أبومظفر السمعانی رَحِمَهُ الله:
"...أَن الْحق عَزِيز وَالدّين غَرِيب وَالزَّمَان مفتن."
«همانا، حق شکستناپذیر، و دین غریب، و زمان امتحانکننده است.»
[ الإنتِصَارُ لِأصحَابِ الحَدِیْث || ص ٢٦ ]
- ۱ نظر
- ۱۹ آذر ۹۷ ، ۱۲:۳۲
أبومظفر السمعانی رَحِمَهُ الله:
"...أَن الْحق عَزِيز وَالدّين غَرِيب وَالزَّمَان مفتن."
«همانا، حق شکستناپذیر، و دین غریب، و زمان امتحانکننده است.»
[ الإنتِصَارُ لِأصحَابِ الحَدِیْث || ص ٢٦ ]
خلیفه هارونالرشید فردی زندیق را دستگیر کرد و دستور داد او را گردن بزنند.
زندیق پرسید:
ـ چرا میخواهید من را بکشید؟
هارون گفت:
ـ چون میخواهم بندگان خدا را از شرّ تو راحت کنم.
زندیق گفت:
ـ پس با آن هزار حدیثی که من جعل کردهام و به پیامبر خدا (صلىاللهعلیهوسلم) نسبت دادهام چه میکنی؟ هیچکدامشان حتی یک حرف از سخنان او نیست!
هارون بلافاصله گفت:
"فأين أنت يا عدو الله من أبي إسحاق الفزاري وعبد الله بن المبارك ينخلانها فيخرجانها حرفًا حرفًا."
ـ ای دشمن خدا، تو از ابو اسحاق فزاری و عبدالله بن مبارک چه میدانی؟ آنان احادیث را تکبهتک میپالایند و از میانشان هر حرف ساختگی را بیرون میکشند.
منبع: تاریخ الخلفاء، جلال الدین السیوطی، صفحه ۲۱۶.
در فرمودەای حکیمانه از پیامبر صلی الله علیه وسلم آمده است: «اَلحیاءُ لایَأتی إلّا بِخَیر» یعنی حیا همواره سودبخش است و حاصلی جز خیر ندارد؛ در عمل امّا، می بینیم که حیا احیاناً زیانبخش و عامل از دست دادن برخی فرصت ها (مانند طرح سؤال، اظهار نظر، ارائه موفّق دستاوردها و...) و مانع دستیابی به حقوق و سبب ترک پارەای فضائل همچون امر به معروف و نهی از منکر است؛ دقّت در این باره نشان می دهد که آن چه زیان بخش و فرصت سوز است، شرمگینی و کمرویی است کە نباید آن را حیا نامید؛ هم چنان که علّامه ابن صلاح شهرزوری نیز گفتەاند:
أَنَّ هَذَا الْمَانِعُ الَّذِي ذَكَرْنَاهُ لَيْسَ بِحَيَاءٍ حَقِيقَةً بَلْ هُوَ عَجْزٌ وَخَوَرٌ وَمَهَانَةٌ وَإِنَّمَا تَسْمِيَتُهُ حَيَاءً مِنْ إِطْلَاقِ بَعْضِ أَهْلِ الْعُرْفِ أَطْلَقُوهُ مَجَازًا لِمُشَابَهَتِهِ الحياء الْحَقِيقِيَّ وَإِنَّمَا حَقِيقَةُ الْحَيَاءِ خُلُقٌ يَبْعَثُ عَلَى تَرْكِ الْقَبِيحِ وَيَمْنَعُ مِنَ التَّقْصِيرِ فِي حَقِّ ذِي الْحَقِّ وَنَحْوِ هَذَا.
"موانع شکوفایی همانند فقر خودباوری و زبونی را که عرفاً و در محاورات روزمره حیا نامیده می شود، در واقع حیا نیست بلکه شِبهِ حیاست؛ حیای راستین، خویی است که آدمی را به پرهیز از زشتی ها وا می دارد و از کوتاهی در ادای حقّ صاحبان حق باز می دارد"!
امام نَوَوی، شرح صحیح مسلم، ج ۲، ص ۵و۶.
اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُون
الله کسی است که هیچ معبودی (به حق) جز او نیست، پس مؤمنان باید بر الله توکل کنند. [التغابن : ۱۳]
امام ابنکثیر دمشقی شافعی مینویسد:
"فالأول خبر عن التوحيد، ومعناه معنى الطلب، أي: وحدوا الإلهيّة له، وأخلصوها لديه، وتوكّلوا عليه."
«عبارتِ «اللَّهُ لَا إِلهَ إِلَّا هُو»، گرچه در ظاهر جملهای خبری دربارهی توحید است، اما در معنا، مفهومِ «درخواست و فرمان» دارد؛ یعنی: یکتایی و توحیدِ الوهیت را برای خداوند محقق سازید، آن را برای او خالص گردانید، و بر او توکل کنید.»
تفسیر القرآن العظیم.
امام ابوعبدالله محمد قُرطُبی (متوفای ۶۷۱ق)، مفسّر بزرگ اندلسی:
"کُلُّ مَن صَدَّ عَنْ سَبِیلِ اللهِ، وَأُطِیعَ فِی مَعْصِیَةِ اللهِ، فَهُوَ شَیْطَانٌ لِلْإِنسَانِ."
«هر کس مردم را از راه خدا باز دارد، یا در نافرمانیِ خدا از او پیروی شود، او شیطانی است برای انسان.»
تفسیر قرطبی، ذیل آیهی ۳۱ سورهی فرقان.
عمر بن خطاب رضیاللهعنه میگفت:
"إِنَّ النَّاسَ لَمْ يَزَالُوا مُسْتَقِيمِينَ مَا اسْتَقَامَتْ لَهُمْ أَئِمَّتُهُمْ وَهُدَاتُهُمْ."
«مردم تا زمانی بر مسیرِ درست میمانند، که پیشوایان و راهنمایانشان بر درستی پایدار باشند.»
---
ابن سعد، الطبقات الکبرى، ج ۳، ص ۲۲۲.
امام عُمَر رَضیَ اللهُ عَنهُ:
"إِيَّاكُمْ وَالدَّيْنَ فَإِنَّ أَوَّلَهُ هَمٌّ وَآخِرَهُ حَرْبٌ."
«از قرض و وام بپرهیزید، که آغازش غصّه و پایانش دعواست!»
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
الموطأ، امام مالک، ج ۲، ص ۷۷۰.
امام غزالی رحمه الله:
"...فهذه کانت سیرة العلماء وعادتهم فی الأمر بالمعروف والنهی عن المنکر، وقلة مبالاتهم بسطوة السلاطین؛ لکونهم اتکلوا على فضل الله تعالى أن یحرسهم، ورضوا بحکم الله تعالى أن یرزقهم الشهادة، فلما أخلصوا لله النیة؛ أثر کلامهم فی القلوب القاسیة، فلینها، وأزال قساوتها.
وأما الآن؛ فقد قیدت الأطماع ألسن العلماء؛ فسکتوا، وإن تکلموا؛ لم تساعد أقوالَهم أحوالهم، فلم ینجحوا، ولو صَدَقوا وقصدوا حق العلم؛ لأفلحوا.
ففساد الرعایا بفساد الملوک، وفساد الملوک بفساد العلماء، وفساد العلماء باستیلاء حب المال والجاه، ومن استولى علیه حب الدنیا؛ لم یقدر على الحسبة على الأراذل، فکیف على الملوک والأکابر".
«این بود روش و سیرت عالمان راستین و عادت آنان در امر به معروف و نهی از منکر؛ که در برابر هیبت و قدرت پادشاهان، اندک بیم و باکی نداشتند، چرا که بر فضل خداوند تکیه میکردند تا آنان را در پناه خود نگاه دارد، و به حکم او که شاید روزی شهادت را نصیبشان سازد، خشنود بودند. پس چون نیت خود را برای خدا خالص کرده بودند، سخنانشان بر دلهای سخت شده تأثیر میگذاشت؛ آن دلها را نرم میکرد و سنگدلیشان را از میان برمیداشت.
اما امروزه، طمعها زبان عالمان را به بند کشیده است؛ پس خاموش ماندند، و اگر هم سخنی گفتند، حال و عملشان یاور گفتارشان نبود؛ از اینرو توفیقی نیافتند. و اگر راست میگفتند و حقیقت دانش را مقصد خود قرار میدادند، بیگمان کامیاب میشدند.
فساد مردم، از فساد پادشاهان است؛ و فساد پادشاهان، از فساد عالمان؛ و فساد عالمان، از چیرگی عشق به مال و جاه. و کسی که دلباخته دنیا گردد، دیگر توان نهی از منکر را بر فرومایگان ندارد؛ چه رسد به پادشاهان و بزرگان.»
إحیاء علوم الدین،ج ۲، ص۳۵۷.
أحنف بن قیس رحمهالله
زبانش را حفظ میکرد و از لغزش آن در هراس بود. وی ادب را بسیار مراعات میکرد تا مبادا از شاهراهِ شریعت منحرف شود.
او میگفت:
"مَا نَازَعَنِي أَحَدٌ إِلاَّ أَخَذْتُ أَمْرِي بِأُمُوْرٍ، إِنْ كَانَ فَوْقِي عَرَفْتُ لَهُ، وَإِنْ كَانَ دُوْنِي رَفَعْتُ قَدْرِي عَنْهُ، وَإِنْ كَانَ مِثْلِي تَفَضَّلْتُ عَلَيْهِ."
«هر کس با من منازعه کرد، من یکی از این سه روش را در برابر او انتخاب کردم:
اگر از من بزرگتر بود، ادب و احترامش را نگه داشتم؛
اگر از من کوچکتر بود، شأن خودم را حفظ کردم؛
و اگر همسطح من بود، بر او ایثار و تواضع نشان دادم.»
سیر أعلام النبلاء، ج ۴، ص ۹۲.
وَيَقُوْلُ: مَا حَمَلَكَ يَا أَحْنَفُ عَلَى أَنْ صَنَعْتَ كَذَا يَوْمَ كَذَا.
مُسْلِمُ بنُ إِبْرَاهِيْمَ: حَدَّثَنَا أَبُو كَعْبٍ صَاحِبُ الحَرِيْرِ، حَدَّثَنَا أَبُو الأَصْفَرِ:
أَنَّ الأَحْنَفَ اسْتُعْمِلَ عَلَى خُرَاسَانَ، فَأَجْنَبَ فِي لَيْلَةٍ بَارِدَةٍ، فَلَمْ يُوْقِظْ غِلْمَانَهُ، وَكَسَرَ ثَلْجاً، وَاغْتَسَلَ.
وَقَالَ عَبْدُ اللهِ بنُ بَكْرٍ المُزَنِيُّ: عَنْ مَرْوَانَ الأَصْفَرِ، سَمِعَ الأَحْنَفَ يَقُوْلُ:
اللَّهُمَّ إِنْ تَغفِرْ لِي، فَأَنْتَ أَهْلُ ذَاكَ، وَإِنْ تُعَذِّبْنِي، فَأَنَا أَهْلُ ذَاكَ.
قَالَ مُغِيْرَةُ: ذَهَبَتْ عَيْنُ الأَحْنَفِ، فَقَالَ: ذَهَبَتْ مِنْ أَرْبَعِيْنَ سَنَةً، مَا شَكَوْتُهَا إِلَى أَحَدٍ.
ابْنُ عَوْنٍ: عَنِ الحَسَنِ، قَالَ:
ذَكَرُوا عَنْ مُعَاوِيَةَ شَيْئاً، فَتَكَلَّمُوا وَالأَحْنَفُ سَاكِتٌ، فَقَالَ: يَا أَبَا بَحْرٍ، مَا لَكَ لاَ تَتَكَلَّمُ؟
قَالَ: أَخْشَى اللهَ إِنْ كَذَبْتُ، وَأَخْشَاكُم إِنْ صَدَقْتُ.
وَعَنِ الأَحْنَفِ: عَجِبْتُ لِمَنْ يَجْرِي فِي مَجْرَى البَوْلِ مَرَّتَيْنِ كَيْفَ يَتَكَبَّرُ!
قَالَ سُلَيْمَانُ التَّيْمِيُّ:
قَالَ الأَحْنَفُ: ثَلاَثٌ فِيَّ مَا أَذْكُرُهُنَّ إِلاَّ لِمُعْتَبِرٍ: مَا أَتَيْتُ بَابَ سُلطَانٍ إِلاَّ أَنْ أُدْعَى، وَلاَ دَخَلْتُ بَيْنَ اثْنَيْنِ حَتَّى يُدْخِلاَنِي بَيْنَهُمَا، وَمَا أَذْكُرُ أَحَداً بَعْدَ أَنْ يَقُوْمَ مِنْ عِنْدِي إِلاَّ بِخَيْرٍ.
وَعَنْهُ: مَا نَازَعَنِي أَحَدٌ إِلاَّ أَخَذْتُ أَمْرِي بِأُمُوْرٍ، إِنْ كَانَ فَوْقِي عَرَفْتُ لَهُ، وَإِنْ كَانَ دُوْنِي رَفَعْتُ قَدْرِي عَنْهُ، وَإِنْ كَانَ مِثْلِي تَفَضَّلْتُ عَلَيْهِ.
وَعَنْهُ، قَالَ: لَسْتُ بِحَلِيْمٍ، وَلَكِنِّي أَتَحَالَمُ.
«میگفت: احنف! چه چیز تو را برانگیخت که در فلان روز، فلان کار را انجام دهی؟
مسلم بن ابراهیم روایت کرده است: ... احنف به حکومت خراسان گماشته شد. شبی سرد، جنب شد؛ اما غلامانش را بیدار نکرد، بلکه یخ را شکست و با همان آب سرد غسل کرد.
و عبدالله بن بکر مُزَنی از مروان الأصفر نقل کرده است که شنید احنف میگفت:
«خدایا، اگر مرا بیامرزی، تو اهل آنی؛ و اگر مرا عذاب کنی، من اهل آنم.»
مغیره گفته است: چشم احنف از دست رفت. احنف گفت: چهل سال است که از این موضوع نزد هیچکس شکایت نکردهام.
ابن عون از حسن روایت کرده است: سخنی درباره معاویه مطرح شد، مردمان سخن گفتند و احنف خاموش بود. معاویه گفت: ای ابابحر، چرا سخن نمیگویی؟
گفت: اگر دروغ بگویم از خدا میترسم، و اگر راست بگویم از شما میترسم.
و از احنف روایت شده است: در شگفتم از کسی که دو بار در مجرای بول (در آفرینش خود) جریان یافته، چگونه تکبّر میورزد!
سلیمان تیمی گفته است: احنف میگفت: سه چیز در من هست، و آنها را تنها برای عبرتگیرندگان یاد میکنم:
به درگاه هیچ فرمانروایی نرفتم مگر آنکه او مرا فراخوانده باشد؛ میان هیچ دو نفر وارد نشدم مگر آنکه خود آنان مرا میانشان وارد کرده باشند؛ و هیچکس را پس از آنکه از نزد من برخاست، جز به نیکی یاد نکردهام.
و نیز از او روایت است: هیچکس با من در چیزی بحث و جدال نکرد، مگر اینکه کارم را بر سه اصل بنا میکردم: اگر از من برتر بود، جایگاهش را به رسمیت میشناختم؛ اگر از من پایینتر بود، خود را فراتر از آن میدیدم که با او درآویزم؛ و اگر همرتبهام بود، بر او بزرگواری میکردم.
و از او نقل شده که گفت: من ذاتاً بردبار نیستم، اما خود را به بردباری وامیدارم.»
مردی از حذیفه -رضی الله عنه- پرسید: «نفاق و دورویی چیست؟»
حذیفه -رضی الله عنه- فرمود:
"أَنْ تَتَكَلَّمَ بِالإِسْلاَمِ، وَلاَ تَعْمَلَ بِهِ."
«نفاق یعنی اینکه از اسلام سخن بگویی، ولی به آن عمل نکنی.»
سير أعلام النبلاء، ج ۲، ص ۳۶۳.
ابنکثیر رحمهالله در تاریخش نقل میکند:
سائب بن اقرع نزد عمر رضیالله عنه آمد تا بشارت پیروزیهای نبرد نهاوند را به او برساند.
عمر رضیالله عنه از او درباره کشتههای مسلمانان پرسید. سائب در پاسخ، نام بزرگان و برجستگان را برشمرد و گفت:
"فُلَانٌ وَفُلَانٌ وَفُلَانٌ، لِأَعْيَانِ النَّاسِ وَأَشْرَافِهِمْ."
«فلانی و فلانی و فلانی… از بزرگان، اشراف و افراد سرشناس.»
سپس افزود:
"وَآخَرُونَ مِنْ أَفْنَادِ النَّاسِ مِمَّنْ لَا يَعْرِفُهُمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ."
«و گروهی دیگر از مردم عادی، کسانی که امیرالمؤمنین آنان را نمیشناسد.»
همین جمله کافی بود تا اشک از چشمان خلیفه سرازیر شود. سپس فرمود:
"وَمَا ضَرَّهُمْ أَنْ لَا يَعْرِفَهُمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ! لَكِنَّ اللَّهَ يَعْرِفُهُمْ وَقَدْ أَكْرَمَهُمْ بِالشَّهَادَةِ، وَمَا يَصْنَعُونَ بِمَعْرِفَةِ عُمَرَ؟"
«چه زیانی به آنان میرسد اگر امیرالمؤمنین آنان را نشناسد؟! خداوند آنان را میشناسد و با شهادتشان گرامیشان داشته است. آنان را با شناخت عمر چه کار؟!»
البدایة والنهایة، ج ۱۰، ص ۱۲۴.
| منقول است.
یحیى بن معاذ رحمه الله:
"ان للتوحيد نورا وللشرك نارا و ان نور التوحيد احرق سيآت الموحدين كما ان نار الشرك أحرقت حسنات المشركين."
«توحید نور دارد و شرک آتش دارد؛ نورِ توحید بدیهای یکتاپرستان را میسوزاند، همانطور که آتشِ شرک خوبیهای مشرکین را میسوزاند.»
روح البیان، إسماعيل حقي، ج ۶، ص ۱۰۳.
از حمدون بن القَصّار پرسیده شد: «چرا سخنِ پیشینیانِ نیک از سخن ما (اثرگذارتر) و سودمندتر است؟»
گفت:
"لأنهم تكلموا لعز الإسلام ونجاة النفوس ورضا الرحمن، ونحن نتكلم لعز النفوس وطلب الدنيا ورضا الخلق."
«زیرا آنان برای عزّت و سربلندی اسلام و جلب خشنودی خدای رحمان سخن میگفتند،
و ما برای عزّت نفسِ خود، طلب دنیا و جلب رضایت مردم سخن میگوییم.»
صفة الصفوة، ج ۲، ص ۳۱۳–۳۱۴.
از بعضی از علمای پیشین نقل شده که:
"خوفوا الْمُؤمنِينَ بِاللَّه وَالْمُنَافِقِينَ بالسلطان والمرائين بِالنَّاسِ."
«مؤمنين را از الله بترسانید، و منافقین را از (حاکم و ) سلطان، و ریاکاران را از مردم».
مختصر شعب الإیمان، ص ۹۸.
ابن مسعود رضی الله عنه:
"إن المؤمن يرى ذنوبه كأنه في أصل جبل يخاف أن يقع عليه، وإن الفاجر يرى ذنوبَه كذُبابٍ طار على أنفه."
«انسان مؤمن گناهش را همچون کوهی میبیند و میترسد که بر وی بیافتد؛ و شخص فاجر گناهش را همچون مگسی میبیند که به دور بینیاش میچرخد!».
جامع العلوم والحکم، ج ۱، ص ۴۳۷.
محمد بن عجلان رحمه الله گفته است:
"إنَّما الكلام أربعة: أن تذْكُرَ الله، وتقرأ القرآن، وتسأل عن علم فتخبر به، أو تكلّم فيما يعنيك من أمر دنياك."
سخن و کلام (مفید) فقط چهار گونه است:
۱. یا ذکر و یادِ خداست،
۲. یا تلاوتِ قرآن،
۳. یا پرسشی علمی میکنی تا بتوانی آن را به دیگران برسانی،
۴.و یا سخن گفتن از اموری که در زندگی دنیاییات به تو مربوط میشود.
جامع العلوم والحکم، ابن رجب الحنبلي، ج ۱، ص ۳۴۰.
حسن بصری رحمه الله:
"أكثِروا من الاستغفار في بيوتكم، وعلى موائدكم، وفي طُرقكم، وفي أسواقكم، وفي مجالسكم أينما كُنتم، فإنكم ما تدرون متى تنزل المغفرة."
«تا میتوانید در خانههایتان و در وقت سختی و بلایا، و در راه و در کوچه و بازار، و در مجالس خود و هرجایی که بودید، زیاد استغفار کنید؛ چرا که شما نمیدانید چه وقت مغفرت الهی نازل میشود.»
جامع العلوم والحکم، ج ۲، ص ۴۰۸.
هِیثَم بن جَمیل میگوید:
به (امام) مالک (بن انس) ـ رحمهالله ـ گفتم: ای اباعبدالله، آیا کسی که به سنّتها آگاه است، باید برای دفاع از آنها به مجادله بپردازد؟
فرمود:
"لا، ولکن یخبر بالسنة فإن قبلت منه وإلا سکت."
نه؛ بلکه سنّت را به مردم ابلاغ میکند؛ اگر پذیرفتند، چه بهتر، و اگر نپذیرفتند، سکوت میکند.
جامع العلوم والحکم، ابن رجب، ج ۱، ص ۲۴۸.
خلیل بن احمد میگوید:
مردم چهار دستهاند:
"رجل يدري ويدري أنه يدري، فذاك عالم فخذوا عنه، ورجل يدري وهو لا يدري أنه يدري، فذاك ناسٍ فذكروه، ورجل لا يدري وهو يدري أنه لا يدري، فذاك طالب فعلموه، ورجل لا يدري ولا يدري أنه لا يدري فذاك أحمق فارفضوه."
۱- کسی که میداند و میداند که میداند؛ او عالم است، پس از او بیاموزید.
۲- کسی که میداند ولی نمیداند که میداند؛ او فراموشکار است، پس یادآوریش کنید.
۳- کسی که نمیداند و میداند که نمیداند؛ او خواهان یادگیری است، پس به او آموزش دهید.
۴- و کسی که نمیداند و نمیداند که نمیداند؛ او احمق است، پس رهایش کنید.
أخبار الحمقى والمغفلين، أبو الفرج بن الجوزي، ص ۳۸.
امام حسن بصری رحمه الله:
"لَا يَزَالُ الْعَبْدُ بِخَيْرٍ مَا إِذَا قَالَ قَالَ لِلَّهِ وَإِذَا عَمِلَ عَمِلَ لِلَّهِ عَزَّ وَجَلَّ."
«بنده همواره در خیر و نیکی است، مادامی که هرگاه سخن میگوید، سخنش برای الله باشد، و هرگاه کاری انجام میدهد، آن را برای الله عَزَّ وَجَل انجام دهد.»
الزهد لأحمد بن حنبل، ص ۲۲۰، ش: ١٥٤٥.