| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت،بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت،بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

ﺭﻭﺯﯼ ﺳﻮﺭﺍﺧﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺩﺭ ﯾﮏ ﭘﯿﻠﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﺷﺪ . ﺷﺨﺼﯽ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﺗﻘﻼﯼ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻥ ﺍﺯ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮐﻮﭼﮏ ﭘﯿﻠﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﺮﺩ .

ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺗﻘﻼﯼ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺗﻼﺷﺶ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﺪ . ﺁﻥ ﺷﺨﺺ ﻣﺼﻤﻢ ﺷﺪ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺑﺮﺵ ﻗﯿﭽﯽ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﮐﻮﭼﮏ ﭘﯿﻠﻪ ﺭﺍ ﮔﺸﺎﺩ ﮐﺮﺩ .

ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﭘﯿﻠﻪ ﺍﺵ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺟﺜﻪ ﺍﺵ ﺿﻌﯿﻒ ﻭ ﺑﺎﻝ ﻫﺎﯾﺶ ﭼﺮﻭﮐﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺁﻥ ﺷﺨﺺ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ . ﺍﻭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﭘﺮ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﮔﺸﻮﺩﻩ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺟﺜﻪ ﺍﻭ ﻣﺤﺎﻓﻈﺖ ﮐﻨﺪ . ﺍﻣﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﻧﺸﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﺷﺪ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺨﺰﺩ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺎ ﺑﺎﻝﻫﺎﯾﺶ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻨﺪ . ﺁﻥ ﺷﺨﺺ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺤﺪﻭﺩﯾﺖ ﭘﯿﻠﻪ ﻭ ﺗﻘﻼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺭﯾﺰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﻣﺎﯾﻌﯽ ﺍﺯ ﺑﺪﻧﺶ ﺗﺮﺷﺢ ﺷﻮﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﭘﯿﻠﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﻫﺪ .

ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻓﻘﻂ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﺗﻘﻼ ﺩﺍﺭﯾﻢ . ﺍﮔﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﻘﺮﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻓﻠﺞ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ، ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺎﻓﯽ ﻗﻮﯼ ﻧﻤﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻨﯿﻢ.

  • حسین عمرزاده

سعدی در دیباچه گلستان ابیاتی دارد که می گوید آن ابیات را شب هنگام با تامل در عمر گذشته و متناسب با احوالی که داشته سروده:

 

«يک شب تأمل ايام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچهٔ دل به الماس آب ديده می سفتم و اين بيت ها مناسب حال خود می گفتم».

 

ابیاتی که دوست شان دارم و صادقانه بگویم که وصف الحال من هم هست...

 

هر دم از عمر می رود نفسی

چون نگه می کنم نمانده بسی

 

ای که پنجاه رفت و در خوابی

مگر اين پنج روز دریابی

 

خجل آن کس که رفت و کار نساخت

کوس رحلت زدند و بار نساخت

 

خواب نوشين بامداد رحيل

باز دارد پياده را ز سبيل

 

هر که آمد عمارتی نو ساخت

رفت و منزل به دیگری پرداخت

 

وآن دگر پخت همچنين هوسی

وين عمارت بسر نبرد کسی

 

يار ناپايدار دوست مدار

دوستی را نشايد اين غدّار

 

نيک و بد چون همی ببايد مرد

خنک آنکس که گوی نیکی برد

 

برگ عیشی به گور خويش فرست

کس نيارد ز پس ز پيش فرست

 

عمر برفست و آفتاب تموز

اندکی ماند و خواجه غرّه هنوز

 

ای تهی دست رفته در بازار

ترسمت پر نیاوری دستار

 

هر که مزروع خود بخورد بخويد

وقت خرمنش خوشه بايد چيد

 

[سعدی/گلستان-دیباچه]

  • حسین عمرزاده

کشاورز موفقی بود

که با جدیت و علاقه در مزرعه اش کار می کرد

 

روزی شنید که بعضی از مردم در جستجوی الماس مسافرت می کنند

 

و هرکسی که آن را بیابد ثروتمند می شود...

 

هیجان زده شد

 

زمین حاصلخیزش را فروخت و او هم مانند دیگران در جستجوی الماس مسافرت کرد...

 

۱۳ سال جستجوی بی فایده...

 

تا اینکه نا امیدی بر او چیره شد

 

و از شدت ناراحتی تصمیم به خودکشی و غرق کردن خود در دریا گرفت.

 

درست بر عکس...

 

کشاورز دیگری که آن زمین را خریداری کرده بود

 

هنگامی که مشغول کشت و کار بود چیزی براق پیدا کرد

 

بیشتر که دقت کرد دید تکه ای از الماس است !!

 

شروع کرد به حفاری و کندن زمین

 

دومین الماس را پیدا کرد

 

سومین الماس...

 

ناگهان دید و متوجه شد که 

 

زیر آن مزرعه معدن الماس است!!!!

 

موفقیت و خوشبختی ممکن است نزدیک ات باشد

اما تو آن را نبینی

و برای به دست آوردنش بروی و راه های دور را جستجو کنی...

  • حسین عمرزاده

عِكْرِمَة رَضِيَ اللّهُ عَنهُ :

لَيْسَ أَحَدٌ إِلَّا وَهُوَ يَفْرَحُ وَيَحْزَنُ، وَلَكِنِ اجْعَلُوا الفَرَح شُكْرًا وَالْحُزْنَ صَبْرًا

هیچ‌کس نیست که شادی و اندوه را تجربه نکند، اما شادی‌تان را با شکرگزاری همراه کنید و اندوه‌تان را با صبر.

[تفسیر القرآن العظیم، جلد هشتم، صفحه ۲۷]

  • حسین عمرزاده

یک شب مردی مست به ایستگاه قطار می رود و از یکی از دوستانم می پرسد:

«کجا می توانم برای دختر کوچکم یک هدیه بخرم؟ او یازده سالش است و من دلم می خواهد چیزی برایش بخرم».

دوستم پرسیده بود: «چرا می خواهی به او هدیه بدهی؟»

مرد مست پاسخ داده بود: «معلوم است، می خواهم او را خوشحال کنم.»

او گفت: «می شود هدیه ای را پیشنهاد کنم که واقعاْ او را خوشحال کند؟»

مرد مست پرسیده بود که آن هدیه چیست؟ و دوستم گفته بود:

«به او پدری سر به راه هدیه بده. این کار او را خیلی خوشحال خواهد کرد

  • حسین عمرزاده

پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح می‌داد که چگونه همه‌چیز ایراد دارد… مدرسه، خانواده، دوستان و… مادربزرگ که مشغول پختن کیک بود از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم.

 

روغن چطور؟ نه! و حالا دو تا تخم‌مرغ. نه مادربزرگ! آرد چطور؟ از آرد خوشت می‌آید؟ جوش شیرین چطور؟ نه مادربزرگ! حالم از همه‌شان به هم می‌خورَد.

بله، همه این چیزها به تنهایی بد به‌نظر می‌رسند اما وقتی به‌درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می‌شود. خداوند هم به‌همین ترتیب عمل می‌کند. خیلی از اوقات تعجب می‌کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم اما او می‌داند که وقتی همه این سختی‌‌ها را به درستی در کنار هم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوق‌العاده می رسند.

  • حسین عمرزاده

 

 

پس از پایان ماه عسل، مادرشوهر با لبخند به عروسش گفت:
— تو در عرض سی روز توانستی پسرم را به خواندن نماز در مسجد پایبند کنی… کاری که من طی سی سال تلاش نتوانستم انجام دهم!

و چشمانش پر از اشک شد.

عروس مهربانانه پاسخ داد:
— مادرجان، داستان سنگ و گنج را شنیده‌ای؟

روزی سنگ بزرگی راه مردم را سد کرده بود. مردی تصمیم گرفت آن را از سر راه بردارد. پتکی سنگین برداشت و با تمام توان ضربه زد… یک بار، دو بار، ده بار… نود و نه ضربه! اما سنگ تکان نخورد. خسته و ناامید کنار رفت.

در همین لحظه، رهگذری رسید و گفت: «بگذار من امتحان کنم.»

او تنها یک ضربه زد… و ناگهان سنگ شکست! اما چیزی که انتظارش را نداشتند، آشکار شد: گنجی زیر سنگ پنهان بود.

مرد دوم با خوشحالی گفت: «من پیدایش کردم! این طلاها مال من است!»

مرد اول اعتراض کرد: «اما من نود و نه ضربه زدم! تو فقط یک ضربه زدی!»

کارشان به قاضی کشید. قاضی با دقت به سخنان هر دو گوش داد و سپس حکم داد:

— نود و نه سهم از این گنج، متعلق به مرد اول است، زیرا اگر تلاش او نبود، سنگ هرگز نمی‌شکست. و مرد دوم، تنها یک سهم دارد، چرا که ضربه آخر را زده است.

عروس ادامه داد:
— مادرجان، تو سی سال بی‌وقفه در گوش پسرت خواندی که نماز بخواند. تو خسته و ناامید نشدی. من فقط ضربه آخر را زدم…

مادر با شنیدن این سخنان آرام گرفت. احساس کرد تلاشش بی‌ثمر نبوده است.

چه عروس فهمیده و خوش‌بیانی! شاید اگر فرد دیگری جای او بود، می‌گفت: «بله مادر، من توانستم، تو نتوانستی!» اما او حقیقت را دید و حق را به صاحبش داد.

اخلاق اصیل، از انسان اصیل سرچشمه می‌گیرد.

چقدر جای تأمل دارد… چه افرادی که تلاش دیگران را به نام خود تمام می‌کنند. اما خداوند حتی به وزن ذره‌ای نیز حساب خواهد کرد.

 

  • حسین عمرزاده

گفت:«فلانی خیلی زن ذلیله!»

گفتم:«از کجا فهمیدی؟!»

گفت:«خانمش به خانم من گفته که فلانی توی کارهای خونه کمک می کنه!»

گفتم:«چه اشکالی داره؟!»

گفت:«مرد خلق شده واسه اینکه آچار بگیره دستش بره زیر تریلی نه اینکه توی خونه ظرف بشوره و سبزی پاک کنه!»

گفتم:«این چیزی که تو می گی نشونه مرد بودن نیست و اون کارهایی ام که فلانی توی خونه انجام می ده نشونه زن ذلیل بودن نیست!»

گفت:«علّامه دهر!تو بگو به کی می گن زن ذلیل؟!»

گفتم:«زن ذلیل به کسی می گن که زنش رو خوار و ذلیل کنه.»

گفت:«اِ...نه بابا!ما تا دیروز فکر می کردیم زن ذلیل به آدم بدبختی می گن که ذلیلِ زنش باشه!»

گفتم:«کسی که توی کارهای خونه به زنش کمک می کنه،ذلیلِ زنش نیست،زنش براش عزیزه».

پی‌نوشت‌ها:

در برخی جوامع، تصورات غلطی درباره مردانگی و نقش‌های خانوادگی وجود دارد که به‌ویژه در زمینه وظایف مردان در خانه و مشارکت آن‌ها در امور خانه‌داری نمود پیدا می‌کند. در برخی فرهنگ‌ها، همکاری و همراهی مرد با همسر، نه تنها پذیرفته نمی‌شود، بلکه به‌عنوان امری غیرمردانه و حتی «زن‌ذلیلی» تلقی می‌گردد. این نوع نگاه که بر اساس غرورهای بی‌پایه و افکار منفی در مورد توانایی‌ها و وظایف مرد در خانه شکل گرفته است، به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند صحیح باشد.

در واقع، هر کسی که برای خانواده‌اش، که عزیزترین افراد در زندگی هر انسان هستند، خیری نداشته باشد، مسلماً نمی‌توان از او انتظاری برای نیکی به دیگران و افراد غریبه نیز داشت.

پیامبر اسلام صلی‌الله‌علیه‌وسلم به‌صراحت بهترین ویژگی یک مرد را در میزان خدمت، مسئولیت‌پذیری و محبت به خانواده‌اش بیان فرمودند:
«خيرُكُم خيرُكم لِأهْلِهِ ، وَأَنَا خيرُكم لِأَهْلِي»، یعنی:

«بهترین شما کسی است که برای خانواده‌اش بهترین باشد، و من از همه شما برای خانواده‌ام بهترم.»۱

این سخن پیامبر نشان‌دهنده‌ی حقیقتی عمیق است که مردانگی واقعی در این نیست که فرد به ظاهر قدرتمند باشد یا تنها در اجتماع نقش برجسته‌ای ایفا کند، بلکه در میزان خدمت و محبت به کسانی است که بیشترین حق را بر او دارند: خانواده. اینجا مشخص می‌شود که بهترین ویژگی یک مرد، همان توانایی در خدمت به عزیزان و ایفای نقش‌های انسانی و محبت‌آمیز است که در خانه آغاز می‌شود و سپس به اجتماع سرایت می‌کند.

ام المؤمنین عایشه رضي‌الله‌‌عنها نیز در پاسخ به پرسشی درباره رفتار پیامبر در خانه فرمودند:
«كان يكونُ في مِهْنَةِ أهلِهِ»، یعنی:

«در خدمت خانواده‌اش بود.»۲

این حدیث نیز بر نقش فعال پیامبر اسلام در خانه تأکید می‌کند؛ ایشان هیچ‌گاه از انجام کارهای روزمره خانه طفره نمی‌رفتند، بلکه در کنار همسران خود به انجام امور منزل می‌پرداختند، در حالی که به‌عنوان بزرگ‌ترین رهبر و معلم جامعه شناخته می‌شدند.

این آموزه‌ها نه تنها به مردان مسلمان، بلکه به همه انسان‌ها الگویی از احترام، تعهد و محبت را ارائه می‌دهند. جالب است بدانیم که آنچه امروز به‌عنوان «جنتلمن بودن» در جوامع غربی شناخته می‌شود، در حقیقت مفهومی است که بیش از هزار سال پیش، به‌طور جامع و کامل در آموزه‌های اسلام به جهانیان عرضه شده است.

مفهومی که در آن مردانگی نه در غرور و خودخواهی، بلکه در احترام به خانواده و وظایف انسانی است که فرد در برابر عزیزان خود احساس مسئولیت می‌کند.

در برخی جوامع، به‌ویژه آن‌هایی که تحت تأثیر سنت‌های بی‌اساس قرار دارند، این تصور نادرست وجود دارد که همکاری مردان با خانواده‌شان نشانه‌ای از ضعف یا کمبود قدرت است. اما پیامبر اسلام با رفتار و سخنان خود به‌وضوح نشان دادند که مردانی که در خانه فعال و مسئول هستند، نه تنها هیچ‌گونه ضعف یا ذلتی ندارند، بلکه برعکس، با این اقدام خود در جایگاه والایی از انسانیت و محبت قرار دارند.

آن‌ها با نشان دادن محبت و تعهد خود نسبت به خانواده، الگویی بی‌نظیر از مردانگی و رهبری انسانی را به نمایش می‌گذارند.

در نهایت، باید گفت که قدرت واقعی انسان در توانایی برقراری تعادل در تمامی جنبه‌های زندگی است. هرگونه خدمت به خانواده، بدون هیچ‌گونه منّت و با دل‌خوشی، نه تنها نشانه‌ای از احترام به آن‌ها بلکه نشانه‌ای از درک عمیق و انسانی نسبت به مسئولیت‌ها و وظایف زندگی است.

مردی که در خانه به همسر و فرزند خود کمک می‌کند، در حقیقت فضایی سرشار از محبت و همدلی در خانواده ایجاد می‌کند. چنین فردی، به‌واسطه‌ی این محبت و مسئولیت‌پذیری، می‌تواند در اجتماع نیز منشأ خیر و نیکی برای دیگران باشد. این‌ها همان آموزه‌هایی هستند که پیامبر اسلام صلی‌الله‌علیه‌وسلم به ما آموخت و ما را به سوی رشد، تعالی و ارتقای سطح کیفیت زندگی هدایت می‌کنند.

منابع:

۱. أخرجه الترمذي (۳۸۹۵) واللفظ له، والدارمي (۲۲۶۰)، وابن أبي الدنيا في ((مداراة الناس)) (۱۵۴)
۲. صحيح البخاري (۶۷۶)

  • حسین عمرزاده

مردی برای خود خانه ای ساخت و از خانه قول گرفت که تا وقتی زنده است، به او وفادار باشد و بر سرش خراب نشود و قبل از هر اتفاقی وی را آگاه کند.
مدتی گذشت. تَرَکی در دیوار ایجاد شد. مرد فوراً با گچ ترک را پوشاند.
بعد ازمدتی در جایی دیگر از دیوار تَرَکی ایجاد شد و باز هم مرد با گچ ترک را پوشاند و این اتفاق چندین بار تکرار شد .
روزی ناگهان خانه فرو ریخت. مرد با سرزنش قولی که گرفته بود را یادآوری کرد. خانه پاسخ داد :
هر بار خواستم هشدار بدهم و تو را آگاه کنم، دهانم را با گچ گرفتی و مرا ساکت کردی! 

این هم عاقبت نشنیدن هشدارها!

مرد در میان آوار، به حرف‌های خانه گوش داد و حسرت خورد. او فهمید که هشدارها همیشه به شکلی ظریف و آرام می‌آیند، و نادیده گرفتن آن‌ها تنها فاجعه را به تعویق می‌اندازد، نه که از آن جلوگیری کند.
و اینگونه مرد آموخت که باید به صدای ترک‌ها گوش کند، پیش از آنکه آواز فروپاشی را بشنود.

  • حسین عمرزاده

از دید برخی، زندگی مانند زیستن در جنگل است ، یا می خوری یا خورده می شوی

این دیدگاه، پایین ترین سطح آگاهی فرد است

زندگی یک مبارزه است اما نه با دیگران .زندگی مبارزه ای است برای رشد و پیشرفت .گاه برای بقا و گاه برای رویاها

مانند یک کوهنورد که با چالش های بسیار روبروست. هم برای زنده ماندن هم برای فتح قله


زندگی، هم راه است هم چالش های سر راه


خود را یک مبارز بدانید، خستگی ناپذیر اما آرام


یک کوهنورد پیش از اینکه جسم ورزیده ای داشته باشد و بیش از آنکه به ابزارهای مناسب نیاز داشته باشد، به ذهن و روحیه قوی نیاز دارد.

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter YouTube Aparat Pinterest