| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۱۰۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تاریخ و تمدن اسلامی» ثبت شده است

«تأثیر عمیقِ مسلمین بر ساختارِ دست‌آورد‌های جهانیان»

 

 

«محمد (ص)، پیامبر اسلام، در سال ۶۳۲ فوت کرد. در ظرف مدت ۱۰۰ سال، تمدن بزرگ اسلام گسترش یافت و عرب‌ها امپراتوری وسیعی را از اسپانیا و آفریقای شمالی گرفته تا ایران و هند ایجاد کردند.

تجارت بین‌المللی در جهان اسلام رونق یافت، عقاید جدید شکل گرفت و انجام اعمال خیر رواج یافت.

دانشمندان مسلمان به‌خصوص در زمینهٔ پزشکی و ریاضیات پیشرفت کردند.

آن‌ها جراحان و چشم‌پزشکانی ماهر بودند.

جبر که از ریشه عربی «الجبر» می‌باشد، اختراع شد و سیستم اعداد عربی که نمونه‌ای از آن هنوز هم مورد استفاده قرار می‌گیرد، به اروپا معرفی گشت.

هر چند مسیحیان در طول جنگ‌های صلیبی، مسلمانان را نژاد کافر و دشمن بی‌رحم می‌دانستند، اما در پی گسترش روابط تجاری، از این تمدن بسیار پیشرفته درس‌های زیادی آموختند.»

 

 

اروپا در قرون وسطی، اثر اندرو لانگلی، مترجم: معصومه زارع، انتشارات سبزان، چاپ دوم: ۱۳۹۲، صفحه‌ی ۷۶.

 

 

  • حسین عمرزاده

«وقتی به خارج شهر مدینه (نه برای تفریح!) برای نظارت بر کارها می‌رفت گاهی بر الاغی سوار می‌شد که پالانش از حشیش و افسارش ریسمان ضخیم و خشن و سیاه بود، و گاهی با پای پیاده تک و تنها می‌رفت و در حال برگشتن وقتی احساس خستگی می‌کرد به یکی از عابرین که بر الاغی سوار بود، می‌گفت: «برادر مرا با خودت سوار کن» و با آن مرد عابر سوار شده و به همین شکل وارد شهر مدینه می‌گردید و مردم با همان عنوان امیرالمؤمنین (رضي الله عنه) به او خوش‌آمد می‌گفتند.

 

امیرالمؤمنین (رضي الله عنه) خوابگاه و آسایشگاه ویژه‌ای نداشت، و وقتی از منزل بیرون می‌آمد و بر اثر نظارت و کار کردن زیاد، احساس خستگی می‌کرد چه در شهر و چه در خارج شهر، تازیانه‌اش را زیر سرش می‌نهاد و لحظاتی به خواب می‌رفت هم چنان که سفیر قیصر روم در حومه شهر و هرمزان سپهسالار اسیر ایرانی در گوشه مسجد او را به این حالت دیدند و هر دو از سادگی و بی‌آلایشی ظاهر او و از عظمت مقام او که چه رعب و هراسی در قلب شاهنشاه ایران و امپراتور روم ایجاد کرده است در تعجب و شگفتی فرو رفتند.»

 


سیمای صادق فاروق اعظم، ص ۷۴۲-۷۴۳ |ماموستا عبدالله احمدیان رحمه‌الله

  • حسین عمرزاده

فاروق (رضی الله عنه) نسبت به فرزندانش اعم از دختر و پسر مهر و عطوفت زیادی داشت. نخستین فرزند او پنج سال قبل از بعثت به دنیا آمد و نام او حفصه بود و فاروق (رضی الله عنه) به خاطر ابراز عطوفت با این نخستین فرزند، کنیه خود را (ابو حفص) و خود را پدر حفصه خواند.

 

بعد از اسلام و در زمان خلافت خود، برخلاف عادت اشراف عرب، پسر کوچکش را در آغوش می‌گرفت و چند مرتبه او را می‌بوسید. در اثنای نوشتن ابلاغ فرمانداری برای شخصی، چون آن شخص از رفتار فاروق (رضی الله عنه) تعجب کرد و گفت: «من هرگز فرزندان خود را نبوسیده‌ام»، فاروق (رضی الله عنه) عصبانی شد و دستور داد ابلاغ فرمانداری او را پاره کنند.

 

سپس به حاضرین گفت: «کسی که نسبت به فرزندان خود مهر و عطوفت نداشته باشد چگونه نسبت به فرزندان مردم اهل ترحم خواهد بود؟ و کسی که نسبت به مردم اهل ترحم و محبت نباشد شایسته مقام فرمانداری نیست».


 

سیمای صادق فاروق اعظم، ص۷۵۴-۷۵۵ |ماموستا عبدالله احمدیان رحمه‌الله

 

 

پی‌نوشت:

 

ممکن است این ماجرا در نگاه نخست ــ به‌ویژه برای کسانی که نسبت به جامعه نوعی خوش‌بینی افراطی دارند ــ صرفاً شعاری یا ساده‌انگارانه به نظر برسد. اما حقیقت آن است که یک ارزش اخلاقی، زمانی شأن و جایگاه واقعی خود را می‌یابد که دریابیم در همین زمانه ما، و چه‌بسا حتی بدتر از روزگار پیش از اسلام، افراد بسیاری وجود دارند که نه تنها از این ارزش‌های انسانی و اخلاقی بی‌بهره‌اند، بلکه آشکارا در برابر آن‌ها موضع مخالفت می‌گیرند.

اگر به پیرامون خود نگاه کنیم، با طیف‌هایی از رفتارها مواجه می‌شویم که احتمالاً شما دوستان نیز شاهدشان بوده‌اید؛ رفتارهایی که برخلاف ادعاهای رایج، هیچ پیوندی با فرهنگ‌های قومی یا سنت‌های بومی ندارند. نمونه روشن آن کسانی‌اند که در آغوش گرفتن کودک به دست پدر را عیبی بزرگ و خدشه‌ای بر «مردانگی» می‌پندارند! یا آنانی که در کوچه و خیابان، عامدانه با فاصله‌ای آشکار از همسران و مادر فرزندان خویش حرکت می‌کنند، تا مبادا دیگران گمان برند که شأن و «اقتدار مردانه»شان آسیب دیده است.

این همان شاخصِ تعیین‌کننده‌ای است که مرز میان بزرگی و حقارت انسان را آشکار می‌سازد و به ما یادآور می‌شود: مردمان بزرگ (همچون سیدنا عمر رضی الله عنه و مطابق با ماجرایی که قبلاً بیان شد)، همواره از زیستی بزرگوارانه بهره‌مند بوده‌اند و از هرگونه رفتار حقیرانه پرهیز داشته‌اند.

در این میان، تذکر یک نکته ضروری است. بر اساس تجربه اندک من، بسیاری از کسانی که امروز خود را مسلمان‌زاده می‌دانند و با تکیه بر همین انتساب می‌کوشند برای اسلام‌ستیزی‌های در حال حاضر خود توجیهی بتراشند، در حقیقت محصول همان خانواده‌هایی‌اند که رفتارهایشان نه تنها با اسلام بیگانه است، بلکه حتی ریشه‌ای در فرهنگ‌های قومی و اجتماعی نیز ندارد. به بیان دیگر، اینان میراث‌دار همان پدران و مادرانی‌اند که با رفتارهای ناروا و حقیر خویش، الگویی نادرست به فرزندانشان انتقال داده‌اند، و ثمره چنین میراثی چیزی جز کژاندیشی و ستیز با حقیقت نخواهد بود.

  • حسین عمرزاده

هیچ مردمی را همانند مسلمانان قرون اولیۀ اسلام نمی‌یابی که عاشق خواندن و کتاب باشند...

 

چنان‌که جاحظ دکان صحافی‌ها را شبانه اجاره می‌کرد بدین خاطر که تا صبح در آنجا به مطالعه بپردازد!

 

و اسحاق بن راهویه امام حدیث با بیوه‌زنی بدین دلیل ازدواج کرد که کتاب‌های امام شافعی را داشت!

 

و عالم نحو "ابن خشاب" بر صحافی‌ها گذشت و چندین کتاب را با قیمت ۵۰۰ دینار معامله کرد اما پول کافی برای پرداخت نداشت لذا خانه‌اش را فروخت تا بهای کتابها را بپردازد!

 

ابن جوزی بیش از ۲۰ هزار جلد کتاب خواند...

 

و در کتابخانه خلیفه مستنصر بالله، ۶۰۰ هزار کتاب وجود داشت!

  • حسین عمرزاده

ابن‌کثیر رحمه‌الله در تاریخش نقل می‌کند:

 


سائب بن اقرع نزد عمر رضی‌الله عنه آمد تا بشارت پیروزی‌های نبرد نهاوند را به او برساند.

عمر رضی‌الله عنه از او درباره کشته‌های مسلمانان پرسید. سائب در پاسخ، نام بزرگان و برجستگان را برشمرد و گفت:

 

"فُلَانٌ وَفُلَانٌ وَفُلَانٌ، لِأَعْيَانِ النَّاسِ وَأَشْرَافِهِمْ."

«فلانی و فلانی و فلانی… از بزرگان، اشراف و افراد سرشناس.»


سپس افزود:

 

"وَآخَرُونَ مِنْ أَفْنَادِ النَّاسِ مِمَّنْ لَا يَعْرِفُهُمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ."

«و گروهی دیگر از مردم عادی، کسانی که امیرالمؤمنین آنان را نمی‌شناسد.»


 

همین جمله کافی بود تا اشک از چشمان خلیفه سرازیر شود. سپس فرمود:

 

"وَمَا ضَرَّهُمْ أَنْ لَا يَعْرِفَهُمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ! لَكِنَّ اللَّهَ يَعْرِفُهُمْ وَقَدْ أَكْرَمَهُمْ بِالشَّهَادَةِ، وَمَا يَصْنَعُونَ بِمَعْرِفَةِ عُمَرَ؟"

«چه زیانی به آنان می‌رسد اگر امیرالمؤمنین آنان را نشناسد؟! خداوند آنان را می‌شناسد و با شهادتشان گرامی‌شان داشته است. آنان را با شناخت عمر چه کار؟!»

 

 

البدایة والنهایة، ج ۱۰، ص ۱۲۴.

 

| منقول است.

  • حسین عمرزاده

اگر با وجود این همه امکانات—از کتاب‌ها و دفترها و قلم‌های رنگارنگ و خوش‌ساخت گرفته تا نرم‌افزارهای کتابخانه‌ای که تنها با چند کلیک می‌توان به مهم‌ترین منابع، مقالات و مجلات دنیا دسترسی داشت، و از جست‌وجوی چندثانیه‌ای در میان حجم عظیمی از مطالب گرفته تا تایپ آسان حتی با صدا، چاپ بی‌دردسر نوشته‌ها و انتشار فوری هر مطلبی در فضای مجازی—باز هم انگیزه‌ی یادگیری نداری، از آموختن طفره می‌روی یا مسیر تدریجی یادگیری را بی‌فایده می‌دانی و خیال می‌کنی که مثلا حتما باید روزی هزاران حدیث بخوانی تا «دانش‌جو و طالب‌العلم» به‌حساب بیایی، این قصهٔ تاریخی واقعی و آموزنده را بخوان.

 

امام ذهبی (رحمه‌الله) می‌گوید:

 


برخی از علما از کتابی نوشته‌ی «عبدالرحمن بن احمد»، نوه‌ی «بَقِیّ»، نقل کرده‌اند که گفت: از پدرم شنیدم که می‌گفت:


 

پدرم از مکه به بغداد سفر کرد. او مردی بود که آرزویش دیدار با «احمد بن حنبل» بود.

 

می‌گوید: همین‌که به بغداد نزدیک شدم، خبر فتنه (آزمون اعتقادی درباره‌ی مخلوق بودن قرآن) به من رسید و فهمیدم که احمد بن حنبل از دیدار با مردم و تدریس منع شده است. این خبر چنان مرا اندوهگین کرد که غمی سنگین بر دلم نشست.

وارد بغداد شدم، در یک مسافرخانه اتاقی اجاره کردم و سپس به مسجد جامع رفتم تا در حلقه‌های درس بنشینم. مرا به مجلسی بزرگ و باوقار راه دادند. در آن‌جا مردی سخن می‌گفت و راویان حدیث را نقد و بررسی می‌کرد.
پرسیدم: این مرد کیست؟ گفتند: «یحیی بن مَعین» است.

راهی برایم باز شد. نزدیک رفتم و گفتم:
ای ابا زکریا، خدا تو را رحمت کند، من مردی غریبم، دور از وطن، مشتاق پرسش و دانش؛ پس مرا کوچک مدار.
گفت: بپرس.

از برخی کسانی که ملاقات کرده بودم پرسیدم؛ برخی را ستود و برخی را نقد کرد. سپس از «هشام بن عمار» پرسیدم.
گفت: او ابوالولید است، امام جماعت دمشق؛ مردی ثقه و مورداعتماد، بلکه بالاتر از ثقه. اگر اندکی تکبر در زیر عبایش پنهان می‌کرد، یا گردن‌آویز غرور بر خود می‌آویخت، باز هم چیزی از خیر و فضلش کم نمی‌شد.

در این هنگام حاضرین مجلس گفتند: بس است! خدا تو را رحمت کند، دیگران هم سؤال دارند!

در حالی‌که ایستاده بودم گفتم: تنها یک پرسش دیگر دارم؛ درباره‌ی «احمد بن حنبل».
یحیی با شگفتی به من نگاه کرد و گفت: آیا ما باید درباره‌ی احمد تحقیق کنیم؟! او امام و پیشوای مسلمانان است، بهترین و برترینِ ایشان.

 

از مجلس بیرون آمدم و از مردم سراغ خانه‌ی احمد بن حنبل را گرفتم. نشانی‌اش را دادند. آن را پیدا کردم و در زدم. خودش بیرون آمد.
گفتم:
ای ابا عبدالله، مردی غریبم و از سرزمینی دور آمده‌ام. این اولین بار است که به این شهر می‌آیم. من طالب حدیث، و مقیّد و پای‌بند به سنت هستم و سفرم جز برای دیدار تو نبوده است.

گفت: وارد حیاط شو تا کسی تو را نبیند.

داخل شدم. پرسید: از کجا آمده‌ای؟
گفتم: از مغرب دور (اندلس).
گفت: از افریقیه؟
گفتم: دورتر از افریقیه؛ من از سرزمین خودم از راه دریا به افریقیه سفر می‌کنم. وطنم اندلس است.

گفت: چه راه دوری! هیچ چیز برایم خوشایندتر از آن نبود که بتوانم چون تویی را یاری کنم، اما گرفتار فتنه‌ای هستم که لابد خبرش به تو رسیده است.

گفتم: بله، شنیده‌ام. من تازه‌وارد این شهرم و کسی مرا نمی‌شناسد. اگر اجازه دهی، هر روز در پوشش و ظاهر گدایان به درِ خانه‌ات بیایم و همان‌طور که گدایان صدا می‌زنند، ندا دهم؛ تو بیرون بیایی و همان‌جا حدیثی برایم بگویی. حتی اگر روزی یک حدیث بگویی، برایم بس است.

گفت: باشد، به شرط آن‌که در میان مردم و نزد محدثین شناخته نشوی.
گفتم: شرطت پذیرفته است.

 

از آن پس چوب‌دستی‌ای در دست می‌گرفتم، سرم را با پارچه‌ای چرکین می‌بستم و به در خانه‌اش می‌رفتم. فریاد می‌زدم: «صدقه، خدا تو را رحمت کند!» و گدایان دیگر نیز همان‌جا بودند.
او بیرون می‌آمد، در را می‌بست و با من سخن می‌گفت؛ یکی، دو حدیث یا بیشتر برایم نقل می‌کرد.

بر همین منوال ادامه دادم تا آن‌که حاکمی که احمد را به محنت گرفتار کرده بود درگذشت، و پس از او کسی به حکومت رسید که بر مذهب اهل سنت بود. آنگاه احمد آشکار شد، مقام امامتش بالا گرفت، و کاروان‌ها از سرزمین‌های دور برای دیدارش می‌آمدند.

 

او ارزش صبر مرا می‌دانست؛ هرگاه به مجلسش می‌آمدم، برایم جا باز می‌کرد و برای شاگردانش داستان مرا بازمی‌گفت. آنگاه روایت حدیث را به من می‌سپرد، یا خود برایم می‌خواند و یا من برایش می‌خواندم. مدتی هم در بیماری همراهش بودم.

 

 

سیر أعلام النبلاء، ج ۱۳، ص ۲۹۲–۲۹۴.

 

  • حسین عمرزاده

ابوبکر بن عیّاش می‌گوید: به حکم نص قرآن، ابوبکر صدیق خلیفه و جانشین رسول خدا ـــ صلی‌الله علیه و سلم ـــ است؛ زیرا خداوند متعال می‌فرماید:

 

 

{ لِلْفُقَرَاءِ الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا وَيَنْصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ }

«[بخشی از این اموال،] برای فقرای مهاجری است که از خانه و اموالشان بیرون رانده شدند، [همان کسانی که] فضل و رضامندی الله را می‌طلبند و الله و پیامبرش را یاری می‌کنند. آنها راستگویانند.» (حشر: ۸)

 

 

سپس ادامه می‌دهد: بنابراین هرکسی را که خداوند «راستگو» بنامد، دروغ نمی‌گوید. و همین افراد (یعنی مهاجرین راستگو) او را چنین خطاب کردند و گفتند:

 

«يَا خَلِيْفَةَ رَسُوْلِ اللهِ ـــ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ ـــ.»

«ای خلیفه و جانشین رسول‌الله ـــ صلی‌الله علیه و سلم!»

 

 

سیر أعلام النبلاء، ج ۸، ص ۵۰۰–۵۰۱.

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter Twitter YouTube Aparat Pinterest