- ۰ نظر
- ۰۳ آذر ۰۱ ، ۱۲:۱۸
دو تابِعي* بزرگوار،مالک بن دینار و محمد بن واسِع رَحِمَهُمَا الله در جایی گرد هم آمدند.
مالک گفت:من غبطه می خورم به حال مردی که دینش را همراه دارد،مقداری درآمد برای گذران زندگی دارد و از پروردگارش عَزَّ وَ جَلّ هم خشنود است.
محمد بن واسع گفت:(اما) من به حال آن مردی غبطه می خورم که دین (و اعتقاداتش) را به همراه دارد و (بنا به هر دلیلی) هیچ چیزی از (مال و اموال) دنیا ندارد و با این همه باز هم از پروردگارش خشنود و خرسند است!
اجْتَمَعَ مَالِكُ بْنُ دِينَارٍ، وَمُحَمَّدُ بْنُ وَاسِعٍ قَالَ مَالِكٌ: " إِنِّي لَأَغْبِطُ رَجُلًا مَعَهُ دِينُهُ، لَهُ قَوَامٌ مِنْ عَيْشٍ رَاضٍ عَنْ رَبِّهِ عَزَّ وَجَلَّ. فَقَالَ مُحَمَّدُ بْنُ وَاسِعٍ: إِنِّي لَأَغْبِطُ رَجُلًا مَعَهُ دِينُهُ لَيْسَ مَعَهُ شَيْءٌ مِنَ الدُّنْيَا رَاضٍ عَنْ رَبِّهِ ".
حِلیَةُ الأولیاء ۲/۳۴۹
* تابِعي به صورت مفرد و تابعین به صورت جمع:در فرهنگ اعتقادی اهل سنت و جماعت،به افرادی گفته می شود که با یک یا چند تن از صحابه و یاران پیامبر صلی الله علیه وسلم ملاقات و توفیق همراهی داشته اند،به نیکی از آنها پیروی کرده اند و با ایمان نیز از دنیا رفته اند.
زنی از تابعین این چنین مناجات می کرد و می گفت :
سبحانك، ما أضيق الطريق على من لم تكن دليله! سبحانك ما أوحش الطريق على من لم تكن أنيسه!.
گاهی پروردگار متعال تثبیت قلب علمای عامل با ایمان را به وسیله سخن عوام رقم می زند!
امام احمد بن حَنبَل رَحِمَهُ الله در رابطه با اتفاقات مرتبط با فتنه خلق قرآن می فرماید :
از زمانیکه دچار این مساله شدم،سخنی قدرتمند تر از سخن صحرانشینی که در ( منطقه ) رَحبَةُ طَوق به من گفت نشنیدم.
گفت : ای احمد ، اگر در راه حق کشته شوی شهید شدی
و اگر زنده بمانی،زندگی ای ستوده و عزتمند خواهی داشت.
و این سخنش باعث تقویت قلبم شد.
ما سمعتُ كلمة منذ وقعت في هذا الأمر أقوى من كلمة أعرابيّ كلَّمني بها في رَحْبة طَوْق، قال: يا أحمد، إن يَقْتُلُكَ الحقُّ مُتَّ شَهِيدًا، وإن عشْت عشت حميدًا. فقوي قلبي.
تاريخُ الإسلام لِلذَّهَبي، ١٠٣٦/٥
جوانی نزد ابن شاذان آمد و گفت:
رسول الله ﷺ را در خواب دیدم و به من فرمودند: ابن شاذان را پیدا کن و هرگاه او را دیدی سلام مرا به او برسان، شیخ گریست و گفت:
هیچ عملی از خود سراغ ندارم که مرا مستحق چنین تشریفی کرده باشد جز صبرم بر قرائت حدیث و تکرار درود بر پیامبر ﷺ، هر بار که نام ایشان آورده میشود.
...فَدَخَلَ شَابٌّ، فَسَلَّمَ، ثُمَّ قَالَ: أيكم أبو علي بن شاذان؟ فأشرنا إليه، فقال له: أَيُّهَا الشَّيْخُ! رَأَيْتُ رَسُوْلَ اللهِ -صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ- فِي المَنَامِ، فَقَالَ لِي: سَلْ عَنْ أَبِي عَلِيِّ بنِ شَاذَانَ، فَإِذَا لَقِيْتَهُ، فَاقْرِهِ مِنِّي السَّلاَمَ، وَانْصَرَفَ الشَّابُّ، فَبَكَى الشَّيْخُ، وَقَالَ: مَا أَعْرِفُ لِي عَمَلاً أَسْتَحِقُّ بِهِ هَذَا، إلَّا أَنْ يَكُوْنَ صَبْرِي عَلَى قِرَاءةِ الحَدِيْث وَتكرير الصَّلاَة عَلَى النَّبِيِّ -صلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسلَّم- كُلَّمَا ذُكِرَ.
سِيَر أعلام النُّبَلاء ج ١٣ ص ١٣٥
مردی در مجلس عبدالله بن مبارک رَحِمَهُ الله عطسه کرد اما «الحمدلله» نگفت. ابن مبارک به او گفت: پس از عطسه چه میگویند؟
گفت: الحمدلله
ابن مبارک گفت: یَرحَمُكَ الله!
عَطَسَ رَجُلٌ عِنْدَ ابْنِ الْمُبَارَكِ فَلَمْ يَحْمَدِ اللهِ , فَقَالَ ابْنُ الْمُبَارَكِ: " إِيشِ يَقُولُ الْعَاطِسُ إِذَا عَطَسَ؟ قَالَ: يَقُولُ: الْحَمْدُ لِلَّهِ فَقَالَ لَهُ: يَرْحَمُكَ اللهُ "
حِلیَةُ الأولیاء: ۸/ ۱۷۰
هدف ابن مبارک این بود که بدون یادآوری مستقیم به آن مرد و خجالتزده شدن او، بر اساس سنت پیامبر صَلّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم پاسخ عطسهاش را بگوید.
رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «إِذَا عَطَسَ أَحَدُكُمْ فَلْيَقُلْ: الْحَمْدُ لله، وَلْيَقُلْ لَهُ أَخُوهُ أَوْ صَاحِبُهُ: يَرْحَمُكَ الله، فإذا قال لَهُ: يَرْحَمُكَ الله، فَلْيَقُلْ: يَهْدِيكُمُ اللّهُ وَيُصْلِحُ بَالَكُمْ»: «هرگاه يکی از شما عطسه زد، بايد بگويد: "الْحَمْدُلله" و برادر يا دوستش به او بگويد: "يَرْحَمُكَ الله" و چون (برادر يا دوستش) به او "يَرْحَمُكَ الله" گفت، عطسه زننده باید بگويد: "يَهْدِيكُمُ اللّهُ وَيُصْلِحُ بَالَكُمْ"». [يعنی: الله شما را هدايت کند و احوال تان را اصلاح بگرداند.]
صحيح بخاري ٦٢٢٤
از امام شافعی رَحِمَهُ الله نقل شده که مردی به شَعبي رَحِمَهُ الله گفت :
عُمَر بن عبدالعزیز رَحِمَهُ الله از همنشینانش پرسید :
احمق ترینِ مردم چه کسی است ؟
گفتند : احمقترین مردم کسی است که آخرت خود را بفروشد تا دنیا را به دست آورد.
عمر گفت: احمقتر از او کسی است که آخرت خود را برای دنیای دیگران بفروشد!
قَالَ عُمَرُ بْنُ عَبْدِ الْعَزِيزِ لِجُلَسَائِهِ: " أَخْبِرُونِي بِأَحْمَقِ النَّاسِ، قَالُوا: رَجُلٌ بَاعَ آخِرَتَهُ بِدُنْيَاهُ، فَقَالَ عُمَرُ: " أَلَا أُنَبِّئُكُمْ بِأَحْمَقَ مِنْهُ؟ قَالُوا: بَلَى، قَالَ: «رَجُلٌ بَاعَ آخِرَتَهُ بِدُنْيَا غَيْرِهِ»
حِلیَةُ الأَولیاء ج ٥ ص ٣٢٥
عبدالرحمن الناصر لِدینِ الله ، بزرگترین پادشاه اندلس بود. او بیش از پنجاه سال در این سرزمین زیبا و باشکوه که به قول گوستاو لوبون ( مورخ،فیلسوف و پزشک مشهور فرانسوی ) به سبب حکومت مسلمین،تاجی بر سر اروپا بود (۱) پادشاهی کرد.
پس از وفاتش برگهای با خط او یافتند که در آن نوشته بود: «روزهایی که بدون کدورت شاد گذشت را شمردم... ۱۴ روز بود...». (۲)
سعی کنید شاد باشید... اما در پایان این را فراموش نکنید که شادیهای زمینی خالص نیست.
تصویر فوق نمایی از کاخ باشکوه الحمراء در غرناطه-گرانادا Granada /اسپانیا و به عنوان نمادی از هنر و تمدن زیبای اسلامی است.
۱.تاریخ تمدن اسلام و عرب، گوستاو لوبون، ترجمهی محمدتقی فخرداعی گیلانی، ص۳۴۵تا۳۴۷ و ص۳۶۱.
۲.أيام السرور التي صفت لي دون تكدير في مدة سلطاني يوم كذا من شهر كذا من سنة كذا.فعدت تلك الأيام؛ فوجد فيها أربعة عشر يوما. منبع : البيان المُغْرِب في أخبار الأندَلُسِ والمَغرِب تأليف ابن عِذاري المراكشي ۲/۲۳۲
مردی (تهدید کنان) به ضِرار بن قَعقاع رَضِيَ اللهُ عَنهُ گفت :
والله اگر یکی بگویی ده تا خواهی شنید
ضِرار گفت :
والله اگر ده تا بگویی،یکی (هم) نخواهی شنید.
حُكِيَ أَنَّ رَجُلًا قَالَ لِضِرَارِ بْنِ الْقَعْقَاعِ: وَاَللَّهِ لَوْ قُلْت وَاحِدَةً لَسَمِعْت عَشْرًا. فَقَالَ لَهُ ضِرَارٌ: وَاَللَّهِ لَوْ قُلْت عَشْرًا لَمْ تَسْمَعْ وَاحِدَةً.
أدَب الدُّنيا والدّين لِلماوَردي ٢٥٣
یکی از مواردی که در ایران باستان (ایران قبل از اسلام) به شدت وجود داشت، به قول جناب مطهری، «انسانپرستی» به معنای واقعی کلمه بود که اسلام در بدو ورود خود با آن به مبارزه پرداخت و همین موضوع از جمله اسباب گرایش قلبی ملت ستمدیدهٔ ایرانی به این دین آسمانی شد.
این مبارزه هم بنا بر منابع تاریخی موثق، صرفاً یک شعار یا ادعای توخالی نبود بلکه یک اصل برگرفته شده از اساسنامهٔ این دین بود که پیروانش را مأمور به التزام عملی مینمود.
جناب «مرتضی مطهری» در بخشی از سخنرانی خود با موضوع: خدمات متقابل اسلام و ایران، به دو مورد تاریخی از سیرت عملی دو صحابی، شخصیت و پیشوای مطرح جهان اسلام، یعنی عُمَر بن خَطّاب و علی بن أبی طالب رَضِیَ اللهُ عَنهُما، اشاره میکنند که خواندن و شنیدن این مطالب بسی قابل تأمل و اندیشه است.
ایشان میگویند:
«به عمر بن الخطاب اطلاع دادند سعد أبی وَقّاص، امیر تو که آمده است و ایران را فتح کرده است، در کوفه، این سعد بن أبی وقاص، یک کوشک ساخته است. یک قصر ساخته است. بعد هم درهای کاخهای سلاطین ساسانی را آورده است به درِ ساختمان خودش زده است!
مردم میگن چرا ایرانی اینقدر شیفتهٔ اسلام شد؟ آخه چطور شیفتهٔ اسلام نشود؟!
ایرانیای که دربار خسروپرویز اونچنانی را دیده است که حتی انسان حیرت میکند از اون تشریفات، از اون تحکم، از اون استبداد!
بهش میگن آقا فلان کس را خواستیم بیاد به پیشگاه تو، نیامد، تعلل ورزید؛ میگه مانعی ندارد. اگر او به تمام بدنش کراهت دارد بیاد پیش من، ما به بعضی از بدنش هم راضی هستیم. سرشو ببرید بیارید!
یزدگرد آخری که از مسلمونها شکست خورد، شما ببینید وقتی که فرار میکرد، تشریفات زندگی او افسانهای است، افسانهای است.
عمر بن الخطاب بهش خبر میدن سعد بن أبی وقاص کاخی در کوفه ساخته است. ببینید این مرد آشنا با روح اسلام چه میکند؟!
محمد بن مسلمه که از سران صحابهٔ پیغمبر است، یک نامه به دست او میدهد، میگوید: این نامه را میروی به دست سعد وقاص میدهی، ولی قبل از اونکه نامه را به دست سعد وقاص بدهی، بدون اینکه یک کلمه با احدی حرف بزنی، افراد را جمع کن، هیزم را جمع کن، اون... اون کاخ را آتش بزن؛ بعدم نامهٔ من را بهش بده.
سعد أبی وقاص نشسته است، میبیند محمد بن مسلمه وارد شد ولی حرف نمیزند! میگه یک عده بیان هیزم جمع کنن، یک عده هیزم جمع کنن. هیزمها را جمع میکند، در جلوی چشم سعد أبی وقاص اون ساختمان را آتش زد، بعد نامه را تحویلش داد.
دید عمر بهش نوشته است: که آقا، سعد أبی وقاص، دیگه باز تو میخوای اخلاق سلاطین ساسانی را میخوای از این به بعد پیروی بکنی؟ باز در را به روی خودت ببندی، دیگه مردم به تو دسترسی نداشته باشند؟ چشمه را از اون اولش باید گرفت. حق نداری در چنین کاخها بنشینی. باید زندگیت مساوی با زندگی همهٔ مردم باشد.
ایرانی تعجب میکند وقتی که برخورد میکند با یک همچو حکومتی.
در مدائن، علی بن أبی طالب وارد میشود. وقتی که میاد به طرف کوفه، میاد به مدائن که میرسد، عدهای از دهقانهای ایرانی، یعنی از ملّاکین و کشاورزهای ایرانی، میان به استقبال امیرالمؤمنین علی علیهالسلام. بعد شروع میکنن در رکاب امیرالمؤمنین دویدن!
فرمود: چرا؟ این کار چیست؟ آقا این رسم ماست که از بزرگ خودمون اینطور احترام بکنیم. فرمود: نه، نه، قدغن است. در اسلام قدغن است. این کاری که شما میکنید، خودتونو ذلیل میکنید، خودتونو پست میکنید در مقابل رئیس خودتون، بدون این هم که بر عزت او چیزی افزوده باشد. منم یک بندهای از بندگان خدا هستم، مثل شما. این کار را نمیخوام... نمیخوام.»
منبع: مرتضی مطهری، پنجم خرداد ماه ۱۳۴۷، خدمات متقابل اسلام و ایران، بخش اول، از دقیقهٔ ۳۱:۵۱ تا ۳۵:۴۲.
دریافت فایل سخنرانی
حجم: 891 کیلوبایت
صالح فرزند امام احمد بن حَنبَل رَحِمَهُمَا الله :
«وقتی شخص زاهد و ساده زیستی نزد پدرم میآمد،کسی را به دنبال من میفرستاد که به آن شخص نگاه کنم. دوست داشت تا مثل او باشم».
كَانَ أَبِي يَبْعَثُ خَلْفِي إِذَا جَاءهُ رَجُلٌ زَاهدٌ أَوْ مُتَقَشِّفٌ لأَنْظُرَ إِلَيْهِ، يُحِبُّ أَنْ أَكُوْنَ مِثْلَهُ.
سِیَرُ أعلامِ النُّبَلاء ج ۱۲ ص ۵۳۰
صالح بن احمد بن حنبل، شیبانی بغدادی با کُنیهٔ ابوالفضل، فقیه و قاضی در سدهٔ سوم هجری/نهم میلادی و فرزند بزرگتر امام احمد بن حنبل رحمه الله بود. نزد پدرش آموخت و از او حدیث فرا گرفت. سپس به قضاوت در اصفهان گمارده شد و همانجا درگذشت.
امام زین العابدین،علي بن الحسین رَضِيَ اللهُ عَنهُ به فرزندش توحید را آموزش می داد و می فرمود بگو :
وقتیکه تابِعی بزرگوار، رَبیع بن خُثَیم ـ رَحِمَهُ الله ـ، به در خانهی ابنمسعود ـ رَضِيَ اللهُ عَنه ـ میرفت، کنیزش میگفت:
«آن نابینا پشت در است!»
ابنمسعود ـ رَضِيَ اللهُ عَنهُ ـ میگفت:
«او نابینا نیست، بلکه رَبیع بن خُثَیم است.»
كَانَ الرّبيع إِذا جَاءَ إِلَى بَاب بن مَسْعُود يسْتَأْذن قَالَت لَهُ الْجَارِيَة ذَاك الْأَعْمَى بِالْبَابِ فَيَقُول لَيْسَ ذَلِك أعمى ذَاك ربيع بن خثيم.
[العجلي، الثقات للعجلي ط الدار، ٣٥١/١-٣٥٢]
پادشاهى یکى از پارسایان را دید و پرسید:
آیا هیچ از ما یاد مى کنى؟
پارسا پاسخ داد:
آرى آن هنگام که خدا را فراموش مى کنم.
| چندخطکتاب
رینالد شاتیون (Raynald of Châtillon) وقتی که تصمیم گرفت به مدینه بتازد و قبر پیامبر (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم) را مورد بیاحترامی قرار دهد. هنگامی که خبر این حمله به صلاح الدین رسید، سلطان از غضب به خود پیچید گرچه رینالد از دست صلاح الدین گریخت اما نزدیکان او (۱۷۰ نفر از فرانکها) به دام افتادند و شدیداً عقوبت شدند. صلاح الدین گرچه سرداری بخشنده و خویشتندار بود اما این بیاحترامی را نمیتوانست بپذیرد.
صلاح الدین در نامهای به برادرش [سیف الدین العدیل] نوشت که این مردان باید به دو دلیل عقوبت شوند:
اول: به دلیل عملی.
دوم به دلیل شخصی.
نخست: این مهاجمان به یکی از مقدسترین شهرهای اسلامی بیاحترامی کردهاند. اگر اجازه دهند زنده بمانند بازهم با عدهی بیشتری به این شهر حمله میکنند.
دوم: شرف اسلام اجازهی بی احترامی به شئونات دینی را نمیدهد و آنها میباید تاوان عمل خویش را بپردازند. «عملی این چنین تا به حال سابقه نداشته، بنابراین نباید تکرار شود.»
[منبع :رهبراندنیایباستان صلاحالدینفاتحجنگهایصلیبی،جان داونپورت،ترجمه:رضا جولایی،انتشاراتجویا،تهران ۱۳۹۰،ص ۵۶-۵۵-۵۴]
«گروهی از اهل مدینه زندگی میکردند و نمیدانستند که معاششان از کجا میرسد. وقتی علی بن حسین رَحِمَهُ الله وفات کرد، دیگر آنچه شبانه برایشان آورده میشد را نیافتند!»
منظور از علي بن حسين : امام زین العابدین،سجاد رَحِمَهُ الله هستند.
عن محمد بن إسحاق : كان ناس من أهل المدينة يعيشون ، لا يدرون من أين كان معاشهم ، فلما مات علي بن الحسين فقدوا ذلك الذي كانوا يؤتون بالليل .
[سير أعلام النبلاء،ج ٤، ص ٣٩٣]
ابن اسحاق -رَحِمَهُ الله- گوید:
«قاسم بن محمد -رحمه الله تعالی- را دیدم که نماز خواند، سپس یک اعرابی نزدش آمد و پرسید: چه کسی عالمتر است، تو یا سالم؟
فرمود: سبحان الله!
ابن اسحاق -رحمه الله- توضیح میدهد که او کراهت داشت بگوید من عالمترم، زیرا تزکیه (تایید خود/خود ستایی) میبود. همچنین کراهت داشت که بگوید سالم عالمتر است، زیرا چنین نبود و دروغ به حساب میآمد!»
عن ابن إسحاق قال: رأيت القاسم بن محمد يصلي، فجاء أعرابي فقال: أيما أعلم أنت أم سالم؟ فقال: سبحان الله، كل سيخبرك بما علم، فقال: أيكما أعلم؟ قال: سبحان الله، فأعاد، فقال: ذاك سالم، انطلق، فسله، فقام عنه. قال ابن إسحاق: كره أن يقول: أنا أعلم، فيكون تزكية، وكره أن يقول: سالم أعلم مني فيكذب. وكان القاسم أعلمهما.
سير أعلام النبلاء، ج ۵، ص ۵۶
رومیها صحابی بزرگوار، عبدالله بن حُذافه و یارانش رَضِيَ اللهُ عَنهُم را اسیر کردند...
پادشاه آنها به عبدالله گفت: از دین خود برگرد و نصرانی ( مسیحی ) شو تا من تو را در حکومت خود شریک گردانم و دخترم را به ازدواج تو در آورم.
عبدالله گفت: اگر تو همهی حکومت خود را به من بدهی، از آيین محمد (صَلّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّم) بر نمیگردم.
پادشاه گفت: پس من تو را به قتل میرسانم.
عبدالله گفت: اشکالی ندارد.
آنگاه به تیراندازان، دستور داد به سوی او شلیک بکنند، ولی او را هدف قرار ندهند. و در همین حال او را به آيین مسیحیت دعوت میدادند. عبدالله نمیپذیرفت. سپس پادشاه دستور داد تا اسیری از مسلمانان را بیاورند و جلوی چشم حذافه داخل آب جوش بیندازند. آنها مردی از مسلمانان را آوردند و داخل آب جوش انداختند، دیری نگذشت که جز استخوانهایش چیزی باقی نماند. آنگاه دوباره آيین نصاری را به او پیشنهاد کردند، اما عبدالله نپذیرفت. سپس پادشاه دستور داد تا عبدالله را به داخل آب جوش بیندازند.
وقتی آنها او را از زمین بلند کردند، به گریه افتاد.
پادشاه که فکر میکرد ترسیده است، دستور داد تا دوباره او را برگردانند و گفت: چرا گریه میکنی؟
عبدالله گفت: به این خاطر گریه میکنم که فقط یک جان دارم، ای کاش به اندازهی موهای بدنم جان میداشتم و همه را یکی بعد از دیگری در راه الله از دست میدادم.
در بعضی روایات آمده است که او را تا چند روز زندانی کردند و آب و آذوقه ندادند، سپس پادشاه دستور داد تا برای او گوشت خوک و شراب ببرند.
عبدالله از خوردن آنها امتناع ورزید.
پادشاه او را احضار نمود و پرسید: چرا غذا نخوردی؟
عبدالله گفت: در چنین حالتی خوردن آنها برایم اشکالی نداشت، ولی چون میدانستم که تو خوشحال میشوی از آن نخوردم.
پادشاه گفت: آیا حاضری پیشانی مرا ببوسی تا تو را آزاد کنم؟
عبدالله گفت: همراهانم را نیز آزاد میکنی؟
پادشاه قول داد که همراهان او را نیز آزاد میکند.
آنگاه عبدالله پذیرفت و پیشانی او را بوسه زد. پادشاه نیز به قولش وفا کرد و آنها را آزاد نمود.
هنگامی که عبدالله به مدینه رسید و جریان را برای عُمَر رَضِيَ اللهُ عَنهُ تعریف کرد، عمر رَضِيَ اللهُ عَنهُ گفت: حق عبدالله بر همهی ما است که پیشانی او را بوسه زنیم و قبل از همه من آن را بوسه خواهم زد و برخاست و پیشانی عبدالله را بوسید.
[تفسیر ابن کثیر.٢/٦١٠]