«وقتی به خارج شهر مدینه (نه برای تفریح!) برای نظارت بر کارها میرفت گاهی بر الاغی سوار میشد که پالانش از حشیش و افسارش ریسمان ضخیم و خشن و سیاه بود، و گاهی با پای پیاده تک و تنها میرفت و در حال برگشتن وقتی احساس خستگی میکرد به یکی از عابرین که بر الاغی سوار بود، میگفت: «برادر مرا با خودت سوار کن» و با آن مرد عابر سوار شده و به همین شکل وارد شهر مدینه میگردید و مردم با همان عنوان امیرالمؤمنین (رضي الله عنه) به او خوشآمد میگفتند.
امیرالمؤمنین (رضي الله عنه) خوابگاه و آسایشگاه ویژهای نداشت، و وقتی از منزل بیرون میآمد و بر اثر نظارت و کار کردن زیاد، احساس خستگی میکرد چه در شهر و چه در خارج شهر، تازیانهاش را زیر سرش مینهاد و لحظاتی به خواب میرفت هم چنان که سفیر قیصر روم در حومه شهر و هرمزان سپهسالار اسیر ایرانی در گوشه مسجد او را به این حالت دیدند و هر دو از سادگی و بیآلایشی ظاهر او و از عظمت مقام او که چه رعب و هراسی در قلب شاهنشاه ایران و امپراتور روم ایجاد کرده است در تعجب و شگفتی فرو رفتند.»
سیمای صادق فاروق اعظم، ص ۷۴۲-۷۴۳ |ماموستا عبدالله احمدیان رحمهالله
- ۰ نظر
- ۰۱ آذر ۹۷ ، ۱۵:۲۶