عبدالله بن عیسی رَحِمَهُ الله :
"همواره این امت در خیر و خوبی به سر خواهد برد مادامی که کودکانش قرآن بیاموزند".
«لَا تَزَالُ هَذِهِ الْأُمَّةُ بِخَيْرٍ مَا تَعَلَّمَ وِلْدَانُهَا الْقُرْآنَ»
- ۰ نظر
- ۲۲ دی ۰۳ ، ۲۰:۲۸
عبدالله بن عیسی رَحِمَهُ الله :
"همواره این امت در خیر و خوبی به سر خواهد برد مادامی که کودکانش قرآن بیاموزند".
«لَا تَزَالُ هَذِهِ الْأُمَّةُ بِخَيْرٍ مَا تَعَلَّمَ وِلْدَانُهَا الْقُرْآنَ»
«فاطمه دختر منذر بن زبير بن عوام»:
همسرش هشام بن عروه میگوید: «با من ازدواج کرد و هیچ مردی او را ندید تا این که به دیدار الله شتافت».
«ما رآها رجل حتى لقيت الله.»
*فاطمه بنت منذر بن زبیر،یکی از محدثان تابعین بود و احادیثش در کتب ششگانهٔ حدیث آمده است و بیشترین حدیثی که روایت کرده از مادربزرگش «اسماء بنت أبی بكر» رَضِيَ اللهُ عَنهُما است.
فکرش حسابی مشغول بود.
نمی دونست چرا اینطوری شده!کجای کار اشتباه بود؟!
برای بچه هاش هیچی کم نذاشته بود.خونه خوب،وسایل عالی،پول،معلم های خصوصی،ویلا،خلاصه همه چیز.
از چراغ قرمز رد شد چون اصلا حواسش نبود.
به دخترش فکر کرد که با اون سن و سال کمش هفت قلم آرایش می کرد و ساعت ها پای تلفن نمی دونست با کی پچ مچ می کرد! دو سه دفعه هم از مدرسش زنگ زده بودند که غیبت داره.
پسرش هم همینطور بوی سیگار می داد،چند بار از جیبش پول برداشته بود،چند بار هم تو پارتی گرفته بودنش!
کجای کارو اشتباه کرده بود نمی دونست!!!
یکبارگی چشمش به دختر جوون و زیبایی افتاد که گوشه خیابان ایستاده بود.همه فکرا از مغزش فرار کردند.
مثل همیشه زد رو ترمز و چندتا بوق زد.هرچند ماشینش مدل بالا بود و حسابی به سر و وضعش رسیده بود ولی دختر اصلا توجهی بهش نکرد. مرد هم غر و لندی کرد و گفت:لیاقتش رو نداری،و ماشینش رو دوباره به راه انداخت و دوباره توی دریای فکر و خیالش فرو رفت.
چرا بچه هاش اینطوری شدند؟ کجای کارو اشتباه کرده بود نمی دونست؟!
بِلال حَبَشی رَضِيَ اللهُ عَنهُ،صَحابی پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّم،برای برادرش جایی خواستگاری رفت و به خانواده دختر گفت:
ما دو نفر را می شناسید،هر دوی مان برده بودیم و الله ما را آزادی بخشید
گمراه بودیم و الله هدایت مان کرد
و فقیر و تهیدست بودیم و الله ما را توانگر کرد.
بنابراین؛دخترتان را برای برادرم خواستگاری می کنم.اگر بپذیرید الحمدلله،و اگر موافقت نکنید خدا بزرگ است.
خانواده دختر به همدیگر گفتند:بلال را می شناسید،برادرش را به دامادی بپذیرید.
وقتی بر می گشتند،برادرش گفت:آیا کافی نبود فقط از گذشته مان با پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّم می گفتی و به باقی موارد اشاره نمی کردی؟!
بلال گفت:ساکت باش!راست گفتی و این راستگویی باعث شد به تو دختر بدهند.
منبع:تاریخ دمشق ۱۴-۳۸۳،المستطرف ۲-۱۵
عده ای به زندگی زناشویی-خانوادگی،همچون یک زندگی سازمانی و تشکیلاتی نگاه می کنند !
مثلا از ترس توطئه،می گویند نباید همه چیز را با همسر یا فرزندان در میان گذاشت و قائل به نوعی پنهان کاری به اصطلاح موجه هستند.
باید همیشه به خاطر داشت،صرف نظر از هرگونه محکم کاری متعادل و چارچوب مند،نباید فضای بی اعتمادی را در بین اعضای خانواده ایجاد کرد.
بی اعتمادی و پنهان کاری در یک خانواده،مساوی ست با تشویق به خیانت و رقابت نا سالم و بیمار میان اعضای خانواده و عدم شناخت صحیح دشمنان،که حاصل همین پنهان کاری ها و بدبینی هاست،و سوء استفاده دشمنان از این موقعیت.
در چنین خانواده هایی که معمولا ایثار و فداکاری حقیقی انتظار نمی رود،جدایی و اختلافات سنگین،اغلب بر سر مسائل مادی،ناگزیر است.
خانواده یعنی همه چیز:آرامش و محبت و پشتیبانی صادقانه و بی چشم داشت و تمام عیار از همدیگر.
خَطّاب بن المُعَلَّی المَخزومي رَحِمَهُ الله پسرش را این چنین نصیحت می کرد :
دختری معلول بود که توانایی راه رفتن نداشت. روزی، پسر همسایه به خواستگاری او آمد. دختر از شنیدن این خبر خوشحال شد، اما مادرش که در کنار او ایستاده بود، چشمانی پر از نگرانی و اشک داشت. پزشکان به مادر گفته بودند که در صورت ازدواج دخترش، هرگز قادر به بچهدار شدن نخواهد بود. مادر با دلشوره به دخترش گفت: «باید به خواستگارت بگوییم تا از این موضوع کاملاً مطلع باشد.»
دختر جوان با ایمان و دلی پر از امید پاسخ داد: «هر شب نماز میخوانم و از خداوند میخواهم که به من فرزند عطا کند.»
مادر با نگاه مشوش و صدای لرزان گفت: «به این آرزوهای واهی دل خوش نکن! پزشکان گفتهاند که هرگز صاحب فرزند نخواهی شد. باید با جوان، صادق باشی.»
دخترک تصمیم گرفت که نصیحت مادر را بپذیرد و حقیقت را با پسر در میان گذاشتند. با وجود این، پسر با محبت و اصرار زیاد همچنان بر خواستهاش پا فشاری میکرد. بالاخره، مراسم ازدواج برگزار شد و دختر معلول هر شب به درگاه خداوند دست مییازید و دعا میکرد: «خداوند! من را به حکمت و مصلحت خود از نعمت راه رفتن محروم ساختی. آیا راضی خواهی بود که از نعمت مادر شدن هم محروم بمانم؟ آیا به میلیونها مادری که با پاهای خود این نعمت را تجربه میکنند، تو دو نعمت عطا میکنی، اما به من هیچ نمیدهی؟»
دختر جوان این دعا را در دل شب، بیوقفه و بیهیچ تردیدی، به مدت چهارده سال از صمیم قلب تکرار میکرد. و سرانجام،پس از سالها دعا و استقامت، خداوند دعای او را اجابت کرد و صاحب سه فرزند سالم و نیکو گردید.
درسهای این داستان:
صداقت و راستگویی از زیباترین ویژگیهاست. حتی اگر حقیقت به ضرر شما باشد، باز هم صادق باشید.
در دعا باید اصرار و پشتکار داشت. هر کسی که در را بزند، بالاخره در به رویش گشوده خواهد شد.
دعا باید از عمق دل باشد، نه صرفاً سخنانی که از زبان جاری میشود.
هرگز نباید از درگاه خداوند ناامید شد، چرا که رحمت او بیپایان و بیحد و مرز است.
در هر شرایطی باید به خداوند اعتماد کرد و در دل به او ایمان داشت.
پینوشت پایانی: ترجمه آیات ۷۲، ۷۱ و ۷۳ سوره هود:
﴿۷۱﴾ و همسرش [ساره که پشتِ پرده] ایستاده بود، [از شنیدنِ مژده تولد فرزند] خندید؛ آنگاه او را به اسحاق و پس از او به یعقوب بشارت دادیم.
﴿۷۲﴾ [ساره] گفت: «ای وای بر من! آیا در حالی که خودم پیرزنم و این شوهرم پیرمردی [فرتوت] است، فرزند میزایم؟ به راستی، این امری شگفتآور است».
﴿۷۳﴾ [ملائکه] گفتند: «آیا از فرمان الله تعجب میکنی؟ رحمت الله و برکاتش بر شما اهل خانه [نبوت] باد. بیتردید، او [تعالی در ذات و صفات و افعالش] ستودهای بزرگوار است».
یک شب مردی مست به ایستگاه قطار می رود و از یکی از دوستانم می پرسد:
«کجا می توانم برای دختر کوچکم یک هدیه بخرم؟ او یازده سالش است و من دلم می خواهد چیزی برایش بخرم».
دوستم پرسیده بود: «چرا می خواهی به او هدیه بدهی؟»
مرد مست پاسخ داده بود: «معلوم است، می خواهم او را خوشحال کنم.»
او گفت: «می شود هدیه ای را پیشنهاد کنم که واقعاْ او را خوشحال کند؟»
مرد مست پرسیده بود که آن هدیه چیست؟ و دوستم گفته بود:
«به او پدری سر به راه هدیه بده. این کار او را خیلی خوشحال خواهد کرد.»
منجمی (ستاره شناس) به خانه در آمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته. دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحب دلی که برین واقف بود گفت:
تو بر اوج فلک چه دانى چیست؟
که ندانى که در سرایت کیست؟!
منبع:گلستان سعدی/ باب ۴
این حکایت از گلستان سعدی، طنزی نیشدار و حکیمانه دربارهی عدم درک اولویتهای زندگی است. ستارهشناس که تمام عمر خود را صرف شناخت افلاک و آسمان کرده، از آنچه در خانهی خودش میگذرد، بیخبر است.
بیت پایانی، به شکل ضربالمثل درآمده و به ما یادآوری میکند که دانستن مسائل بزرگ، بدون شناخت امور ضروری و حیاتی پیرامونمان، بیفایده است.
پس از پایان ماه عسل، مادرشوهر با لبخند به عروسش گفت:
— تو در عرض سی روز توانستی پسرم را به خواندن نماز در مسجد پایبند کنی… کاری که من طی سی سال تلاش نتوانستم انجام دهم!
و چشمانش پر از اشک شد.
عروس مهربانانه پاسخ داد:
— مادرجان، داستان سنگ و گنج را شنیدهای؟
روزی سنگ بزرگی راه مردم را سد کرده بود. مردی تصمیم گرفت آن را از سر راه بردارد. پتکی سنگین برداشت و با تمام توان ضربه زد… یک بار، دو بار، ده بار… نود و نه ضربه! اما سنگ تکان نخورد. خسته و ناامید کنار رفت.
در همین لحظه، رهگذری رسید و گفت: «بگذار من امتحان کنم.»
او تنها یک ضربه زد… و ناگهان سنگ شکست! اما چیزی که انتظارش را نداشتند، آشکار شد: گنجی زیر سنگ پنهان بود.
مرد دوم با خوشحالی گفت: «من پیدایش کردم! این طلاها مال من است!»
مرد اول اعتراض کرد: «اما من نود و نه ضربه زدم! تو فقط یک ضربه زدی!»
کارشان به قاضی کشید. قاضی با دقت به سخنان هر دو گوش داد و سپس حکم داد:
— نود و نه سهم از این گنج، متعلق به مرد اول است، زیرا اگر تلاش او نبود، سنگ هرگز نمیشکست. و مرد دوم، تنها یک سهم دارد، چرا که ضربه آخر را زده است.
عروس ادامه داد:
— مادرجان، تو سی سال بیوقفه در گوش پسرت خواندی که نماز بخواند. تو خسته و ناامید نشدی. من فقط ضربه آخر را زدم…
مادر با شنیدن این سخنان آرام گرفت. احساس کرد تلاشش بیثمر نبوده است.
چه عروس فهمیده و خوشبیانی! شاید اگر فرد دیگری جای او بود، میگفت: «بله مادر، من توانستم، تو نتوانستی!» اما او حقیقت را دید و حق را به صاحبش داد.
اخلاق اصیل، از انسان اصیل سرچشمه میگیرد.
چقدر جای تأمل دارد… چه افرادی که تلاش دیگران را به نام خود تمام میکنند. اما خداوند حتی به وزن ذرهای نیز حساب خواهد کرد.
گفت:«فلانی خیلی زن ذلیله!»
گفتم:«از کجا فهمیدی؟!»
گفت:«خانمش به خانم من گفته که فلانی توی کارهای خونه کمک می کنه!»
گفتم:«چه اشکالی داره؟!»
گفت:«مرد خلق شده واسه اینکه آچار بگیره دستش بره زیر تریلی نه اینکه توی خونه ظرف بشوره و سبزی پاک کنه!»
گفتم:«این چیزی که تو می گی نشونه مرد بودن نیست و اون کارهایی ام که فلانی توی خونه انجام می ده نشونه زن ذلیل بودن نیست!»
گفت:«علّامه دهر!تو بگو به کی می گن زن ذلیل؟!»
گفتم:«زن ذلیل به کسی می گن که زنش رو خوار و ذلیل کنه.»
گفت:«اِ...نه بابا!ما تا دیروز فکر می کردیم زن ذلیل به آدم بدبختی می گن که ذلیلِ زنش باشه!»
گفتم:«کسی که توی کارهای خونه به زنش کمک می کنه،ذلیلِ زنش نیست،زنش براش عزیزه».
پینوشتها:
در برخی جوامع، تصورات غلطی درباره مردانگی و نقشهای خانوادگی وجود دارد که بهویژه در زمینه وظایف مردان در خانه و مشارکت آنها در امور خانهداری نمود پیدا میکند. در برخی فرهنگها، همکاری و همراهی مرد با همسر، نه تنها پذیرفته نمیشود، بلکه بهعنوان امری غیرمردانه و حتی «زنذلیلی» تلقی میگردد. این نوع نگاه که بر اساس غرورهای بیپایه و افکار منفی در مورد تواناییها و وظایف مرد در خانه شکل گرفته است، بههیچوجه نمیتواند صحیح باشد.
در واقع، هر کسی که برای خانوادهاش، که عزیزترین افراد در زندگی هر انسان هستند، خیری نداشته باشد، مسلماً نمیتوان از او انتظاری برای نیکی به دیگران و افراد غریبه نیز داشت.
پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوسلم بهصراحت بهترین ویژگی یک مرد را در میزان خدمت، مسئولیتپذیری و محبت به خانوادهاش بیان فرمودند:
«خيرُكُم خيرُكم لِأهْلِهِ ، وَأَنَا خيرُكم لِأَهْلِي»، یعنی:
«بهترین شما کسی است که برای خانوادهاش بهترین باشد، و من از همه شما برای خانوادهام بهترم.»۱
این سخن پیامبر نشاندهندهی حقیقتی عمیق است که مردانگی واقعی در این نیست که فرد به ظاهر قدرتمند باشد یا تنها در اجتماع نقش برجستهای ایفا کند، بلکه در میزان خدمت و محبت به کسانی است که بیشترین حق را بر او دارند: خانواده. اینجا مشخص میشود که بهترین ویژگی یک مرد، همان توانایی در خدمت به عزیزان و ایفای نقشهای انسانی و محبتآمیز است که در خانه آغاز میشود و سپس به اجتماع سرایت میکند.
ام المؤمنین عایشه رضياللهعنها نیز در پاسخ به پرسشی درباره رفتار پیامبر در خانه فرمودند:
«كان يكونُ في مِهْنَةِ أهلِهِ»، یعنی:
«در خدمت خانوادهاش بود.»۲
این حدیث نیز بر نقش فعال پیامبر اسلام در خانه تأکید میکند؛ ایشان هیچگاه از انجام کارهای روزمره خانه طفره نمیرفتند، بلکه در کنار همسران خود به انجام امور منزل میپرداختند، در حالی که بهعنوان بزرگترین رهبر و معلم جامعه شناخته میشدند.
این آموزهها نه تنها به مردان مسلمان، بلکه به همه انسانها الگویی از احترام، تعهد و محبت را ارائه میدهند. جالب است بدانیم که آنچه امروز بهعنوان «جنتلمن بودن» در جوامع غربی شناخته میشود، در حقیقت مفهومی است که بیش از هزار سال پیش، بهطور جامع و کامل در آموزههای اسلام به جهانیان عرضه شده است.
مفهومی که در آن مردانگی نه در غرور و خودخواهی، بلکه در احترام به خانواده و وظایف انسانی است که فرد در برابر عزیزان خود احساس مسئولیت میکند.
در برخی جوامع، بهویژه آنهایی که تحت تأثیر سنتهای بیاساس قرار دارند، این تصور نادرست وجود دارد که همکاری مردان با خانوادهشان نشانهای از ضعف یا کمبود قدرت است. اما پیامبر اسلام با رفتار و سخنان خود بهوضوح نشان دادند که مردانی که در خانه فعال و مسئول هستند، نه تنها هیچگونه ضعف یا ذلتی ندارند، بلکه برعکس، با این اقدام خود در جایگاه والایی از انسانیت و محبت قرار دارند.
آنها با نشان دادن محبت و تعهد خود نسبت به خانواده، الگویی بینظیر از مردانگی و رهبری انسانی را به نمایش میگذارند.
در نهایت، باید گفت که قدرت واقعی انسان در توانایی برقراری تعادل در تمامی جنبههای زندگی است. هرگونه خدمت به خانواده، بدون هیچگونه منّت و با دلخوشی، نه تنها نشانهای از احترام به آنها بلکه نشانهای از درک عمیق و انسانی نسبت به مسئولیتها و وظایف زندگی است.
مردی که در خانه به همسر و فرزند خود کمک میکند، در حقیقت فضایی سرشار از محبت و همدلی در خانواده ایجاد میکند. چنین فردی، بهواسطهی این محبت و مسئولیتپذیری، میتواند در اجتماع نیز منشأ خیر و نیکی برای دیگران باشد. اینها همان آموزههایی هستند که پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوسلم به ما آموخت و ما را به سوی رشد، تعالی و ارتقای سطح کیفیت زندگی هدایت میکنند.
منابع:
۱. أخرجه الترمذي (۳۸۹۵) واللفظ له، والدارمي (۲۲۶۰)، وابن أبي الدنيا في ((مداراة الناس)) (۱۵۴)
۲. صحيح البخاري (۶۷۶)
مردی برای خود خانه ای ساخت و از خانه قول گرفت که تا وقتی زنده است، به او وفادار باشد و بر سرش خراب نشود و قبل از هر اتفاقی وی را آگاه کند.
مدتی گذشت. تَرَکی در دیوار ایجاد شد. مرد فوراً با گچ ترک را پوشاند.
بعد ازمدتی در جایی دیگر از دیوار تَرَکی ایجاد شد و باز هم مرد با گچ ترک را پوشاند و این اتفاق چندین بار تکرار شد .
روزی ناگهان خانه فرو ریخت. مرد با سرزنش قولی که گرفته بود را یادآوری کرد. خانه پاسخ داد :
هر بار خواستم هشدار بدهم و تو را آگاه کنم، دهانم را با گچ گرفتی و مرا ساکت کردی!
این هم عاقبت نشنیدن هشدارها!
مرد در میان آوار، به حرفهای خانه گوش داد و حسرت خورد. او فهمید که هشدارها همیشه به شکلی ظریف و آرام میآیند، و نادیده گرفتن آنها تنها فاجعه را به تعویق میاندازد، نه که از آن جلوگیری کند.
و اینگونه مرد آموخت که باید به صدای ترکها گوش کند، پیش از آنکه آواز فروپاشی را بشنود.
عُروَة بن زبیر رحمه الله :
إذا رأيت الرجل يعمل الحسنة فاعلم أن لها عنده أخوات، وإذا رأيته يعمل السيئة فاعلم أن لها عنده أخوات، فان الحسنة تدل على أختها، وإن السيئة تدل على أختها.
«هرگاه کسی را دیدی که کار نیک انجام میدهد، بدان این کار نیک تنها نبوده بلکه کارهای نیک دیگری در کنار خود دارد، زیرا این عمل نیکو بر اعمال نیکوی دیگری دلالت میکند، همچنانکه اگر از کسی کاری زشت سر بزند بیانگر آن است که کارهای زشت دیگر نیز از او سر خواهد زد».
صِفَةُ الصَّفوَة: ۱/۳۴۹.
مادر سفیان ثوری رَحِمَهُمَا الله به وی میگفت:
يا بني اطلب العلم وأنا أكفيك بمغزلي.
«پسرم! در پی فراگیری علم باش، و من با کارِ دوکریسیام (یعنی با ریسیدن نخ) مخارج تحصیل تو را تأمین میکنم.»
و همچنین میگفت:
يا بني إذا كتبت عشرة أحرف فانظر هل ترى نفسك زيادة في مشيك وحلمك ووقارك فإن لم يزدك فاعلم أنه لا يضرك ولا ينفعك.
«پسرم! هرگاه ده حرف را فراگرفتی به خودت بنگر که آیا در رفتار، بردباری و وقارِ تو پیشرفتی پدید آمده است یا نه؛ اگر چیزی بر تو نیفزوده، به خوبی این را بدان که فراگیری اینچنین علمی هیچگونه سودی در بر نخواهد داشت.»
صفة الصفوة: ج ۲، ص ۱۱۰.
پینوشت:
در این روایت کوتاه اما ژرف، نکاتی گرانبها و تربیتی نهفته است که فراتر از یک واقعهٔ تاریخی، بازتابی از روح تمدن اسلامی در عصر زرین آن به شمار میرود.
نخست آنکه نقش مادران در شکوفایی علمی فرزندان جایگاهی بنیادین در فرهنگ اسلامی دارد. مادرِ سفیان، تنها مشوق فرزندش در طلب علم نیست، بلکه خود را متعهد به پشتیبانی مالی و معنوی از او میداند؛ نمونهای روشن از باور راسخ مادران مسلمان به ارزش دانش و پرورش نسلی دانا و دیندار.
دیگر آنکه، روایت دربردارندهٔ معیاری بنیادین برای تمییز علم حقیقی از علم بیاثر است. سفیان ثوری از زبان مادرش میآموزد که اگر دانش به بردباری، وقار و بهبود اخلاق نینجامد، نهتنها سودی ندارد، بلکه حتی زیانی هم بر آن مترتب نیست؛ زیرا در افق معنوی دین، «علمِ بیاثر»، بیارزش است.
در این میان، زندگی و سیرهٔ سفیان ثوری رحمهالله خود بازتاب روشن همان تربیت ایمانی و بینش اخلاقی است که مادرش در جان او نهاده بود؛ تربیتی که علم را به زهد پیوند میدهد، و دانش را به وقار و پرهیز.
سفیان، با نام کامل سفیان بن سعید بن مسروق ثوری، از قبیلهٔ «ثَور بن عبد مَناة» و با کنیهٔ «ابو عبدالله»، در سال ۹۷ هجری در کوفه چشم به جهان گشود و در سال ۱۶۱ هجری در بصره، در حال اختفا، از دنیا رفت.
وی یکی از پرآوازهترین راویان حدیث در جهان اسلام است، تا آنجا که لقب «امیرالمؤمنین در حدیث» به او اختصاص یافته است.
سفیان، در اوج شکوفایی علمی، دعوت خلفای عباسی به پذیرش منصب قضاوت را رد کرد و با کنارهگیری از قدرت، زندگیای زاهدانه را برگزید.
او حافظهای شگفت داشت و خود میگفت:
«چیزی را که بهخاطر سپردهام، هرگز فراموش نکردهام.»
از آثار او در حوزهٔ حدیث و فقه، کتابهای مشهوری چون الجامع الكبير، الجامع الصغير و رسالهای در علم فرائض (ارثشناسی اسلامی) برجای مانده است.
برای شناخت بیشتر شخصیت و اندیشهٔ او، میتوان به منابعی نظیر کتاب الأعلام اثر زرکلی، و نیز مناقبنامهای که ابن جوزی دربارهٔ او نگاشته، رجوع کرد.
ربیع بن خُثَیم هنوز به سن بلوغ نرسیده بود که بر اثر نماز تهجد آنقدر خسته میگشت که مادرش دلش به حال وی میسوخت و میگفت: «فرزندم! چرا نمیخوابی و کمی استراحت نمیکنی؟» اما او در جواب میگفت: «ای مادر مهربانم! کسی که به هنگام فرارسیدن تاریکیهای شب، از گناهان خود هراس داشته باشد، سزاوار خواب و استراحت نیست».
به سن بلوغ که رسید، مادرش دید که گریه و بیخوابی او افزونتر شده است، به او گفت: «پسرم! این همه بیتابی و بیخوابی که از تو میبینم، شاید در اثر قتل نفسی باشد که مرتکب شدهای و من خبر ندارم!». گفت: «آری مادر جان! من یکی را کشتهام». مادرش با تعجب گفت: «آن کس که کشتهای کیست تا برویم به او دیه بدهیم یا تقاضای بخشش کنیم؟ به الله سوگند اگر بدانند چقدر گریه و زاری و بیخوابی میکنی، به تو رحم خواهند کرد».
گفت: «مادر عزیز! آنکس که من کشتهام نفس خودم است».
الزهد لأحمد بن حنبل، ص ۲۷۶، ش ۱۹۹۷.
در منزل دوستم که پسرش دانشآموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسیاش را انجام میداد، بودم.
زنگ منزل را زدند و پدربزرگ خانواده از راه رسید.
پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوهاش داد و گفت: «این هم جایزهٔ نمرهٔ بیست نقاشیات.»
پسر، جعبهٔ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد و چند لحظه بعد گفت: «بابا بزرگ، باز هم که از این جنسهای ارزونقیمت خریدی. الان مدادرنگیهای خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.»
مادر بچه گفت: «میبینید آقاجون؟ بچههای این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند. اصلا نمیشه گولشون زد و سرشون کلاه گذاشت.»
پدربزرگ چیزی نگفت.
برایشان توضیح دادم که این رفتار پسربچه نشانهٔ هوشمندی نیست، همانطور که هدیهٔ پدربزرگ برای گول زدن نوهاش نیست.
و این داستان را برایشان تعریف کردم.
آن زمان که من دانشآموز ابتدایی بودم، خانم بزرگ گاهی به دیدنمان میآمد و به بچههای فامیل هدیه میداد.
بیشتر وقتها هدیهاش تکههای کوچک قند بود.
بار اول که به من تکه قندی داد، یواشکی به پدرم گفتم: «این تکه قند کوچک که هدیه نیست.»
پدرم اخم کرد و گفت: «خانم بزرگ شما را دوست دارد. هر چه برایتان بیاورد هدیه است.»
وقتی خانم بزرگ رفت، پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچهها آرزو میکردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند.
خانم بزرگ هنوز هم خیال میکند که قند، چیز خیلی مهمی است.
بعد گفت: «ببین پسرم، قنددان خانه پر از قند است، اما این تکه قند که مادرجان داده با آنها فرق دارد، چون نشانهٔ مهربانی و علاقهٔ او به شماست. این تکه قند معنا دارد. آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند اما مهربان نیستند.
وقتی کسی به ما هدیه میدهد، منظورش این نیست که ما نمیتوانیم مانند آن هدیه را بخریم، منظورش کمک کردن به ما هم نیست. او میخواهد علاقهاش را به ما نشان بدهد. میخواهد بگوید که ما را دوست دارد.
و این، خیلی با ارزش است.
این چیزی است که در هیچ بازاری نیست
و در هیچ مغازهای آن را نمیفروشند.»
مادری از عالمی پرسید: «خوابِ بچههایم بسیار سنگین است؛ به همینخاطر نمیتوانم آنها را برای نماز صبح بیدار کنم. حالا چه کار کنم؟»
شیخ پاسخ داد: «اگر اتاق آتش بگیرد و جانشان در خطر باشد، چه میکنی؟»
زن گفت: «آنها را بیدار خواهم کرد.»
شیخ پرسید: «ولی خوابشان سنگین است؛ چگونه بیدارشان میکنی؟»
زن گفت: «بهخدا قسم هرطور شده آنها را بیدار میکنم؛ حتی اگر شده، آنها را کشانکشان از اتاق خارج میکنم.»
شیخ گفت: «همانطور که برای نجاتشان از آتشِ دنیا این کار را میکنی، برای نجاتشان از آتشِ جهنم نیز چنین کن.»
یکی از معلمان قرآن در یکی از مساجد مدینه نقل میکرد که روزی کودکی نزد من آمد و خواست در جلسات حفظ قرآن شرکت کند. به او گفتم:
ـ آیا چیزی از قرآن حفظ داری؟
پاسخ داد: بله.
با توجه به سن کمش گفتم: از جزء عم برایم بخوان. و خواند!
پرسیدم: سوره تبارک را هم حفظی؟ گفت: بله، و آن را نیز برایم خواند!
از حافظهاش با آن سن کم شگفتزده شدم. برای اطمینان بیشتر از سوره نحل پرسیدم؛ و وقتی دیدم آن را نیز از بر است، تعجبم دوچندان شد.
خواستم با سورهای بلندتر او را بیازمایم. پرسیدم: آیا سوره بقره را هم حفظ داری؟ پاسخ داد: بله.
و چون شروع به خواندن کرد و خطایی در قرائتش ندیدم، پرسیدم: تو حافظ کل قرآنی؟
جواب داد: بله.
سبحانالله، ماشاءالله، تبارك الله!
با شگفتی فراوان، از او خواستم فردا نیز بیاید، اما اینبار همراه پدرش.
فردای آن روز با پدرش دیدار کردم. سبحانالله! چگونه ممکن است با چنین پدری، فرزندی اینچنین پرورش یابد؟
پدری سهلانگار، بیتوجه به قرآن و سنت، چنانکه شاید از ظاهرش نیز نمیشد نشانی از دیانت و پایبندی به اسلام دید.
وقتی پدر را دیدم و او نیز بهت و حیرت مرا دریافت، بیدرنگ لب به سخن گشود و گفت:
ـ میدانم که از خود میپرسی چطور ممکن است من پدر چنین فرزندی باشم. بگذار حقیقت را برایت بگویم.
پشت پرده این ماجرا، مادری است که بهراستی بهاندازه هزار مرد میارزد.
ما در خانه سه فرزند داریم که هر سه حافظ قرآناند. دختر کوچکم تنها چهار سال دارد و حافظ جزء سیام است.
این مادر، از همان آغازِ زبان باز کردن فرزندان، به آنان قرآن آموخته و حفظ آن را تمرین داده است.
او با شیوهای جالب و دلنشین، بچهها را به حفظ قرآن تشویق میکند:
هر کدام از فرزندان که زودتر از بقیه، محفوظات روزانهاش را به پایان برساند، اختیار دارد شام آن شب را انتخاب کند تا مادر برایش بپزد.
هر کس در مرور محفوظات قبلی بهتر عمل کند، حق انتخاب مکان تفریحی آخر هفته را دارد.
و هر یک که موفق به ختم قرآن یا حفظ یک جزء شود، اجازه دارد مکان سفر خانواده را تعیین کند.
به این ترتیب، روحیهای سالم و پرنشاط برای رقابت در حفظ قرآن در میان بچهها شکل گرفته است.
بله، این است نمونهی زنِ صالحی که هرگاه اصلاح شود، خانهاش نیز اصلاح خواهد شد.