- ۰ نظر
- ۲۷ دی ۹۷ ، ۱۴:۱۸
اگر تو مُلک جهان را به دست آوردی
مباش غره که ناپایدار خواهد بود...
سعدی
همی دور مانی ز رسم کهن
براندازه باید که رانی سخن
***
به بخشش بیارای و زفتی مکن
به اندازه باید به هر در سخن
***
اگر زو براندازه یابم سخن
نو آیین بدیهاش گردد کهن
***
ز قیصر چو بیهوده آید سخن
بخندد بران کار مرد کهن
***
بیندیش و این را یکی چاره جوی
سخن های خوب و به اندازه گوی
"فردوسی"
آن که سنت با جماعت ترک کرد در چنین مسبع،نه خون خویش خورد
هست سنت ره، جماعت چون رفیق بی ره و بی یار،افتی در مضیق
مولوی
روزی "باز" پادشاهی از قصر شاهانه فرار کرد و به خانه پیرزن فرتوتی که مشغول پختن نان بود روی آورد.
پیرزن که آن باز زیبا را دید فورا پاهای حیوان را بست، بالهایش را کوتاه کرد، ناخنهایش را برید و کاه را به عنوان غذا جلوی او گذاشت.
سپس شروع کرد به دلسوزی برای حیوان و گفت:
ای حیوان بیچاره! تو در دست مردم ناشایست گرفتار بودی که ناخنهای تو را رها کردند که تا این اندازه دراز شده است؟
مهر جاهل را چنین دان ای رفیق
کژ رود جاهل همیشه در طریق
پادشاه تا آخر روز در جستجوی باز خویش میگشت تا گذارش به خانه محقر پیرزن افتاد و باز زیبا را در میان گرد و غبار و دود مشاهده کرد.
با دیدن این منظره شروع به ناله و گریستن کرد و گفت:
این است سزای حیوانی که از قصر پادشاهی به خانه محقر پیرزنی فرار کند.
هست دنیا جاهل و جاهل پرست
عاقل آن باشد که زین جاهل بِرَست
مثنوی معنوی
خوشست عُمر
دریغا که جاودانی نیست
پس اعتماد بر این
پنج روزِ فانی نیست ...
سعدی
هر که دانه نَفشاند به زمستان در خاک
ناامیدی بود از دخل به تابستانش...
سعدی
پاس ادب ، به حد کفایت نگه دار
خواهی اگر ز بی ادبان یابی ایمنی
اُفتاده باش ، لیک نه چندان که همچو خاک
پامال هر نبهره شوی ، از فروتنی...
رهی
ﭼﻮﭘﺎنیﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻛﺸﺖ ﻛﻪ ﺑﺰ ﭼﺎﻻﻙ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ بپرد نشد ڪہ نشد. ﻋﺮﺽ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ آنقدری ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﺣﻴﻮﺍﻧﻲ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﮕﺬﺭﺩ … ﻧﻪ ﭼﻮﺑﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺗﻦ ﻭ ﺑﺪﻧﺶ ﻣﻲﺯﺩ ﺳﻮﺩﻱ ﺑﺨﺸﻴﺪ ﻭ ﻧﻪﻓﺮﻳﺎﺩﻫﺎﻱ ﭼﻮﭘﺎﻥ.
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﻳﺪﻩﺍﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﻣﻲﮔﺬﺷﺖ ﻭقتے ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﭘﻴﺶﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﻣﻦ ﭼﺎﺭﻩ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ. ﺁﻧﮕﺎﻩ ﭼﻮﺏ ﺩستے ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻱ ﺁﺏﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺁﺏ ﺯﻻﻝ ﺟﻮﻱ ﺭﺍ ﮔﻞ ﺁﻟﻮﺩ ﻛﺮﺩ.
ﺑﺰ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺁﻧﻜﻪ ﺁﺏ ﺟﻮﻱ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺁﻥ ﭘﺮﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﻲ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻠﻪ ﭘﺮﻳﺪند. ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻣﺎﻧﺪ. ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﻱ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻪ ﺗﺄﺛﻴﺮﻱﺩﺍﺷﺖ؟
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﻛﻪ ﺁﺛﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﻭ ﺣﻴﺮﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﻬﺮﻩ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﻲﺩﻳﺪﮔﻔﺖ: ﺗﻌﺠﺒﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻣﻲﺩﻳﺪ، ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﭘﺎ ﺭﻭﻱ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ. ﺁﺏ ﺭﺍ ﻛﻪ ﮔﻞ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﻳﮕﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﭘﺮﻳﺪ.
ﭼﻪ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﻭ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺗﺎﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﺒﻮﺩ ﻭ سعادت...
ﺭﻗﺺ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨﯽ
ﭘﻨﺒﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﯾﺶ ﺷﻬﻮﺕ ﺑﺮﮐﻨﯽ
ﺭﻗﺺ ﻭ ﺟﻮﻻﻥ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﮐﻨﻨﺪ
ﺭﻗﺺ ﺍﻧﺪﺭ ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺩﺍﻥ ڪنند
برگرفتہ از اشعار مولوی
میرزا محمد یزدی، شاعر، روزنامه نگار و مبارز سیاسی صدر مشروطیت به سال ۱۲۶۷ شمسی در یزد به دنیا آمد و با تشکیل حزب دمکرات توسط مشروطه خواهان به عضویت این حزب در یزد درآمد و به فعالیت مشروطه خواهانه پرداخت؛شهامت و صراحت وی در نفی استبداد و ترویج آزادی خواهی در حدی بود که حاکم وقت یزد دهانش را با نخ و سوزن دوخت! وی سردبیر نشریات متعددی از جمله نشریه طوفان نیز بود؛سرانجام در ۲۵ مهر ۱۳۱۸ در حالی که بر اثر مبارزات سیاسی در زندان بود،به دستور رضاخان و به وسیله آمپول هوا کشته و در مدفنی نامعلوم به خاک سپرده شد!
این شاعر مبارز در سروده ای مشهور که بازتاب باور عمیق وی به اسلام و دردمندی جدی او بابت فرودستی مسلمین است،ضمن یادآوری حسرت آمیز دوران شکوه مسلمین،به گونه ای ستایش آمیز و ستایش برانگیز، چنین از خلفای راشدین یاد کرده است :
حَبـــّـذا روزی که اسلام، طرفــداری داشت
چون رسولِ مدنی سیّد و سالاری داشت
صــدقِ صـدّیقی و فاروقِ فـداکاری داشت
عَم٘رو زنِ مِرحَب کُش، حیدر کرّاری داشت
روی حق، جلوەگر از حمزهٔ نام آور بود
پشتِ اســلام، قوی از مدد جعفــر بود!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داشت امروز گــر اســلام نگهبــانی چند
یا مسلمانی چون بوذر و سلمانی چند
یا که مانند زُبَـیــر اشجع، شَجعانی چند
کی شدی پامال از دست غَرَضرانی چند!
غازیان اُحـُـد و بــدر مگر در خـوابند،
که به دنیا ز پیِ نصرت ما نشتابند!
سعدی در باب اول گلستان، حکایتی خواندنی را به تصویر میکشد:
مرد ستمپیشهای، هیزم درویشان را به قیمتی ناچیز از ایشان میخرید و به ثروتمندان، ارزان میفروخت. ناصحِ خیرخواهی از این کارش گِله کرد و گفت: ممکن است زورت برسد که ما را بفریبی، ولی خداوندِ دانا را چه میکنی؟
"زورت اَر پیش میرود با ما
با خداوند غیبدان نرود
زورمندی مکن با اهل زمین
تا دعایی بر آسمان نرود"
مرد را این نصیحت خوش نیامد و بدان التفاتی نکرد. از قضا، شبی شعلهها از مطبخِ وی، زبانه کشید و در انبارِ هیزمش درافتاد و هرچه داشت، طعمه کرد و او را به خاکِ سیاه نشاند. مرد ناصح از کنارش گذشت و شنید که به دوستانش میگوید: "ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد؟!"
او هم پاسخ داد: "از دلِ درویشان"
"حذر کن ز دردِ درونهای ریش
که ریشِ درون عاقبت سر کَنَد*
به هم بر مَکَن تا توانی دلی
که آهی جهانی بههم برکند"
* سر کردن ریش: باز شدن زخم
در این عمری که میدانی
فقط چندی تو مهمانی
به جان و دل،تو عاشق باش
رفیقان را مراقب باش
مراقب باش ﺗﻮ به آنی،
دل موری نرنجانی!
که در آخر تو می مانی و
مشتی خاک که از آنی...!
مولوی
خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود. یکی از امرای عرب مرو را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خَفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی فایده خواندن.
مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیّر درو نیامده. گفتم: مگر معلوم ترا دزد نبرد؟ گفت: بلی بردند؛ ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خستهدلی باشد.
نباید بستن اندر چیز و کس دل
که دل برداشتن کاریست مشکل
گلستان سعدی
ای دل غــــــم این جهانِ فرسوده مخور
بیهــــــوده نەای، غمانِ بیهوده مـــــخور
چون بوده،گذشت و نیست نابوده،پدید
خوش باش، غــم بوده و نابوده،مـخور!
امام شافعی رَحِمَهُ الله :
إذا کانَ لکَ عیوبُٗ فى البرایا
و سَرَّکَ أن یکونَ لها غطاءُ
تَسَتَّر٘ بِالسَّخاءِ فَکُلُّ عیبِِ،
یُغَطّیهِ کما قیلَ السَّخاءُ!
اگر احساس می کنی که در میان مردم، عیبهایی داری و مشتاقی که پرده ای آنها را بپوشاند، پرده ای از سخاوت و بخشندگی بر خود بپوشان که همچنانکه مشهور است سخاوت تمام عیب ها را می پوشاند!
نیک باشی و بدت گوید خلق / بِه که بد باشی و نیکت بینند!
لطف خدا شامل گمگشتهای شد و به مجلس حقپرستان راه یافت و صفات زشت اخلاقی را به صفات پسندیده تبدیل نمود.
عیبجوها در غیاب او همچنان بدش را میگفتند و اظهار میکردند که فلانی به همان حال سابق است و نمیتوان به زهد او اعتماد کرد.
پس طاقت زخمزبان مردم نیاورد. نزد مرد فرزانهای رفت و از زبان و عیبجوییهای مردم گله کرد.
آن مرد بزرگ گفت: «شکر این نعمت چگونه میگزاری که تو بهتر از آنی هستی که مردم میپندارند؟
نیک باشی و بدت گوید خلق
بِه که بد باشی و نیکت بینند
نبینی مردم درباره من خوشگماناند با اینکه تقصیرکارم؟
سزاوار است که من اندوهگین شوم؛ تو چرا؟»
گلستان سعدی
مولوی روم میگوید عذر نخواستن و عدم اعتراف به خطا، خصلت شیطانی است؛ شیطان آدمی را وسوسه میکند که از این کار استنکاف نماید. چنانچه خودِ شیطان عذرخواهی نکرد و گناه خودش را هم به خدا نسبت داد، اما آدم علیه السلام مسئولیتپذیر بود و جانب ادب را نگاه داشت و طلب پوزش کرد.
این درسی بزرگ و پندآموز است؛ طلب پوزش و اعتراف به خطای خود نه تنها آدمی را خوار و خفیف نمیکند، بلکه نشان دهندهی عظمت روح و بزرگی دل است، و موجب صمیمیت هرچه بیشتر میگردد:
گفت شیطان که: بما اَغوَیتَنی
کرد فعلِ خود نهان دیو دَنی
گفت آدم که: ظَلَمنا نَفسَنا
او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما
مثنوی| دفتر اول
ز اعماق مغزش بجز درد و رنج نمی کرد پیدا کلام دگر
در آن عمر کوتاه او خاطرش نمی داد جز آن پیام دگر
ز چشم معلم شراری جهید نماینده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت غضب میدرخشید درچشم او
به آهستگی احمد بی نوا چنین زیر لب گفت با قلب چاک
که آنها بدامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر بخاک
ندارند کاری بجز خورد و خواب به مال پدر تکیه دارند و من
سخنهای او رامعلم برید هنوز او سخنهای بسیار داشت
دلی از ستمکاری اغنیا نژند و ستم دیده و زار داشت
یکی پیش ناظم رود با شتاب بهمراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او ز چوبی که بهر کتک آورد
دل احمد آزرده و ریش گشت چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کور سوئی جهید بیاد آمدش شعر سعدی و گفت
ببین ، یادم آمد دمی صبر کن تامل ، خدا را ، تامل ، دمی
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
سروده علی اکبر اصفهانی