| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

قصه‌ای که سودمند است

چهارشنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۵۰ ب.ظ

جعفر صائغ می‌گوید:

 


در همسایگی ابوعبدالله احمد بن محمد بن حنبل مردی زندگی می‌کرد که گرفتار گناه و آلودگی‌ها بود. روزی به مجلس احمد آمد تا به او سلام کند. امام احمد پاسخ سلامش را کامل نداد و از او روی درهم کشید.


آن مرد گفت:
«ای ابوعبدالله، چرا از من روی برمی‌گردانی؟ من از آن حالی که مرا به آن می‌شناختی، بازگشته‌ام؛ به سبب رؤیایی که دیده‌ام.»


احمد گفت:
«چه خوابی دیده‌ای؟»


گفت:
«در خواب، پیامبر ﷺ را دیدم؛ گویی بر جای بلندی ایستاده بودند و مردم بسیاری پایین نشسته بودند. مردم یکی‌یکی نزد ایشان می‌رفتند و می‌گفتند: برایم دعا کن؛ و ایشان دعا می‌کردند، تا اینکه جز من کسی باقی نماند.
خواستم برخیزم، اما از زشتیِ کارهایی که انجام می‌دادم خجالت کشیدم.
پیامبر ﷺ به من فرمودند:
ای فلانی، چرا نزد من نمی‌آیی تا برایت دعا کنم؟
گفتم: ای رسول خدا، از آنچه در آن هستم شرم دارم!
فرمودند: اگر حیا مانعت شده، برخیز و از من بخواه برایت دعا کنم؛ چرا که تو به هیچ‌یک از یاران من دشنام نمی‌دهی.
پس برخاستم، و ایشان برایم دعا کردند. بیدار شدم، و دیدم خداوند آنچه پیش‌تر انجام می‌دادم را در دلم منفور کرده است.»

 

جعفر می‌گوید: پس ابوعبدالله به ما گفت:
«ای جعفر، ای فلانی، این داستان را نقل کنید و حفظش کنید؛ زیرا سودمند است.»

 

 

التوابين، ابن قدامة، ص: ۱۵۲.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Telegram Instagram Facebook Twitter Twitter YouTube Aparat Pinterest