| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۳۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دنیا» ثبت شده است

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم : اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!

گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم…

گفتم: دکتر دیگه ای رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا بزرگه، ان شاء الله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا بزرگ نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم…

.

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

نیازمند که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

بعبارتی این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که شنیدم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن، خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

.

آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر،

وقتی داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

.

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

گفتم: پس چی؟

.

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر،

گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم،

گفتن:نه،

گفتم: خارج چی؟

و باز گفتند : نه!

خلاصه

.

مارفتنی هستیم وقتش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد.

 

پ‌.ن: (ای پیامبر!) بگو: «بی‌گمان آن مرگی که از آن فرار می‌کنید، یقیناً به شما خواهد رسید، سپس به سوی (الله آن) دانای غیب و آشکار باز گردانده می‌شوید، آنگاه شما را از آنچه انجام می‌دادید خبر می‌دهد».[آیه هشتم سوره الجُمُعَة]

  • حسین عمرزاده

سعدی در گلستان، حکایتی لطیف و پندآموز نقل می‌کند که در آن، مفهوم آزادگی را در قالب تمثیل سرو و دیگر درختان بیان می‌دارد:

«حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند هیچ یک را آزاد نخوانده‌اند مگر سرو را که ثمره‌ای ندارد. درین چه حکمت است؟ گفت هر درختی را ثمره معین است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آید و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ از این نیست و همه وقتی خوشست و این است صفت آزادگان.»

این حکایت با پرسشی عمیق آغاز می‌شود که چرا در میان درختان نامدار، تنها سرو را آزاد خوانده‌اند، درحالی‌که هیچ میوه‌ای ندارد؟ پاسخ حکیم، رمزی از ثبات آزادگان را آشکار می‌سازد. او می‌گوید که درختان میوه‌دار، بسته به فصل‌های سال، گاه سرسبز و بارورند و گاه خشک و بی‌ثمر؛ اما سرو همیشه سبز و استوار باقی می‌ماند. این همان ویژگی آزادمردان است که به نوسانات و دگرگونی‌های دنیا وابسته نمی‌شوند.

آزادگان همچون سرو، در برابر تغییرات روزگار خم نمی‌شوند و همواره وقار و استواری خود را حفظ می‌کنند.

به آنچه مى گذرد دل منه که دجله بسى

پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد

گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم

ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد

سعدی هشدار می‌دهد که دل بستن به دنیا بیهوده است؛ همان‌گونه که رود دجله پس از هر خلیفه‌ای همچنان جاری می‌ماند، دنیا نیز بی‌تفاوت از صاحبان قدرت و ثروت، به مسیر خود ادامه خواهد داد. پس چرا انسان به این سراب زودگذر دل ببندد؟

او می گوید دو راه برای یک زندگی شرافتمندانه وجود دارد:

اگر می‌توانی، همچون نخل، کریم باش و دست بخشش بگشای تا دیگران از تو بهره‌مند شوند.
اما اگر چنین امکانی نداری، لااقل مانند سرو، آزاد و وارسته زندگی کن و در برابر سختی‌ها خم نشو.

در هر دو حالت، رهایی از دلبستگی‌های زودگذر و استواری در برابر ناملایمات، رمز آزادگی است.

منبع : گلستان سعدی

  • حسین عمرزاده

علماء راستین اینگونە زیستە‌اند... با این منزلت... با این همت... با این سیرت...

بی‌رغبت‌ترین مردم نسبت بە دنیا و طمّاع‌ترینشان نسبت به آخرت و ما عندالله. 

 

در مختصر تاریخ دمشق آمده است که:

 

عطاء بن ابی رباح در مجلس هشام بن عبدالملک حاضر شد، خلیفه نیز بسیار او را مورد استقبال و خوشامد گویی قرار داد و آنقدر وی را به خودش نزدیک کرد که زانوهایشان به هم چسبید. حاضران و اشراف دربار همه سکوت کردند و هشام گفت: 

ای ابا محمد (عطاء بن ابی رباح) آیا حاجتی داری؟ عطاء فرمود: ای امیر المٶمنین مایحتاج و رزق و روزی مردم حرمین (مکه و مدینه) را برایشان تأمین کن. هشام فورا به حسابدار خزانه دستور داد و گفت: برای اهل مکه و مدینه مایحتاج یک سالشان را بفرستید. 

 

سپس رو به عطاء کرد و گفت: ای ابا محمد حاجت دیگری داری؟ عطاء جواب داد: ای امیر المؤمنین.. اهل حجاز و منطقه‌ی نجد ریشه‌ی مردم عرب و امراء امت اسلام هستند، اگر ممکن است اضافه‌ی صدقاتی را که جمع کرده‌اند به آنها برگردانید. هشام گفت: حتماً... و دستور این کار را نیز صادر کرد و دوبارە پرسید: ای ابا محمد حاجت دیگری هست؟ عطاء گفت: بله ای امیر المؤمنین.. سنگرنشینان و مرابطین در دفاع از دیار اسلام شب و روز را سپری می‌کنند و در برابر دشمنان می‌جنگند، آیا اموالی را بە آنها اختصاص دادە‌ای؟ چرا کە اگر آنها نباشند نابود خواهید شد.

 هشام فوراً دستور داد کە ارزاق و اموالی را بە تمام مرزها گسیل دارند، سپس عطاء در مورد کفار اهل ذمە نیز سفارش کرد کە آنها را بیش از حد شرعی در تنگنا قرار ندهند و بە هشام بە عنوان آخرین حاجت خود توصیە کرد و فرمود:

 ای امیر المؤمنین، برای عاقبت خودت از الله بترس چراکه تو تنها خواهی ماند و تنها خواهی مرد و تنها نیز حشر خواهی شد و در هنگام محاسبه‌ی الهی به خدا سوگند کسی از خدم و حشم با تو نخواهند بود؛

 هشام مات و مبهوت به زمین نگاه می‌کرد و عطاء نیز از محضر وی خارج شد.

 

 راوی ماجرا درادامه می‌گوید که: هنگامی که به در خروجی نزدیک می‌شدیم مردی با کیسه‌ای در دست دنبال عطاء می‌آمد و گفت: این را امیر المؤمنین برای تو فرستاده است. عطاء فرمود: من از شما اجر و پاداشی نخواسته‌ام، اجر من فقط پیش پروردگار است و بس. سپس خارج شد و به الله سوگند که حتی جرعه‌ آبی نیز از دربار هشام ننوشیدند.

 

منبع؛مختصر تاریخ دمشق، ج ۱۷ ص ٦٦- ٦۷

  • حسین عمرزاده

از میمون بن مهران (رَحِمَه‌ُ الله) پرسیدند:

چه زمانی بیمار می‌تواند نماز را نشسته بخواند ؟

او پاسخ داد:

زمانی که اگر دنیا (و ثروت) به او پیشنهاد شود، برای رسیدن به آن هم توان برخاستن نداشته باشد.

سُئل میمون بن مهران رحمه الله:

ما حدُّ المریضِ أن یُصلِّي جالسًا؟

فقال:"حدُّه : لو کانت دنیا تَعرض له لم یقم إلیها"٠

مصنّف ابن أبی شیبة٤٨١/٣

  • حسین عمرزاده

دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی‌فایده کردند:
یکی، آن که اندوخت و نخورد؛
و دیگر، آن که آموخت و نکرد.

علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی

نه محقّق بود نه دانشمند
چارپایی بر او کتابی چند

آن تهی‌مغز را چه علم و خبر
که بر او هیزم است یا دفتر

گلستان سعدی

سعدی در این حکمت از گلستان به نقد دو گروه از انسان‌ها می‌پردازد که تلاششان بی‌ثمر است: یکی آن‌که ثروت اندوخت، اما از آن بهره‌ای نبرد و دیگری آن‌که علم آموخت، اما به آن عمل نکرد. او با بیانی روان و تمثیلی گویا نشان می‌دهد که ارزش واقعی در داشتن نیست، بلکه در بهره‌گیری از آن نهفته است.

کسی که تنها به انباشتن ثروت می‌پردازد اما از آن بهره‌ای نمی‌برد، همچون تشنه‌ای است که کنار چشمه نشسته، اما لب به آب نمی‌زند. در مقابل، دانشی که به عمل نینجامد، نه‌تنها بی‌فایده است، بلکه باری سنگین بر دوش انسان خواهد بود. سعدی در اینجا تصویری پرمعنا ارائه می‌دهد: کسی که صرفاً کتاب‌های زیادی دارد، اما از آن دانش در عمل بهره نمی‌گیرد، مانند چارپایی است که بار سنگینی از هیزم یا دفتر را حمل می‌کند، بی‌آنکه از ارزش آن آگاه باشد.

او با این تمثیل عمیق، حقیقتی مهم را بیان می‌کند: دانایی بدون عمل، نه‌تنها سودی ندارد، بلکه می‌تواند به جهلی پنهان تبدیل شود. تفاوت انسان آگاه با ناآگاه در میزان اطلاعاتی که دارد نیست، بلکه در شیوه به‌کارگیری آن است. همان‌طور که مال اگر مصرف نشود، ثروت حقیقی محسوب نمی‌شود، علم نیز اگر به کار نیاید، دانایی واقعی نیست.

سعدی ما را به تفکری جدی دعوت می‌کند: آیا دانشی که آموخته‌ایم و مالی که اندوخته‌ایم، در زندگی‌مان تغییری ایجاد کرده است؟ اگر این دانش به کار نیاید و این ثروت بهره‌ای نرساند، نه دانایی ما ارزشی دارد و نه دارایی‌مان. علم بی‌عمل باری سنگین است و مال بی‌بهره، اندوخته‌ای بیهوده.

  • حسین عمرزاده

مردی برای خود خانه ای ساخت و از خانه قول گرفت که تا وقتی زنده است، به او وفادار باشد و بر سرش خراب نشود و قبل از هر اتفاقی وی را آگاه کند.
مدتی گذشت. تَرَکی در دیوار ایجاد شد. مرد فوراً با گچ ترک را پوشاند.
بعد ازمدتی در جایی دیگر از دیوار تَرَکی ایجاد شد و باز هم مرد با گچ ترک را پوشاند و این اتفاق چندین بار تکرار شد .
روزی ناگهان خانه فرو ریخت. مرد با سرزنش قولی که گرفته بود را یادآوری کرد. خانه پاسخ داد :
هر بار خواستم هشدار بدهم و تو را آگاه کنم، دهانم را با گچ گرفتی و مرا ساکت کردی! 

این هم عاقبت نشنیدن هشدارها!

مرد در میان آوار، به حرف‌های خانه گوش داد و حسرت خورد. او فهمید که هشدارها همیشه به شکلی ظریف و آرام می‌آیند، و نادیده گرفتن آن‌ها تنها فاجعه را به تعویق می‌اندازد، نه که از آن جلوگیری کند.
و اینگونه مرد آموخت که باید به صدای ترک‌ها گوش کند، پیش از آنکه آواز فروپاشی را بشنود.

  • حسین عمرزاده

داستان جالبی وجود دارد دربارهٔ مردی که به سرعت و چهار نعل با اسبش می تاخت.

این طور به نظر می رسید که جای بسیار مهمی می رفت.

مردی که کنار جاده ایستاده بود، فریاد زد: « کجا می روی؟ »

مرد اسب سوار جواب داد: « نمی دانم، از اسب بپرس! »

این داستان زندگی خیلی از مردم است؛ آن ها سوار بر اسب عادت هایشان می تازند، بدون این که بدانند کجا می روند.

وقت آن رسیده است که زمام زندگی را آگاهانه در دست بگیریم و مسیر خود را نه به‌واسطه‌ی شتاب عادت‌ها یا جاذبه‌ی تمایلات درونی، بلکه بر پایه‌ی درک و تشخیص درست، انتخاب کنیم؛ مسیری که ما را به‌سوی رشد، معنا و مقصدی شایسته رهنمون کند.

  • حسین عمرزاده
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز به او گفت: «برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم. اگر توانستی دم یکی از این گاوها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.»
مرد قبول کرد. اولین در طویله که بزرگترین در هم بود باز شد. باور کردنی نبود، بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود بیرون آمد. گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید و گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاو کوچکتر از قبلی بود اما با سرعت حرکت می‌کرد. جوان پیش خودش گفت: «منطق می‌گوید این را هم ول کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.»
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر می‌کرد ضعیف‌ترین و کوچک‌ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود بیرون پرید. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد اما گاو دم نداشت!
زندگی پر از ارزش‌های دست یافتنی است اما اگر به آن‌ها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین فرصت خوب را دریابی.
  • حسین عمرزاده

امام ابن حزم رحمه الله:

«در جستجوی هدف و مقصدی برآمدم که نزد تمام مردم پسندیده باشد، متوجه شدم که آن مقصد فقط یکی است، آن هم عبارت از زدودن نگرانی و اضطراب درونی است. وقتی با دقت نگریستم متوجه شدم که مردم در در پیداکردن راه چاره و مداوای آن یکسان نیستند و انسان‌ها با وجود اختلاف خواست‌ها و مطالبات‌شان و متفاوت‌بودن تصمیمات‌شان، همگی یک هدف را دنبال می‌کنند و آن زدودن پریشانی و نگرانی درونی است. اما بعضی برای رسیدن به هدف فوق به بیراهه رفته و برخی نیز تقریباً به راه راست رفته‌اند، و بالآخره بعضی دیگر به راه درست رسیده و آن را در پیش گرفته و ادامه داده‌اند، دستۀ سوم بسیار کم هستند و به ندرت موفق به پیمودن این راه می‌شوند»

امام ابن حزم پس از جستجوی راه‌های برطرف‌کردن اضطراب و نگرانی به ارائه راه حلی پرداخته که خود بدان رسیده و می‌گوید:

«راهی را جستجو کردم که انسان را در برطرف‌کردن اضطراب روحی و روانی یاری دهد. سپس به این نتیجه رسیدم که کوشش برای جهان آخرت و توجه به سوی خداوند عزّ وجل یگانه راهی است که اضطراب درونی را زدوده و آن را محو و نابود می‌کند».

منبع: الأخلاق والسير في مداواة النفوس، صص ۱۴-۱۵

  • حسین عمرزاده

هرگاه ابومسلم خولانی رحمه الله بر خرابه‌ای عبور می‌کرد، بر آن می‌ایستاد و فریاد می‌زد و می‌گفت:

 

"يَا خِرْبَةُ أَيْنَ أَهْلُكِ ذَهَبُوا وَبَقِيَتْ أَعْمَالُهُمْ انْقَطَعَتْ الشَّهْوَةُ وَبَقِيَتْ الْخَطِيئَةُ ابْنَ آدَمَ تَرْكُ الْخَطِيئَةِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ التَّوْبَة."

 

«ای ویرانه! ساکنان تو کجایند؟ رفتند و اعمال‌شان باقی ماند، شهوت‌پرستی برفت و گناه‌ها باقی ماند.

ای بنی آدم! ترک گناه بسیار از طلب توبه آسانتر است».

 


الزهد لأحمد بن حنبل، ص ۳۱۸، ش ۲۳۲۴.

  • حسین عمرزاده

 

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود؛ پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.
پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.»
پسر دوم گفت: «نه، درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»
پسر سوم گفت: «نه، درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.»
پسر چهارم گفت: نه، درخت بالغی بود پربار از میوه ها و پر از زندگی و زایش.»
مرد لبخندی زد و گفت: «همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید. شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید. لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان بر می آید فقط در انتها نمایان می شود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند.»
اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید. مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند. زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین. در راههای سخت پایداری کن. لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
  • حسین عمرزاده

خوشست عُمر 

دریغا که جاودانی نیست 


پس اعتماد بر این 

پنج روزِ فانی نیست ...


سعدی

  • حسین عمرزاده

‍ مُـرد

 

و او را به جهنـم بُردند، گفت: پس دوستانم کجا هستند؟! گفتند: پـس از مـرگ تو تـوبه کردند..!!

  • حسین عمرزاده

در "هواپیما" آرام می گیری در حالی  که نمی دانی "خلبان" آن کیست...!

 

در "کشتی" آرام می گیری در حالی که  نمی دانی "ناخدای" آن چه کسی است...!

 

پس چگونه در "زندگی" ات آرام نمی گیری در حالی که می دانی مدیر و مدبر آن *«الله»* است...؟!!

 

به پروردگارت اطمینان داشته باش...

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter Twitter YouTube Aparat Pinterest