- ۰ نظر
- ۱۷ دی ۹۷ ، ۱۲:۲۰
امام حسن بصری روایت کرده است که امیرالمؤمنین عمر بن خطاب در دل شب از برادران خود یاد میکرد و میگفت:
«چقدر طولانیست این شب! و چون نماز صبح را ادا مینمود با شتاب به سوی ایشان میرفت و آنان را به آغوش میکشید.»
الإخوان لابن أبي الدنيا، ص ۱۳۴.
امام شافعی شب را به سه بخش تقسیم کرده بود:
یکسوم آغازین شب را به نوشتن میپرداخت،
یکسوم میانی را به نماز اختصاص میداد،
و یکسوم پایانی را به خواب.
صفة الصفوة: ج ١، ص ۴۳۷.
امام و پیشوای تابعی، ابراهیم تَیمی نفس را با استفاده از روش «تمثیل» که جدا از سایر روشها است، به محاسبه میکشاند. او یک بار فرض را بر این مینهاد که از بهشت و نعمتهای آن برخوردار است و بار دیگر تصور میکرد که به آتش جهنم و عذاب سخت آن دچار شده است، لذا میگوید: ابتدا تصور کردم که در بهشتم و از میوهها و سرچشمههای گوارای آن میخورم و مینوشم و با حورعین آن سرگرم بزمم، سپس خود را چنان تصور میکنم که در دوزخم و از زَقّوم میخورم و از خونابه مینوشم، و دست و پایم با غل و زنجیر بسته شده است. به نفس میگویم: ای نفس! از من چه میخواهی؟ در جواب میگوید: میخواهم به دنیا بازگردم و عمل نیکو انجام دهم. میگویم حالا در جایی هستی که آرزوی آن میکردی. پس عمل نیکو انجام بده»۱
این نوع محاسبه، آن تابعی بزرگوار را واداشت تا بر عبادت خود بیفزاید و چون به سجده میرفت، آنقدر صمیمانه آن را طولانی میکرد که گنجشکها به گمان این که تنۀ خشکیده درخت است برآن مینشستند و بر او نوک میزدند.۲
وی با این همه عبادت، دائماً در هراس بود و نفس خود را محاسبه میکرد که مبادا گفتارش مطابق رفتارش نباشد؛ تا جائی که میگفت:
"مَا عَرَضْتُ قَوْلِي عَلَى عَمَلِي إِلاَّ خِفْتُ أَنْ أَكُوْنَ مُكَذِّباً." ٣
«هرگاه گفتههایم را با اعمالم مطابقت میدهم میترسم رفتارم، گفتارم را تکذیب کند».
منابع:
۱-صفة الصفوة: ۲/۵۲.
۲-همان: ۲/۵١.
۳-سیر أعلام النبلاء: ۵/۶۱.
ابوالهَیّاج اسدی گفته است: مردی را در حال طواف دیدم که دعا میکرد:
«اللَّهُمَّ قِني شُحَّ نَفْسي»
«پروردگارا، مرا از بخل و حرص نفسم محافظت بفرما».
و چیزی بر این دعا نمیافزود.
سبب را از او پرسیدم. گفت:
«اگر از بخل (و خودخواهی و حرصِ) نفس خویش در امان باشم، دزدی نمیکنم، زنا نمیکنم و کارهای ناروا انجام نمیدهم».
بعداً دریافتم که آن مرد عبدالرحمن بن عوف بود.
تفسیر قرطبی، ج ۱۸، ص ۳۰.
روایت شده است که شخصی به حسن بصری رحمه الله گفت:
فلانی غیبت تو را کرده است.
پس (حسن بصری رحمه الله) سبدی خرما برای او فرستاد و گفت:
بَلَغَنِي أَنَّكَ أَهْدَيْتَ لِي حَسَنَاتِكَ فَأَرَدْتُ أَنْ أُكَافِئَكَ عَلَيْهَا، فَاعْذُرْنِي فَإِنِّي لَا أَقْدِرُ أَنْ أُكَافِئَكَ بِهَا عَلَى التَّمَامِ.
به من خبر رسیده که تو خوبیهایت را به من بخشیدهای؛ خواستم در برابر این هدیه پاسخی داده باشم. مرا ببخش که توانایی ندارم همهی آنچه به من دادی را جبران کنم.
تنبیه الغافلین، أبو الليث السمرقندي، ص ۱۶۴.
مردی از کنار جنگلی رد میشد. شیری را دید که برای شغالی خطونشان میکشید. شغال به خانه رفت و در را بست، ولی شیر همچنان به حرکات رزمیاش ادامه داد و شغال را به جدال فراخواند. مرد سرگرم تماشای آنان بود که کلاغی از بالای درخت از او پرسید:
ـ چه چیز تو را اینچنین متعجب کرده است؟
مرد گفت: به خطونشانهای شیر فکر میکنم، شغال هم بیتوجه به خانهاش رفته و بیرون نمیآید!
کلاغ گفت: ای نادان! آنها تو را سرگرم کردهاند تا روباه بتواند غذایت را بخورد!
مرد دید غذایش از دست رفته. از کلاغ پرسید:
ـ روباه غذایم را برد، شیر و شغال را چه حاصل؟
کلاغ چنین توضیح داد: روباه گرسنه بود و توان حمله نداشت؛ غذایت را خورد و نیرو گرفت. شیر هم بدنش کوفته بود، خودش را گرم کرد تا هنگام حمله آماده باشد. و شغال هم خسته بود، رفت خانه تا نیرویی تازه کند. تا آن زمان که جلوتر رفتی، هر سه به تو حمله کنند و تو را بخورند!
مرد پرسید: از اطلاعاتی که به من دادی، تو را چه حاصل؟
کلاغ گفت: آنها کیسه زر تو را به من وعده داده بودند تا تو را سرگرم کنم.
«ابن عبدالرحمان بن ابی حاتم رازی» در مورد بعضی از مدارس دمشق میگوید:
وقتی وارد دمشق شدم، به میان اهل حدیث رفتم. از کنار حلقهٔ درس قاسم جُوعی گذشتم؛ دیدم جمعی گرد او نشستهاند و او برایشان سخن میگوید. منظره برایم جالب بود. جلو رفتم و شنیدم که گفت:
از روزگار خود پنج چیز را غنیمت بدانید:
۱- اگر در جایی حاضر شدید، شناخته نشوید؛
۲- اگر غایب شدید، کسی جویای شما نشود؛
۳- اگر در جمعی حضور یافتید، با شما مشورت نکنند؛
۴- اگر سخنی گفتید، سخنتان پذیرفته نشود؛
۵ و اگر کاری انجام دادید، به شما مزدی داده نشود.
و باز شما را به پنج چیز دیگر سفارش میکنم:
۱- اگر بر شما ستم کردند، شما ستم روا مدارید؛
۲- اگر ستایشتان کردند، دلخوش نشوید؛
۳- اگر پشیمان شدید، اندوهگین نشوید؛
۴- اگر بر شما دروغ بستند، خشمگین نشوید؛
۵- و اگر به شما خیانت کردند، شما خیانت نکنید.
این بود آنچه بهعنوان بهرهام از دمشق برگرفتم.
صفة الصفوة: ج ۲، ص ۳۸۹.
علی بن الحسین، امام زینالعابدین (رحمهالله)، هرگاه فقیر و تنگدستی نزد او میآمد، با روی خوش از او استقبال میکرد و میفرمود:
"مرحباً بمن يحمل زادي إلى الآخرة."
«خوش آمده است آنکه توشهی مرا به سوی آخرت میبرد.»
صفة الصفوة، ج ۱، ص ۳۵۵.
مقیم لندن بود.تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد.
می گفت: چند دقیقه با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟
آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم: آقا ! این را زیادی دادی.
گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن، راننده سرش را بیرون آورد و گفت: آقا، از شما ممنونم.
پرسیدم: بابت چی؟
گفت: می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم، اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشین شدید، خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم. فردا خدمت می رسم.
تعریف می کرد: تمام وجودم دگرگون شد، حالی شبیه به غش به من دست داد! من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم.
علی بن ابیطالب رضیاللهعنه در نخستین شب ماه رمضان بیرون رفت؛ چراغها در شهر روشن بودند و قرآن کریم در مساجد تلاوت میشد.
سپس فرمود:
"نَوَّرَ اللَّهُ لَكَ يَا عُمَرُ بْنَ الْخَطَّابِ فِي قَبْرِكَ، كَمَا نَوَّرْتَ مَسَاجِدَ اللَّهِ بِالْقُرْآن."
«خداوند قبر تو را نورانی کند ای عمر بن خطاب، همانگونه که مساجد خدا را با قرآن نورانی کردی.»
فضائل رمضان لابن أبی الدنیا، ص ۵۸.
روزی امام علی بن ابیطالب (کَرَّمَ اللهُ وَجهَه) به گورستان رفت و خطاب به مردگان گفت:
«خانههایتان دیگر ساکنان تازهای یافتهاند،
اموالتان تقسیم شده،
و همسرانتان به ازدواج دیگران درآمدهاند.
این است خبرِ ما از دنیا،
شما چه خبری دارید؟»
سپس فرمود:
«قسم به کسی که جانم در دست اوست، اگر به آنان اجازه سخن گفتن داده میشد، بیتردید میگفتند:
بهترین توشه، تقواست.»
پینوشت: امام علی (رضي الله عنه) با این رفتار، در واقع گفتوگویی مثالی و نمادین با اهل قبور برقرار کرد تا حقیقت فنا و بیوفایی دنیا را مجسّم سازد. این خطاب، نه از سر انتظار پاسخ شنیدنی، بلکه برای تذکر و بیدارسازی دلهای زنده است؛ نوعی گفتوگوی تمثیلی که مخاطبِ حقیقیاش انسانِ غافل از مرگ است، نه مردگانِ در خاک.
پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت میکرد باز هم از زندگی خود راضی نبود و علت را نمی دانست. روزی در کاخ امپراتوری قدم میزد.
هنگامی که از آشپزخانه عبور میکرد،متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده میشد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: «چرا اینقدر شاد هستی؟»
آشپز جواب داد: «من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش میکنم تا همسر و بچهام را شاد کنم. ما خانهای حصیری تهیه کردهایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم.»
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با وزیر در این مورد صحبت کرد.وزیر به پادشاه گفت : «این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!»
پادشاه با تعجب پرسید: «گروه 99 چیست؟»
وزیر جواب داد: «اگر میخواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!»
پادشاه بر اساس حرفهای وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند. آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در، کیسه را دید.
با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکههای طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکههای طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد ولی واقعاً 99 سکه بود!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. خانه و اطراف آن را زیر و رو کرد اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند. تا دیروقت کار کرد.
به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!
آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمیخواند. او فقط تا حد توان کار میکرد!
پادشاه نمیدانست که چرا این کیسه چنین بلایی بر سر آشپز آورده است و علت را از وزیر پرسید.وزیر جواب داد:
«حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند. تا آخرین حد توان کار میکنند تا بیشتر بدست آورند.
آنان میخواهند هر چه زودتر یکصد سکه را از آن خود کنند! این علت اصلی نگرانیها و آلام آنان است. آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست میدهند.»
تاجری در روستایی، مقدار زیادی محصول کشاورزی خرید و میخواست آنها را با ماشین به انبار منتقل کند. در راه از پسری پرسید: «تا جاده چقدر راه است؟»
پسر جواب داد: «اگر آرام بروید حدود ده دقیقه کافی است. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شاید بیشتر.»
تاجر از این تضاد در جواب پسر ناراحت شد و به او بد و بیراه گفت و به سرعت خودرو را به جلو راند. اما پنجاه متر بیشتر نرفته بود که چرخ ماشین به سنگی برخورد کرد و با تکان خوردن ماشین، همه محصولها به زمین ریخت.
تاجر وقت زیادی برای جمع کردن محصول ریخته شده صرف کرد و هنگامی که خسته و کوفته به سمت خودروی خود بر میگشت یاد حرفهای پسر افتاد و وقتی منظور او را فهمید بقیه راه را آرام و بااحتیاط طی کرد.
شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم تا به مقصد برسیم.
رهرو آن نیست گهی تند و گهی کند رود
رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود
استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پُر از آب به دست گرفت و آن را بالا برد تا همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: «به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟»
شاگردان جواب دادند: «۵۰ گرم، ۱۰۰ گرم، ۱۵۰ گرم.»
استاد گفت: «من هم بدون وزن کردن نمیدانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سؤال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همینطور نگه دارم، چه اتّفاقی خواهد افتاد؟»
شاگردان گفتند: «هیچ اتّفاقی نمیافتد.»
استاد پرسید: «خُب، اگر یک ساعت همینطور نگه دارم، چه اتّفاقی میافتد؟»
یکی از شاگردان گفت: «دستتان کمکم درد میگیرد.»
استاد گفت: «حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم، چه؟»
شاگرد دیگری گفت: «دستتان بیحس میشود، عضلات بهشدّت تحت فشار قرار میگیرند و فلج میشوند، و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید.»
و همهی شاگردان خندیدند.
استاد گفت: «خیلی خوب است. ولی آیا در این مدّت وزن لیوان تغییر کرده است؟»
شاگردان جواب دادند: «نه.»
استاد پرسید: «پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات میشود؟ من چه باید بکنم؟»
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: «لیوان را زمین بگذارید.»
استاد گفت: «دقیقاً.»
مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالی ندارد.
اگر مدّت طولانیتری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
مردی در کارخانه توزیع گوشت کار میکرد. یک روز که به تنهایی برای سرکشی به سردخانه رفته بود، درِ سردخانه بسته شد و او در داخل سردخانه گیر افتاد!
آخر وقت کاری بود. با اینکه او شروع به داد و فریاد کرد تا بلکه کسی صدایش را بشنود و نجاتش دهد، ولی هیچکس متوجه گرفتار شدنش در سردخانه نشد.
بعد از ۵ ساعت، مرد در حال مرگ بود که نگهبان کارخانه درِ سردخانه را باز کرد و مرد را نجات داد. او از نگهبان پرسید که چطور شد به سردخانه سر زدید.
نگهبان جواب داد:
«من ۳۵ سال است در این کارخانه کار میکنم و هر روز هزاران کارگر به کارخانه میآیند و میروند. ولی تو یکی از معدود کارگرهایی هستی که هنگام ورود با من سلام و احوالپرسی میکنی و هنگام خروج از من خداحافظی میکنی و بعد خارج میشوی.
خیلی از کارگرها با من طوری رفتار میکنند که انگار اصلاً وجود ندارم. امروز هم مانند روزهای قبل به من سلام کردی، ولی خداحافظی کردنت را نشنیدم. برای همین تصمیم گرفتم برای یافتن تو به کارخانه سری بزنم.
من منتظر احوالپرسی هر روزه تو هستم، به خاطر اینکه از نظر تو من هم کسی هستم و وجود دارم.»
دو برادر با هم در مزرعهی خانوادگی کار میکردند. یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانوادهی بزرگی داشت و دیگری مجرد بود.
شب که میشد، دو برادر همهچیز، از جمله محصول و سود را با هم نصف میکردند.
یک روز، برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت:
«درست نیست که ما همهچیز را نصف کنیم. من مجرد هستم و خرجی ندارم، ولی او خانوادهی بزرگی را اداره میکند.»
بنابراین، شب که شد، یک کیسهی پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
در همین حال، برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت:
«درست نیست که ما همهچیز را نصف کنیم. من سر و سامان گرفتهام، ولی او هنوز ازدواج نکرده و باید آیندهاش تأمین شود.»
بنابراین، شب که شد، یک کیسهی پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
سالها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیرهی گندمشان همیشه با یکدیگر مساوی است، تا آنکه در یک شب تاریک، دو برادر در راه انبارها به یکدیگر برخوردند.
آنها مدتی به هم خیره شدند و سپس، بیآنکه سخنی بر لب بیاورند، کیسههایشان را زمین گذاشتند و یکدیگر را در آغوش گرفتند.
رابطهها و افرادی وجود دارند که از هر مال و ثروتی ارزشمندترند؛ قدرشان را بدانیم.
روزی شخصی با هیجان نزد استادی آمد و گفت: استاد، میدانی راجع به یکی از شاگردانت چه شنیدهام؟ استاد پاسخ داد: لحظهای صبر کن... قبل از اینکه به من چیزی بگویی، از تو میخواهم آزمون کوچکی را که نامش «سه پرسش» است پاسخ دهی.
مرد پرسید: سه پرسش؟
استاد گفت: بله، درست است. قبل از اینکه راجع به شاگردم با من صحبت کنی، لحظهای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم. اولین پرسش «حقیقت» است. کاملاً مطمئنی که آنچه را که میخواهی به من بگویی حقیقت دارد؟
مرد جواب داد: نه، فقط در موردش شنیدهام.
استاد گفت: بسیار خوب، پس واقعاً نمیدانی که خبر درست است یا نادرست!
حالا بگذار پرسش دوم را بگویم، «پرسش خوبی».
آیا آنچه را که در مورد شاگردم میخواهی به من بگویی خبری خوب است؟
مرد پاسخ داد: نه، برعکس…
استاد گفت: پس میخواهی خبری بد دربارهٔ شاگردم بگویی که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی؟
مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
استاد ادامه داد: و اما پرسش سوم: «سودمند بودن» است. آنچه را که میخواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟
مرد پاسخ داد: نه، واقعاً…
استاد نتیجهگیری کرد: اگر میخواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد، نه خوب است و نه حتی سودمند است، پس چرا اصلاً آن را به من میگویی؟
از ابوهریره رَضِیَ اللهُ عَنه روایت شده که پیامبرمان صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم فرمودند:
"من حُسنِ إسلامِ المرءِ تركُه ما لا يَعنيهِ."
«از نشانههای نیکو بودن اسلام فرد این است که آنچه به او مربوط نیست، رها کند.»
منبع: ترمذی (شماره ۲۳۱۷) و ابن ماجه (شماره ۳۹۷۶).