عالمی برای شاگردانش درس عقیده و اصول ایمان را تدریس میکرد. او «لا إله إلاّ اللّه» را به آنان میآموخت و توضیحات آن را با دقت شرح میداد، همانگونه که پیامبر صَلَّیاللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ صَحبِهِ وَسَلَّم، نهال ایمان را در دل یارانش میکاشت.
این شیخ علاقه فراوانی به نگهداری از پرندگان و گربهها داشت. روزی یکی از شاگردان، طوطیای به او هدیه داد. روزها گذشت و علاقه شیخ به طوطی بیشتر شد، تا جایی که آن را همراه خود به کلاسها میبرد. طوطی به تدریج یاد گرفت که «لا إله إلاّ اللّه» را تکرار کند.
یک روز، یکی از شاگردان دید که استادشان در حال گریه است! با نگرانی از او پرسیدند:
— «استاد! چرا گریه میکنید؟»
شیخ با چشمانی اشکبار پاسخ داد:
— «گربهای به طوطی حمله کرد و او را کشت...»
شاگردان که از این پاسخ شگفتزده شده بودند، گفتند:
— «استاد! اگر مسئله این است، برایتان طوطی دیگری، حتی بهتر از آن، تهیه میکنیم...»
اما شیخ گفت:
— «دلیل گریه من این نیست. زمانی که گربه به طوطی حمله کرد، او فریاد میکشید و جیغ میزد... هیچگاه «لا إله إلاّ اللّه» را که همیشه بر زبان داشت، به یاد نیاورد!
او تنها این کلمات را تکرار کرده بود، بیآنکه حقیقت آن را در قلبش بفهمد و به آن ایمان بیاورد.
میترسم که ما نیز همچون این طوطی باشیم... تمام عمر «لا إله إلاّ اللّه» را بر زبان بیاوریم، اما زمانی که مرگ به سراغمان بیاید، از ترس آن را از یاد ببریم؛ چون هرگز حقیقتش را درک نکردهایم...»
سکوتی سنگین کلاس را فراگرفت. اشک از چشمان شاگردان جاری شد. آنان از ته دل هراسیدند؛ هراس از اینکه ایمانشان تنها بر زبان جاری باشد و نه در عمق قلبشان...
و ما... آیا حقیقت «لا إله إلاّ اللّه» را با دلهای خود درک کردهایم؟!
- ۰ نظر
- ۲۰ دی ۰۰ ، ۱۵:۱۶