- ۰ نظر
- ۱۶ دی ۰۰ ، ۰۴:۵۱
چندی پیش که به مطب یک دکتر مراجعه کردم روش درست برخورد با افراد ناراضی را به طور عملی دیدم. حدودا یک ساعتی بود که به همراه چند نفر دیگر در اتاق انتظار نشسته بودیم و خبری از دکتر نبود.
مردی که روبروی من نشسته بود از منتظر بودن کلافه شده بود و تمام مدت یک سری مجله ی پاره پوره را ورق می زد و دائما در صندلی اش وول می خورد. بی صبرانه پاهایش را تکان می داد و هر چند دقیقه یک بار به ساعتش نگاه می کرد. بالاخره صبرش تمام شده و به طرف متصدی پذیرش رفت و محکم به شیشه ی اتاقکش ضربه زد.
او در را باز کرده و گفت:
بله آقا؟ می توانم کمکی کنم؟
مرد با تحکم گفت:
این چه وضعش است؟ من ساعت سه وقت داشتم. الآن ساعت چهار است و هنوز دکتر را ندیده ام!
متصدی به جای هر گونه توضیحی گفت:
مرحله ۱ (موافقت): حق با شماست آقا. شما ساعت سه وقت دکتر داشتید.
مرحله ۲ (عذر خواهی): متاسفم که این قدر معطل شدید.
مرحله ۳ (بیان دلیل): دکتر درگیر عمل جراحی شده.
مرحله ۴ (اقدام): اجازه دهید به بیمارستان تلفن کنم و بپرسم چقدر طول می کشد کارشان تمام شود.
مرحله ۵ (قدر دانی): متشکرم که موقعیت را درک می کنید و ممنونم که این قدر صبور هستید.
خشم آن مرد بعد از دیدن رفتار متصدی و شنیدن این جملات، فروکش کرد.
در برابر چنین مهربانی و لطفی چه کار دیگری می توانست بکند؟
بنابراین در برخورد با افراد ناراضی به جای تلف کردن وقتمان با توضیح و توجیه، تنها کاری که لازم است انجام دهیم روبه راه کردن اوضاع با بیان جملاتی درست و به موقع است.
امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب را نزد ابن عباس ـ رَضِیَ اللهُ عَنهُم ـ یاد کردند، پس دربارهٔ ایشان فرمود: حِلم او را ساکت میکرد و علم به سخنش میآورد.
[ بَهجَةُ المجالس: ۲/ ۵۰۰ ]
حِلم: شکیبایی. یعنی اگر سکوت میکرد از روی شکیبایی بود و اگر سخن میگفت از روی علم بود.
پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح میداد که چگونه همهچیز ایراد دارد… مدرسه، خانواده، دوستان و… مادربزرگ که مشغول پختن کیک بود از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم.
روغن چطور؟ نه! و حالا دو تا تخممرغ. نه مادربزرگ! آرد چطور؟ از آرد خوشت میآید؟ جوش شیرین چطور؟ نه مادربزرگ! حالم از همهشان به هم میخورَد.
بله، همه این چیزها به تنهایی بد بهنظر میرسند اما وقتی بهدرستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست میشود. خداوند هم بههمین ترتیب عمل میکند. خیلی از اوقات تعجب میکنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم اما او میداند که وقتی همه این سختیها را به درستی در کنار هم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوقالعاده می رسند.
از ابوهُرَیره رَضِیَ اللّهُ عَنهُ روایت است که:
صحرانشینی در مسجد ادرار کرد؛ مردم برخاستند تا با او برخورد کنند که رسول اللّه صَلّى اللّهُ عَلَیهِ وَسَلَّم فرمود:
«دَعُوهُ وَأَرِیقُوا عَلى بَوْلِهِ سَجْلاً مِنْ مَاءٍ، أَوْ ذَنُوبًا مِن مَاءٍ، فَإِنَّما بُعِثتُم مُیَسِّرِینَ ولَمْ تُبْعَثُوا مُعَسِّرِینَ»
«او را به حالِ خود رها کنید و یک سطل آب بر محل ادرارش بریزید؛ شما مأموریت یافته اید که آسان بگیرید، نه اینکه سخت بگیرید».
منبع: [روایت متفق علیه]
این روایت، تصویری درخشان از مهربانی و حکمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وسلم) و روح آسانگیری در اسلام را به ما نشان میدهد. مردی بیاباننشین، ناآگاه از حرمت مسجد، در آنجا ادرار کرد. طبیعی بود که حاضران خشمگین شوند و بخواهند او را بازخواست کنند، اما پیامبر (صلی الله علیه وسلم) با آرامش فرمود: «او را رها کنید و یک سطل آب بر محل ادرارش بریزید. شما مأموریت یافته اید که آسان بگیرید، نه اینکه سخت بگیرید».
این رفتار، درسی بزرگ برای همه ماست. پیامبر (صلی الله علیه وسلم) به جای برخورد خشن و سرزنش، با صبر و ملایمت واکنش نشان داد. او میدانست که این مرد از روی ناآگاهی چنین کرده و اگر با تندی با او رفتار شود، شاید برای همیشه از دین بیزار گردد. اما برخورد مهربانانه و حکیمانه پیامبر (صلی الله علیه وسلم)، نهتنها ادب مسجد را به او آموخت، بلکه قلبش را نیز به نور اسلام آشنا کرد.
این حدیث پیامی عمیق در خود دارد: اصلاح، با نرمی و حکمت ماندگار میشود، نه با سختگیری و خشونت. پیامبر (صلی الله علیه وسلم) نیامده بود تا مردم را در تنگنا بگذارد، بلکه مأمور هدایت با آسانگیری بود.
اسلام، دین محبت، درک متقابل و راهنمایی دلهاست، نه عرصه سختگیری و تحقیر. اگر قرار است کسی را راهنمایی و دعوت کنیم، باید او را بفهمیم، خطایش را با آرامش گوشزد کنیم و کاری کنیم که دلش به سوی حقیقت متمایل شود، نه از آن گریزان.
این همان روشی است که پیامبر رحمت (صلی الله علیه وسلم) به ما آموخت؛ روشی که به جای راندن، جذب میکند، به جای دلآزردگی، محبت میآفریند و به جای سختی، راه را برای هدایت هموار میسازد.
دریافت تصویر
حجم: 218 کیلوبایت
حجاج چندین بار قصد کشتن حسن بصری نمود، اما الله متعال حسن را از گزند او حفظ کرد. باری حجاج در پی حسن فرستاد -درحالیکه تصمیم به کشتن وی گرفته بود- که حسن را نزد وی آوردند؛ چون حسن حاضر شد، گفت: «ای حجاج، میان تو و آدم چند پدر وجود داشته است»؟ حجاج گفت: فراوان. حسن گفت: «آنها کجایند»؟ حجاج گفت: همگی مردهاند. پس حجاج سرش را با خفت و خواری پایین انداخته و حسن خارج شد.
البدایة والنهایة (۹/۱۳۵).
درویشی را پرسیدند که راحت دنیا در چه دانی؟
گفت: «در دو چیز؛ اوّل، توشهای که از رحمت خلقم باز دارد، و دوم، آن گوشهای که از زحمت خلقم بینیاز آرد.»
گفتند اگر در قبول یکی از این دو مختار شوی، آیا کدام یک اختیار کنی؟
گفت: «قبولِ گوشه کنم و ترکِ توشه، زیرا که زهرِ مجاعتی (گرسنگی) چشیدن، اولیتر است از منّتِ جماعتی کشیدن.»
این حکایت بر ضرورت استقلال روحی و کرامت انسانی تأکید دارد. درویش، «گوشهنشینی» و تحمل سختیهایی چون گرسنگی را به «وابستگی به خلق» ترجیح میدهد، زیرا معتقد است که فقر جسم آسانتر و شریفتر از فقر روح است. از نظر او، منّت کشیدن— از سر لطف دیگران—ذاتی را تحقیر میکند که برای آزاد زیستن آفریده شده است.
این حکایت میخواهد ما را به این درک برساند که:
• آرامش واقعی نه در رفاه بیرونی، بلکه در آزادی درونی است؛
• استقلال و عزت نفس، ارزشهاییاند که باید حتی به قیمت سختیهای مادی حفظ شوند؛
• کسی که در خلوتش پناه میگیرد، اگرچه از نعمتهای ظاهری دور است، اما از زحمت و تحقیر وابستگی رهاست؛
• پذیرش گرسنگی، اگر از روی اراده و برای حفظ حرمت نفس باشد، نوعی قدرت است، نه ضعف.
امام ابن حزم رحمه الله:
«در جستجوی هدف و مقصدی برآمدم که نزد تمام مردم پسندیده باشد، متوجه شدم که آن مقصد فقط یکی است، آن هم عبارت از زدودن نگرانی و اضطراب درونی است. وقتی با دقت نگریستم متوجه شدم که مردم در در پیداکردن راه چاره و مداوای آن یکسان نیستند و انسانها با وجود اختلاف خواستها و مطالباتشان و متفاوتبودن تصمیماتشان، همگی یک هدف را دنبال میکنند و آن زدودن پریشانی و نگرانی درونی است. اما بعضی برای رسیدن به هدف فوق به بیراهه رفته و برخی نیز تقریباً به راه راست رفتهاند، و بالآخره بعضی دیگر به راه درست رسیده و آن را در پیش گرفته و ادامه دادهاند، دستۀ سوم بسیار کم هستند و به ندرت موفق به پیمودن این راه میشوند»
امام ابن حزم پس از جستجوی راههای برطرفکردن اضطراب و نگرانی به ارائه راه حلی پرداخته که خود بدان رسیده و میگوید:
«راهی را جستجو کردم که انسان را در برطرفکردن اضطراب روحی و روانی یاری دهد. سپس به این نتیجه رسیدم که کوشش برای جهان آخرت و توجه به سوی خداوند عزّ وجل یگانه راهی است که اضطراب درونی را زدوده و آن را محو و نابود میکند».
منبع: الأخلاق والسير في مداواة النفوس، صص ۱۴-۱۵
در روزگاری که اسب یکی از ارزشمندترین سرمایهها بود، اسب ربیع بن خُثَیم را دزدیدند. او در مجلسی نشسته بود که خبر را به او رساندند. اهل مجلس گفتند: «چرا بر علیه دزد دعا نمیکنی؟»
ربیع گفت: «نه، بلکه برای او دعای خیر میکنم:
اللَّهُمَّ إِنْ كَانَ غَنِيًّا فَأَقْبِلْ بِقَلْبِهِ وَإِنْ كَانَ فَقِيرًا فَأَغْنِهِ.
خدایا! اگر توانگر است، دلش را به سوی خود متوجه گردان، و اگر نیازمند است، بینیازش فرما.»
الزهد لأحمد بن حنبل، ص ۲۶۸، ش ۱۹۳۶.
در سرگذشت ربیع بن خثیم آمده است که او در مسجد بود و مردی پشت سر او قرار داشت، چون به نماز برخاستند آن مرد گفت: مقداری جلوتر برو، اما ربیع در جلو خود فرجهای برای رفتن نمیدید تا خواستِ او را اجابت کند، آن مرد خشمگین شد در حالی که ربیع را نمیشناخت، پس سیلی محکمی بر پشت گردن او زد، ربیع که چنین برخوردی از آن مرد دید، نگاهی به او کرد و گفت:
«رحمت الله بر تو باد، و دو مرتبه دعا را تکرار کرد، آن مرد که متوجه شد ربیع است، سر به گریبان خود فرو برد و گریستن آغاز کرد».
منبع: طبقات ابن سعد، ج ۶، ص ۲۲۳.
امام ابن رجب رحمهالله میگوید:
فسأل الثبات عَلَى الدين إِلَى الممات {إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا}
از خدا بخواه که تا پایان عمرت بر دین ثابتقدم بمانی؛ خداوند میفرماید:
إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا
«بیگمان کسانی که گفتند: پروردگار ما الله است، سپس استقامت کردند…» [فصلت : ۳۰].
چون:
الذين قالوا: ربنا الله كثير، ولكن أهل الاستقامة قليل.
آنان که میگویند: «پروردگار ما الله است» زیادند، اما اهلِ استقامت و پایداری کم هستند.»
مجموع رسائل ابن رجب، ج ۱، ص ۳۳۹.
تاجری در روستایی، مقدار زیادی محصول کشاورزی خرید و میخواست آنها را با ماشین به انبار منتقل کند. در راه از پسری پرسید: «تا جاده چقدر راه است؟»
پسر جواب داد: «اگر آرام بروید حدود ده دقیقه کافی است. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شاید بیشتر.»
تاجر از این تضاد در جواب پسر ناراحت شد و به او بد و بیراه گفت و به سرعت خودرو را به جلو راند. اما پنجاه متر بیشتر نرفته بود که چرخ ماشین به سنگی برخورد کرد و با تکان خوردن ماشین، همه محصولها به زمین ریخت.
تاجر وقت زیادی برای جمع کردن محصول ریخته شده صرف کرد و هنگامی که خسته و کوفته به سمت خودروی خود بر میگشت یاد حرفهای پسر افتاد و وقتی منظور او را فهمید بقیه راه را آرام و بااحتیاط طی کرد.
شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم تا به مقصد برسیم.
رهرو آن نیست گهی تند و گهی کند رود
رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود
استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پُر از آب به دست گرفت و آن را بالا برد تا همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: «به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟»
شاگردان جواب دادند: «۵۰ گرم، ۱۰۰ گرم، ۱۵۰ گرم.»
استاد گفت: «من هم بدون وزن کردن نمیدانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سؤال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همینطور نگه دارم، چه اتّفاقی خواهد افتاد؟»
شاگردان گفتند: «هیچ اتّفاقی نمیافتد.»
استاد پرسید: «خُب، اگر یک ساعت همینطور نگه دارم، چه اتّفاقی میافتد؟»
یکی از شاگردان گفت: «دستتان کمکم درد میگیرد.»
استاد گفت: «حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم، چه؟»
شاگرد دیگری گفت: «دستتان بیحس میشود، عضلات بهشدّت تحت فشار قرار میگیرند و فلج میشوند، و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید.»
و همهی شاگردان خندیدند.
استاد گفت: «خیلی خوب است. ولی آیا در این مدّت وزن لیوان تغییر کرده است؟»
شاگردان جواب دادند: «نه.»
استاد پرسید: «پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات میشود؟ من چه باید بکنم؟»
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: «لیوان را زمین بگذارید.»
استاد گفت: «دقیقاً.»
مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالی ندارد.
اگر مدّت طولانیتری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
أبومظفر السمعانی رَحِمَهُ الله:
"...أَن الْحق عَزِيز وَالدّين غَرِيب وَالزَّمَان مفتن."
«همانا، حق شکستناپذیر، و دین غریب، و زمان امتحانکننده است.»
[ الإنتِصَارُ لِأصحَابِ الحَدِیْث || ص ٢٦ ]
أحنف بن قیس رحمهالله
زبانش را حفظ میکرد و از لغزش آن در هراس بود. وی ادب را بسیار مراعات میکرد تا مبادا از شاهراهِ شریعت منحرف شود.
او میگفت:
"مَا نَازَعَنِي أَحَدٌ إِلاَّ أَخَذْتُ أَمْرِي بِأُمُوْرٍ، إِنْ كَانَ فَوْقِي عَرَفْتُ لَهُ، وَإِنْ كَانَ دُوْنِي رَفَعْتُ قَدْرِي عَنْهُ، وَإِنْ كَانَ مِثْلِي تَفَضَّلْتُ عَلَيْهِ."
«هر کس با من منازعه کرد، من یکی از این سه روش را در برابر او انتخاب کردم:
اگر از من بزرگتر بود، ادب و احترامش را نگه داشتم؛
اگر از من کوچکتر بود، شأن خودم را حفظ کردم؛
و اگر همسطح من بود، بر او ایثار و تواضع نشان دادم.»
سیر أعلام النبلاء، ج ۴، ص ۹۲.
وَيَقُوْلُ: مَا حَمَلَكَ يَا أَحْنَفُ عَلَى أَنْ صَنَعْتَ كَذَا يَوْمَ كَذَا.
مُسْلِمُ بنُ إِبْرَاهِيْمَ: حَدَّثَنَا أَبُو كَعْبٍ صَاحِبُ الحَرِيْرِ، حَدَّثَنَا أَبُو الأَصْفَرِ:
أَنَّ الأَحْنَفَ اسْتُعْمِلَ عَلَى خُرَاسَانَ، فَأَجْنَبَ فِي لَيْلَةٍ بَارِدَةٍ، فَلَمْ يُوْقِظْ غِلْمَانَهُ، وَكَسَرَ ثَلْجاً، وَاغْتَسَلَ.
وَقَالَ عَبْدُ اللهِ بنُ بَكْرٍ المُزَنِيُّ: عَنْ مَرْوَانَ الأَصْفَرِ، سَمِعَ الأَحْنَفَ يَقُوْلُ:
اللَّهُمَّ إِنْ تَغفِرْ لِي، فَأَنْتَ أَهْلُ ذَاكَ، وَإِنْ تُعَذِّبْنِي، فَأَنَا أَهْلُ ذَاكَ.
قَالَ مُغِيْرَةُ: ذَهَبَتْ عَيْنُ الأَحْنَفِ، فَقَالَ: ذَهَبَتْ مِنْ أَرْبَعِيْنَ سَنَةً، مَا شَكَوْتُهَا إِلَى أَحَدٍ.
ابْنُ عَوْنٍ: عَنِ الحَسَنِ، قَالَ:
ذَكَرُوا عَنْ مُعَاوِيَةَ شَيْئاً، فَتَكَلَّمُوا وَالأَحْنَفُ سَاكِتٌ، فَقَالَ: يَا أَبَا بَحْرٍ، مَا لَكَ لاَ تَتَكَلَّمُ؟
قَالَ: أَخْشَى اللهَ إِنْ كَذَبْتُ، وَأَخْشَاكُم إِنْ صَدَقْتُ.
وَعَنِ الأَحْنَفِ: عَجِبْتُ لِمَنْ يَجْرِي فِي مَجْرَى البَوْلِ مَرَّتَيْنِ كَيْفَ يَتَكَبَّرُ!
قَالَ سُلَيْمَانُ التَّيْمِيُّ:
قَالَ الأَحْنَفُ: ثَلاَثٌ فِيَّ مَا أَذْكُرُهُنَّ إِلاَّ لِمُعْتَبِرٍ: مَا أَتَيْتُ بَابَ سُلطَانٍ إِلاَّ أَنْ أُدْعَى، وَلاَ دَخَلْتُ بَيْنَ اثْنَيْنِ حَتَّى يُدْخِلاَنِي بَيْنَهُمَا، وَمَا أَذْكُرُ أَحَداً بَعْدَ أَنْ يَقُوْمَ مِنْ عِنْدِي إِلاَّ بِخَيْرٍ.
وَعَنْهُ: مَا نَازَعَنِي أَحَدٌ إِلاَّ أَخَذْتُ أَمْرِي بِأُمُوْرٍ، إِنْ كَانَ فَوْقِي عَرَفْتُ لَهُ، وَإِنْ كَانَ دُوْنِي رَفَعْتُ قَدْرِي عَنْهُ، وَإِنْ كَانَ مِثْلِي تَفَضَّلْتُ عَلَيْهِ.
وَعَنْهُ، قَالَ: لَسْتُ بِحَلِيْمٍ، وَلَكِنِّي أَتَحَالَمُ.
«میگفت: احنف! چه چیز تو را برانگیخت که در فلان روز، فلان کار را انجام دهی؟
مسلم بن ابراهیم روایت کرده است: ... احنف به حکومت خراسان گماشته شد. شبی سرد، جنب شد؛ اما غلامانش را بیدار نکرد، بلکه یخ را شکست و با همان آب سرد غسل کرد.
و عبدالله بن بکر مُزَنی از مروان الأصفر نقل کرده است که شنید احنف میگفت:
«خدایا، اگر مرا بیامرزی، تو اهل آنی؛ و اگر مرا عذاب کنی، من اهل آنم.»
مغیره گفته است: چشم احنف از دست رفت. احنف گفت: چهل سال است که از این موضوع نزد هیچکس شکایت نکردهام.
ابن عون از حسن روایت کرده است: سخنی درباره معاویه مطرح شد، مردمان سخن گفتند و احنف خاموش بود. معاویه گفت: ای ابابحر، چرا سخن نمیگویی؟
گفت: اگر دروغ بگویم از خدا میترسم، و اگر راست بگویم از شما میترسم.
و از احنف روایت شده است: در شگفتم از کسی که دو بار در مجرای بول (در آفرینش خود) جریان یافته، چگونه تکبّر میورزد!
سلیمان تیمی گفته است: احنف میگفت: سه چیز در من هست، و آنها را تنها برای عبرتگیرندگان یاد میکنم:
به درگاه هیچ فرمانروایی نرفتم مگر آنکه او مرا فراخوانده باشد؛ میان هیچ دو نفر وارد نشدم مگر آنکه خود آنان مرا میانشان وارد کرده باشند؛ و هیچکس را پس از آنکه از نزد من برخاست، جز به نیکی یاد نکردهام.
و نیز از او روایت است: هیچکس با من در چیزی بحث و جدال نکرد، مگر اینکه کارم را بر سه اصل بنا میکردم: اگر از من برتر بود، جایگاهش را به رسمیت میشناختم؛ اگر از من پایینتر بود، خود را فراتر از آن میدیدم که با او درآویزم؛ و اگر همرتبهام بود، بر او بزرگواری میکردم.
و از او نقل شده که گفت: من ذاتاً بردبار نیستم، اما خود را به بردباری وامیدارم.»
سلیمان بن مهران رحمه الله:
"مَا الْفِيل تحمله مَيتا بأثقل من بعض الجلساء."
«حتی حملِ یک فیلِ مرده هم از همنشینی با بعضی آدمها سنگینتر نیست.»
[ العلل بروایة عبدالله بن أحمد | ١٢٦ ]
اگر با وجود این همه امکانات—از کتابها و دفترها و قلمهای رنگارنگ و خوشساخت گرفته تا نرمافزارهای کتابخانهای که تنها با چند کلیک میتوان به مهمترین منابع، مقالات و مجلات دنیا دسترسی داشت، و از جستوجوی چندثانیهای در میان حجم عظیمی از مطالب گرفته تا تایپ آسان حتی با صدا، چاپ بیدردسر نوشتهها و انتشار فوری هر مطلبی در فضای مجازی—باز هم انگیزهی یادگیری نداری، از آموختن طفره میروی یا مسیر تدریجی یادگیری را بیفایده میدانی و خیال میکنی که مثلا حتما باید روزی هزاران حدیث بخوانی تا «دانشجو و طالبالعلم» بهحساب بیایی، این قصهٔ تاریخی واقعی و آموزنده را بخوان.
امام ذهبی (رحمهالله) میگوید:
برخی از علما از کتابی نوشتهی «عبدالرحمن بن احمد»، نوهی «بَقِیّ»، نقل کردهاند که گفت: از پدرم شنیدم که میگفت:
پدرم از مکه به بغداد سفر کرد. او مردی بود که آرزویش دیدار با «احمد بن حنبل» بود.
میگوید: همینکه به بغداد نزدیک شدم، خبر فتنه (آزمون اعتقادی دربارهی مخلوق بودن قرآن) به من رسید و فهمیدم که احمد بن حنبل از دیدار با مردم و تدریس منع شده است. این خبر چنان مرا اندوهگین کرد که غمی سنگین بر دلم نشست.
وارد بغداد شدم، در یک مسافرخانه اتاقی اجاره کردم و سپس به مسجد جامع رفتم تا در حلقههای درس بنشینم. مرا به مجلسی بزرگ و باوقار راه دادند. در آنجا مردی سخن میگفت و راویان حدیث را نقد و بررسی میکرد.
پرسیدم: این مرد کیست؟ گفتند: «یحیی بن مَعین» است.
راهی برایم باز شد. نزدیک رفتم و گفتم:
ای ابا زکریا، خدا تو را رحمت کند، من مردی غریبم، دور از وطن، مشتاق پرسش و دانش؛ پس مرا کوچک مدار.
گفت: بپرس.
از برخی کسانی که ملاقات کرده بودم پرسیدم؛ برخی را ستود و برخی را نقد کرد. سپس از «هشام بن عمار» پرسیدم.
گفت: او ابوالولید است، امام جماعت دمشق؛ مردی ثقه و مورداعتماد، بلکه بالاتر از ثقه. اگر اندکی تکبر در زیر عبایش پنهان میکرد، یا گردنآویز غرور بر خود میآویخت، باز هم چیزی از خیر و فضلش کم نمیشد.
در این هنگام حاضرین مجلس گفتند: بس است! خدا تو را رحمت کند، دیگران هم سؤال دارند!
در حالیکه ایستاده بودم گفتم: تنها یک پرسش دیگر دارم؛ دربارهی «احمد بن حنبل».
یحیی با شگفتی به من نگاه کرد و گفت: آیا ما باید دربارهی احمد تحقیق کنیم؟! او امام و پیشوای مسلمانان است، بهترین و برترینِ ایشان.
از مجلس بیرون آمدم و از مردم سراغ خانهی احمد بن حنبل را گرفتم. نشانیاش را دادند. آن را پیدا کردم و در زدم. خودش بیرون آمد.
گفتم:
ای ابا عبدالله، مردی غریبم و از سرزمینی دور آمدهام. این اولین بار است که به این شهر میآیم. من طالب حدیث، و مقیّد و پایبند به سنت هستم و سفرم جز برای دیدار تو نبوده است.
گفت: وارد حیاط شو تا کسی تو را نبیند.
داخل شدم. پرسید: از کجا آمدهای؟
گفتم: از مغرب دور (اندلس).
گفت: از افریقیه؟
گفتم: دورتر از افریقیه؛ من از سرزمین خودم از راه دریا به افریقیه سفر میکنم. وطنم اندلس است.
گفت: چه راه دوری! هیچ چیز برایم خوشایندتر از آن نبود که بتوانم چون تویی را یاری کنم، اما گرفتار فتنهای هستم که لابد خبرش به تو رسیده است.
گفتم: بله، شنیدهام. من تازهوارد این شهرم و کسی مرا نمیشناسد. اگر اجازه دهی، هر روز در پوشش و ظاهر گدایان به درِ خانهات بیایم و همانطور که گدایان صدا میزنند، ندا دهم؛ تو بیرون بیایی و همانجا حدیثی برایم بگویی. حتی اگر روزی یک حدیث بگویی، برایم بس است.
گفت: باشد، به شرط آنکه در میان مردم و نزد محدثین شناخته نشوی.
گفتم: شرطت پذیرفته است.
از آن پس چوبدستیای در دست میگرفتم، سرم را با پارچهای چرکین میبستم و به در خانهاش میرفتم. فریاد میزدم: «صدقه، خدا تو را رحمت کند!» و گدایان دیگر نیز همانجا بودند.
او بیرون میآمد، در را میبست و با من سخن میگفت؛ یکی، دو حدیث یا بیشتر برایم نقل میکرد.
بر همین منوال ادامه دادم تا آنکه حاکمی که احمد را به محنت گرفتار کرده بود درگذشت، و پس از او کسی به حکومت رسید که بر مذهب اهل سنت بود. آنگاه احمد آشکار شد، مقام امامتش بالا گرفت، و کاروانها از سرزمینهای دور برای دیدارش میآمدند.
او ارزش صبر مرا میدانست؛ هرگاه به مجلسش میآمدم، برایم جا باز میکرد و برای شاگردانش داستان مرا بازمیگفت. آنگاه روایت حدیث را به من میسپرد، یا خود برایم میخواند و یا من برایش میخواندم. مدتی هم در بیماری همراهش بودم.
سیر أعلام النبلاء، ج ۱۳، ص ۲۹۲–۲۹۴.