نخواهم شد و آن را می‌دهم؛ مَلَک گفت: مال خود را نگه‌دار، الله، شما را امتحان کرد و اینک، از تو خشنود است و از دو دوستت ناراضی و بر آنها خشمناک است.

روایت متفق علیه

 

---------------------------------

 

عَنْ أبی هُریْرَةَ رضی الله عنه أَنَّهُ سمِع النَّبِیَّ صلى الله علیه وسلم یَقُولُ: «إِنَّ ثَلاَثَةً مِنْ بَنِی إِسْرائیلَ: أَبْرَصَ، وأَقْرَعَ، وأَعْمَى، أَرَادَ اللَّهُ أَنْ یَبْتَلیَهُمْ فَبَعث إِلَیْهِمْ مَلَکاً، فأَتَى الأَبْرَصَ فَقَالَ: أَیُّ شَیْءٍ أَحبُّ إِلَیْکَ؟ قَالَ: لَوْنٌ حسنٌ، وَجِلْدٌ حَسَنٌ، ویُذْهَبُ عنِّی الَّذی قَدْ قَذَرنِی النَّاسُ، فَمَسَحهُ فذَهَب عنهُ قذرهُ وَأُعْطِیَ لَوْناً حَسناً. قَالَ: فَأَیُّ الْـمالِ أَحَبُّ إِلَیْکَ؟ قال: الإِبلُ أَوْ قَالَ الْبَقَرُ شَک الرَّاوِی فأُعْطِیَ نَاقَةً عُشرَاءَ، فَقَالَ: بارَک اللَّهُ لَکَ فِیها.

 

فأَتَى الأَقْرعَ فَقَالَ: أَیُّ شَیْءٍ أَحب إِلَیْکَ؟ قال: شَعْرٌ حسنٌ، ویذْهبُ عنِّی هَذَا الَّذی قَذِرَنی النَّاسُ، فَمسحهُ عنْهُ. أُعْطِیَ شَعراً حسناً. قال فَأَیُّ الْمَالِ. أَحبُّ إِلَیْکَ؟ قال: الْبَقرُ، فأُعِطیَ بقرةً حامِلاً، وقَالَ: بَارَکَ اللَّهُ لَکَ فِیهَا.

 

فَأَتَى الأَعْمَى فَقَالَ: أَیُّ شَیْءٍ أَحَبُّ إِلَیْکَ؟ قال: أَنْ یرُدَّ اللَّهُ إِلَیَّ بَصَری فَأُبْصِرَ النَّاسَ فَمَسَحَهُ فَرَدَّ اللَّهُ إِلَیْهِ بصَرَهُ. قال: فَأَیُّ الْمَالِ أَحَبُّ إِلیْکَ؟ قال: الْغنمُ فَأُعْطِیَ شَاةً والِداً فَأَنْتجَ هذَانِ وَولَّدَ هَذا، فکَانَ لِهَذَا وَادٍ مِنَ الإِبِلِ، ولَهَذَا وَادٍ مِنَ الْبَقَرِ، وَلَهَذَا وَادٍ مِنَ الْغَنَم.

 

ثُمَّ إِنَّهُ أتَى الأْبرص فی صورَتِهِ وَهَیْئتِهِ، فَقَالَ: رَجُلٌ مِسْکینٌ قدِ انقَطعتْ بِیَ الْحِبَالُ فی سَفَرِی، فَلا بَلاغَ لِیَ الْیَوْمَ إِلاَّ باللَّهِ ثُمَّ بِکَ، أَسْأَلُکَ بِالَّذی أَعْطَاکَ اللَّوْنَ الْحَسَنَ، والْجِلْدَ الْحَسَنَ، والْمَالَ، بَعیِراً أَتبلَّغُ بِهِ فی سفَرِی، فقالَ: الحقُوقُ کَثِیرةٌ. فقال: کَأَنِّی أَعْرفُکُ أَلَمْ تَکُنْ أَبْرصَ یَقْذُرُکَ النَّاسُ، فَقیراً، فَأَعْطَاکَ اللَّهُ، فقالَ: إِنَّما وَرثْتُ هَذا المالَ کَابراً عَنْ کابِرٍ، فقالَ: إِنْ کُنْتَ کَاذِباً فَصَیَّرکَ اللَّهُ إِلى مَا کُنْتَ.

 

وأَتَى الأَقْرَع فی صورتهِ وهیئَتِهِ، فَقَالَ لَهُ مِـثْلَ ما قَالَ لـهذَا، وَرَدَّ عَلَیْه مِثْلَ مَاردَّ هَذا، فَقَالَ: إِنْ کُنْتَ کَاذِباً فَصَیّرَکَ اللهُ إِلىَ مَاکُنْتَ.

 

وأَتَى الأَعْمَى فی صُورتِهِ وهَیْئَتِهِ، فقالَ: رَجُلٌ مِسْکینٌ وابْنُ سَبِیلٍ انْقَطَعَتْ بِیَ الْحِبَالُ فی سَفَرِی، فَلا بَلاغَ لِیَ الیَوْمَ إِلاَّ بِاللَّهِ ثُمَّ بِکَ، أَسْأَلُکَ بالَّذی رَدَّ عَلَیْکَ بصرَکَ شَاةً أَتَبَلَّغُ بِهَا فی سَفَرِی؟ فقالَ: قَدْ کُنْتُ أَعْمَى فَرَدَّ اللَّهُ إِلَیَّ بَصری، فَخُذْ مَا شِئْتَ وَدعْ مَا شِئْتَ فَوَاللَّهِ ما أَجْهَدُکَ الْیَوْمَ بِشْیءٍ أَخَذْتَهُ للَّهِ ﻷ. فقالَ: أَمْسِکْ مالَکَ فَإِنَّمَا ابْتُلِیتُمْ فَقَدْ رضیَ اللَّهُ عنک، وَسَخَطَ عَلَى صَاحِبَیْک.

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter Twitter YouTube Aparat Pinterest