| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۱۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

علی بن الحسین، امام زین‌العابدین‌ (رحمه‌الله)، هرگاه فقیر و تنگدستی نزد او می‌آمد، با روی خوش از او استقبال می‌کرد و می‌فرمود:

 


"مرحباً بمن يحمل زادي إلى الآخرة."

«خوش آمده است آن‌که توشه‌ی مرا به سوی آخرت می‌برد.»

 


صفة الصفوة، ج ۱، ص ۳۵۵.

  • حسین عمرزاده

مقیم لندن بود.تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد.
می گفت: چند دقیقه با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟
آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم: آقا ! این را زیادی دادی.
گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن، راننده سرش را بیرون آورد و گفت: آقا، از شما ممنونم.
پرسیدم: بابت چی؟
گفت: می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم، اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشین شدید، خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم. فردا خدمت می رسم.
تعریف می کرد: تمام وجودم دگرگون شد، حالی شبیه به غش به من دست داد! من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم.

  • حسین عمرزاده

علی بن ابی‌طالب رضی‌الله‌عنه در نخستین شب ماه رمضان بیرون رفت؛ چراغ‌ها در شهر روشن بودند و قرآن کریم در مساجد تلاوت می‌شد.

 

سپس فرمود:

 

"نَوَّرَ اللَّهُ لَكَ يَا عُمَرُ بْنَ الْخَطَّابِ فِي قَبْرِكَ، كَمَا نَوَّرْتَ مَسَاجِدَ اللَّهِ بِالْقُرْآن."

«خداوند قبر تو را نورانی کند ای عمر بن خطاب، همان‌گونه که مساجد خدا را با قرآن نورانی کردی.»

 

 

فضائل رمضان لابن أبی الدنیا، ص ۵۸.

  • حسین عمرزاده

روزی امام علی بن ابی‌طالب (کَرَّمَ اللهُ وَجهَه) به گورستان رفت و خطاب به مردگان گفت:

«خانه‌هایتان دیگر ساکنان تازه‌ای یافته‌اند،
اموالتان تقسیم شده،
و همسرانتان به ازدواج دیگران درآمده‌اند.


این است خبرِ ما از دنیا،
شما چه خبری دارید؟»


سپس فرمود:

«قسم به کسی که جانم در دست اوست، اگر به آنان اجازه سخن گفتن داده می‌شد، بی‌تردید می‌گفتند:

بهترین توشه، تقواست.»


 

البيان والتبيين، ج ۳، ص ۱۰۷.
 
 

پی‌نوشت: امام علی (رضي‌ الله عنه) با این رفتار، در واقع گفت‌وگویی مثالی و نمادین با اهل قبور برقرار کرد تا حقیقت فنا و بی‌وفایی دنیا را مجسّم سازد. این خطاب، نه از سر انتظار پاسخ شنیدنی، بلکه برای تذکر و بیدارسازی دل‌های زنده است؛ نوعی گفت‌وگوی تمثیلی که مخاطبِ حقیقی‌اش انسانِ غافل از مرگ است، نه مردگانِ در خاک.

  • حسین عمرزاده

پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می‌کرد باز هم از زندگی خود راضی نبود و علت را نمی دانست. روزی در کاخ امپراتوری قدم می‌زد. 

هنگامی که از آشپزخانه عبور می‌کرد،متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می‌شد.

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: «چرا اینقدر شاد هستی؟»

آشپز جواب داد: «من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می‌کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم. ما خانه‌ای حصیری تهیه کرده‌ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم.»

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با وزیر در این مورد صحبت کرد.وزیر به پادشاه گفت : «این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!»

پادشاه با تعجب پرسید: «گروه 99 چیست؟»

وزیر جواب داد: «اگر می‌خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!»

پادشاه بر اساس حرف‌های وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند. آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در، کیسه را دید.

با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه‌های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. 

آشپز سکه‌های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد ولی واقعاً 99 سکه بود! 

او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. خانه و اطراف آن را زیر و رو کرد اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند. تا دیروقت کار کرد. 

به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند! 

آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی‌خواند. او فقط تا حد توان کار می‌کرد!

پادشاه نمی‌دانست که چرا این کیسه چنین بلایی بر سر آشپز آورده است و علت را از وزیر پرسید.وزیر جواب داد: 

«حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند. تا آخرین حد توان کار می‌کنند تا بیشتر بدست آورند. 

آنان می‌خواهند هر چه زودتر یکصد سکه را از آن خود کنند! این علت اصلی نگرانی‌ها و آلام آنان است. آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می‌دهند.»

  • حسین عمرزاده

تاجری در روستایی، مقدار زیادی محصول کشاورزی خرید و می‌خواست آنها را با ماشین به انبار منتقل کند. در راه از پسری پرسید: «تا جاده چقدر راه است؟»

پسر جواب داد: «اگر آرام بروید حدود ده دقیقه کافی است. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شاید بیشتر.»

تاجر از این تضاد در جواب پسر ناراحت شد و به او بد و بیراه گفت و به سرعت خودرو را به جلو راند. اما پنجاه متر بیشتر نرفته بود که چرخ ماشین به سنگی برخورد کرد و با تکان خوردن ماشین، همه محصول‌ها به زمین ریخت. 

تاجر وقت زیادی برای جمع کردن محصول ریخته شده صرف کرد و هنگامی که خسته و کوفته به سمت خودروی خود بر می‌گشت یاد حرف‌های پسر افتاد و وقتی منظور او را فهمید بقیه راه را آرام و بااحتیاط طی کرد.

 

شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم تا به مقصد برسیم.

 

رهرو آن نیست گهی تند و گهی کند رود

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

  • حسین عمرزاده

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پُر از آب به دست گرفت و آن را بالا برد تا همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: «به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟»
شاگردان جواب دادند: «۵۰ گرم، ۱۰۰ گرم، ۱۵۰ گرم.»

استاد گفت: «من هم بدون وزن کردن نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سؤال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین‌طور نگه دارم، چه اتّفاقی خواهد افتاد؟»
شاگردان گفتند: «هیچ اتّفاقی نمی‌افتد.»

استاد پرسید: «خُب، اگر یک ساعت همین‌طور نگه دارم، چه اتّفاقی می‌افتد؟»
یکی از شاگردان گفت: «دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد.»
استاد گفت: «حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم، چه؟»

شاگرد دیگری گفت: «دست‌تان بی‌حس می‌شود، عضلات به‌شدّت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند، و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید.»
و همه‌ی شاگردان خندیدند.

استاد گفت: «خیلی خوب است. ولی آیا در این مدّت وزن لیوان تغییر کرده است؟»
شاگردان جواب دادند: «نه.»
استاد پرسید: «پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟»

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: «لیوان را زمین بگذارید.»
استاد گفت: «دقیقاً.»

مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالی ندارد.
اگر مدّت طولانی‌تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

  • حسین عمرزاده

مردی در کارخانه توزیع گوشت کار می‌کرد. یک روز که به تنهایی برای سرکشی به سردخانه رفته بود، درِ سردخانه بسته شد و او در داخل سردخانه گیر افتاد!


آخر وقت کاری بود. با اینکه او شروع به داد و فریاد کرد تا بلکه کسی صدایش را بشنود و نجاتش دهد، ولی هیچ‌کس متوجه گرفتار شدنش در سردخانه نشد.


بعد از ۵ ساعت، مرد در حال مرگ بود که نگهبان کارخانه درِ سردخانه را باز کرد و مرد را نجات داد. او از نگهبان پرسید که چطور شد به سردخانه سر زدید.


نگهبان جواب داد:


«من ۳۵ سال است در این کارخانه کار می‌کنم و هر روز هزاران کارگر به کارخانه می‌آیند و می‌روند. ولی تو یکی از معدود کارگرهایی هستی که هنگام ورود با من سلام و احوال‌پرسی می‌کنی و هنگام خروج از من خداحافظی می‌کنی و بعد خارج می‌شوی.


خیلی از کارگرها با من طوری رفتار می‌کنند که انگار اصلاً وجود ندارم. امروز هم مانند روزهای قبل به من سلام کردی، ولی خداحافظی کردنت را نشنیدم. برای همین تصمیم گرفتم برای یافتن تو به کارخانه سری بزنم.


من منتظر احوال‌پرسی هر روزه تو هستم، به خاطر اینکه از نظر تو من هم کسی هستم و وجود دارم.»

  • حسین عمرزاده

دو برادر با هم در مزرعه‌ی خانوادگی کار می‌کردند. یکی از آن‌ها ازدواج کرده بود و خانواده‌ی بزرگی داشت و دیگری مجرد بود.
شب که می‌شد، دو برادر همه‌چیز، از جمله محصول و سود را با هم نصف می‌کردند.
یک روز، برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت:
«درست نیست که ما همه‌چیز را نصف کنیم. من مجرد هستم و خرجی ندارم، ولی او خانواده‌ی بزرگی را اداره می‌کند.»
بنابراین، شب که شد، یک کیسه‌ی پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
در همین حال، برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت:
«درست نیست که ما همه‌چیز را نصف کنیم. من سر و سامان گرفته‌ام، ولی او هنوز ازدواج نکرده و باید آینده‌اش تأمین شود.»
بنابراین، شب که شد، یک کیسه‌ی پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
سال‌ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره‌ی گندمشان همیشه با یکدیگر مساوی است، تا آن‌که در یک شب تاریک، دو برادر در راه انبارها به یکدیگر برخوردند.
آن‌ها مدتی به هم خیره شدند و سپس، بی‌آن‌که سخنی بر لب بیاورند، کیسه‌هایشان را زمین گذاشتند و یکدیگر را در آغوش گرفتند.


رابطه‌ها و افرادی وجود دارند که از هر مال و ثروتی ارزشمندترند؛ قدرشان را بدانیم.

  • حسین عمرزاده

روزی شخصی با هیجان نزد استادی آمد و گفت: استاد، می‌دانی راجع به یکی از شاگردانت چه شنیده‌ام؟ استاد پاسخ داد: لحظه‌ای صبر کن... قبل از اینکه به من چیزی بگویی، از تو می‌خواهم آزمون کوچکی را که نامش «سه پرسش» است پاسخ دهی.

مرد پرسید: سه پرسش؟
استاد گفت: بله، درست است. قبل از اینکه راجع به شاگردم با من صحبت کنی، لحظه‌ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم. اولین پرسش «حقیقت» است. کاملاً مطمئنی که آنچه را که می‌خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟
مرد جواب داد: نه، فقط در موردش شنیده‌ام.
استاد گفت: بسیار خوب، پس واقعاً نمی‌دانی که خبر درست است یا نادرست!

حالا بگذار پرسش دوم را بگویم، «پرسش خوبی».
آیا آنچه را که در مورد شاگردم می‌خواهی به من بگویی خبری خوب است؟
مرد پاسخ داد: نه، برعکس…
استاد گفت: پس می‌خواهی خبری بد دربارهٔ شاگردم بگویی که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی؟

مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

استاد ادامه داد: و اما پرسش سوم: «سودمند بودن» است. آنچه را که می‌خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟
مرد پاسخ داد: نه، واقعاً…

استاد نتیجه‌گیری کرد: اگر می‌خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد، نه خوب است و نه حتی سودمند است، پس چرا اصلاً آن را به من می‌گویی؟

 

 

از ابوهریره رَضِیَ اللهُ عَنه روایت شده که پیامبرمان صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم فرمودند:

 

"من حُسنِ إسلامِ المرءِ تركُه ما لا يَعنيهِ."

«از نشانه‌های نیکو بودن اسلام فرد این است که آنچه به او مربوط نیست، رها کند.»

 

منبع: ترمذی (شماره ۲۳۱۷) و ابن ماجه (شماره ۳۹۷۶).

  • حسین عمرزاده

مردی از خانه‌ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود؛ بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست کمکش کند تا خانه‌اش را بفروشد. از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند. دوستش به خانهٔ مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آن را برای صاحب خانه خواند:

«خانه‌ای زیبا که در باغی بزرگ و آرام قرار گرفته، بام سه‌گوش، تراس بزرگ مشرف به کوهستان، اتاق‌های دلباز و پذیرایی و ناهارخوری وسیع. کاملاً دلخواه برای خانواده‌های بچه‌دار.»

صاحب خانه گفت: «دوباره بخوان!» مرد پذیرفت و متن آگهی را دوباره خواند. صاحب خانه گفت: «این خانه فروشی نیست! در تمام مدت عمرم می‌خواستم جایی داشته باشم مثل این خانه‌ای که تو تعریفش را کردی، ولی تا وقتی که تو نوشته‌هایت را نخوانده بودی، نمی‌دانستم که چنین جایی دارم.»


خیلی وقت‌ها نعمت‌هایی را که در اختیار داریم، نمی‌بینیم چون «به بودن با آنها عادت کرده‌ایم»؛ مثل سلامتی، مثل نفس کشیدن، مثل دوست داشتن، مثل پدر، مادر، خواهر و برادر، فرزند، دوستان خوب و خیلی چیزهای دیگر که بهشان عادت کرده‌ایم...

  • حسین عمرزاده

در منزل دوستم که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام می‌داد، بودم.

زنگ منزل را زدند و پدربزرگ خانواده از راه رسید.

پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه‌اش داد و گفت: «این هم جایزهٔ نمرهٔ بیست نقاشی‌ات.»

پسر، جعبهٔ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد و چند لحظه بعد گفت: «بابا بزرگ، باز هم که از این جنس‌های ارزون‌قیمت خریدی. الان مدادرنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.»

مادر بچه گفت: «می‌بینید آقاجون؟ بچه‌های این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند. اصلا نمی‌شه گولشون زد و سرشون کلاه گذاشت.»

پدربزرگ چیزی نگفت.

برایشان توضیح دادم که این رفتار پسربچه نشانهٔ هوشمندی نیست، همان‌طور که هدیهٔ پدربزرگ برای گول زدن نوه‌اش نیست.

و این داستان را برایشان تعریف کردم.

آن زمان که من دانش‌آموز ابتدایی بودم، خانم بزرگ گاهی به دیدن‌مان می‌آمد و به بچه‌های فامیل هدیه می‌داد.

بیشتر وقت‌ها هدیه‌اش تکه‌های کوچک قند بود.

بار اول که به من تکه قندی داد، یواشکی به پدرم گفتم: «این تکه قند کوچک که هدیه نیست.»

پدرم اخم کرد و گفت: «خانم بزرگ شما را دوست دارد. هر چه برایتان بیاورد هدیه است.»

وقتی خانم بزرگ رفت، پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچه‌ها آرزو می‌کردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند.

خانم بزرگ هنوز هم خیال می‌کند که قند، چیز خیلی مهمی است.

بعد گفت: «ببین پسرم، قنددان خانه پر از قند است، اما این تکه قند که مادرجان داده با آنها فرق دارد، چون نشانهٔ مهربانی و علاقهٔ او به شماست. این تکه قند معنا دارد. آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند اما مهربان نیستند.

وقتی کسی به ما هدیه می‌دهد، منظورش این نیست که ما نمی‌توانیم مانند آن هدیه را بخریم، منظورش کمک کردن به ما هم نیست. او می‌خواهد علاقه‌اش را به ما نشان بدهد. می‌خواهد بگوید که ما را دوست دارد.

و این، خیلی با ارزش است.

این چیزی است که در هیچ بازاری نیست

و در هیچ مغازه‌ای آن را نمی‌فروشند.»

  • حسین عمرزاده

خلیفه هارون‌الرشید فردی زندیق را دستگیر کرد و دستور داد او را گردن بزنند.

 

زندیق پرسید:
ـ چرا می‌خواهید من را بکشید؟

هارون گفت:
ـ چون می‌خواهم بندگان خدا را از شرّ تو راحت کنم.

زندیق گفت:
ـ پس با آن هزار حدیثی که من جعل کرده‌ام و به پیامبر خدا ‌(صلى‌الله‌علیه‌وسلم) نسبت داده‌ام چه می‌کنی؟ هیچ‌کدامشان حتی یک حرف از سخنان او نیست!

هارون بلافاصله گفت:

"فأين أنت يا عدو الله من أبي إسحاق الفزاري وعبد الله بن المبارك ينخلانها فيخرجانها حرفًا حرفًا."

ـ ای دشمن خدا، تو از ابو اسحاق فزاری و عبدالله بن مبارک چه می‌دانی؟ آنان احادیث را تک‌به‌تک می‌پالایند و از میانشان هر حرف ساختگی را بیرون می‌کشند.

 

 

منبع: تاریخ الخلفاء، جلال الدین السیوطی، صفحه ۲۱۶.

  • حسین عمرزاده

روزی با دوستم از کنار یک دکه‌ی روزنامه‌فروشی رد می‌شدیم؛ دوستم روزنامه‌ای خرید و مؤدبانه از مرد روزنامه‌فروش تشکر کرد. امّا آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد.

- همان‌طور که دور می‌شدیم، به دوستم گفتم: چه مرد عبوس و ترش‌رویی بود.

+ دوستم گفت: او همیشه این‌طور است!

- پرسیدم: پس تو چرا به او احترام می‌گذاری؟!

+ دوستم با تعجب گفت:

چرا باید به او اجازه بدهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد؟! من خودم هستم.

  • حسین عمرزاده

أحنف بن قیس رحمه‌الله

 


زبانش را حفظ می‌کرد و از لغزش آن در هراس بود. وی ادب را بسیار مراعات می‌کرد تا مبادا از شاهراهِ شریعت منحرف شود.


 

او می‌گفت:


 

"مَا نَازَعَنِي أَحَدٌ إِلاَّ أَخَذْتُ أَمْرِي بِأُمُوْرٍ، إِنْ كَانَ فَوْقِي عَرَفْتُ لَهُ، وَإِنْ كَانَ دُوْنِي رَفَعْتُ قَدْرِي عَنْهُ، وَإِنْ كَانَ مِثْلِي تَفَضَّلْتُ عَلَيْهِ."

 

«هر کس با من منازعه کرد، من یکی از این سه روش را در برابر او انتخاب کردم:

اگر از من بزرگ‌تر بود، ادب و احترامش را نگه داشتم؛
اگر از من کوچک‌تر بود، شأن خودم را حفظ کردم؛
و اگر هم‌سطح من بود، بر او ایثار و تواضع نشان دادم.»

 

 

سیر أعلام النبلاء، ج ۴، ص ۹۲.

 

 

 

وَيَقُوْلُ: مَا حَمَلَكَ يَا أَحْنَفُ عَلَى أَنْ صَنَعْتَ كَذَا يَوْمَ كَذَا.

مُسْلِمُ بنُ إِبْرَاهِيْمَ: حَدَّثَنَا أَبُو كَعْبٍ صَاحِبُ الحَرِيْرِ، حَدَّثَنَا أَبُو الأَصْفَرِ:

أَنَّ الأَحْنَفَ اسْتُعْمِلَ عَلَى خُرَاسَانَ، فَأَجْنَبَ فِي لَيْلَةٍ بَارِدَةٍ، فَلَمْ يُوْقِظْ غِلْمَانَهُ، وَكَسَرَ ثَلْجاً، وَاغْتَسَلَ.

وَقَالَ عَبْدُ اللهِ بنُ بَكْرٍ المُزَنِيُّ: عَنْ مَرْوَانَ الأَصْفَرِ، سَمِعَ الأَحْنَفَ يَقُوْلُ:

اللَّهُمَّ إِنْ تَغفِرْ لِي، فَأَنْتَ أَهْلُ ذَاكَ، وَإِنْ تُعَذِّبْنِي، فَأَنَا أَهْلُ ذَاكَ.

قَالَ مُغِيْرَةُ: ذَهَبَتْ عَيْنُ الأَحْنَفِ، فَقَالَ: ذَهَبَتْ مِنْ أَرْبَعِيْنَ سَنَةً، مَا شَكَوْتُهَا إِلَى أَحَدٍ.

ابْنُ عَوْنٍ: عَنِ الحَسَنِ، قَالَ:

ذَكَرُوا عَنْ مُعَاوِيَةَ شَيْئاً، فَتَكَلَّمُوا وَالأَحْنَفُ سَاكِتٌ، فَقَالَ: يَا أَبَا بَحْرٍ، مَا لَكَ لاَ تَتَكَلَّمُ؟

قَالَ: أَخْشَى اللهَ إِنْ كَذَبْتُ، وَأَخْشَاكُم إِنْ صَدَقْتُ.

وَعَنِ الأَحْنَفِ: عَجِبْتُ لِمَنْ يَجْرِي فِي مَجْرَى البَوْلِ مَرَّتَيْنِ كَيْفَ يَتَكَبَّرُ!

قَالَ سُلَيْمَانُ التَّيْمِيُّ:

قَالَ الأَحْنَفُ: ثَلاَثٌ فِيَّ مَا أَذْكُرُهُنَّ إِلاَّ لِمُعْتَبِرٍ: مَا أَتَيْتُ بَابَ سُلطَانٍ إِلاَّ أَنْ أُدْعَى، وَلاَ دَخَلْتُ بَيْنَ اثْنَيْنِ حَتَّى يُدْخِلاَنِي بَيْنَهُمَا، وَمَا أَذْكُرُ أَحَداً بَعْدَ أَنْ يَقُوْمَ مِنْ عِنْدِي إِلاَّ بِخَيْرٍ.

وَعَنْهُ: مَا نَازَعَنِي أَحَدٌ إِلاَّ أَخَذْتُ أَمْرِي بِأُمُوْرٍ، إِنْ كَانَ فَوْقِي عَرَفْتُ لَهُ، وَإِنْ كَانَ دُوْنِي رَفَعْتُ قَدْرِي عَنْهُ، وَإِنْ كَانَ مِثْلِي تَفَضَّلْتُ عَلَيْهِ.

وَعَنْهُ، قَالَ: لَسْتُ بِحَلِيْمٍ، وَلَكِنِّي أَتَحَالَمُ.

 

 

«می‌گفت: احنف! چه چیز تو را برانگیخت که در فلان روز، فلان کار را انجام دهی؟

 

مسلم بن ابراهیم روایت کرده است: ... احنف به حکومت خراسان گماشته شد. شبی سرد، جنب شد؛ اما غلامانش را بیدار نکرد، بلکه یخ را شکست و با همان آب سرد غسل کرد.

 

و عبدالله بن بکر مُزَنی از مروان الأصفر نقل کرده است که شنید احنف می‌گفت:
«خدایا، اگر مرا بیامرزی، تو اهل آنی؛ و اگر مرا عذاب کنی، من اهل آنم.»

 

مغیره گفته است: چشم احنف از دست رفت. احنف گفت: چهل سال است که از این موضوع نزد هیچ‌کس شکایت نکرده‌ام.

 

ابن عون از حسن روایت کرده است: سخنی درباره معاویه مطرح شد، مردمان سخن گفتند و احنف خاموش بود. معاویه گفت: ای ابابحر، چرا سخن نمی‌گویی؟
گفت: اگر دروغ بگویم از خدا می‌ترسم، و اگر راست بگویم از شما می‌ترسم.

 

و از احنف روایت شده است: در شگفتم از کسی که دو بار در مجرای بول (در آفرینش خود) جریان یافته، چگونه تکبّر می‌ورزد!

 

سلیمان تیمی گفته است: احنف می‌گفت: سه چیز در من هست، و آنها را تنها برای عبرت‌گیرندگان یاد می‌کنم:


به درگاه هیچ فرمانروایی نرفتم مگر آنکه او مرا فراخوانده باشد؛ میان هیچ دو نفر وارد نشدم مگر آنکه خود آنان مرا میانشان وارد کرده باشند؛ و هیچ‌کس را پس از آنکه از نزد من برخاست، جز به نیکی یاد نکرده‌ام.

 

و نیز از او روایت است: هیچ‌کس با من در چیزی بحث و جدال نکرد، مگر اینکه کارم را بر سه اصل بنا می‌کردم: اگر از من برتر بود، جایگاهش را به رسمیت می‌شناختم؛ اگر از من پایین‌تر بود، خود را فراتر از آن می‌دیدم که با او درآویزم؛ و اگر هم‌رتبه‌ام بود، بر او بزرگواری می‌کردم.

 

و از او نقل شده که گفت: من ذاتاً بردبار نیستم، اما خود را به بردباری وامی‌دارم.»

  • حسین عمرزاده

مادری از عالمی پرسید: «خوابِ بچه‌هایم بسیار سنگین است؛ به‌ همین‌خاطر نمی‌توانم آنها را برای نماز صبح بیدار کنم. حالا چه کار کنم؟»

شیخ پاسخ داد: «اگر اتاق آتش بگیرد و جانشان در خطر باشد، چه می‌کنی؟»

زن گفت: «آنها را بیدار خواهم کرد.»

شیخ پرسید: «ولی خوابشان سنگین است؛ چگونه بیدارشان می‌کنی؟»

زن گفت: «به‌خدا قسم هرطور شده آنها را بیدار می‌کنم؛ حتی اگر شده، آنها را کشان‌کشان از اتاق خارج می‌کنم.»

شیخ گفت: «همان‌طور که برای نجاتشان از آتشِ دنیا این کار را می‌کنی، برای نجاتشان از آتشِ جهنم نیز چنین کن.»

  • حسین عمرزاده

یکی از معلمان قرآن در یکی از مساجد مدینه نقل می‌کرد که روزی کودکی نزد من آمد و خواست در جلسات حفظ قرآن شرکت کند. به او گفتم:
ـ آیا چیزی از قرآن حفظ داری؟
پاسخ داد: بله.

با توجه به سن کمش گفتم: از جزء عم برایم بخوان. و خواند!
پرسیدم: سوره تبارک را هم حفظی؟ گفت: بله، و آن را نیز برایم خواند!

از حافظه‌اش با آن سن کم شگفت‌زده شدم. برای اطمینان بیشتر از سوره نحل پرسیدم؛ و وقتی دیدم آن را نیز از بر است، تعجبم دوچندان شد.
خواستم با سوره‌ای بلندتر او را بیازمایم. پرسیدم: آیا سوره بقره را هم حفظ داری؟ پاسخ داد: بله.
و چون شروع به خواندن کرد و خطایی در قرائتش ندیدم، پرسیدم: تو حافظ کل قرآنی؟
جواب داد: بله.

سبحان‌الله، ماشاءالله، تبارك الله!

با شگفتی فراوان، از او خواستم فردا نیز بیاید، اما این‌بار همراه پدرش.
فردای آن روز با پدرش دیدار کردم. سبحان‌الله! چگونه ممکن است با چنین پدری، فرزندی این‌چنین پرورش یابد؟
پدری سهل‌انگار، بی‌توجه به قرآن و سنت، چنان‌که شاید از ظاهرش نیز نمی‌شد نشانی از دیانت و پایبندی به اسلام دید.

وقتی پدر را دیدم و او نیز بهت و حیرت مرا دریافت، بی‌درنگ لب به سخن گشود و گفت:
ـ می‌دانم که از خود می‌پرسی چطور ممکن است من پدر چنین فرزندی باشم. بگذار حقیقت را برایت بگویم.

پشت پرده این ماجرا، مادری است که به‌راستی به‌اندازه هزار مرد می‌ارزد.
ما در خانه سه فرزند داریم که هر سه حافظ قرآن‌اند. دختر کوچکم تنها چهار سال دارد و حافظ جزء سی‌ام است.
این مادر، از همان آغازِ زبان باز کردن فرزندان، به آنان قرآن آموخته و حفظ آن را تمرین داده است.

او با شیوه‌ای جالب و دل‌نشین، بچه‌ها را به حفظ قرآن تشویق می‌کند:
هر کدام از فرزندان که زودتر از بقیه، محفوظات روزانه‌اش را به پایان برساند، اختیار دارد شام آن شب را انتخاب کند تا مادر برایش بپزد.
هر کس در مرور محفوظات قبلی بهتر عمل کند، حق انتخاب مکان تفریحی آخر هفته را دارد.
و هر یک که موفق به ختم قرآن یا حفظ یک جزء شود، اجازه دارد مکان سفر خانواده را تعیین کند.

به این ترتیب، روحیه‌ای سالم و پرنشاط برای رقابت در حفظ قرآن در میان بچه‌ها شکل گرفته است.

 

بله، این است نمونه‌ی زنِ صالحی که هرگاه اصلاح شود، خانه‌اش نیز اصلاح خواهد شد.

  • حسین عمرزاده

شیخ یاسین بن یوسف المراکشی رحمه‌الله نقل می‌کند که: در یکی از روستاهای شام کودکی ده‌ساله را دید که دیگر کودکان او را مجبور می‌کردند تا با آنها بازی کند و به‌خاطر همراه نشدن با آنان، همواره او را در تنگنا قرار می‌دادند. هر بار که او از آنها می‌گریخت، به‌شدت می‌گریست و با خود قرآن زمزمه می‌کرد.

شیخ یاسین می‌گوید: با دیدنش محبتش در دلم افتاد و او را تعقیب کردم. او به مغازه پدرش رفت و پدرش او را کنار دست خود قرار داد. کودک ده‌ساله همچنان با تلاوت قرآن، هم به پدرش کمک می‌کرد و هم به فروش و بیع می‌پرداخت.

بنابراین شیخ مراکشی رحمه‌الله به مسجد و نزد معلمش رفت و به او گفت: «مواظب این کودک باش، شاید که این کودک عالم‌ترین و زاهد‌ترین فرد زمانش شود.»

 

و بالفعل، این کودک بزرگ شد و به شیخ‌الاسلام و بزرگ فقها و محدثین تبدیل گشت؛ و این کودک کسی جز امام نووی رحمه‌الله نبود.

 

 

تحفة الطالبين في ترجمة الإمام محيي الدين، ابن العطار، ص ٤٤.

  • حسین عمرزاده

ابن‌کثیر رحمه‌الله در تاریخش نقل می‌کند:

 


سائب بن اقرع نزد عمر رضی‌الله عنه آمد تا بشارت پیروزی‌های نبرد نهاوند را به او برساند.

عمر رضی‌الله عنه از او درباره کشته‌های مسلمانان پرسید. سائب در پاسخ، نام بزرگان و برجستگان را برشمرد و گفت:

 

"فُلَانٌ وَفُلَانٌ وَفُلَانٌ، لِأَعْيَانِ النَّاسِ وَأَشْرَافِهِمْ."

«فلانی و فلانی و فلانی… از بزرگان، اشراف و افراد سرشناس.»


سپس افزود:

 

"وَآخَرُونَ مِنْ أَفْنَادِ النَّاسِ مِمَّنْ لَا يَعْرِفُهُمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ."

«و گروهی دیگر از مردم عادی، کسانی که امیرالمؤمنین آنان را نمی‌شناسد.»


 

همین جمله کافی بود تا اشک از چشمان خلیفه سرازیر شود. سپس فرمود:

 

"وَمَا ضَرَّهُمْ أَنْ لَا يَعْرِفَهُمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ! لَكِنَّ اللَّهَ يَعْرِفُهُمْ وَقَدْ أَكْرَمَهُمْ بِالشَّهَادَةِ، وَمَا يَصْنَعُونَ بِمَعْرِفَةِ عُمَرَ؟"

«چه زیانی به آنان می‌رسد اگر امیرالمؤمنین آنان را نشناسد؟! خداوند آنان را می‌شناسد و با شهادتشان گرامی‌شان داشته است. آنان را با شناخت عمر چه کار؟!»

 

 

البدایة والنهایة، ج ۱۰، ص ۱۲۴.

 

| منقول است.

  • حسین عمرزاده

 

 

از کاسبی پرسیدند:

 

«چگونه در این کوچه‌ی پرت و بی‌عابر کسبِ روزی می‌کنی؟»

 

گفت:

 

«آن خدایی که مَلَکِ مرگش مرا در هر سوراخی که باشم پیدا می‌کند، چگونه مَلَکِ روزی‌اش مرا گم می‌کند؟!»

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter Twitter YouTube Aparat Pinterest