| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۱۵۴۴ مطلب توسط «حسین عمرزاده» ثبت شده است

به امام شافعی رَحِمَهُ الله گفته شد :

 

چرا با اینکه ضعیف نیستی همیشه عصا به دست داری؟

گفت:

تا به یاد داشته باشم که مسافر هستم. (یعنی در این دنیا)

قيل للإمام الشَّافعيِّ: 

مالكَ تُدمِنُ إِمسَاكَ العَصَا وَلَستَ بِضَعِيفٍ! 

فَقَالَ: « لِأَذكُرَ أَنِّي مُسَافِرٌ » يَعنِي فِي الدُّنْيَا.

⌯ المجموع شرح المهذب (٥٥٧/١).

  • حسین عمرزاده

آیا می‌دانستید که اولین دانشگاه توسط یک بانوی مسلمان ساخته شد؟

 

این زن کیست؟

 

او موسس اولین دانشگاه جهان می‌باشد و اولین دانشگاه در طول تاریخ را ثبت کرده است!

بله درست است، اولین دانشگاه جهان به دست یک زن مسلمان تاسیس شده و این یک شاهکار است!

 

فاطمه فهری مشهور به ام‌البنینه، بانویی مسلمان متولد قرن سوم هجری بوده است. او به عنوان بنیان‌گذار اولین موسسه‌ی آکادمیک مدرن جهان که مدرک تحصیلات عالیه ارائه می‌داد، شناخته می‌شود. این موسسه امروزه به عنوان دانشگاه قَرویین در شهر فاس مراکش پابرجاست. 

فاطمه فهری فرزند محمد فهری بازرگان ثروتمند خانواده فهری بود. خانواده فهری در اوایل سده‌ی ۹ میلادی به همراه گروهی دیگر از شهر قیروان در تونس امروزی به مراکش امروزی مهاجرت کردند. او خواهری به نام مریم داشت. بعد از اینکه فاطمه و مریم ثروت پدر مرحومشان را به ارث بردند، فاطمه اولین موسسه‌ی آکادمیک که مدرک تحصیلات عالیه اعطا می‌کرد را بنیان نهاد که هنوز هم با عنوان دانشگاه قرویین در شهر فاس مراکش امروزی مورد استفاده قرار می‌گیرد.

قدیمی‌ترین موسسه‌ی آموزشی موجود و مستمر در جهان دانشگاه قرویین است که توسط فاطمه فهری در سال 859 میلادی در فاس مراکش تاسیس شده است

 

"The oldest existing and continually operating educational institution in the world is the University of Karueein, founded by Fatima Al-Fahri in 859 AD in Fez, Morocco."

 

 

 

پی نوشت :

آیا دانشگاه القرویین که توسط فاطمه فهری تاسیس شد اولین دانشگاه جهان در تمام تاریخ است؟

 

در سایت رسمی موسسه "رکوردهای گینس" که دارای مجموعه‌ای از رکوردهای بین‌المللی است؛ ذکر شده که دانشگاه القروین در شهر فاس مغرب (مراکش)، قدیمی‌ترین و اولین دانشگاه جهان است.

http://www.guinnessworldrecords.com/world-records/oldest-university

 

در سایت اطلس ابسکوار که یک مجله آنلاین آمریکایی است نیز ذکر شده که دانشگاه القرویین قدیمی‌ترین دانشگاه جهان است.

https://www.atlasobscura.com/places/university-of-alkaraouine

 

در سایت معتبر و رسمی کالج استیت که دانشگاه‌های مختلف در جهان را مورد بررسی قرار می‌دهد ذکر شده که "دانشگاه القرویین" اولین دانشگاه جهان در تاریخ است. بعد از آن، "دانشگاه الازهر" دومین دانشگاه جهان در تاریخ است و بعد از آن "دانشگاه نظامیه" که توسط خواجه نظام المک تاسیس شد جزء قدیمی‌ترین و اولین دانشگاه‌های تاریخ هستند.

https://collegestats.org/2009/12/top-10-oldest-universities-in-the-world-ancient-colleges/

  • حسین عمرزاده

شاید در بهشت‌ بشناسمت!

 

.

 

این جمله سرفصل یک داستان بسیار زیبا و پندآموز است که در یک برنامه‌ی تلوزیونی مطرح شد.

 

مجری یک برنامه‌ی تلوزیونی که مهمان او فرد ثروتمندی بود، این سوال را از او پرسید: مهم‌ترین چیزی که شما را خوشبخت کرد چه بود؟

 

فرد ثروتمند چنین پاسخ داد: چهار مرحله را طی کردم تا طعم حقیقی خوشبختی را چشیدم.

 

در مرحله‌ی اول گمان می‌کردم خوشبختی در جمع‌آوری ثروت و کالاست، اما این چنین نبود.

 

در مرحله‌ی دوم چنین به گمانم می‌رسید که خوشبختی در جمع‌آوری اشیاء کمیاب و ارزشمند است، ولی تاثیرش موقت بود.

 

در مرحله‌ی سوم با خود فکر کردم که خوشبختی در به دست آوردن پروژه‌های بزرگ مانند خرید یک مکان تفریحی و غیره است، اما باز هم آن‌طور که فکر می‌کردم نبود.

 

در مرحله‌ی چهارم اما یکی از دوستانم پیشنهادی به من داد. پیشنهاد این بود که برای جمعی از کودکان معلول صندلی‌های مخصوص خریده شود، و من هم بی‌درنگ این پیشنهاد را قبول کردم.

اما دوستم اصرار کرد با او به جمع کودکان رفته و این هدیه را خود تقدیم آنان کنم. وقتی به جمعشان رفتم و هدیه‌ها را به آنان تحویل دادم، خوشحالی که در صورت آنها نهفته بود واقعا دیدن داشت! کودکان نشسته بر صندلی خود به شادی و بازی پرداخته و خنده بر لب‌هایشان نقش بسته بود.

 

اما آن چیزی که طعم حقیقی خوشبختی را با آن حس کردم چیز دیگری بود!

 

هنگامی که قصد رفتن داشتم، یکی از آن کودکان آمد و پایم را گرفت! سعی کردم پای خود را با مهربانی از دستانش جدا کنم اما او درحالی که با چشمانش به صورتم خیره شده بود این اجازه را به من نمی‌داد!

 

خَم شدم و خیلی آرام از او پرسیدم: آیا قبل از رفتن درخواستی از من داری؟

 

این جوابش همان چیزی بود که معنای حقیقی خوشبختی را با آن فهمیدم...

 

او گفت: می‌خواهم چهره‌ات را دقیق به یاد داشته باشم تا در لحظه‌ی ملاقات در بهشت، شما را بشناسم. در آن هنگام مقابل پروردگار جهانیان دوباره از شما تشکر کنم!

  • حسین عمرزاده

امام ابن حَزم اَندلسی قبل از گالیله و اروپائیان با توجه به آیات قرآن و سنت پیامبر صلی الله علیه وسلم به کروی بودن زمین پی برد.



امام ابن حزم رحمه الله متوفای (۴۵۶ هجری) :


«إن البراهین قد صحت بأن الأرض کرویة، والعامة تقول غیر ذلک، وجوابنا وبالله تعالی التوفیق: أن أحداً من أئمة المسلمین المستحقین لاسم الإمامة بالعلم رضی الله عنهم لم ینکروا تکویر الأرض ، ولا یحفظ لأحد منهم فی دفعه کلمة ، بل البراهین من القرآن والسنة قد جاءت بتکویرها ... ». 


«همانا دلایل و براهین بر این مطلب که زمین کروی شکل است صحه می گذارند، ولی عوام الناس خلاف این مطلب را می گویند، و به توفیق الله تعالی جواب ما به آنها اینست که:

 احدی از ائمه ی مسلمین رضی الله عنهم که مستحق اسم امامت در علم باشند کروی بودن زمین را انکار نکرده اند، و هیچ کلمه ای از آنها در رد (کروی بودن زمین) ثبت نشده است، بلکه دلایلی از قرآن و سنت در مورد کروی بودن آن وارد شده است..


منبع:"الفصل في الملل والأهواء والنحل" ج۲ص۷۸.

  • حسین عمرزاده

جایگاه کاشت نهال و اهتمام به محیط زیست در دین اسلام چگونه است؟


پیامبر (صلی الله علیه وسلم) فرمودند: «ما من مسلم يغرس غرسا، أو يزرع زرعا، فيأكل منه طير أو إنسان أو بهيمة، إلا كان له به صدقة» 

صحیح البخاري، ج۳، ص۱۰۳ ح۲۳۲۰؛ صحیح مسلم، ج۳، ص۱۱۸۹ ح۱۵۵۳.


ترجمه: «هيچ مسلمانى نيست كه نهالى بكارد يا زراعتى كشت كند و پرنده‌اى يا انسانى يا چهارپايى از آن بخورد، جز اينكه آن برايش صدقه به شمار مى‌رود.»


رسول الله (صلی الله علیه وسلم) فرمودند: «إن قامت الساعة وبيد أحدكم فسيلة، فإن استطاع أن لا يقوم حتى يغرسها فليفعل» 

مسند الإمام أحمد بن حنبل، ج۲۰، ص۲۹۶ح۱۲۹۸۱؛ الأدب المفرد للبخاري، ص۱۶۸ح۴۷۹: «حدیث صحیح».


ترجمه: « اگر قیامت فرا رسد و در دست یکی از شما نهالی باشد، چنانچه بتواند برنخیزد تا آن را بکارد، باید آن را انجام دهد.»


رسول الله (صلی الله علیه وسلم) فرمودند: «سبع يجري للعبد أجرهن من بعد موته، وهو في قبره: من علم علما، أو كرى نهرا، أو حفر بئرا، أو غرس نخلا، أو بنى مسجدا، أو ورث مصحفا، أو ترك ولدا يستغفر له بعد موته.»

مسند البزار، ج۱۳، ص۴۸۳ح۷۲۸۹: «حدیث حَسَن»


ترجمه: «هفت چیز است که پاداش آن براى بنده در قبر او و پس از مرگش دوام دارد: کسى که علمى تعلیم دهد، یا نهرى به جریان آورد یا چاهى حفر کند یا نخلى بکارد یا مسجدى بسازد یا مصحفى به ارث گذارد یا فرزندى به جا نهد که پس از مرگش براى او آمرزش خواهد.»


رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمودند: «ما مِنْ مُسْلِمٍ يَغْرِسُ غَرْساً إلاَّ كانَ ما أُكِلَ مِنْهُ لهُ صدقةً، وما سُرِقَ مِنْه لَه صدقَةً، ولا يرْزَؤُهُ أَحَدٌ إلاَّ كَانَ له صدقةً»:


«هر مسلمانی درختی بکارد، هرچه از آن بخورند صدقه ای برای او به شمار می رود؛ و هرچه از آن بدزدند، برای او صدقه است يا هرکس چيزی از آن بکاهد، برای صاحبش صدقه محسوب می شود».

[به روایت مسلم - متفق علیه]

  • حسین عمرزاده

عُمَر بن خَطَّاب رَضِيَ اللهُ عَنهُ برای اهل کوفه نوشت:

 

سوره برائت را بیاموزید

و سوره نور را به زنان تان آموزش دهید.

 

تعلَّمُوا سورةَ براءة، وعَلِّمُوا نساءَكم سُورةَ النُّور.

سعيد بن منصور في ((التفسير)) (۱۰۰۳)

 

پ ن:

سوره برائت : به بیان جهاد و ولاء و براء پرداخته و از این جهت مرد ها به آن نیازمندند

و سوره نور : به پاکدامنی و حجاب و پوشش و احکام و مجازات زنا پرداخته و حاوی توصیه های بسیار ارزشمند برای بانوان است.

  • حسین عمرزاده

عبد الله بن مسعود رَضِيَ اللهُ عَنهُ :

 

ای مردم ! علم بیاموزید

سپس هرکه آموخت (به آن) عمل کند.

أَيُّـهَا النَّاسُ تَعَلَّمُوا فَـمَنْ عَــلِمَ فَلْيَعْمَـلْ

[«أبو داود في الزهد»(١٦٦)]

  • حسین عمرزاده

 "منقول-ویرایش شده"

 

هرودوت که معاصر هخامنشیان است در تاریخش در مورد شیوه تدفین مردگان در ایران باستان چنین می گوید: «اینها چیزهایی هستند که با اطمینان کامل می توانم درباره ایشان(=ایرانیان) بگویم چون می دانم. اما نکته ای در مورد آیین خاکسپاری مردگان است که من قادر به تایید یا تکذیب آن نیستم چون سرّی است و هیچکس چیزی نمی گوید. گویا کالبد مُرده تا توسط پرندگان(لاشه خوار) یا سگها دریده نشود، نباید دفن شود». سپس در توضیح این بند در همان کتاب تاریخ هرودوت چنین بیان شده است: «در دین زرتشتی آلوده کردن آب، خاک و آتش توسط جسد ممنوع است و از این رو مُغان(زرتشتی) اجساد را در معرض هجوم جانوران وحشی قرار می دادند، چنانکه هنوز، امروزه در هندوستان، پارسیانٍ شهر بمبئی در "برج های خاموشی" چنین می کنند، حال آنکه باقی ایرانیان اجساد خود را با لایه ای از موم می پوشاندند»(1)

هنگامیکه که اسکندر مقدونی به باختر(=باکتریا/بلخ امروزی که محل تولد زرتشت است) رسید، دید که روستاییان و شهریان پیکرهای بی جان را در گذرگاهها می اندازند و همانجا می ماند. ژوستن از مورخان زمان باستان، آشکارا می گوید که "پیکر مردگان" را معمولا در هوای باز می گذارند تا طعمه مرغان و سگان شود، آنگاه استخوانهای عاری از گوشت را به زیر خاک می کنند. استرابون می گوید که این سگان را سگان گور ساز می گفتند(2)

آیین به خاک سپردن، می تواند گواه دیگری بر دین پارتیان باشد. پیروان مزدیسنا(=زرتشتیان) پیکر مردگان را در هوای آزاد می گذاشتند و نسک خرده اوستا تجویز می کند که پس از عرضه کردن لاشه در هوای آزاد، استخوانها را در استودان یا استخوان دان گردآوری کنند. اینگونه خاک سپاری ها در مشرق ایران رواج داشته است(3)

 

دخمه گبرها یا قلعه گبرها،واقع در دامنه شمالی کوه ری،در محاذات حدودی که بقعه منسوب به بی بی شهربانو و کوه طبرک در دامنه آن قرار دارد.
در این محل زردشتیان اجساد مردگان خویش را به طیور شکاری و سگان گوشتخوار عرضه می کردند. تاریخ احداث این دخمه ظاهرا به زمان ساسانیان و شاید جلوتر می رسد
(4)

در کوه رحمت، استودانی مربوط به دوره ساسانی وجود دارد که در آن گوشتهای اجساد از استخوان جدا می شد. درگذشتگان(مردگان) زرتشتی را نمی توان سوزاند یا به آب انداخت یا دفن کرد، زیرا تماس جسد با آب، آتش و زمین که بعنوان عناصر مقدس در دین زرتشتی محسوب می شوند، را آلوده می کند. از همان ابتدا اجساد مردگان را درون گودالهایی بر بالاترین و دورترین جاها قرار می دادند و اجساد را در برابر پرندگان لاشخور و سگهای گوشتخوار رها می کردند، پس از اینکه گوشتها از استخوانها جدا شد، استخوانها را که زیر آفتاب خشک شده بود، جمع می کردند تا در پناهگاهایی به نام استودان که در جداره های کوه و دور از دسترس آب یا حیوان بود، بگذارند. قرار دادن اجساد در دخمه ها یا برجهای خاموش مربوط به دوره های بسیار جدیدتر است. در برج خاموش یزد نیز که مربوط به قرن هفدهم بود، زرتشتیان اجساد مردگان خود را در آن می گذاشتند که بوسیله لاشخورها خورده میشد و استخوانهای عاری از گوشت در چاه مرکزی برج خاموش ریخته می شد(5)

 

در اوستا، کتاب مقدس زرتشتیان در نسک وندیداد، فرگرد اول، از خاک سپاری و دفن مردگان بعنوان یک گناه نا بخشودنی یاد شده است(6)

همچنین در فرگرد سوم از قول اهورمزدا بیان شده است که: دومین جاییکه زمین به تلخ ترین اندوه دچار می شود، جایی است که در آن مردارهای مردمان و سگان را به خاک سپارند. سپس در ادامه از قول اهورمزدا گفته شده: کسیکه هر چه بیشتر، مردارهای مردمان و سگان را از خاک بیرون بیاورد، نخستین کسی است که زمین را بیش از همه شاد می کند(7)

در فرگرد پنجم از وندیداد اوستا بیان شده که: پیکر مُرده باید چندان در دخمه بماند که باران بر آن و بر همه دخمه فرو بارد، بازمانده های چرکین را فرو شوید و پرندگان، مردار را بخورند(8)

این رسم قرار دادن اجساد زرتشتیان در برجهای خاموش، تا خوراک سگان و لاشخورها شوند، کمتر از صد سال است که در ایران بر طبق قانون، آنهم به دلایل بهداشتی منع شده است. منع اینکار توسط رضا شاه پهلوی انجام شد.

 

 

الحمدلله علی نعمة الاسلام

 

 

منابع:

(1) تاریخ هرودوت، ترجمه مرتضی ثاقب فر، کتاب یکم، بند140، ص 167 و 219

 

 

 

(2) پارتیان، مالکوم کالج، ترجمه مسعود رجب نیا، ص90

 

 

 

 

(3) پارتیان، مالکوم کالج، ترجمه مسعود رجب نیا، ص 96

 

 

 

(4) برخی آثار بازمانده از ری قدیم، دکتر حسین کریمیان، چاپ 1350، ص180

 

 

 

 

(5) ایران باستان، ماریان موله، ترجمه دکتر ژاله آموزگار،ص45، 57، 61 و62

 

 

 

 

 

 

(6) اوستا، وندیداد، ترجمه جلیل دوستخواه، فرگرد1، بند13، ص662

 

 

 

 

(7) اوستا، وندیداد، ترجمه جلیل دوستخواه، فرگرد3، بند8 و 12، ص 677 و 678 

 

 

 

 

(8) اوستا، وندیداد، ترجمه جلیل دوستخواه، فرگرد5، بند14، ص706

 

پی نوشت ها :

 

فیلم نایاب دخمه یزد به همراه اجسادش در سال ۱۳۴۸

 

این تکه فیلم از دخمه های صفاییه یزد از«مستند باد صبا» بریده شده است.این مستند را «آلبرت لاموریس» در سال ۱۹۶۹ م (۱۳۴۸ ه.ش) با فراخوان و به سفارش حکومت آن هنگام ساخته است.این مستند که امروز سندی تاریخی از بناها و نماهای سراسر ایران است در سال ۱۹۷۸ م (۱۳۵۶ ه.ش) نامزد بهترین فیلم مستند در «جشنواره اسکار» شد.

در سطح دخمه بیش از ده مرده دیده می شود و در استودان انبوهی از استخوان ها تل انبار شده است.چوبی هم در استودان دیده می شود.

دخمه یا برج خاموشان مکانیست که زرتشتیان،مردار آدمیان را که بنا بر عقاید آنها نجس است در آن می گذاردند تا گوشت مردار توسط درندگان و پرندگان خورده شود آنگاه باقی مانده استخوان ها را درون چاه میانه دخمه انبار می کردند.

استفاده از دخمه در تهران از اواسط دهه ۱۳۱۰،در کرمان از دهه ۱۳۲۰ و در یزد از دهه ۱۳۴۸ متوقف شد و از آن سال ها به بعد زرتشتیان ایران مردگان خود را در آرامگاه دفن می کنند.

 

 

دخمه مانکجی در یزد - ۱۳۴۸ ه.ش

 

بخش های دخمه :

 

۱.جاده دخمه

۲.درب سنگی یا آهنی دادگاه

۳.کتیبه دخمه

۴.حلقه مردگان مرد

۵.حلقه مردگان زن

۶.حلقه مردگان کودک

۷.استودان یا سراده

 

 

عکسی از بهمن جلالی که بصورت پنهانی داخل یکی از دخمه های یزد شده و این عکس شاهکار را گرفته.

نمونه ای از عکس های او از اجساد دخمه،که البته عکس از روی عکس است.

 

 «بهمن جلالی»از اساتید برجسته عکاسی خاطره عکاسی خود را از دخمه یزد اینگونه تعریف کرده است:

«می دانستم که زرتشتیان یزد جسد مردگانشان را دخمه می گذارند.در سفری به یزد،تصمیم گرفتم به دخمه بروم و ببینم چطور جایی است و اگر شد چند تا عکس بگیرم.

یک شب این برنامه را عملی کردم.مقداری طناب تهیه کردم و به هر زحمت و مکافاتی بود خودم را به داخل دخمه رساندم.اما آنقدر تاریک بود که ناچار شدم تا صبح بی حرکت در گوشه ای منتظر روشن شدن هوا بمانم.هوا که کم کم روشن شد جسدها را دیدم و تازه فهمیدم که دست به چه کاری زده ام.عکس هایم را گرفتم و پس از تاریک شدن هوا از دخمه بیرون آمدم.»

 

 

تصویری از دخمه زرتشتیان هند که در آن جسد شخص مرده ای را طعمه لاشخورها می سازند.

  • حسین عمرزاده

طلحه فرزند عبدالرحمن بن عوف سخاوتمندترین فرد قریش در زمان خودش بود

روزی همسرش به او گفت :

هیچ قومی را پست تر از برادرانت ندیده ام!

 

پرسید : چرا؟

 

گفت : هروقت که ثروتمند باشی تو را همراهی می کنند

و هروقت که تنگدست شوی از تو دوری می کنند.

 

طلحه گفت :

 

والله این از بزرگواری آنهاست!

چون هر زمان که بر مهمان نوازی از آنها توانمند هستیم می آیند

و آن هنگام که از پذیرایی ناتوان و عاجز باشیم رهایمان می کنند.

 

امام ماوَردي رَحِمَهُ الله در توضیح این داستان می نویسد:

 

ببین با بزرگواری اش چه برداشتی از این موضوع کرد!

به طوری که کار زشت آنها را نیکو،وبی وفایی آنها را وفاداری تلقی کرد.

 

و والله این رفتار بر سلامت دل دلالت دارد، که مساوی ست با آسایش در دنیا و توشه ای در آخرت

و همچنین راهی ست از راههای وارد شدن به بهشت :

{ وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ إِخْوَانًا عَلَىٰ سُرُرٍ مُّتَقَابِلِينَ }.

آنچه از کینه (و حسد) در دلهایشان بود، بیرون کشیدیم ، برادرانه بر تختها روبرروی یکدیگر قرار دارند .[Al-Hijr : 47]

منبع : "أدب الدنيا والدين"(صـ١٨٠).

 

 

 

" كان طلحة بن عبدالرحمن بن عوف أجود قريش في زمانه، فقالت له امرأته يوما: ما رأيت قوما أشدّ لؤْما منْ إخوانك .

قال : ولم ذلك ؟ قالت: أراهمْ إذا اغتنيت لزِمُوك، وإِذا افتقرت تركوك ! فقال لها : هذا والله من كرمِ أخلا‌قِهم ! يأتوننا في حال قُدرتنا على إكرامهم.. ويتركوننا في حال عجزنا عن القيام بِحقهم ".

علّق على هذه القِصة الإ‌مام الماوردي  فقال :

" انظر كيف تأوّل بكرمه هذا التأويل حتى جعل قبيح فِعلهم حسنا، وظاهر غدرِهم وفاء. 

وهذا والله يدل على أنّ سلا‌مة الصدر، راحة في الدنيا، وغنيمة في الآ‌خرة، وهي من أسباب دخول الجنة { وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ إِخْوَانًا عَلَىٰ سُرُرٍ مُّتَقَابِلِينَ }. انتهى"أدب الدنيا والدين"(صـ١٨٠).

  • حسین عمرزاده

 امام شافعي رَحِمَهُ الله : 

 

برای فضیلت و امتیاز علم همین قدر کافی است که هرکس ادعا می کند آن را دارد،اگرچه که از علم تهی باشد،و هرگاه به او نسبتش دهند (و عالم و دانا بخوانندش) خوشحال می شود.

 

و برای زشتی جهل هم همین بس که هرکسی از آن بیزاری می جوید،اگرچه که واقعا جاهل باشد،و اگر (جهل و نادانی را) به او نسبت بدهند خشمگین می گردد.

 

 

«كفى بالعلم فضيلةً أن يدعيه من ليس فيه، ويفرح إذا نُسِبَ إليه، وكفى بالجهلِ شيئًا أن يتبرأ منه من هو فيه، ويَغْضَب إذا نُسِبَ إليه».

الحلية (تهذيبه) (١٢٩/٣).

  • حسین عمرزاده

يا لَها مِن رِحلةٍ


تَبدأُ مِن ظَهرِ الأبِ إلى بَطنِ الأُمِّ
و مِن بَطنِ الأُمِّ إلى ظَهرِ الأَرضِ
و مِن ظَهرِ الأَرضِ إلى بَطنِ الأَرضِ
و مِن بَطنِ الأَرضِ إلى يَومِ العَرضِ
وَ في كُلِّ مَحَطَّةٍ تَرى العَجَبَ
وَ في النِّهايةِ تَحُطُّ الرِّحالَ
إمّا إلى الجَنَّةِ
وَ إمّا إلى النّارِ

چه سفر عجیبی!
سفری که از پشت پدر آغاز می‌شود و به شکم مادر می‌رسد.
از شکم مادر به پشت زمین،
از پشت زمین به دل خاک،
و از دل خاک به روز قیامت...
و در هر ایستگاه، شگفتی‌ها خواهی دید!
و سرانجام، کاروان این سفر در یکی از دو منزلگاه فرود می‌آید:
یا بهشت...
یا دوزخ...

  • حسین عمرزاده

ابو الدَّرداء رَضِيَ اللهُ عَنهُ در تشییع جنازه‌ای شرکت کرد و دید که خانواده متوفی بر او می‌گریند.

پس گفت: بیچاره‌ها! مردگان فردا بر مرده امروز می‌گریند.

 
 
«خَرَجَ أَبُو الدَّرْدَاءِ فِي جَنَازَةٍ، فَرَأَى أَهْلَ الْمَيِّتِ يَبْكُونَ عَلَيْهِ، فَقَالَ: «مَسَاكِينُ، مَوْتَى غَدًا يَبْكُونَ عَلَى مَيِّتِ الْيَوْمِ»
الزُّهـد لِأبـي حاتـِم الرازي"»(۸)]
  • حسین عمرزاده

 اوضاع علمی ایران قبل از اسلام و افسانه به آتش کشیدن کتابخانه‌های ایران:

 

«به صورت منقول با کمی ویرایش»

 

در ابتدا بهتر است بدانیم که در ایرانِ قبل از اسلام، چه کسانی حق خواندن و نوشتن داشتند؟ درس و علم در خدمتِ قدرت بود و فقط افراد محدودی اجازه‌ی درس‌آموزی داشتند (موبدان، خاندان سلطنتی، فرماندهان جنگی) افرادِ عادی حق سوادآموزی نداشتند. حتی یکی از افراد طبقه بازارگان به انوشیروان پیشنهاد داد که در ازای دریافت پول به فرزند او اجازه‌ی درس‌خواندن بدهد، که انوشیروان قبول نکرد. 

فردوسی در این‌باره می‌گوید: 

بدو گفت شاه ای خردمند مرد / مگر دیو عقل تو را خیره کرد

تو بازاره‌گان بچه گردد دبیر / هنرمند و به دانش و یادگیر

چو فرزند ما برنشیند به تخت / دبیری بباید پیروز بخت

برو همچنان بازگردان شتر / مبادا کز او سیم خواهیم و در

 

در کتاب «ایرانیان در زمان ساسانیان» نوشته کریستن سنِ دانمارکی می‌خوانیم:

«بلاشک قسمت اعظم کشاورزان در آن زمان بی‌سواد بودند. جماعت بسیاری از تجار لااقل قرائت و کتابت حساب را می‌دانست چون از این بگذریم عامه مردم از حیث ادب و سواد بضاعتی نداشتند. هیون تسیانگ می‌گوید که ایرانیان به فکر دانش نیستند و فقط به پیشه خود اشتغال دارند، تعیلم در دوران ساسانیان همانند هخامنشایان در اختیار شاهزادگان بود.»

[ایرانیان در زمان ساسانیان، ص۵۴۵]

 

بازهم در این کتاب در مورد سفر چند دانشمند یونانی به ایران می‌خوانیم: 

«چند دانشمند یونانی که به ایران آمده بودند، مورد استقبال شاه ایران واقع شدند اما بعد از مدتی از کرده‌ی خود پشیمان شدند و عادت ایرانیان به نظر آنان درشت و ناملایم آمد و از خشونت‌های دیده، آزرده شدند و از تعدی اشراف به زیردستان دلتنگ شدند و ایران را ترک کردند. این اشخاص بیشتر به دلیل وجود قوانینی همچون ازدواج و معامله با اموات، رنجیده و تنها این دلایل زندگی را برای آنان مشکل نکرده بود بلکه وجود فاصله طبقاتی شدید در میان مردم به طوری که صاحبان قدرت به زیردستان ستم می‌کردند نیز از جمله دلایل بود. می‌توانیم بگوییم که مصائب عمومی در دوران انوشیروان کمتر از دوران‌های دیگر بود ولی بیشتر مردم این مصائب را احساس می‌کردند.»

[ایرانیان در زمان ساسانیان، ص۵۶۰]

 

در صفحه ۵۵۰ این کتاب دوباره می‌خوانیم: 

«در میان اندک صاحبان علم در ایرانِ باستان نیز جان مردم را به سُخره می‌گرفتند از طریقه‌ای که در ایران معمول بود مجرمین و جانیان مستحق اعدام را برای استفاده طبی زنده نگه می‌داشتند.»

[ایرانیان در زمان ساسانیان، ص۵۵۰]

 

با توجه به این متون درمی‌یابیم که اصولاً عوامِ مردم در ایرانِ باستان، سواد نداشته‌اند چه برسد به اینکه کتابخانه داشته باشند.

 

 

اما دوباره به اصل سؤال باز می‌گردیم، آیا طبق گفته ابن خلدون، مسلمانان کتابخانه جندی شاپور را آتش زدند؟ 

این امر نیز دروغی بیش نیست و فقط در کتاب ابن خلدون برای اولین بار نقل شده است در حالی که در کتب تاریخی قبل از ابن خلدون (همچون طبری) خبری از این مطلب نیست. اما روایت ابن خلدون در مورد آتش زدن کتابخانه‌های ایران بخصوص در جندی شاپور در هیچ یک از کتب قبل از آن تکرار نشده است و شهر جندی شاپور یا گندی شاپور با صلح فتح شد.

 

 

صلح مردم جندی شاپور

 

از فتح جندی شاپور تا فتح نهاوند دو ماه فاصله بود، ناگهان مسلمانان دیدند که درهای شهر گشوده شد و کَسان بیرون آمدند و بازارها گشوده شد و مردم به جنبش آمدند و کَس فرستادند که چه شده؟ گفتند: شما امان‌نامه سوی ما افکندید ما نیز پذیرفتیم و جزیه می‌دهیم که از ما حفاظت کنید. گفتند: ما نکرده‌ایم. گفتند: دروغ نمی‌گوییم. مسلمانان از هم پرسش کردند و معلوم شد بنده‌ای مکنف که اصل وی از جندی شاپور بود امان‌نامه را نوشته بود، گفتند: او بنده است. مردم شهر گفتند: ما آزاد و بنده نمی‌شناسیم، امان‌نامه‌ای آمده است و مطابق با آن عمل می‌کنیم و از آن تخلف نکرده‌ایم مگر اینکه شما بخواهید نامردی کنید. مسلمانان دست از آنان بداشتند و قضیه را برای عُمَر نوشتند که به آن‌ها نوشت: خدا درست پیمانی را بزرگ دانسته. درست پیمان نخواهید بود تا به هنگام شک نیز درست پیمانی کنید. امان‌نامه را اجرا کنید و درست پیمانی کنید. مسلمانان از آنجا برفتند و به پیمان عمل کردند.

[رک: تاریخ طبری، نسخه تایپی، ج ۵، ص ۱۶۲ و کتاب کامل ابن اثیر ج ۴، ص ۱۴۶۸]

دکتر ماکس میرهوف، اسلام‌شناس و شرق‌شناس معروف، در کتاب خود به اسم «میراث اسلام» می‌گوید: «مراکزی برای تحصیل علم در قسمت‌های مختلف ایران بود که پس از تسلط مسلمین بر ایران، دست‌نخورده باقی ماندند و حتی جندی شاپور یکی از مراکز علمی امپراتوری اسلام گردید.»

[میراث اسلام، ص103]

 

ممکن است برخی افراد بگویند که مسلمانان کتب موجود در ایران را مخالف دین خود می‌دیدند و به این دلیل آن را آتش زدند، این امر نیز دروغی بیش نیست. در جنگ خیبر که در حیات رسول الله (صلی الله علیه وسلم) و به رهبری آن حضرت واقع شد، چند جلد تورات، به عنوان غنیمت به دست مسلمین افتاد. یهودیان پس از پایان جنگ از پیامبر (صلی اله علیه وسلم) تقاضا کردند تا مجلدات تورات را به آن‌ها بازگرداند. ایشان نیز امر فرمود تا به آن‌ها مسترد شود.

[رک: صفحه ۲۹۰ حیات محمد صلی الله علیه وسلم، تألیف دکتر محمد حسین هیکل]

 

دانشمندان و محققینی مانند بتلر و گوستاو لوبون و ویل‌دورانت و از دانشمندان اسلامی مانند شبلی نعمانی در «کتابخانه اسکندریه» و دکتر محمدحسین هیکل در «فاروق اعظم رضی الله عنه» و عقاد در «عبقریه کتاب‌سوزی ایران و مصر»، با دلایل بسیار روشنِ علمی، شایعه کتاب‌سوزی اسکندریه را به وسیله مسلمانان به شدت تکذیب کرده‌اند و الکساندر مازاس نیز در «زندگانی عُمَر (رضی الله عنه)» این شایعه را کاملاً تکذیب کرده است و نخستین بار دانشمندانِ باانصافِ غیر مسلمانی مانند بتلر و گوستاو لوبون و ویل دورانت و مازاس با دلایل علمی این حقیقت را روشن نموده‌اند. 

 

در کتاب «زندگانی عُمَر، الکساندر مازاس، ص ۹۸ و ۹۹» و «فاروق اعظم (رضی الله عنه)، دکتر محمدحسین هیکل، ص۲۱3» آمده: «کتابخانه اسکندریه در دوره بطالسه» جانشینان اسکندر بنا گردیده و آمار کتاب‌های آن تا سال ۴۷ قبل از میلاد به هفتصد هزار جلد رسیده است و سال ۴۷ قبل از میلاد در اثنای جنگ «کلئوپاترا، و بَطْلَمیوس» عمارت سلطنتی آتش گرفت و زبانه‌های آن به این کتابخانه رسید و تمام یا قسمت اعظم آن به کام حریق رفت و پس از مرور هفت سال در سال چهل قبل از میلاد، دویست هزار جلد کتاب‌های شاهان برجو به این کتابخانه اهدا و رونق سابق را یافته، اما در سال ۳۷۸ میلادی، «تئودور زاوال» امپراتورِ بسیار متعصبِ مسیحی چون علوم و معارف کتاب‌های این کتابخانه را در تضاد با عقاید نصرانی (مسیحی) می‌دانست، اکثر کتاب‌ها را از بین برد و بقیه را نیز یک به طریق پرنفوذ اسکندریه به نام «کبریس کبیر» بر اثر عداوت و دشمنی با فیلسوف عصر، هیپاتی، سوزانید و هیپاتی را نیز به قتل رسانید، به طوری که در قرن چهار میلادی که یک کشیش مسیحی از طرف امپراتور روم مأمور نابود کردن کتاب‌های این کتابخانه گردید به هنگام بازگشت از اسکندریه در گزارش خود چنین گفت: «من قفسه‌های این کتابخانه را به کلی از کتاب خالی دیدم.»

فرانز رزنتال استاد پیشین زبان‌های سامی و زبان عربی در دانشگاه ییل، اسلام‌شناس و مترجم کتاب مقدمه، در پانوشت این گفته‌ی ابن خلدون می‌نویسد: «این روایت دیگری از یک افسانه معروف است که بر طبق آن، عمر دستور ویرانی کتابخانه اسکندریه را داد.»

[فرانز رزنتال، ترجمه مقدمه ابن خلدون، چاپ دانشگاه پرینستون، ص ۳۷۳]

This is a variant of the famous legend according to which, Umar ordered the destruction of the celebrated library in Alexandria

(http://news.yale.edu/2003/04/15/memoriam-franz-rosenthal-87%C2%BBFranz)

(http://books.google.com/books/about/The_Muqaddimah.html?id=Op6CQgAACAAJ)

 

 

برنارد لوئیس در مقاله‌ای ضمن بی‌اعتبار خواندن کتاب‌سوزی اعراب در اسکندریه با اشاره به تشابه این روایت ابن خلدون با روایتی که در آن نقل شده عمر فرمان به تخریب کتابخانه اسکندریه داده‌ است، می‌گوید: «تاریخ‌نگار قرن چهاردهم، ابن خلدون، داستان تقریباً یکسانی را راجع به ویران کردن یک کتابخانه در ایران به دستور خلیفه عمر مطرح کرده که نشان از ویژگی عامیانه آن دارد.» 

The 14th century historian Ibn Khaldun tells an almost identical story concerning the destruction of a library in Persia, also by order of the Caliph ‘Umar, thus demonstrating its folkloric character

(http://www.nybooks.com/articles/archives/1990/sep/27/the-vanished-library-2/)

 

دکتر سیلمز در تحقیقی که در سال ۲۰۰۵ در ژورنال آمریکایی علوم اجتماعی اسلامی چاپ شد با اشاره به سالم ماندن دانشگاه گندی‌شاپور در حمله اعراب به ایران می‌نویسد: «اعراب به اهمیت مؤسسه آموزشی گندی‌شاپور پی بردند و شکوه آن را و کتابخانه و دیگر سازمان‌های شهر را باقی نگاه داشتند. 

(http://i-epistemology.net/attachments/879_ajiss22-2-stripped%20-%20Soylemez%20-%20The%20Jundishapur%20School.pdf)

 

 

همچنین برخی افراد ادعا دارند که زبان فارسی توسط فردوسی و یکی از پادشاهان هم‌زمان او از نابودی حفظ شد! باید به زبان کُردی اشاره کرد که دارای بسیاری از لغات پهلوی (مثل مزگته= مزگه‌وت - قسمت اول پهلوی، قسمت دوم کردی که معنی قسمت اول یعنی پاکیزه و معنی قسمت دوم یعنی مسجد) و کلی از عقاید خرافی زرتشتی و زبان باستان که در زبان کُردی به جا مانده است، حال سؤال این است کدام پادشاه و یا شاعر مانع فروپاشی زبان کُردی شد؟ 

چه کسی زبان‌های تالشی، تاتی، بلوچی، گیلکی، لری، هندی، اردو، قبطی و ترکی را از نابودی نجات داد؟!

  • حسین عمرزاده

رسولُ الله صَلّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم فرمودند :

 

«إنَّ رَبّكُمْ حَييٌّ كريمٌ يَسْتَحي من عبده إذا رفعَ إلَيْه يَديْه أَنْ يرُدَّهُما صفْراً»:

 

«قطعاً پروردگار شما بسيار با حيا و بخشنده است، وقتی بنده دست هايش را به سوی او بلند کند، شرم می کند که آنها را خالی برگرداند».

 

منبع: [به روایت ابن ماجه - به روایت تِرمِذي - به روایت ابو داوود]

  • حسین عمرزاده

دختری معلول بود که توانایی راه رفتن نداشت. روزی، پسر همسایه به خواستگاری او آمد. دختر از شنیدن این خبر خوشحال شد، اما مادرش که در کنار او ایستاده بود، چشمانی پر از نگرانی و اشک داشت. پزشکان به مادر گفته بودند که در صورت ازدواج دخترش، هرگز قادر به بچه‌دار شدن نخواهد بود. مادر با دلشوره به دخترش گفت: «باید به خواستگارت بگوییم تا از این موضوع کاملاً مطلع باشد.»
دختر جوان با ایمان و دلی پر از امید پاسخ داد: «هر شب نماز می‌خوانم و از خداوند می‌خواهم که به من فرزند عطا کند.»
مادر با نگاه مشوش و صدای لرزان گفت: «به این آرزوهای واهی دل خوش نکن! پزشکان گفته‌اند که هرگز صاحب فرزند نخواهی شد. باید با جوان، صادق باشی.»
دخترک تصمیم گرفت که نصیحت مادر را بپذیرد و حقیقت را با پسر در میان گذاشتند. با وجود این، پسر با محبت و اصرار زیاد همچنان بر خواسته‌اش پا فشاری می‌کرد. بالاخره، مراسم ازدواج برگزار شد و دختر معلول هر شب به درگاه خداوند دست می‌یازید و دعا می‌کرد: «خداوند! من را به حکمت و مصلحت خود از نعمت راه رفتن محروم ساختی. آیا راضی خواهی بود که از نعمت مادر شدن هم محروم بمانم؟ آیا به میلیون‌ها مادری که با پاهای خود این نعمت را تجربه می‌کنند، تو دو نعمت عطا می‌کنی، اما به من هیچ نمی‌دهی؟»
دختر جوان این دعا را در دل شب، بی‌وقفه و بی‌هیچ تردیدی، به مدت چهارده سال از صمیم قلب تکرار می‌کرد. و سرانجام،پس از سال‌ها دعا و استقامت، خداوند دعای او را اجابت کرد و صاحب سه فرزند سالم و نیکو گردید.

درس‌های این داستان:

صداقت و راستگویی از زیباترین ویژگی‌هاست. حتی اگر حقیقت به ضرر شما باشد، باز هم صادق باشید.
در دعا باید اصرار و پشتکار داشت. هر کسی که در را بزند، بالاخره در به رویش گشوده خواهد شد.
دعا باید از عمق دل باشد، نه صرفاً سخنانی که از زبان جاری می‌شود.
هرگز نباید از درگاه خداوند ناامید شد، چرا که رحمت او بی‌پایان و بی‌حد و مرز است.
در هر شرایطی باید به خداوند اعتماد کرد و در دل به او ایمان داشت.

پی‌نوشت پایانی: ترجمه آیات ۷۲، ۷۱ و ۷۳ سوره هود:

﴿۷۱﴾ و همسرش [ساره که پشتِ پرده] ایستاده بود، [از شنیدنِ مژده تولد فرزند] خندید؛ آنگاه او را به اسحاق و پس از او به یعقوب بشارت دادیم.

﴿۷۲﴾ [ساره] گفت: «ای وای بر من! آیا در حالی که خودم پیرزنم و این شوهرم پیرمردی [فرتوت‌] است، فرزند می‌زایم؟ به راستی، این امری شگفت‌آور است»‌.

﴿۷۳﴾ [ملائکه] گفتند: «آیا از فرمان الله تعجب می‌کنی؟ رحمت الله و برکاتش بر شما اهل خانه [نبوت] باد. بی‌تردید، او [تعالی در ذات و صفات و افعالش] ستوده‌ای بزرگوار است».

  • حسین عمرزاده

ابوبکر رَضِيَ اللهُ عَنهُ بعد از وفات رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم به عمر رَضِيَ اللهُ عَنهُ گفت:

همانگونه که رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم به دیدار ام اَيمَن رَضِيَ اللهُ عَنها می رفت، ما نيز به دیدار او برويم.

راوی می گويد: هنگامی که نزد ام ايمن رفتند، گريست.

ابوبکر و عمر به وی گفتند: چرا گريه می کنی؟ آیا نمی دانی آنچه نزد الله است برای پيامبرش بهتر است.

ام ايمن گفت: به دلیل ندانستن اين مساله گریه نمی کنم که آنچه نزد الله متعال وجود دارد برای پيامبرش بهتر است، بلکه دلیل گریه ام قطع شدن وحی از آسمان است.

[راوی می گويد:] اين سخن ام ايمن، ابو بکر و عمر را نيز به گريه انداخت و هر دو همراه او گريستند.

[صحیح مسلم ۲۴۵۴]

  • حسین عمرزاده

الحافظ عبدالعظيم المنذري الشافعي رَحِمَهُ الله :

کسی که از روی علم نافع  رونوشت بر می دارد

 

اجر و پاداش این کار

و اجر کسی که آن را بخواند

یا از روی آن (مطلب) نسخه برداری کند

یا بعد به آن عمل کند

 

را به دست می آورد

 

مادامی که خط او و عمل به آن باقی بماند.

پ ن: نَسخ : نسخه برداری،رونویسی،رونوشت برداری،کپی

علم نافع : علم سودمند

نَاسِخُ العلم النَّافِعِ، له أَجرهُ، وَأَجْر من قَرَأَهُ، أو نسخه، أو عَمِلَ به من بعده ما بَقِيَ خَطُّهُ والعمل به.

[الترغيب والترهيب للمنذري،ط دار الكتب العلمية/ ج١ / ص٦٢]

  • حسین عمرزاده

به یک اَعرابی (عرب صحرانشین) گفتند :

تو می میری.

گفت : بعد به کجا برده خواهم شد؟

گفتند : به نزد الله!

گفت :

ناراحت نیستم نزد ذاتی بُرده شوم که خیر و خوبی را از کسی جز خودش ندیده ام.

پ ن : اقبال لاهوری :

نشان مرد مؤمن با تو گویم

چو مرگ آید تبسم بر لب اوست

قيلَ لأعرابي: إنَّك تموت. 

قال: و إلىٰ أينَ يُذْهب بي؟! 

قالوا: إلى اللَّه! 

قال مَا أكرَهُ أنْ يُذهبَ بي إلى مَنْ لم أرَ الخيرَ إلَّا منه.

  • حسین عمرزاده

در یک جنگل برای موقعیت شغلی «خرگوش» آگهی استخدام منتشر شد

 

کسی جز یک «خرس تنبل» اعلام آمادگی نکرد

 

در نتیجه به مقام «خرگوش» منصوب شد.

 

بعد از مدتی خرس متوجه شد که در گوشه ای دیگر از جنگل خرگوشی وجود دارد با شغل،مقام و حقوق «خرس»!

 

لایحه و شکایتی تنظیم کرد و تحویل اداره داد

 

کمیته ای متشکل از «پلنگ»ها برای بررسی موضوع شکل گرفت...

 

خرگوش اسناد و مدارکش را تقدیم کرد و ثابت شد که خرس است!!

و خرس مدارکش را ارائه داد و ثابت شد که خرگوش است!!

 

در نتیجه شکایت خرس رد شد...

 

حیوانات دیگر از خرس تعجب کردند و گفتند : چرا به حکم پلنگ ها اعتراض نکردی؟!

 

پاسخ داد :

چگونه به حکم تعدادی «خر» اعتراض کنم در حالیکه اسناد و مدارک شان می گویند که آنها «پلنگ» هستند؟!!!!

  • حسین عمرزاده

از عبدالله بن کعب بن مالک - که از ميان پسران کعب رَضِيَ اللهُ عَنهُ، عصاکش او در زمان نابينايی اش بود - روایت است که می گويد: از کعب بن مالک شنيدم که داستان بازماندنش از همراهی با رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم در غزوه ی «تبوک» را بازگو می کرد.

 

کعب گفت: در هيچ غزوه ای جز غزوه ی تبوک، از همراهی با رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم تخلف نکردم؛ البته در غزوه ی بدر نيز شرکت نداشتم. و هيچ يک از کسانی که در «بدر» حضور نداشتند، سرزنش نشدند؛ زيرا در اين غزوه (بدر) رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم و مسلمانان، به قصد كاروان قريش بيرون رفتند كه الله متعال آنها و دشمنان شان را بدون قرار قبلی با يکديگر مواجه نمود. و در شب بيعت «عقبه»، هنگامی كه با رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم بر سرِ اسلام پيمان بستيم، حضور داشتم و دوست ندارم كه به جای بيعت عقبه، در بدر می بودم؛ هرچند در میان مردم، بدر از بيعت عقبه شهرت بيشتری دارد. داستان از اين قرار بود كه من هنگام تخلف از غزوه ی تبوک، از هر زمان ديگری قوی تر و سرمايه دارتر بودم. به الله سوگند قبل از آن هرگز دو شتر نداشتم؛ ولی برای اين غزوه، دو شتر فراهم نمودم. هرگاه رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم می خواست به غزوه ای برود، توريه نموده و مقصدش را آشکار نمی کرد، تا اين غزوه فرارسيد. رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم در گرمای شديد به اين غزوه رفت و سفری طولانی، بيابانی خشک و دشمنی بزرگ پيش رو داشت. از اين رو وضعيت موجود را برای مسلمانان تبیین نمود تا خود را برای آن آماده کنند؛ لذا آنان را از مقصدش آگاه نمود. مسلمانانِ همراهِ رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم به قدری زياد بودند كه اسامی آنان در دفتری بزرگ نمی گنجيد. كعب رَضِيَ اللهُ عَنهُ می گويد: هركس می خواست در جنگ شرکت نکند، خيال می كرد کسی از غيبتش اطلاع نمی يابد، مگر آن که از سوی الله درباره اش وحی نازل شود. آری؛ رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم زمانی به اين غزوه رفت كه ميوه ها رسيده بود و نشستن در زير سايه ها لذت داشت. من نيز به چيدن ميوه و نشستن در زير سايه ی درختان علاقه مند بودم. به هرحال، رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم و مسلمانان همراهش آماده شدند. من صبحگاه تصميم گرفتم تا خودم را همراه آنان آماده کنم، ولی اين كار برايم میسر نشد. پس از خروج رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم هرگاه به ميان مردم می رفتم، کسی که برايم در جايگاه يک الگو باشد، نمی يافتم؛ و اين مرا غمگين می کرد كه تنها منافقان و افراد ضعيفی را می ديدم كه الله متعال آنها را معذور شمرده است. رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم يادی از من نکرد تا آن که به تبوک رسيد. آنجا درحالی كه ميان مردم نشسته بود، پرسيد: «ما فَعَلَ كعْبُ بْنُ مَالكٍ؟»: «كعب بن مالک چه كرد؟» مردی از بنی سلمه گفت: یا رسول الله، لباس های زيبا و نگريستن به آنها، او را از آمدن بازداشت. معاذ بن جبل رَضِيَ اللهُ عَنهُ به او گفت: سخن بدی گفتی. یا رسول الله، به الله سوگند ما جز خير و نيکی از او سراغ نداریم. و رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم سكوت كرد. در این هنگام، مردی سفيدپوش در سراب نمايان شد. رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم فرمود: «كُنْ أَبَاخَيْثمَةَ»: «ای کاش ابوخيثمه باشد». و ابوخيثمه ی انصاری رَضِيَ اللهُ عَنهُ بود؛ همان کسی که يک صاع خرما صدقه داده بود و منافقان او را مسخره کرده بودند. کعب رَضِيَ اللهُ عَنهُ می گويد: نگرانی من زمانی شروع شد كه خبر بازگشت رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم را شنیدم. دروغ های مختلفی از ذهنم می گذشت و با خود می گفتم: چگونه فردا خود را از خشم و ناراحتی رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم نجات دهم و بدين منظور از همه ی افراد صاحب نظر خانواده ام، كمک گرفتم؛ ولی هنگامی كه گفته شد: رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم برگشته است، افكار باطل از سرم بيرون رفت و دريافتم كه با کذب و دروغ نمی توانم خود را از خشم و ناخشنودی رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم برهانم. لذا تصميم گرفتم راست بگويم. صبح آن روز، رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم وارد مدينه شد. عادتش اين بود كه هرگاه از سفری بازمی گشت، نخست به مسجد می رفت و دو ركعت نماز می خواند و با مردم می نشست.

وقتی این کار را انجام داد، تخلف کنندگان كه هشتاد و چند مرد بودند، يكی يكی نزدش می آمدند و عذرهای شان را بيان می كردند و سوگند می خوردند. و رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم ظاهرشان را می پذيرفت و با آنها بيعت نموده و برای شان طلب مغفرت می کرد و باطن شان را به الله می سپرد. تا اینکه من نزد ایشان حضور یافتم؛ هنگامی كه به او سلام کردم، تبسم خشم آلودی كرد و فرمود: «تعالَ»: «بيا». و من جلو رفتم و روبرويش نشستم. به من گفت: «مَا خَلَّفَك؟ أَلَمْ تكُنْ قد ابْتَعْتَ ظَهْرَك»: «علت نيامدنت چه بود؟ مگر شتر نخريده بودی؟» گفتم: ای رسول خدا، به الله سوگند اگر نزد کسی جز شما، از اهل دنيا نشسته بودم، به گمانم می توانستم عذری بياورم و خود را از خشمش برهانم؛ زيرا به من فن سخنوری داده شده، ولی به الله سوگند يقين دارم كه اگر امروز با کذب و دروغ، رضايت شما را جلب کنم، به زودی الله تو را از من خشمگین می گرداند؛ و اگر به شما راست بگويم، از من می رنجيد؛ اما راست می گويم و اميدوارم كه الله مرا ببخشد. به الله سوگند هيچ عذری نداشتم. به الله سوگند، هنگامی كه از جهاد بازماندم، از هر زمان ديگری قوی تر و سرمايه دارتر بودم. پس رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم فرمود: «أَمَّا هذَا فقَدْ صَدَق، فَقُمْ حَتَّى يَقْضيَ اللَّهُ فيكَ»: «اين شخص راست گفت. برخيز (و برو) تا الله درباره ات قضاوت كند». من برخاستم و تعدادی از مردان بنی سلمه دنبال من آمدند و به من گفتند: به الله سوگند، سراغ نداريم كه پيش از اين مرتكبِ گناهی شده باشی. چرا مانند ساير تخلف کنندگان عذری برای رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم نياوردی؟ همين که رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم برای تو استغفار و درخواست آمرزش می کرد، برای بخشش گناهت كافی بود. به الله سوگند به اندازه ای سرزنشم كردند كه خواستم برگردم و سخنان قبلی ام را تكذيب كنم. سرانجام از آنها پرسيدم: آيا اين رفتار، با شخص ديگری هم شده است؟ گفتند: بله. دو نفر مانند تو سخن گفتند و پيامبر صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم به آنان نيز همان سخنی را گفت که به تو گفته بود. پرسيدم: آنها كيستند؟ گفتند: مُرارَة بن ربيع عَمْری و هلال بن اميه ی واقفی. مردان بنی سلمه، دو مرد نيكوكار را نام بردند كه در بدر حضور يافته و نمونه و خوش نام بودند. از اين رو به راه خود ادامه دادم. رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر که تخلف کرده بوديم، منع فرمود. لذا مردم از ما دوری کردند - یا گفت:

رفتارشان را با ما تغيير دادند - تا جایی كه زمين با من بيگانه شد و گويا آن زمينی كه می شناختم نبود. پنجاه شب را در این وضعیت سپری کرديم. دوستانم (مراره و هلال) درمانده شده، در خانه های شان نشستند و گريه می كردند. و من كه از آن دو جوان تر و قوی تر بودم، از خانه بيرون می رفتم و با مسلمانان در نماز جماعت شركت می كردم و در بازارها می گشتم؛ ولی كسی با من سخن نمی گفت. وقتی رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم پس از نماز می نشست، نزدش می رفتم و به او سلام می کردم و با خود می گفتم: آيا لب هايش را برای جواب سلام حركت می دهد يا خير؟ آنگاه نزديكش نماز می خواندم و زيرچشمی به او نگاه می كردم. هنگامی كه نماز می خواندم، به من نگاه می كرد؛ ولی وقتی زيرچشمی به او می نگريستم، صورتش را از من برمی گرداند. و چون جفای مردم طولانی شد، از ديوار باغ ابوقتاده كه پسرعمويم و محبوب ترين مردم نزدم بود، بالا رفتم و به او سلام کردم؛ ولی به الله سوگند كه جواب سلامم را نداد. به او گفتم: ای ابوقتاده، تو را به الله سوگند، آيا می دانی كه من الله و رسولش را دوست دارم؟ او هيچ نگفت. دوباره او را سوگند دادم. باز هم سكوت كرد. بار ديگر او را سوگند دادم. اين بار گفت: «الله و رسولش بهتر می دانند». اشک از چشمانم جاری شد و برگشتم و از ديوار بالا رفتم (و بيرون شدم). باری در بازار مدينه می گشتم که ديدم يكی از كشاورزان اهل شام (كه نصرانی بود)، برای فروش مواد غذایی به مدينه آمده و می گفت: چه كسی كعب بن مالک را به من نشان می دهد؟ مردم به سوی من اشاره كردند. او نزد من آمد و نامه ای از پادشاه «غَسّان» به من داد. و چون خواندن و نوشتن می دانستم، نامه را خواندم؛ در آن نوشته بود: اما بعد، به ما خبر رسيده كه رفيقت (محمد)، به تو ستم كرده است.

خداوند تو را در وضعيتی قرار نداده که خوار و زبون شوی و حقّت ضايع گردد. نزد ما بيا تا از تو قدردانی كنيم. پس از خواندن نامه، با خود گفتم: اين هم بخشی از آزمايش است. پس آن را در تنور انداختم و سوزاندم. پس از اينكه چهل شب از پنجاه شب گذشت، پيک رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم نزدم آمد و گفت: رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم به تو دستور داده از همسرت كناره گيری كنی. پرسيدم: چه كار كنم؟ او را طلاق دهم؟ گفت: خير؛ بلكه با او نزديکی نکن. و همين پيام را برای دوستانم نيز فرستاد. پس به همسرم گفتم: نزد خانواده ات برو و آنجا باش تا الله در اين باره قضاوت كند. كعب رَضِيَ اللهُ عَنهُ می گويد: همسر هلال بن اميه رَضِيَ اللهُ عَنهُ نزد رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم رفت و گفت: یا رسول الله، هلال بن اميه پيرمرد ناتوانی است كه خادمی ندارد. آيا ناپسند می دانی به او خدمت كنم؟ فرمود: «لا، وَلَكِنْ لا يَقْربَنَّك»: «خير، ولی نبايد با تو نزديکی کند». همسر هلال گفت: به الله سوگند كه او هيچ حركتی ندارد. والله، از زمانی كه اين مسأله برايش پيش آمده، تا به امروز یکسره گريه می كند. كعب رَضِيَ اللهُ عَنهُ می گويد: يكی از اعضای خانواده ام پس از شنيدن اين ماجرا به من گفت: چه خوب بود از رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم اجازه می گرفتی همسرت به تو خدمت کند؛ همان طور كه به همسر هلال بن اميه اجازه ی خدمت به شوهرش را داده است. گفتم: به الله سوگند از رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم چنين درخواستی نمی کنم. چون نمی دانم چه پاسخی خواهد داد؛ زیرا من جوانم. بدين سان ده شب ديگر نيز صبر كردم و پنجاه شبِ كامل از زمانی گذشت كه رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم مردم را از سخن گفتن با ما منع کرده بود. نماز صبح پنجاهمين شب را خوانده و بر بام يكی از خانه هايم نشسته بودم و همان حالی را داشتم كه الله متعال ذكر کرده است؛ يعنی زمين با تمام وسعتش بر من تنگ شده بود و از خود به تنگ آمده بودم. ناگهان فرياد شخصی را شنيدم كه بالای كوه «سَلع» رفته بود و با صدای بلند می گفت: ای كعب بن مالک، تو را بشارت باد. از شنيدن اين سخن به سجده افتادم و دانستم كه گشايشی حاصل شده و رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم پس از نماز صبح، پذیرش توبه ما از سوی الله را به مردم اعلام کرده است. لذا مردم به راه افتادند تا به ما مژده دهند. مژده دهندگان، نزد دوستانم (هلال و مراره) رفتند. مردی به قصد مژده دادن، سوار بر اسبش به سوی من تاخت و شخص ديگری از طايفه ی اسلم پياده دويد و بر بالای کوه رفت و صدايش زودتر از سوارکار به من رسيد. وقتی آن شخصی كه صدايش را شنيده بودم، برای تبريک نزدم آمد، لباس هايم را درآوردم و به خاطر مژده ای كه به من داده بود، به او بخشيدم. به الله سوگند، در آن وقت لباس ديگری نداشتم؛ از اين رو دو لباس (ازار و ردایی) به امانت گرفتم و پوشيدم و به سوی رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم به راه افتادم. 

مردم به خاطر قبولی توبه ام گروه گروه برای تبريک و تهنيت به استقبالم می آمدند و می گفتند: پذيرش توبه ات از سوی الله مباركت باد. تا اينكه وارد مسجد شدم. ديدم رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم نشسته و مردم اطرافش را گرفته اند. طلحة بن عبيدالله رَضِيَ اللهُ عَنهُ برخاست و به سوی من دويد و با من مصافحه كرد و به من تبريک گفت. به الله سوگند، تنها او از ميان مهاجران برخاست و ديگر هيچکس بلند نشد. - کعب رَضِيَ اللهُ عَنهُ هيچ گاه برخاستن طلحه رَضِيَ اللهُ عَنهُ را فراموش نکرد-. کعب می گويد: هنگامی كه به رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم سلام کردم، درحالی كه چهره اش از خوشحالی می درخشيد، فرمود: «أَبْشِرْ بِخَيْرِ يَوْمٍ مَرَّ عَلَيْكَ مُنْذُ وَلَدَتْكَ أُمُّكَ»: «مژده باد تو را برای بهترين روزی که از هنگام تولدت بر تو گذشته است». پرسيدم: یا رسول الله، آيا اين مژده از سوی شماست يا از جانب الله؟ فرمود: «لاَ بَلْ مِنْ عِنْد الله - عز وجل -»: «خير؛ بلكه از سوی الله - عز وجل - است». گفتنی است: در هنگام شادی چهره ی رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم مانند قرص ماه می درخشيد و ما اين حالتش را می دانستيم. هنگامی كه روبرويش نشستم، گفتم: یا رسول الله، از بابت توبه ام می خواهم اموالم را در راه الله و رسولش صدقه دهم. رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم فرمود: «أَمْسِكْ عَلَيْكَ بَعْضَ مَالِكَ فَهُوَ خَيْر لَك»: «مقداری از اموالت را برای خود نگه دار؛ اين برايت بهتر است». گفتم: پس سهميه ام از غنايم خيبر را نگه می دارم. سپس عرض کردم: یا رسول الله، الله مرا به سبب راست گويی نجات داد، از اینرو به خاطر توبه ام، تا زنده باشم هرگز دروغ نخواهم گفت. به الله سوگند، از زمانی كه اين سخن را به رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم گفته ام، هيچ مسلمانی را سراغ ندارم که الله متعال او را در صداقت و راست گويی به زيبايی آزمايش من، آزموده باشد و از آن هنگام تاكنون هيچ گاه به عمد دروغ نگفته ام و اميدوارم كه الله در باقی مانده ی عمرم نيز مرا از دروغ حفاظت كند. کعب می گويد: پس الله متعال اين آيات را نازل کرد:

«لَقَدْ تَابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَحِيمٌ (۱۱۷) وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَنْ لَا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (۱۱۸) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ (۱۱۹)» [توبه: ۱۱۷- ۱۱۹] 

«بی گمان الله بر پیامبر و مهاجران و انصار كه در هنگام دشواری [غزوه تبوک] از او پیروى كردند رحمت آورد؛ بعد از آنکه نزدیک بود دل های گروهی از آنان بلغزد [و به سبب سختی های فراوان، جهاد را ترک كنند] سپس [با هم] توبه آنان را پذیرفت.

بی تردید، او تعالی [نسبت] به آنان دلسوز [و] مهربان است. و [همچنین توبه] آن سه نفری [را قبول کرد] که امرشان به تأخیر انداخته شد؛ آنگاه که [مسلمانان از آنان بریدند و] زمین با همه فراخی اش بر آنان تنگ شد و از خود [نیز] به تنگ آمدند و دانستند که از الله، جز به سوی خودِ او پناهگاهى نیست؛ سپس [الله با بخشایشِ خویش] از آنان درگذشت تا توبه کنند . یقیناً الله است که توبه پذیرِ مهربان است. ای کسانی که ایمان آورده اید، از الله پروا کنید و با راستگویان باشید».

كعب رَضِيَ اللهُ عَنهُ می گويد: به الله سوگند، پس از اينكه الله مرا به اسلام هدايت كرد، بزرگ ترين نعمتی که به من بخشيده، راست گويی و صداقتم با رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم است که به او دروغ نگفتم؛ زيرا اگر دروغ می گفتم، مانند كسانی كه دروغ گفتند، هلاک می شدم. چون الله متعال با نزول وحی، بدترين سخنانی را كه به كسی می گويد، درباره ی اين دروغ گويان گفته است؛ چنانكه می فرمايد:

«سَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ إِذَا انْقَلَبْتُمْ إِلَيْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ (۹۵) يَحْلِفُونَ لَكُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِن اللَّهَ لَا يَرْضَى عَنِ الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ» [توبه:۹۵ - ۹۶]

«[ای مؤمنان، پس از جنگ] وقتی به سوی آنان [= منافقان] بازگردید، برای تان به الله سوگند یاد می کنند تا از [گناهِ] آنان چشم پوشی کنید. پس از آنان روی بگردانید؛ [چرا كه] بی تردید، آنان پلیدند و به [سزاى] آنچه می کردند، جایگاه شان دوزخ است. برای تان سوگند یاد می کنند تا از آنان راضی شوید. [حتی] اگر شما از آنان راضی شوید، الله هرگز از گروه نافرمان راضی نمی گردد».

كعب رَضِيَ اللهُ عَنهُ می گويد: ما سه نفر، به ظاهر از کسانی که سوگند خوردند و رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم عذرشان را پذيرفت و با آنان بيعت كرد و برای شان درخواست آمرزش نمود، عقب افتاديم و رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم مسأله ی ما سه نفر را به تأخير انداخت تا اينکه الله در اين باره قضاوت نمود؛ و الله متعال فرمود: «وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا»؛ كعب رَضِيَ اللهُ عَنهُ می گويد: آنچه الله عز وجل در آيه ی فوق ذكر كرده است، بازماندن ما از جهاد نيست؛ بلكه به تأخير افتادن مسأله ی ما از كسانی است كه برای رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم عذر آوردند و سوگند ياد كردند ورسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم نيز عذرشان را پذيرفت. مُتَّفَقٌ عَلَیه.

 

و در روايتی آمده است: رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم روز پنج شنبه عازم غزوه ی تبوک شد. و دوست داشت که در روز پنج شنبه سفرش را آغاز کند. و در روایتی آمده است: همواره در روز و به هنگام چاشت از سفر بازمی گشت و هنگام ورود به مدینه، ابتدا به مسجد می رفت و دو رکعت نماز می خواند و آنجا می نشست. [صحیح است] [مُتَّفَقٌ عَلَیه]

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter Twitter YouTube Aparat Pinterest