| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۲۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عالم» ثبت شده است

امام سفیان بن عُیَینَه رحمه‌الله تعالى:

 

"أَجْهَلُ النَّاسِ مَنْ تَرَكَ مَا يَعْلَمُ،
وَأَعْلَمُ النَّاسِ مَنْ عَمِلَ بِمَا يَعْلَمُ،
وَأَفْضَلُ النَّاسِ أَخْشَعَهُمْ لِلَّهِ عَزَّ وَجَلَّ."


 

یعنی :

 

نادان‌ترین مردم کسی است که آنچه را می‌داند، رها می‌کند؛
و عالم‌ترین مردم، آن است که به علم و دانسته‌ی خود عمل می‌کند؛
و بهترین مردم، آن است که در برابر خداوند عزّوجل، از همه خاشع‌تر باشد.

 

 

مسند الدارمي، ج ۱، ص ۳۵۵، ش ٣٤٢.

  • حسین عمرزاده

سفیان ثوری رحمه‌الله می‌گوید:

 

 

"أَوَّلُ الْعِلْمِ: الصَّمْتُ، وَالثَّانِي: الِاسْتِمَاعُ. 
وَالثَّالِثُ: الْحِفْظُ. 
وَالرَّابِعُ: الْعَمَلُ بِهِ. 
وَالْخَامِسُ: نَشْرُهُ."

 

 

یعنی:

 

اولِ علم، سکوت است؛
دوم، شنیدن؛
سوم، حفظ کردن؛
چهارم، عمل به آن؛
و پنجم، انتشار آن.


 

منبع: سمرقندی، تنبیه الغافلین، ص ۴۳۶؛ و أبو نعیم با لفظی دیگر در الحلیة، ج ۳، ص ۳۶۱.

  • حسین عمرزاده

اگر با وجود این همه امکانات—از کتاب‌ها و دفترها و قلم‌های رنگارنگ و خوش‌ساخت گرفته تا نرم‌افزارهای کتابخانه‌ای که تنها با چند کلیک می‌توان به مهم‌ترین منابع، مقالات و مجلات دنیا دسترسی داشت، و از جست‌وجوی چندثانیه‌ای در میان حجم عظیمی از مطالب گرفته تا تایپ آسان حتی با صدا، چاپ بی‌دردسر نوشته‌ها و انتشار فوری هر مطلبی در فضای مجازی—باز هم انگیزه‌ی یادگیری نداری، از آموختن طفره می‌روی یا مسیر تدریجی یادگیری را بی‌فایده می‌دانی و خیال می‌کنی که مثلا حتما باید روزی هزاران حدیث بخوانی تا «دانش‌جو و طالب‌العلم» به‌حساب بیایی، این قصهٔ تاریخی واقعی و آموزنده را بخوان.

 

امام ذهبی (رحمه‌الله) می‌گوید:

 


برخی از علما از کتابی نوشته‌ی «عبدالرحمن بن احمد»، نوه‌ی «بَقِیّ»، نقل کرده‌اند که گفت: از پدرم شنیدم که می‌گفت:


 

پدرم از مکه به بغداد سفر کرد. او مردی بود که آرزویش دیدار با «احمد بن حنبل» بود.

 

می‌گوید: همین‌که به بغداد نزدیک شدم، خبر فتنه (آزمون اعتقادی درباره‌ی مخلوق بودن قرآن) به من رسید و فهمیدم که احمد بن حنبل از دیدار با مردم و تدریس منع شده است. این خبر چنان مرا اندوهگین کرد که غمی سنگین بر دلم نشست.

وارد بغداد شدم، در یک مسافرخانه اتاقی اجاره کردم و سپس به مسجد جامع رفتم تا در حلقه‌های درس بنشینم. مرا به مجلسی بزرگ و باوقار راه دادند. در آن‌جا مردی سخن می‌گفت و راویان حدیث را نقد و بررسی می‌کرد.
پرسیدم: این مرد کیست؟ گفتند: «یحیی بن مَعین» است.

راهی برایم باز شد. نزدیک رفتم و گفتم:
ای ابا زکریا، خدا تو را رحمت کند، من مردی غریبم، دور از وطن، مشتاق پرسش و دانش؛ پس مرا کوچک مدار.
گفت: بپرس.

از برخی کسانی که ملاقات کرده بودم پرسیدم؛ برخی را ستود و برخی را نقد کرد. سپس از «هشام بن عمار» پرسیدم.
گفت: او ابوالولید است، امام جماعت دمشق؛ مردی ثقه و مورداعتماد، بلکه بالاتر از ثقه. اگر اندکی تکبر در زیر عبایش پنهان می‌کرد، یا گردن‌آویز غرور بر خود می‌آویخت، باز هم چیزی از خیر و فضلش کم نمی‌شد.

در این هنگام حاضرین مجلس گفتند: بس است! خدا تو را رحمت کند، دیگران هم سؤال دارند!

در حالی‌که ایستاده بودم گفتم: تنها یک پرسش دیگر دارم؛ درباره‌ی «احمد بن حنبل».
یحیی با شگفتی به من نگاه کرد و گفت: آیا ما باید درباره‌ی احمد تحقیق کنیم؟! او امام و پیشوای مسلمانان است، بهترین و برترینِ ایشان.

 

از مجلس بیرون آمدم و از مردم سراغ خانه‌ی احمد بن حنبل را گرفتم. نشانی‌اش را دادند. آن را پیدا کردم و در زدم. خودش بیرون آمد.
گفتم:
ای ابا عبدالله، مردی غریبم و از سرزمینی دور آمده‌ام. این اولین بار است که به این شهر می‌آیم. من طالب حدیث، و مقیّد و پای‌بند به سنت هستم و سفرم جز برای دیدار تو نبوده است.

گفت: وارد حیاط شو تا کسی تو را نبیند.

داخل شدم. پرسید: از کجا آمده‌ای؟
گفتم: از مغرب دور (اندلس).
گفت: از افریقیه؟
گفتم: دورتر از افریقیه؛ من از سرزمین خودم از راه دریا به افریقیه سفر می‌کنم. وطنم اندلس است.

گفت: چه راه دوری! هیچ چیز برایم خوشایندتر از آن نبود که بتوانم چون تویی را یاری کنم، اما گرفتار فتنه‌ای هستم که لابد خبرش به تو رسیده است.

گفتم: بله، شنیده‌ام. من تازه‌وارد این شهرم و کسی مرا نمی‌شناسد. اگر اجازه دهی، هر روز در پوشش و ظاهر گدایان به درِ خانه‌ات بیایم و همان‌طور که گدایان صدا می‌زنند، ندا دهم؛ تو بیرون بیایی و همان‌جا حدیثی برایم بگویی. حتی اگر روزی یک حدیث بگویی، برایم بس است.

گفت: باشد، به شرط آن‌که در میان مردم و نزد محدثین شناخته نشوی.
گفتم: شرطت پذیرفته است.

 

از آن پس چوب‌دستی‌ای در دست می‌گرفتم، سرم را با پارچه‌ای چرکین می‌بستم و به در خانه‌اش می‌رفتم. فریاد می‌زدم: «صدقه، خدا تو را رحمت کند!» و گدایان دیگر نیز همان‌جا بودند.
او بیرون می‌آمد، در را می‌بست و با من سخن می‌گفت؛ یکی، دو حدیث یا بیشتر برایم نقل می‌کرد.

بر همین منوال ادامه دادم تا آن‌که حاکمی که احمد را به محنت گرفتار کرده بود درگذشت، و پس از او کسی به حکومت رسید که بر مذهب اهل سنت بود. آنگاه احمد آشکار شد، مقام امامتش بالا گرفت، و کاروان‌ها از سرزمین‌های دور برای دیدارش می‌آمدند.

 

او ارزش صبر مرا می‌دانست؛ هرگاه به مجلسش می‌آمدم، برایم جا باز می‌کرد و برای شاگردانش داستان مرا بازمی‌گفت. آنگاه روایت حدیث را به من می‌سپرد، یا خود برایم می‌خواند و یا من برایش می‌خواندم. مدتی هم در بیماری همراهش بودم.

 

 

سیر أعلام النبلاء، ج ۱۳، ص ۲۹۲–۲۹۴.

 

  • حسین عمرزاده

امام علی ـ رضی‌الله عنه ـ به کسانی که به دیدارش می‌آمدند چنین سفارش می‌کرد:

 

"لا يخافن أحد منكم إلا ذنبه، ولا يرجو إلا ربه، ولا يستحي من لا يعلم أن يتعلم، ولا يستحي من لا يعلم إذا سئل عمَّا لا يعلم أن يقول: الله أعلم، وإن الصبر من الإيمان بمنزلة الرأس من الجسد إذا ذهب الصبر ذهب الإيمان، وإذا ذهب الرأس ذهب الجسد."

 

  • هیچ‌کس نباید از چیزی بترسد، مگر از گناه خودش.
  • و نباید به هیچ‌کس جز الله امید ببندد.
  • کسی که چیزی را نمی‌داند، از یاد گرفتنش خجالت نکشد.
  • و اگر درباره موضوعی که نمی‌داند از او پرسیده شد، بی‌هیچ رودربایستی بگوید: «الله أعلم؛ خدا داناتر است».
  • صبر در برابر ایمان مانند سر در برابر بدن است؛ اگر صبر از بین برود، ایمان هم دوام نمی‌آورد، همان‌طور که بدن بدون سر هیچ ارزشی ندارد.

 

تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص ۱۴۳.

  • حسین عمرزاده

امام سفیان ثورى:

 

"المَالُ دَاءُ هَذِهِ الأُمَّةِ، وَالعَالِمُ طَبِيْبُ هَذِهِ الأُمَّةِ، فَإِذَا جَرَّ العَالِمُ الدَّاءَ إِلَى نَفْسِهِ، فَمَتَى يُبرِئُ النَّاسَ؟"

«مال دنیا، بیماریِ این امّت است، و عالم، پزشک و درمانگر آن.
اما اگر خودِ عالم به این بیماری گرایش داشته باشد، دیگر چه زمانی مردم از آن بهبودی خواهند یافت؟»

 

 

سير أعلام النبلاء، ج ٧، ص ۲۴۳.

  • حسین عمرزاده

امام بخاری رحمه‌الله می‌فرماید:

 

 

«أَفْضَلُ الْمُسْلِمِينَ رَجُلٌ أَحْيَا سُنَّةً مِنْ سُنَنِ الرَّسُولِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَدْ أُمِيتَتْ، فَاصْبِرُوا يَا أَصْحَابَ السُّنَنِ رَحِمَكُمُ اللَّهُ فَإِنَّكُمْ أَقَلُّ النَّاسِ.»

 

«برترینِ مسلمانان آن فردی است که یکی از سنت‌های پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلّم را، در روزگاری که به فراموشی و خاموشی گراییده، دوباره زنده کند. پس ای پاسدارانِ سنتِ رسولِ خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلّم، رحمتِ الهی بر شما باد و بر سختی‌ها شکیبا باشید؛ چراکه شمارِ شما اندک است.»

 

 

منبع: خطیب بغدادی، الجامع لأخلاق الراوي وآداب السامع، ج ۱، ص ۱۱۲.

 

 

شیخ ابوبکر (خطیب بغدادی) می‌گوید:

 

 

«قَوْلُ الْبُخَارِيِّ إِنَّ أَصْحَابَ السُّنَنِ أَقَلُّ النَّاسِ، عَنى بِهِ الْحُفَّاظَ لِلْحَدِيثِ، الْعَالِمِينَ بِطُرُقِهِ، الْمُمَيِّزِينَ لِصَحِيحِهِ مِنْ سَقِيمِهِ، وَقَدْ صَدَقَ رَحِمَهُ اللَّهُ فِي قَوْلِهِ، لِأَنَّكَ إِذَا اعْتَبَرْتَ لَمْ تَجِدْ بَلَدًا مِنْ بُلْدَانِ الْإِسْلَامِ يَخْلُو مِنْ فَقِيهٍ، أَوْ مُتَفَقِّهٍ يَرْجِعُ أَهْلُ مِصْرِهِ إِلَيْهِ، وَيُعَوِّلُونَ فِي فَتَاوِيهِمْ عَلَيْهِ، وَتَجِدُ الْأَمْصَارَ الْكَثِيرَةَ خَالِيَةً مِنْ صَاحِبِ حَدِيثٍ عَارِفٍ بِهِ مُجْتَهِدٍ فِيهِ، وَمَا ذَاكَ إِلَّا لِصُعُوبَةِ عِلْمِهِ وَعِزَّتِهِ وَقِلَّةِ مَنْ يَنْجُبُ فِيهِ مِنْ سَامِعِيهِ وَكَتَبَتِهِ، وَقَدْ كَانَ الْعِلْمُ فِي وَقْتِ الْبُخَارِيِّ غَضًّا طَرِيًّا، وَالِارْتِسَامُ بِهِ مَحْبُوبًا شَهِيًّا، وَالدَّوَاعِي إِلَيْهِ أَكْبَرُ، وَالرَّغْبَةُ فِيهِ أَكْثَرُ، وَقَالَ هَذَا الْقَوْلَ الَّذِي حَكَيْنَاهُ عَنْهُ، فَكَيْفَ نَقُولُ فِي هَذَا الزَّمَانِ مَعَ عَدَمِ الطَّالِبِ، وَقِلَّةِ الرَّاغِبِ وَكَانَ الشَّاعِرُ وَصَفَ قِلَّةَ الْمُتَخَصِّصِينَ مِنْ أَهْلِ زَمَانِنَا فِي قَوْلِهِ: وَقَدْ كُنَّا نَعُدُّهُمْ قَلِيلًا، فَقَدْ صَارُوا أَقَلَّ مِنَ الْقَلِيلِ.»

 

«مراد بخاری از این سخن که «یارانِ سنّت کم‌شمارترینِ مردم‌اند»، همان حفاظ حدیث هستند؛ آنان که بر طُرُق روایت آگاهی دارند و توانایی تشخیص حدیث صحیح از غیر آن را دارا می‌باشند. و او رحمه‌الله در این سخن خویش راست گفته است؛ زیرا هنگامی که دقت کنی، هیچ شهری از شهرهای اسلام را خالی از فقیه یا دانش‌پژوهی نمی‌یابی که مردم آن دیار در مسائل خویش به او مراجعه نکنند و فتاوای خود را بر او متّکی نسازند. امّا در بسیاری از شهرها، هیچ محدّث آگاهی که به حدیث واقف و در آن کوشا باشد نمی‌یابی. و این جز به سبب دشواری این علم، کمیاب‌بودن آن، و اندکیِ کسانی که از میان شاگردان و نویسندگان حدیث در آن برمی‌آیند نیست.

و حال آن‌که این علم در روزگار بخاری، تازه، زنده و باطراوت بود؛ فراگیری آن محبوب و دل‌پذیر شمرده می‌شد؛ انگیزه‌ها برای روی‌آوردن به آن بسیار بود و رغبت مردم در آن افزون. و او در همان زمان این سخن را که از او نقل کردیم بیان داشت؛ پس چگونه می‌توان دربارهٔ روزگار ما سخن گفت، با آن‌همه نبودِ طالبِ علم و اندکیِ علاقه‌مندان؟ و شاعر همین اندکیِ متخصصانِ زمانهٔ ما را در این بیت توصیف کرده است:

 

وَقَدْ كُنَّا نَعُدُّهُمْ قَلِيلًا، فَقَدْ صَارُوا أَقَلَّ مِنَ الْقَلِيلِ.

«ما آنان را اندک می‌شمردیم؛
و اکنون کمتر از اندک شده‌اند.»

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter Twitter YouTube Aparat Pinterest