| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت،بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت،بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ابن خلدون» ثبت شده است

بررسی ادعای کتاب سوزان در ایران توسط مسلمین در قرون اول اسلامی

 

[ویرایش شده و به نقل از وبلاگ:من مسلمانم]



بخش اول:گزارش ابن خلدون


به نام خدا


دیروز در سایت فیس بوک مطلبی در مورد اسلام دیدم و علاقه مند شدم نظرات دیگر کاربران را نیز ببینم. در میان این نظرات یک نظر مرا بر آن داشت که این مطلب را بنویسم. این شخص در جواب یکی از کاربران که از وی خواسته بود افتخارات قبل از اسلام ایران را نام ببرد گفته بود که اگر از ایرانِ قبل از اسلام علمی نمانده تقصیر مسلمانان است که به هنگام فتح ایران کتب ایرانیان را طعمه حریق نمودند و از بین بردند. از آنجایی که تاریخ یکی از علاقه مندی های من است به همین خاطر اولین پستم را بررسی همین مطلب قرار دادم . آیا آتشی روشن شد که کتابهای ایرانیان را طعمه خود بسازد؟


اصل داستان:

 

کسانی که این مطلب را مطرح نموده اند چند مورد برای این مدعای خود آورده اند که در هر پست به بررسی یک مورد از این موارد می پردازیم. در این پست به بررسی مهم ترین دلیل این گروه می پردازیم.ابن خلدون یکی از علمای قرن هشتم هجری متولد ۷۳۲هجری قمری در دو کتاب «مقدمه» و «العبر» مطلب زیر را می آورد:


«ولقد یقال إنّ هذه العلوم إنّما وصلت إلى یونان منهم حین قتل الإسكندر دارا وغلب على مملكة الكینیة فاستولى على كتبهم وعلومهم. إلّا أنّ المسلمین لمّا افتتحوا بلاد فارس، وأصابوا من كتبهم وصحائف علومهم ممّا لا یأخذه الحصر ولمّا فتحت أرض فارس ووجدوا فیها كتبا كثیرة كتب سعد بن أبي وقاص إلى عمر بن الخطّاب لیستأذنه في شأنها وتنقیلها للمسلمین. فكتب إلیه عمر أن اطرحوها في الماء. فإن یكن ما فیها هدى فقد هدانا الله بأهدى منه وإن یكن ضلالا فقد كفانا الله. فطرحوها في الماء أو في النّار وذهبت علوم الفرس فیها عن أن تصل إلینا.»


و همانا گفته می شود که این علوم (علوم عقلی) از ایرانیان به یونان رسید زمانی که اسکندر دارا را کشت و بر مملکت کیانیان پیروز شد بر کتاب ها و دانش های آنها که از حد شمارش خارج بود دست یافت. زمانی که مسلمانان شهرهای فارس را فتح کردند و در آن کتاب هایی یافتند ، سعد بن ابي وقاص به عمر بن خطاب درباره ی آن کتاب ها و آوردنشان برای مسلمین نامه نوشت. عمر در پاسخ نوشت که آنها را در آب بریزید زیرا اگر آن چه در آنها وجود دارد سبب هدایت است پس خداوند ما را با راه نماینده تر از آن هدایت نموده و اگر در آنها گمراهی است خداوند ما را از آنها ایمن داشته است . پس آنها را در آب یا آتش افکندند و علوم ایرانیان از بین رفت و به ما نرسید.


اصل داستان همین است که آورده ام. اما چرا این داستان از نظر ما مردود و غیر قابل قبول است؟

 

  • ضعف ابن خلدون در تاریخ مشرق:

 

ابن خلدون جزو آن دسته از مورخین است که ضعف در نوشته های تاریخی اش به ویژه تاریخ مشرق مشخص است و اهل فن در این مورد اشاراتی داشته اند. یکی از بهترین نوشته هایی که در این مورد نوشته شده است اثر دکتر خالد کبیر علال به نام «أخطاء المؤرخ ابن خلدون في كتابه المقدمة» است. وی در این کتاب درباره ی بعضی از اشتباهات ابن خلدون سخن می گوید. نویسنده ، بخش دهم کتاب را به اشتباهات تاریخی ابن خلدون اختصاص می دهد که خلاصه اش اینچنین است:
احتمال اشتباه برای هر انسان وجود دارد اما گاهی اوقات بعضی از انسانها اشتباهات شان کم و گروهی دیگر اشتباهات شان بسیار است.کم بودن اشتباهات یک شخص در کار علمی اش نشان از آن دارد که وی در تحقیق خود تلاش و توجه بسیار نموده و به یک شیوه صحیح علمی پایبند بوده است و در مقابل،کسی که در کارهای علمی اش اشتباهاتش بسیار باشد نشان دهنده آن است که وی دقیقا برخلاف شخص اول عمل نموده است. با توجه به مطالب گفته شده ابن خلدون در تاریخ نویسی اش از کدام گروه است؟پس از بررسی بعضی از روایات ابن خلدون و خواندن انتقاداتی که بعضی از اهل علم از وی نموده اند برای من مشخص شد که ابن خلدون در بسیاری از مطالبی که در کتاب مقدمه و تاریخش نوشته است جزو گروه دوم است و در این مورد تعدادی از شواهد تاریخی را نقل می کنم که این را به روشنی نشان می دهد. اما قبل از آن در اینجا اشاره می کنم که بعضی از اهل علم از ابن خلدون در تاریخ نویسی اش انتقاد نموده اند. ابن حجر در مورد وی می گوید که او « به اخبار به روشنی آگاه نبوده است مخصوصا به اخبار مشرق و این مساله برای کسی که به سخنش نظر انداخته است روشن است». ( ابن حجر : إنباه الغمر بأبناء العمر ، ج۱ ص: ۲۳۲ .).
سپس یازده مورد از این اشتباهات را می آورد که من چند مورد را مختصرا نقل می کنم:


مورد اول: وی به هنگام سخن گفتن از شهادت عثمان و بیعت مردم با علی ، طلحه و زبیر را از والیان گماشته شده توسط عثمان می داند ( المقدمة ، ص: ۱۶۳ .) در حالی که این دو در هنگام شهادت عثمان در مدینه بودند.جالب اینجاست که خود وی شش صفحه بعد در همین کتاب این سخنش را نقض می کند.(المقدمة ، ص: ۱۶۹)

مورد چهارم: در مورد نامه ای است که یکی از خلفای بنی عباس فرستاده است. در دو جای کتابش این خلیفه را معتضد معرفی می کند (العبر ، ج ۳ ص: ۴۴۹، ۴۵۰) و دو صفحه بعد وی را مکتفی می داند.(همان ج ۳ ص: ۴۵۲، ۴۵۳).

مورد هفتم : وی زمان زندگی ابو علی سینا را همزمان با وزارت نظام الملک می داند و نظام الملک را نیز از وزرای بنی بویه می داند. (المقدمة ، ص: ۴۴۲). در حالی که ابو علی سینا در هنگامی که نظام الملک فقط بیست سال داشته از دنیا می رود و نظام الملک نیز وزیر دولت سلجوقی بوده و اصلا ربطی به بنی بویه نداشته است.(الذهبي: السیر ، ج ۱۹ ص: ۹۴).

در انتهای این بخش دکتر علال دفاع یکی از پژوهشگران به نام محمد فاروق النبهان را از ابن خلدون نقل می کند. محمد النبهان در مورد سخن بعضی از مورخین مسلمان مانند ابن حجر که از ابن خلدون انتقاد نموده اند می گوید : ابن خلدون به این مساله ( کم اطلاعی اش از تاریخ مشرق) اعتراف نموده است چون وی نمی خواسته تاریخ مشرق را بنویسد بلکه وی بر آن بوده است که اخبار مغرب و دولتها و قبایلش را بنویسد.( الفكر الخلدوني ، ص: ۹۲).
با توجه به مطالبی که آمد اگر ابن خلدون در تاریخ نویسی دقتش کم بوده و نسبت به تاریخ مشرق که ایران را نیز شامل می شود ضعف داشته است دور از انتظار نیست که وی دو واقعه جدا از هم را به هم آمیخته است. واقعه اول فتح مصر و واقعه دوم فتح ایران. از آنجایی که یک قرن و نیم قبل از وی داستانی ساختگی با عنوان آتش زده شدن کتب اسکندریه توسط مسلمانان در بعضی از کتب نقل شده بود می توان این احتمال را مطرح کرد که ابن خلدون با به هم آمیختن واقعه ی فتح ایران و این داستان مطلب مورد نظر را نوشته است. زمانی این احتمال تقویت می شود که بدانیم قبل از وی هیچ کس مطلبی بدین شکل نقل ننموده و وی اولین نفر است که این مطلب را نقل نموده است.

 

  • ابن خلدون نخستین نقل کننده ی مطلب مذکور:

 

تاریخ اسلام یکی از پربارترین تاریخ های جهان است. نویسندگان اسلامی در طول تاریخ تلاش بسیاری برای ثبت وقایع نموده اند و شاید کمتر اتفاق مهمی در این ادوار از دیدشان پنهان مانده باشد. با این حال ابن خلدون مطلبی نقل می کند که هیچ یک از گذشتگانش اشاره ای به آن نداشته اند. و این در حالی است که بعضی از مورخین مانند طبری برای آنکه نقل های تاریخی محفوظ بماند از افرادی که مشهور به دروغگوئی بوده اند نیز مطلب نقل نموده تا حتی این نقل ها از بین نرود اما اثری از مطلب مذکور را نمی توان در این کتب یافت. یکی از مهم ترین دلایل برای مردود دانستن مطلب مورد نظر همین است که ابن خلدون که پس از ده ها و شاید صدها مورخ دیگر پا به این عرصه گذاشته است مطلبی نقل می کند که هیچ یک از گذشتگانش ولو به صورت مختصر یا غیر مستقیم به آن اشاره ای نداشته اند. مورخانی که دقت نظرشان به حدی بوده که تک تک نامه های رد و بدل شده بین سعد بن ابي وقاص و عمر بن خطاب را نقل نموده اند اما از نامه ای که کوچکترین اشاره ای به این مطلب داشته باشد ذکری نیاورده اند.

 

  • نامه های رد و بدل شده میان سعد بن ابي وقاص و عمر بن خطاب:

 

واقعه نقل شده توسط ابن خلدون به فتوحات اسلامی در ایران که به فرماندهی سعد بن ابي وقاص بوده اشاره دارد. فتح ایران چندین مرحله مختلف داشته است و مهم ترین قسمت این فتوحات توسط خالد بن ولید و سعد بن ابي وقاص انجام گرفته است. مطلبی که ابن خلدون نقل می کند به فتوحات سعد بن ابي وقاص مربوط می شود. ابتدا باید زمان فرماندهی سعد را بیابیم تا بتوانیم به شکلی دقیق تر به مساله نگاه بیندازیم. آنچه که کتب تاریخ نقل نموده اند این است که سعد بن ابي وقاص از محرم سال چهاردهم هجری به عنوان فرمانده انتخاب شد و تا پایان همین سال یعنی تا فتح مدائن عنوان فرماندهی لشکر مسلمین را بر عهده داشت . آنچه که کتب تاریخی درباره ی این دوره زمانی نقل کرده اند بسیار مفصل است و ما را در این نوشته بسیار یاری می کند. طبری در این زمینه مفصل تر از گذشتگانش سخن می گوید و در واقع همه ی آنچه که گذشتگانش گفته اند را یک جا جمع نموده است. خلاصه ی آنچه که طبری در این زمینه نوشته اینچنین است: در محرم سال ۱۴ هجری و در مرحله ی سوم از فتوحات عراق سعد بن ابي وقاص به عنوان فرمانده مسلمانان برای جنگ قادسیه انتخاب شد. از روز انتخاب وی به عنوان فرمانده تا روز شروع جنگ قادسیه عمر هشت نامه برای سعد می فرستد و سعد نیز پنج نامه.پس از فتح نیز پنج نامه از سوی سعد و چهار نامه از سوی عمر بن خطاب فرستاده می شود. در هیچ یک از این نامه ها سخنی از کتاب و سوزانده شدن کتب نیست. پس از طبری مورخین بسیاری در این زمینه نوشته اند اما هیچ یک این چنین نامه ای نقل ننموده است.

 

  • تضعیف روایت توسط خود ابن خلدون:

 

یکی از مسائلی که به هنگام خواندن تاریخ باید در نظر بگیریم شیوه گفتار نویسنده است. گاهی اوقات نحوه ی نوشته ی یک نویسنده اطلاعاتی دقیق تر در مورد مطلب به ما می دهد. نویسندگان مسلمان برای نقل روایات از شیوه ای خاص استفاده می کنند بدین صورت که اگر نویسنده در ابتدای روایت از الفاظی مانند فلانی گفت ، یا فلانی به ما خبر داد و یا امثال این الفاظ استفاده نمود پس احتمال صحت روایت وجود دارد اما اگر از الفاظی مانند : ذکر شده یا روایت می شود یا گفته می شود و امثال اینها استفاده کرد نشان از آن دارد که خود نویسنده اطمینان کامل در مورد صحت مطلب ندارد . حافظ عراقی در همین مورد در شرحش بر مقدمه ابن صلاح می گوید :

(وإنْ وردَ مُمَرَّضاً)، أي: أُتِي به بصیغةِ التمریضِ ، كقولِهِ : ویذْكَرُ ، ویرْوَى ، ویقَاْلُ ، ونُقِلَ ، ورُوِي ، ونحوِها . فلا تحكمنَّ بصحتِهِ .(شرح التبصرة والتذكرة للحافظ العراقي ص ۴۵)

( و اگر ممرض بیاید ) یعنی با صیغه تمریض بیاید مانند : و ذکر می شود ، و روایت می شود ، و گفته می شود ، و نقل می شود ، و روایت شده و مانند آن بیاید پس به صحت آن حکم کرده نمی شود.
اگر ما به ابتدای مطلب ابن خلدون نگاهی بیندازیم در می یابیم که ابن خلدون مطلبش را اینچنین آغاز می کند: «ولقد یقال» یعنی «و همانا گفته می شود» پس طبق آنچه که گذشت این دلیل دیگری بر ضعف این روایت است.

 

  • دیگر اشکالات موجود در متن:

 

جز موارد قبل اشکالات دیگری نیز در متن این مطلب وجود دارد. ابتدای متن اینچنین آغاز می شود:
و همانا گفته می شود که این علوم (علوم عقلی) از ایرانیان به یونان رسید زمانی که اسکندر دارا را کشت و بر مملکت کیانیان پیروز شد بر کتاب ها و دانش های آنها که از حد شمارش خارج بود دست یافت.


نقل این سخن خود ردی است بر آن.پر واضح است که فلسفه و منطق سالها قبل از آنکه اسکندر به دنیا بیاید در میان یونانیان رایج بوده و در آن زمان ایرانیان را از این علوم بهره ای نبوده است چون نه اسمی از فیلسوفی ایرانی در آن دوران به میان آمده و نه کتابی در این علوم نوشته شده که نویسنده اش ایرانی باشد.نکته ی دیگر این است که در متن آمده «کتب ایرانیان از حد شمارش خارج بود.» اگر نگاهی به تواریخ بیندازیم خلاف این را می بینیم. هرودوت ، کتزیاس ، گزنفون و … از هم عصران هخامنشیان بوده اند و در مورد ایرانیان مطالب بسیار نقل نموده اند اما در کتب هیچ یک از این نویسندگان اثری نمی بینیم که در آن اشاره ای به کتاب در میان ایرانیان کرده باشند بلکه جامعه ای که نوشته های این افراد به تصویر می کشد جامعه ای است که به جنگ بیش از تعلیم اهمیت می دهد و جای تعجب ندارد که همه ی پزشکانی که تاریخ در این دوره اسامی شان را ثبت کرده غیر ایرانی بوده اند.رامسس مصری پزشک کوروش و داریوش ، دموکدس یونانی پزشک داریوش اول ، آپولونیدس یونانی پزشک اردشیر اول ، کتزیاس یونانی پزشک اردشیر دوم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.بخش بعدی متن درباره مسلمانان است:
زمانی که مسلمانان شهرهای فارس را فتح کردند و در آن کتاب هایی یافتند ، سعد بن ابي وقاص به عمر بن خطاب درباره ی آن کتاب ها و آوردنشان برای مسلمین نامه نوشت.
این قسمت از نوشته درباره ی وجود کتب در ایران باستان سخن می گوید و ملی گرایان کنونی همین کتب را میراث ایران باستان می دانند و می گویند توسط مسلمین به آتش کشیده شده است. اما جستجو در کتب تاریخ به ما می گوید که در دوره ی ساسانیان تنها یک مدرسه در ایران وجود داشته است. این مدرسه آنچنانکه در تاریخ آمده به این دلیل ساخته شده که پادشاه ایران می خواسته شهر جندی شاپور را مانند شهرهای رومی بنا کند به همین دلیل مانند شهرهای رومی برای آن مدرسه ای نیز قرار داده تا از هر لحاظ مانند شهرهای رومی باشد. گردانندگان این مدرسه نیز از مسیحیان بوده اند و بسیاری از آنان نیز رومی بوده اند. حق تحصیل نیز از آن یک عده خاص بوده و اکثریت جامعه از حق تحصیل برخوردار نبوده اند. با این وضعیتی که بر جامعه حاکم بوده نمی توان انتظار داشت که این جامعه بتواند میراث عظیم علمی ای از خود به جا بگذارد چون اکثریت آن جامعه را بی سوادان تشکیل داده بوده اند. از سوی دیگر ، اگر هم میراثی به جا مانده باشد حاصل کار غیر ایرانیان بوده است زیرا آنها بوده اند که مدرسه را اداره می کرده اند نه ایرانیان. شاید به همین خاطر باشد که در دوره ی ساسانیان نیز مانند دوره های قبل پزشکان پادشاهان غیر ایرانی بوده اند و پزشک ایرانی در میان پزشکان یافت نمی شود جز برزویه . در هر صورت این مدرسه تنها مدرسه موجود در ایران بوده و تاریخ جز این مدرسه را نام نبرده و هیچ شکی نیست که در این مدرسه تعدادی از کتب از زبان های دیگر به فارسی ترجمه شده بود و تدریس می شد و تعدادی کتب دیگر نیز نوشته شد. ولی این کتب توسط مسلمین نابود نشدند بلکه بعدها به عربی ترجمه شدند چنانکه ابن ندیم در الفهرست اشاره می کند:
وقد كانت الفرس نقلت في القدیم شیئا من كتب المنطق والطب إلى اللغة الفارسیة فنقل ذلك إلى العربي عبد الله بن المقفع وغیره (الفهرست لابن ندیم ص ۳۳۷).

و ایرانیان درقدیم چیزهایی از کتب منطق و پزشکی را به فارسی ترجمه کرده بودند و عبدالله بن مقفع و دیگران آنها را به عربی ترجمه کردند.


ادامه ی مطلب جواب عمر بن خطاب به نامه سعد بن ابي وقاص می باشد:


عمر در پاسخ نوشت که آنها را در آب بریزید زیرا اگر آن چه در آنها وجود دارد سبب هدایت است پس خداوند ما را با راه نماینده تر از آن هدایت نموده و اگر در آنها گمراهی است خداوند ما را از آنها ایمن داشته است . پس آنها را در آب یا آتش افکندند و علوم ایرانیان از بین رفت و به ما نرسید.
این شیوه رفتار که از عمر در این قسمت از متن بیان شده مخالف با سیره عمر است به چند دلیل:

نخست آنکه عمر به اسلام پایبند بود و نیک می دانست که اسلام با علم هیچ مخالفتی ندارد بلکه به آن دعوت می دهد. و این مساله در آیات متعددی در قرآن بیان شده است. برای نمونه خداوند در آیه ۹ سوره زمر بیان می دارد : آیا کسانی که آگاهی دارند با نا آگاهان برابرند؟.

دوم آنکه عمر بن خطاب به علم و جایگاه آن آگاه بوده بلکه حتی در مورد پزشکان می گوید که اگر یک نفر برای علاج شخصی دیگر اقدام کند و از طب آگاه نباشد مسئول است. (مراجعه شود به کتاب مختصر في الطب بخش ما جاء في امرأة یموت ولدها في بطنها ویكون الجرح في موضع العورة فتحتاج إلى علاج الطبیب) و خود وی بارها به حارث بن کلده پزشک مشهور عرب مراجعه می کرده و از وی درباره ی داروی بعضی از امراض سوال می نموده است. (مراجعه شود به کتاب مختصر في الطب ص ۵ ، ۱۲ ، ۱۷ ، ۲۶ ، ۳۶).


نتیجه:

 

بر اساس دلایل بالا احتمال وقوع این چنین حادثه ای بسیار بعید است.

نخست آنکه ابن خلدون در تاریخ مشرق ضعف دارد.

دوم آنکه وی مطلب را با صیغه تمریض می آورد که نشان از عدم اطمینان ابن خلدون بر صحت روایت دارد.

سوم آنکه وی پس از قرنها نخستین نقل کننده مطلب مذکور است.

چهارم آنکه این واقعه با تاریخ نقل شده از آن دوران مخالفت آشکار دارد.

در مقاله بعد درباره دلیل دوم مدعیان کتاب سوزان توسط مسلمین که ابوریحان آن را نقل نموده است سخن خواهم گفت.

 

[ویرایش شده و به نقل از وبلاگ:من مسلمانم]

آتشی که هرگز روشن نشد۲

آتشی که هرگز روشن نشد۳

  • حسین عمرزاده

 

انسان موجودی تاثیر پذیر است که عومل مختلف به راحتی می تواند موجب تغییر خلق و خوی و روحیات وی شود.افراد نا آگاه و سطحی نگر یا کسانی که پیرو روانشناسی زرد هستند با این موضوع موافق نیستند و معتقدند که ذات آدمی،حرف اول و آخر را می زند.

این در حالی است که به باور صاحب نظران،نه تنها اطرافیان،بلکه حتی آب و هوا،خوراک و ... نیز ارتباط مستقیم با عادات و رفتارهای یک اجتماع دارد.

جامعه شناسی علمی است که به این موضوعات می پردازد و اجتماع و رفتار اجتماعی انسان ها را بررسی می کند.

یکی از کتاب های مطرح جهان در زمینه "جامعه شناسی"،کتاب مقدمه،اثر تاریخ نگار و جامعه شناس مشهور مسلمان،عبدالرحمن ابن خَلدون است .

 

 

آرنولد جوزف توین بی Arnold Joseph Toynbee تاریخ نگار مشهور انگلیسی از این کتاب بعنوان "بزرگترین اثر در نوع خود" یاد می کند:

 

{1}."The greatest work of its kind"

 

این کتاب مورد توجه شخصیت های مشهور زمان ما هم واقع شده.بطور مثال مارک زاکربرگ،موسس و مالک فیسبوک،آن را برای مطالعه پیشنهاد داده و در موردش نوشته است:

 

 

It's a history of the world written by an intellectual who lived in the 1300s. It focuses on how society and culture flow, including the creation of cities, politics, commerce and science...it's still very interesting to see what was understood at this time and the overall worldview when it's all considered together.

 

«این کتاب درباره تاریخ جهان است که توسط روشنفکری که در قرن چهاردهم {میلادی} زندگی می کرد نوشته شده است.این کتاب بر چگونگی جریان جامعه و فرهنگ،شامل ایجاد شهرها،سیاست،بازرگانی و علم متمرکز است...این کتاب هنوز هم بسیار جذاب است تا ببینیم چه چیزی آن زمان فهمیده می شد و زمانی که همه این ها با هم در نظر گرفته می شود در مجموع چه جهان بینی ای وجود داشت».{۲}

 

در این پست صفحاتی از مقدمه،تقدیم می شود که در آنها نویسنده،اهمیت و وابستگی رفتارها و عادات مثبت و منفی مردم یا زیر دستان،با فرمانروایان و مدیرانشان را بیان می کند که از درس ها و نکات مهمی چه در سطح خرد (مدیریت های کوچک مانند خانواده و محیط های کاری) و چه در سطح کلان برخوردار است.

 

او می نویسد:

 

«در اینکه ممارست شهریان در پیروی از فرمانها موجب تباهی سرسختی و دلاوری ایشان می شود و حس سربلندی را از ایشان می زداید و این بدان جهت است که در شهر همه کس فرمانروا و صاحب اختیار کار خود نیست،چه رئیسان و امیرانی که عهده دار امور مردم و مسلط بر آنان می باشند نسبت بدیگران گروهی اندکند و بنابراین اکثریت مردم ناگزیرند فرمانبر دیگری باشند و در زیر تسلط و فرمانروایی او بسر برند.

پس اگر آن فرمانروا با مردم برفق رفتار کند و دادگری پیشه سازد هیچگونه فرمان یا منع و نهی او مایه رنج مردم نخواهد بود و زیر دستانش بخصال ذاتی خویش خواه دلاوری یا ترس متکی خواهند بود و مطمئن خواهند شد که رادع و حاکمی جبار وجود ندارد چنانکه اعتماد و اطمینان سرانجام از خصال ذاتی و جبلی آنان می گردد،

ولی اگر فرمانروای مردم روشی پیش گیرد که فرمانهای خود را با زور و جبر و تهدید بر مردم تحمیل کند در این صورت روح سرسختی و دلاوری ایشان درهم شکسته می شود و حس خویشتن داری و مناعت آنان زایل می گردد زیرا نفوس رنجدیده و ستمکش به سستی و زبونی می گرایند،چنانکه این موضوع را آشکار خواهیم کرد.

و عمر رَضِيَ اللهُ عَنهُ،سعد وقاص را از نظیر اینگونه فرمانروایی نهی کرد و آن هنگامی بود که زهرة بن حویة سلاحها و جامه های جالینوس را که بهای آنها هفتاد و پنج هزار قطعه زر بود ربود.وی جالینوس را در جنگ قادسیه دنبال کرد و او را کشت و سپس اموال وی را بغنیمت گرفت،لیکن سعد اموال را از زهره باز ستد و به او گفت:چرا در دنبال کردن جالینوس منتظر اجازه من نشدی؟و سپس قضیه را بعمر نوشت و از او کسب تکلیف کرد.عمر بسعد نوشت :بکسی مانند زهره خشم می کنی در صورتی که او وظیفه ای را که باید بدوش کشد انجام داده است و تو باید دنباله جنگی را که آغاز کرده ای بپایان برسانی در حالیکه بر او خشم می گیری و دلش را می شکنی؟!در پایان عمر اجازه داد آنچه را زهره از دشمن ربوده است بخود وی باز دهند.

لیکن اگر فرمانها با شکنجه و بازخواست شدید همراه باشد،روح سرسختی و دلاوری را یکسره از انسان می زداید،زیرا شکنجه رسیدن بکسی که نتواند از خود دفاع کند آنچنان او را بخواری و مذلت می افکند که بی شک حس سرسختی و دلاوری وی را در هم می شکند و هرگاه فرمانها جنبه تربیت و تعلیم داشته باشد و از روزگار کودکی فراگرفته شود تا حدی آن احکام در کودک تاثیر می بخشد از این رو که تربیت او بر اساس بیم و فرمانبری و انقیاد است ولی چنین فردی بسرسختی و دلاوری خویش اعتماد نمی کند و بهمین سبب می بینیم اعراب وحشی و بادیه نشین نسبت به کسانیکه پیروی از فرمانها می کنند سرسخت تر و دلاورترند.

همچنین کسانی را می یابیم که رنج فرمانبری و عبودیت معلم را از نخستین ساعات تعلیم و تربیت متحمل می شوند و به احکام و تسلط مربیان خو می گیرند همین پیروی از دستورها و فرمانها سبب می شود که به میزان بسیاری سرسختی و دلاوری آنان نقصان می پذیرد و دیگر به هیچ رو نمی توانند از تجاوزاتی که به حقوق ایشان می شود دفاع کنند و این شیوه طالبان دانش است که قرائت و فراگرفتن تعالیم را از مشایخ و پیشوایان پیشه خود می سازند،آنان که در مجالس پر وقار و هیبت در کار تعلیم و تربیت ممارست می کنند و این آداب و رسوم،خویشتن داری و سرسختی و دلاوری را از آنان زایل می سازد.

و به هیچ رو نباید انکار کرد که صحابه پیامبر در عین اینکه دین و شریعت را فرا می گرفتند هیچگاه از سرسختی و دلاوری آنان کاسته نمی شد بلکه از همه مردم سرسخت تر و نیرومندتر و دلاورتر بودند زیرا هنگامی که مسلمانان دین خویش را از شارع صلی الله علیه وسلم فرا می گرفتند به علت دستورهای تشویق آمیز و تهدید آوری که شارع بر ایشان فرو می خواند،رادع و حاکم آنان از نفوس خودشان بر می خواست و وجدان دینی آنان حاکم بشمار می رفت،بنابراین رادع ایشان از راه تعلیم فنی یا تربیت آموزشی نبود،بلکه تنها در پرتو فراگرفتن احکام دین و آداب آن بود و آنچنان آنها را فرا می گرفتند که نفوسشان را به پیروی از آنها مأخوذ می کردند و این به سبب رسوخ عقاید ایمان و تصدیق در آنان بود.

و از این رو سرسختی و نیرومندی و دلیری ایشان مانند پیش همچنان استوار و پایدار بود و چهره شهامت و دلیری ایشان را ناخن تأدیب و فرمانبری نمی خراشید.عمر رَضِيَ اللهُ عَنهُ گوید:هرکه را شرع تأدیب نکند،خدا او را تأدیب نکناد.این گفتار از نظر شیفتگی و علاقه وی به این اصل است که رادع هرکسی باید از درون خود او باشد و هم بدین سبب است که او یقین و اطمینان داشت که شارع به مصالح بندگان خدا داناتر است.

و چون ایمان به دین در میان مردم تقلیل یافت و مردم از احکام فرمانروایان پیروی کردند و رفته رفته شرع جنبه دانش و صناعتی بخود گرفت که باید آنرا از راه تعلیم فرا گیرند و مردم به تمدن و شهرنشینی و خوی فرمانبری از فرمانها و دستورهای حکام گراییدند،از این رو شدت دلاوری آنان نقصان پذیرفت.پس ثابت شد که فرمانهای حکام و تعلیمات عرفی مایه تباهی دلیری و سرسختی است زیرا حاکم و رادع آنها بیگانه و بیرون از ذات آدمی است،در صورتی که احکام شرعی تباه کننده نیست چه رادع آنها ذاتی است.و به همین سبب این فرمانهای حکام و تعلیمات عرفی از جمله عواملی است که در ضعف نفوس و در هم شکستن دلاوری و نیروی مبارزه شهرنشینان تأثیر می بخشد و از آن رو که مایه رنج بردن نوزادان و کهنسالان آنان می شود،در صورتیکه بادیه نشینان از این وضع به کلی برکنارند چه آنها از فرمانهای حکام و تعلیم و آداب دورند.»{۳}

 

منابع:

 

۱.Encyclopaedia Britannica,15th ed.,vol.9,p.148.

۲.صفحه فیسبوک مارک زاکربرگ

۳.عبدالرحمن بن خلدون،مقدمه،ترجمه محمدپروین گنابادی،چاپ نخست،ج۱،ص ۲۴۹-۲۵۰ و ۲۵۱

 

  • حسین عمرزاده

 اوضاع علمی ایران قبل از اسلام و افسانه به آتش کشیدن کتابخانه‌های ایران:

 

«به صورت منقول با کمی ویرایش»

 

در ابتدا بهتر است بدانیم که در ایرانِ قبل از اسلام، چه کسانی حق خواندن و نوشتن داشتند؟ درس و علم در خدمتِ قدرت بود و فقط افراد محدودی اجازه‌ی درس‌آموزی داشتند (موبدان، خاندان سلطنتی، فرماندهان جنگی) افرادِ عادی حق سوادآموزی نداشتند. حتی یکی از افراد طبقه بازارگان به انوشیروان پیشنهاد داد که در ازای دریافت پول به فرزند او اجازه‌ی درس‌خواندن بدهد، که انوشیروان قبول نکرد. 

فردوسی در این‌باره می‌گوید: 

بدو گفت شاه ای خردمند مرد / مگر دیو عقل تو را خیره کرد

تو بازاره‌گان بچه گردد دبیر / هنرمند و به دانش و یادگیر

چو فرزند ما برنشیند به تخت / دبیری بباید پیروز بخت

برو همچنان بازگردان شتر / مبادا کز او سیم خواهیم و در

 

در کتاب «ایرانیان در زمان ساسانیان» نوشته کریستن سنِ دانمارکی می‌خوانیم:

«بلاشک قسمت اعظم کشاورزان در آن زمان بی‌سواد بودند. جماعت بسیاری از تجار لااقل قرائت و کتابت حساب را می‌دانست چون از این بگذریم عامه مردم از حیث ادب و سواد بضاعتی نداشتند. هیون تسیانگ می‌گوید که ایرانیان به فکر دانش نیستند و فقط به پیشه خود اشتغال دارند، تعیلم در دوران ساسانیان همانند هخامنشایان در اختیار شاهزادگان بود.»

[ایرانیان در زمان ساسانیان، ص۵۴۵]

 

بازهم در این کتاب در مورد سفر چند دانشمند یونانی به ایران می‌خوانیم: 

«چند دانشمند یونانی که به ایران آمده بودند، مورد استقبال شاه ایران واقع شدند اما بعد از مدتی از کرده‌ی خود پشیمان شدند و عادت ایرانیان به نظر آنان درشت و ناملایم آمد و از خشونت‌های دیده، آزرده شدند و از تعدی اشراف به زیردستان دلتنگ شدند و ایران را ترک کردند. این اشخاص بیشتر به دلیل وجود قوانینی همچون ازدواج و معامله با اموات، رنجیده و تنها این دلایل زندگی را برای آنان مشکل نکرده بود بلکه وجود فاصله طبقاتی شدید در میان مردم به طوری که صاحبان قدرت به زیردستان ستم می‌کردند نیز از جمله دلایل بود. می‌توانیم بگوییم که مصائب عمومی در دوران انوشیروان کمتر از دوران‌های دیگر بود ولی بیشتر مردم این مصائب را احساس می‌کردند.»

[ایرانیان در زمان ساسانیان، ص۵۶۰]

 

در صفحه ۵۵۰ این کتاب دوباره می‌خوانیم: 

«در میان اندک صاحبان علم در ایرانِ باستان نیز جان مردم را به سُخره می‌گرفتند از طریقه‌ای که در ایران معمول بود مجرمین و جانیان مستحق اعدام را برای استفاده طبی زنده نگه می‌داشتند.»

[ایرانیان در زمان ساسانیان، ص۵۵۰]

 

با توجه به این متون درمی‌یابیم که اصولاً عوامِ مردم در ایرانِ باستان، سواد نداشته‌اند چه برسد به اینکه کتابخانه داشته باشند.

 

 

اما دوباره به اصل سؤال باز می‌گردیم، آیا طبق گفته ابن خلدون، مسلمانان کتابخانه جندی شاپور را آتش زدند؟ 

این امر نیز دروغی بیش نیست و فقط در کتاب ابن خلدون برای اولین بار نقل شده است در حالی که در کتب تاریخی قبل از ابن خلدون (همچون طبری) خبری از این مطلب نیست. اما روایت ابن خلدون در مورد آتش زدن کتابخانه‌های ایران بخصوص در جندی شاپور در هیچ یک از کتب قبل از آن تکرار نشده است و شهر جندی شاپور یا گندی شاپور با صلح فتح شد.

 

 

صلح مردم جندی شاپور

 

از فتح جندی شاپور تا فتح نهاوند دو ماه فاصله بود، ناگهان مسلمانان دیدند که درهای شهر گشوده شد و کَسان بیرون آمدند و بازارها گشوده شد و مردم به جنبش آمدند و کَس فرستادند که چه شده؟ گفتند: شما امان‌نامه سوی ما افکندید ما نیز پذیرفتیم و جزیه می‌دهیم که از ما حفاظت کنید. گفتند: ما نکرده‌ایم. گفتند: دروغ نمی‌گوییم. مسلمانان از هم پرسش کردند و معلوم شد بنده‌ای مکنف که اصل وی از جندی شاپور بود امان‌نامه را نوشته بود، گفتند: او بنده است. مردم شهر گفتند: ما آزاد و بنده نمی‌شناسیم، امان‌نامه‌ای آمده است و مطابق با آن عمل می‌کنیم و از آن تخلف نکرده‌ایم مگر اینکه شما بخواهید نامردی کنید. مسلمانان دست از آنان بداشتند و قضیه را برای عُمَر نوشتند که به آن‌ها نوشت: خدا درست پیمانی را بزرگ دانسته. درست پیمان نخواهید بود تا به هنگام شک نیز درست پیمانی کنید. امان‌نامه را اجرا کنید و درست پیمانی کنید. مسلمانان از آنجا برفتند و به پیمان عمل کردند.

[رک: تاریخ طبری، نسخه تایپی، ج ۵، ص ۱۶۲ و کتاب کامل ابن اثیر ج ۴، ص ۱۴۶۸]

دکتر ماکس میرهوف، اسلام‌شناس و شرق‌شناس معروف، در کتاب خود به اسم «میراث اسلام» می‌گوید: «مراکزی برای تحصیل علم در قسمت‌های مختلف ایران بود که پس از تسلط مسلمین بر ایران، دست‌نخورده باقی ماندند و حتی جندی شاپور یکی از مراکز علمی امپراتوری اسلام گردید.»

[میراث اسلام، ص103]

 

ممکن است برخی افراد بگویند که مسلمانان کتب موجود در ایران را مخالف دین خود می‌دیدند و به این دلیل آن را آتش زدند، این امر نیز دروغی بیش نیست. در جنگ خیبر که در حیات رسول الله (صلی الله علیه وسلم) و به رهبری آن حضرت واقع شد، چند جلد تورات، به عنوان غنیمت به دست مسلمین افتاد. یهودیان پس از پایان جنگ از پیامبر (صلی اله علیه وسلم) تقاضا کردند تا مجلدات تورات را به آن‌ها بازگرداند. ایشان نیز امر فرمود تا به آن‌ها مسترد شود.

[رک: صفحه ۲۹۰ حیات محمد صلی الله علیه وسلم، تألیف دکتر محمد حسین هیکل]

 

دانشمندان و محققینی مانند بتلر و گوستاو لوبون و ویل‌دورانت و از دانشمندان اسلامی مانند شبلی نعمانی در «کتابخانه اسکندریه» و دکتر محمدحسین هیکل در «فاروق اعظم رضی الله عنه» و عقاد در «عبقریه کتاب‌سوزی ایران و مصر»، با دلایل بسیار روشنِ علمی، شایعه کتاب‌سوزی اسکندریه را به وسیله مسلمانان به شدت تکذیب کرده‌اند و الکساندر مازاس نیز در «زندگانی عُمَر (رضی الله عنه)» این شایعه را کاملاً تکذیب کرده است و نخستین بار دانشمندانِ باانصافِ غیر مسلمانی مانند بتلر و گوستاو لوبون و ویل دورانت و مازاس با دلایل علمی این حقیقت را روشن نموده‌اند. 

 

در کتاب «زندگانی عُمَر، الکساندر مازاس، ص ۹۸ و ۹۹» و «فاروق اعظم (رضی الله عنه)، دکتر محمدحسین هیکل، ص۲۱3» آمده: «کتابخانه اسکندریه در دوره بطالسه» جانشینان اسکندر بنا گردیده و آمار کتاب‌های آن تا سال ۴۷ قبل از میلاد به هفتصد هزار جلد رسیده است و سال ۴۷ قبل از میلاد در اثنای جنگ «کلئوپاترا، و بَطْلَمیوس» عمارت سلطنتی آتش گرفت و زبانه‌های آن به این کتابخانه رسید و تمام یا قسمت اعظم آن به کام حریق رفت و پس از مرور هفت سال در سال چهل قبل از میلاد، دویست هزار جلد کتاب‌های شاهان برجو به این کتابخانه اهدا و رونق سابق را یافته، اما در سال ۳۷۸ میلادی، «تئودور زاوال» امپراتورِ بسیار متعصبِ مسیحی چون علوم و معارف کتاب‌های این کتابخانه را در تضاد با عقاید نصرانی (مسیحی) می‌دانست، اکثر کتاب‌ها را از بین برد و بقیه را نیز یک به طریق پرنفوذ اسکندریه به نام «کبریس کبیر» بر اثر عداوت و دشمنی با فیلسوف عصر، هیپاتی، سوزانید و هیپاتی را نیز به قتل رسانید، به طوری که در قرن چهار میلادی که یک کشیش مسیحی از طرف امپراتور روم مأمور نابود کردن کتاب‌های این کتابخانه گردید به هنگام بازگشت از اسکندریه در گزارش خود چنین گفت: «من قفسه‌های این کتابخانه را به کلی از کتاب خالی دیدم.»

فرانز رزنتال استاد پیشین زبان‌های سامی و زبان عربی در دانشگاه ییل، اسلام‌شناس و مترجم کتاب مقدمه، در پانوشت این گفته‌ی ابن خلدون می‌نویسد: «این روایت دیگری از یک افسانه معروف است که بر طبق آن، عمر دستور ویرانی کتابخانه اسکندریه را داد.»

[فرانز رزنتال، ترجمه مقدمه ابن خلدون، چاپ دانشگاه پرینستون، ص ۳۷۳]

This is a variant of the famous legend according to which, Umar ordered the destruction of the celebrated library in Alexandria

(http://news.yale.edu/2003/04/15/memoriam-franz-rosenthal-87%C2%BBFranz)

(http://books.google.com/books/about/The_Muqaddimah.html?id=Op6CQgAACAAJ)

 

 

برنارد لوئیس در مقاله‌ای ضمن بی‌اعتبار خواندن کتاب‌سوزی اعراب در اسکندریه با اشاره به تشابه این روایت ابن خلدون با روایتی که در آن نقل شده عمر فرمان به تخریب کتابخانه اسکندریه داده‌ است، می‌گوید: «تاریخ‌نگار قرن چهاردهم، ابن خلدون، داستان تقریباً یکسانی را راجع به ویران کردن یک کتابخانه در ایران به دستور خلیفه عمر مطرح کرده که نشان از ویژگی عامیانه آن دارد.» 

The 14th century historian Ibn Khaldun tells an almost identical story concerning the destruction of a library in Persia, also by order of the Caliph ‘Umar, thus demonstrating its folkloric character

(http://www.nybooks.com/articles/archives/1990/sep/27/the-vanished-library-2/)

 

دکتر سیلمز در تحقیقی که در سال ۲۰۰۵ در ژورنال آمریکایی علوم اجتماعی اسلامی چاپ شد با اشاره به سالم ماندن دانشگاه گندی‌شاپور در حمله اعراب به ایران می‌نویسد: «اعراب به اهمیت مؤسسه آموزشی گندی‌شاپور پی بردند و شکوه آن را و کتابخانه و دیگر سازمان‌های شهر را باقی نگاه داشتند. 

(http://i-epistemology.net/attachments/879_ajiss22-2-stripped%20-%20Soylemez%20-%20The%20Jundishapur%20School.pdf)

 

 

همچنین برخی افراد ادعا دارند که زبان فارسی توسط فردوسی و یکی از پادشاهان هم‌زمان او از نابودی حفظ شد! باید به زبان کُردی اشاره کرد که دارای بسیاری از لغات پهلوی (مثل مزگته= مزگه‌وت - قسمت اول پهلوی، قسمت دوم کردی که معنی قسمت اول یعنی پاکیزه و معنی قسمت دوم یعنی مسجد) و کلی از عقاید خرافی زرتشتی و زبان باستان که در زبان کُردی به جا مانده است، حال سؤال این است کدام پادشاه و یا شاعر مانع فروپاشی زبان کُردی شد؟ 

چه کسی زبان‌های تالشی، تاتی، بلوچی، گیلکی، لری، هندی، اردو، قبطی و ترکی را از نابودی نجات داد؟!

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter YouTube Aparat Pinterest