| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت،بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت،بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۱۷۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستانک» ثبت شده است

از عبدالله بن کعب بن مالک - که از ميان پسران کعب رَضِيَ اللهُ عَنهُ، عصاکش او در زمان نابينايی اش بود - روایت است که می گويد: از کعب بن مالک شنيدم که داستان بازماندنش از همراهی با رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم در غزوه ی «تبوک» را بازگو می کرد.

 

کعب گفت: در هيچ غزوه ای جز غزوه ی تبوک، از همراهی با رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم تخلف نکردم؛ البته در غزوه ی بدر نيز شرکت نداشتم. و هيچ يک از کسانی که در «بدر» حضور نداشتند، سرزنش نشدند؛ زيرا در اين غزوه (بدر) رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم و مسلمانان، به قصد كاروان قريش بيرون رفتند كه الله متعال آنها و دشمنان شان را بدون قرار قبلی با يکديگر مواجه نمود. و در شب بيعت «عقبه»، هنگامی كه با رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم بر سرِ اسلام پيمان بستيم، حضور داشتم و دوست ندارم كه به جای بيعت عقبه، در بدر می بودم؛ هرچند در میان مردم، بدر از بيعت عقبه شهرت بيشتری دارد. داستان از اين قرار بود كه من هنگام تخلف از غزوه ی تبوک، از هر زمان ديگری قوی تر و سرمايه دارتر بودم. به الله سوگند قبل از آن هرگز دو شتر نداشتم؛ ولی برای اين غزوه، دو شتر فراهم نمودم. هرگاه رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم می خواست به غزوه ای برود، توريه نموده و مقصدش را آشکار نمی کرد، تا اين غزوه فرارسيد. رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم در گرمای شديد به اين غزوه رفت و سفری طولانی، بيابانی خشک و دشمنی بزرگ پيش رو داشت. از اين رو وضعيت موجود را برای مسلمانان تبیین نمود تا خود را برای آن آماده کنند؛ لذا آنان را از مقصدش آگاه نمود. مسلمانانِ همراهِ رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم به قدری زياد بودند كه اسامی آنان در دفتری بزرگ نمی گنجيد. كعب رَضِيَ اللهُ عَنهُ می گويد: هركس می خواست در جنگ شرکت نکند، خيال می كرد کسی از غيبتش اطلاع نمی يابد، مگر آن که از سوی الله درباره اش وحی نازل شود. آری؛ رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم زمانی به اين غزوه رفت كه ميوه ها رسيده بود و نشستن در زير سايه ها لذت داشت. من نيز به چيدن ميوه و نشستن در زير سايه ی درختان علاقه مند بودم. به هرحال، رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم و مسلمانان همراهش آماده شدند. من صبحگاه تصميم گرفتم تا خودم را همراه آنان آماده کنم، ولی اين كار برايم میسر نشد. پس از خروج رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم هرگاه به ميان مردم می رفتم، کسی که برايم در جايگاه يک الگو باشد، نمی يافتم؛ و اين مرا غمگين می کرد كه تنها منافقان و افراد ضعيفی را می ديدم كه الله متعال آنها را معذور شمرده است. رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم يادی از من نکرد تا آن که به تبوک رسيد. آنجا درحالی كه ميان مردم نشسته بود، پرسيد: «ما فَعَلَ كعْبُ بْنُ مَالكٍ؟»: «كعب بن مالک چه كرد؟» مردی از بنی سلمه گفت: یا رسول الله، لباس های زيبا و نگريستن به آنها، او را از آمدن بازداشت. معاذ بن جبل رَضِيَ اللهُ عَنهُ به او گفت: سخن بدی گفتی. یا رسول الله، به الله سوگند ما جز خير و نيکی از او سراغ نداریم. و رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم سكوت كرد. در این هنگام، مردی سفيدپوش در سراب نمايان شد. رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم فرمود: «كُنْ أَبَاخَيْثمَةَ»: «ای کاش ابوخيثمه باشد». و ابوخيثمه ی انصاری رَضِيَ اللهُ عَنهُ بود؛ همان کسی که يک صاع خرما صدقه داده بود و منافقان او را مسخره کرده بودند. کعب رَضِيَ اللهُ عَنهُ می گويد: نگرانی من زمانی شروع شد كه خبر بازگشت رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم را شنیدم. دروغ های مختلفی از ذهنم می گذشت و با خود می گفتم: چگونه فردا خود را از خشم و ناراحتی رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم نجات دهم و بدين منظور از همه ی افراد صاحب نظر خانواده ام، كمک گرفتم؛ ولی هنگامی كه گفته شد: رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم برگشته است، افكار باطل از سرم بيرون رفت و دريافتم كه با کذب و دروغ نمی توانم خود را از خشم و ناخشنودی رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم برهانم. لذا تصميم گرفتم راست بگويم. صبح آن روز، رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم وارد مدينه شد. عادتش اين بود كه هرگاه از سفری بازمی گشت، نخست به مسجد می رفت و دو ركعت نماز می خواند و با مردم می نشست.

وقتی این کار را انجام داد، تخلف کنندگان كه هشتاد و چند مرد بودند، يكی يكی نزدش می آمدند و عذرهای شان را بيان می كردند و سوگند می خوردند. و رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم ظاهرشان را می پذيرفت و با آنها بيعت نموده و برای شان طلب مغفرت می کرد و باطن شان را به الله می سپرد. تا اینکه من نزد ایشان حضور یافتم؛ هنگامی كه به او سلام کردم، تبسم خشم آلودی كرد و فرمود: «تعالَ»: «بيا». و من جلو رفتم و روبرويش نشستم. به من گفت: «مَا خَلَّفَك؟ أَلَمْ تكُنْ قد ابْتَعْتَ ظَهْرَك»: «علت نيامدنت چه بود؟ مگر شتر نخريده بودی؟» گفتم: ای رسول خدا، به الله سوگند اگر نزد کسی جز شما، از اهل دنيا نشسته بودم، به گمانم می توانستم عذری بياورم و خود را از خشمش برهانم؛ زيرا به من فن سخنوری داده شده، ولی به الله سوگند يقين دارم كه اگر امروز با کذب و دروغ، رضايت شما را جلب کنم، به زودی الله تو را از من خشمگین می گرداند؛ و اگر به شما راست بگويم، از من می رنجيد؛ اما راست می گويم و اميدوارم كه الله مرا ببخشد. به الله سوگند هيچ عذری نداشتم. به الله سوگند، هنگامی كه از جهاد بازماندم، از هر زمان ديگری قوی تر و سرمايه دارتر بودم. پس رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم فرمود: «أَمَّا هذَا فقَدْ صَدَق، فَقُمْ حَتَّى يَقْضيَ اللَّهُ فيكَ»: «اين شخص راست گفت. برخيز (و برو) تا الله درباره ات قضاوت كند». من برخاستم و تعدادی از مردان بنی سلمه دنبال من آمدند و به من گفتند: به الله سوگند، سراغ نداريم كه پيش از اين مرتكبِ گناهی شده باشی. چرا مانند ساير تخلف کنندگان عذری برای رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم نياوردی؟ همين که رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم برای تو استغفار و درخواست آمرزش می کرد، برای بخشش گناهت كافی بود. به الله سوگند به اندازه ای سرزنشم كردند كه خواستم برگردم و سخنان قبلی ام را تكذيب كنم. سرانجام از آنها پرسيدم: آيا اين رفتار، با شخص ديگری هم شده است؟ گفتند: بله. دو نفر مانند تو سخن گفتند و پيامبر صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم به آنان نيز همان سخنی را گفت که به تو گفته بود. پرسيدم: آنها كيستند؟ گفتند: مُرارَة بن ربيع عَمْری و هلال بن اميه ی واقفی. مردان بنی سلمه، دو مرد نيكوكار را نام بردند كه در بدر حضور يافته و نمونه و خوش نام بودند. از اين رو به راه خود ادامه دادم. رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر که تخلف کرده بوديم، منع فرمود. لذا مردم از ما دوری کردند - یا گفت:

رفتارشان را با ما تغيير دادند - تا جایی كه زمين با من بيگانه شد و گويا آن زمينی كه می شناختم نبود. پنجاه شب را در این وضعیت سپری کرديم. دوستانم (مراره و هلال) درمانده شده، در خانه های شان نشستند و گريه می كردند. و من كه از آن دو جوان تر و قوی تر بودم، از خانه بيرون می رفتم و با مسلمانان در نماز جماعت شركت می كردم و در بازارها می گشتم؛ ولی كسی با من سخن نمی گفت. وقتی رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم پس از نماز می نشست، نزدش می رفتم و به او سلام می کردم و با خود می گفتم: آيا لب هايش را برای جواب سلام حركت می دهد يا خير؟ آنگاه نزديكش نماز می خواندم و زيرچشمی به او نگاه می كردم. هنگامی كه نماز می خواندم، به من نگاه می كرد؛ ولی وقتی زيرچشمی به او می نگريستم، صورتش را از من برمی گرداند. و چون جفای مردم طولانی شد، از ديوار باغ ابوقتاده كه پسرعمويم و محبوب ترين مردم نزدم بود، بالا رفتم و به او سلام کردم؛ ولی به الله سوگند كه جواب سلامم را نداد. به او گفتم: ای ابوقتاده، تو را به الله سوگند، آيا می دانی كه من الله و رسولش را دوست دارم؟ او هيچ نگفت. دوباره او را سوگند دادم. باز هم سكوت كرد. بار ديگر او را سوگند دادم. اين بار گفت: «الله و رسولش بهتر می دانند». اشک از چشمانم جاری شد و برگشتم و از ديوار بالا رفتم (و بيرون شدم). باری در بازار مدينه می گشتم که ديدم يكی از كشاورزان اهل شام (كه نصرانی بود)، برای فروش مواد غذایی به مدينه آمده و می گفت: چه كسی كعب بن مالک را به من نشان می دهد؟ مردم به سوی من اشاره كردند. او نزد من آمد و نامه ای از پادشاه «غَسّان» به من داد. و چون خواندن و نوشتن می دانستم، نامه را خواندم؛ در آن نوشته بود: اما بعد، به ما خبر رسيده كه رفيقت (محمد)، به تو ستم كرده است.

خداوند تو را در وضعيتی قرار نداده که خوار و زبون شوی و حقّت ضايع گردد. نزد ما بيا تا از تو قدردانی كنيم. پس از خواندن نامه، با خود گفتم: اين هم بخشی از آزمايش است. پس آن را در تنور انداختم و سوزاندم. پس از اينكه چهل شب از پنجاه شب گذشت، پيک رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم نزدم آمد و گفت: رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم به تو دستور داده از همسرت كناره گيری كنی. پرسيدم: چه كار كنم؟ او را طلاق دهم؟ گفت: خير؛ بلكه با او نزديکی نکن. و همين پيام را برای دوستانم نيز فرستاد. پس به همسرم گفتم: نزد خانواده ات برو و آنجا باش تا الله در اين باره قضاوت كند. كعب رَضِيَ اللهُ عَنهُ می گويد: همسر هلال بن اميه رَضِيَ اللهُ عَنهُ نزد رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم رفت و گفت: یا رسول الله، هلال بن اميه پيرمرد ناتوانی است كه خادمی ندارد. آيا ناپسند می دانی به او خدمت كنم؟ فرمود: «لا، وَلَكِنْ لا يَقْربَنَّك»: «خير، ولی نبايد با تو نزديکی کند». همسر هلال گفت: به الله سوگند كه او هيچ حركتی ندارد. والله، از زمانی كه اين مسأله برايش پيش آمده، تا به امروز یکسره گريه می كند. كعب رَضِيَ اللهُ عَنهُ می گويد: يكی از اعضای خانواده ام پس از شنيدن اين ماجرا به من گفت: چه خوب بود از رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم اجازه می گرفتی همسرت به تو خدمت کند؛ همان طور كه به همسر هلال بن اميه اجازه ی خدمت به شوهرش را داده است. گفتم: به الله سوگند از رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم چنين درخواستی نمی کنم. چون نمی دانم چه پاسخی خواهد داد؛ زیرا من جوانم. بدين سان ده شب ديگر نيز صبر كردم و پنجاه شبِ كامل از زمانی گذشت كه رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم مردم را از سخن گفتن با ما منع کرده بود. نماز صبح پنجاهمين شب را خوانده و بر بام يكی از خانه هايم نشسته بودم و همان حالی را داشتم كه الله متعال ذكر کرده است؛ يعنی زمين با تمام وسعتش بر من تنگ شده بود و از خود به تنگ آمده بودم. ناگهان فرياد شخصی را شنيدم كه بالای كوه «سَلع» رفته بود و با صدای بلند می گفت: ای كعب بن مالک، تو را بشارت باد. از شنيدن اين سخن به سجده افتادم و دانستم كه گشايشی حاصل شده و رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم پس از نماز صبح، پذیرش توبه ما از سوی الله را به مردم اعلام کرده است. لذا مردم به راه افتادند تا به ما مژده دهند. مژده دهندگان، نزد دوستانم (هلال و مراره) رفتند. مردی به قصد مژده دادن، سوار بر اسبش به سوی من تاخت و شخص ديگری از طايفه ی اسلم پياده دويد و بر بالای کوه رفت و صدايش زودتر از سوارکار به من رسيد. وقتی آن شخصی كه صدايش را شنيده بودم، برای تبريک نزدم آمد، لباس هايم را درآوردم و به خاطر مژده ای كه به من داده بود، به او بخشيدم. به الله سوگند، در آن وقت لباس ديگری نداشتم؛ از اين رو دو لباس (ازار و ردایی) به امانت گرفتم و پوشيدم و به سوی رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم به راه افتادم. 

مردم به خاطر قبولی توبه ام گروه گروه برای تبريک و تهنيت به استقبالم می آمدند و می گفتند: پذيرش توبه ات از سوی الله مباركت باد. تا اينكه وارد مسجد شدم. ديدم رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم نشسته و مردم اطرافش را گرفته اند. طلحة بن عبيدالله رَضِيَ اللهُ عَنهُ برخاست و به سوی من دويد و با من مصافحه كرد و به من تبريک گفت. به الله سوگند، تنها او از ميان مهاجران برخاست و ديگر هيچکس بلند نشد. - کعب رَضِيَ اللهُ عَنهُ هيچ گاه برخاستن طلحه رَضِيَ اللهُ عَنهُ را فراموش نکرد-. کعب می گويد: هنگامی كه به رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم سلام کردم، درحالی كه چهره اش از خوشحالی می درخشيد، فرمود: «أَبْشِرْ بِخَيْرِ يَوْمٍ مَرَّ عَلَيْكَ مُنْذُ وَلَدَتْكَ أُمُّكَ»: «مژده باد تو را برای بهترين روزی که از هنگام تولدت بر تو گذشته است». پرسيدم: یا رسول الله، آيا اين مژده از سوی شماست يا از جانب الله؟ فرمود: «لاَ بَلْ مِنْ عِنْد الله - عز وجل -»: «خير؛ بلكه از سوی الله - عز وجل - است». گفتنی است: در هنگام شادی چهره ی رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم مانند قرص ماه می درخشيد و ما اين حالتش را می دانستيم. هنگامی كه روبرويش نشستم، گفتم: یا رسول الله، از بابت توبه ام می خواهم اموالم را در راه الله و رسولش صدقه دهم. رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم فرمود: «أَمْسِكْ عَلَيْكَ بَعْضَ مَالِكَ فَهُوَ خَيْر لَك»: «مقداری از اموالت را برای خود نگه دار؛ اين برايت بهتر است». گفتم: پس سهميه ام از غنايم خيبر را نگه می دارم. سپس عرض کردم: یا رسول الله، الله مرا به سبب راست گويی نجات داد، از اینرو به خاطر توبه ام، تا زنده باشم هرگز دروغ نخواهم گفت. به الله سوگند، از زمانی كه اين سخن را به رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم گفته ام، هيچ مسلمانی را سراغ ندارم که الله متعال او را در صداقت و راست گويی به زيبايی آزمايش من، آزموده باشد و از آن هنگام تاكنون هيچ گاه به عمد دروغ نگفته ام و اميدوارم كه الله در باقی مانده ی عمرم نيز مرا از دروغ حفاظت كند. کعب می گويد: پس الله متعال اين آيات را نازل کرد:

«لَقَدْ تَابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَحِيمٌ (۱۱۷) وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَنْ لَا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (۱۱۸) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ (۱۱۹)» [توبه: ۱۱۷- ۱۱۹] 

«بی گمان الله بر پیامبر و مهاجران و انصار كه در هنگام دشواری [غزوه تبوک] از او پیروى كردند رحمت آورد؛ بعد از آنکه نزدیک بود دل های گروهی از آنان بلغزد [و به سبب سختی های فراوان، جهاد را ترک كنند] سپس [با هم] توبه آنان را پذیرفت.

بی تردید، او تعالی [نسبت] به آنان دلسوز [و] مهربان است. و [همچنین توبه] آن سه نفری [را قبول کرد] که امرشان به تأخیر انداخته شد؛ آنگاه که [مسلمانان از آنان بریدند و] زمین با همه فراخی اش بر آنان تنگ شد و از خود [نیز] به تنگ آمدند و دانستند که از الله، جز به سوی خودِ او پناهگاهى نیست؛ سپس [الله با بخشایشِ خویش] از آنان درگذشت تا توبه کنند . یقیناً الله است که توبه پذیرِ مهربان است. ای کسانی که ایمان آورده اید، از الله پروا کنید و با راستگویان باشید».

كعب رَضِيَ اللهُ عَنهُ می گويد: به الله سوگند، پس از اينكه الله مرا به اسلام هدايت كرد، بزرگ ترين نعمتی که به من بخشيده، راست گويی و صداقتم با رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم است که به او دروغ نگفتم؛ زيرا اگر دروغ می گفتم، مانند كسانی كه دروغ گفتند، هلاک می شدم. چون الله متعال با نزول وحی، بدترين سخنانی را كه به كسی می گويد، درباره ی اين دروغ گويان گفته است؛ چنانكه می فرمايد:

«سَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ إِذَا انْقَلَبْتُمْ إِلَيْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ (۹۵) يَحْلِفُونَ لَكُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِن اللَّهَ لَا يَرْضَى عَنِ الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ» [توبه:۹۵ - ۹۶]

«[ای مؤمنان، پس از جنگ] وقتی به سوی آنان [= منافقان] بازگردید، برای تان به الله سوگند یاد می کنند تا از [گناهِ] آنان چشم پوشی کنید. پس از آنان روی بگردانید؛ [چرا كه] بی تردید، آنان پلیدند و به [سزاى] آنچه می کردند، جایگاه شان دوزخ است. برای تان سوگند یاد می کنند تا از آنان راضی شوید. [حتی] اگر شما از آنان راضی شوید، الله هرگز از گروه نافرمان راضی نمی گردد».

كعب رَضِيَ اللهُ عَنهُ می گويد: ما سه نفر، به ظاهر از کسانی که سوگند خوردند و رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم عذرشان را پذيرفت و با آنان بيعت كرد و برای شان درخواست آمرزش نمود، عقب افتاديم و رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم مسأله ی ما سه نفر را به تأخير انداخت تا اينکه الله در اين باره قضاوت نمود؛ و الله متعال فرمود: «وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا»؛ كعب رَضِيَ اللهُ عَنهُ می گويد: آنچه الله عز وجل در آيه ی فوق ذكر كرده است، بازماندن ما از جهاد نيست؛ بلكه به تأخير افتادن مسأله ی ما از كسانی است كه برای رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم عذر آوردند و سوگند ياد كردند ورسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم نيز عذرشان را پذيرفت. مُتَّفَقٌ عَلَیه.

 

و در روايتی آمده است: رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم روز پنج شنبه عازم غزوه ی تبوک شد. و دوست داشت که در روز پنج شنبه سفرش را آغاز کند. و در روایتی آمده است: همواره در روز و به هنگام چاشت از سفر بازمی گشت و هنگام ورود به مدینه، ابتدا به مسجد می رفت و دو رکعت نماز می خواند و آنجا می نشست. [صحیح است] [مُتَّفَقٌ عَلَیه]

  • حسین عمرزاده

مجموعه ای متشکل از ۵۰ نفر در یک جلسه سخنرانی حضور داشتند…

ناگهان سخنران از صحبت کردن دست کشید و برای حاضرین کاری در نظر گرفت

 

به هر نفر یک بادکنک داد تا اسم خود را روی آن بنویسند

 

سپس همه بادکنک ها را جمع کرد و درون یک اتاق قرار داد

بعد از آنها خواست تا وارد اتاق شوند و در عرض ۵ دقیقه ، هرکس بادکنکی که اسمش بر روی آن نوشته شده را پیدا کند…

 

رقابت شروع شد

 

همه با جدیت در حال جستجو بودند…

 

بالاخره زمان به پایان رسید و جز دو سه نفر کسی موفق نشده بود!!

 

دوباره بادکنک ها را درون اتاق جمع کردند

اما این بار از آنها خواهش کرد :

 

هرکسی به هر بادکنکی (صرف نظر از اینکه چه اسمی بر رویش حک شده) دست پیدا کرد آن را به صاحبش تحویل دهد

 

در عرض ۵ دقیقه همه به آنچه می خواستند رسیدند.

 

سخنران گفت :

 

این ماجرا ، واقعیت زندگی روزمره ما آدم هاست!!

 

به طور ذاتی همه به دنبال خوشبختی هستند و برای آن تلاش می کنند

اما نمی دانند کجا می توانند به آن دست بیابند!

 

در واقع خوشبختی فردی،در خوشبختی جمعی نهفته است.

 

بنابراین سعی کن موجب سعادت دیگران باشی

چون در این صورت است که

سعادت با پای خود به سمتت خواهد آمد.

  • حسین عمرزاده

از حُذَیفَةُ بن یَمان رَضِيَ اللهُ عَنهُ روایت است که می گوید: رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم دو حديث برای ما بيان فرمود که يکی از آنها را مشاهده کرده ام و منتظر ديگری هستم. فرمود:

«أنَّ الأمَانة نَزَلَت في جَذر قُلُوب الرِّجال، ثمَّ نزل القرآن فَعَلِموا مِن القرآن، وعَلِمُوا مِن السُنَّة»:

«امانت داری در اعماق دل های مردم جای گرفت (و ريشه در فطرت آنها دارد)؛ سپس قرآن نازل شد و مردم اين اصل را از قرآن و سنت آموختند».

آنگاه درباره ی از ميان رفتن امانت داری سخن گفت و فرمود:

«يَنَامُ الرَّجُلُ النَّومَة فَتُقْبَضُ الأَمَانَةُ مِنْ قَلْبِهِ، فَيَظَلُّ أَثَرُهَا مِثلَ الوَكْتِ، ثُمَّ يَنَامُ النَّومَةَ فَتُقبَض الأَمَانَة مِن قَلْبِه، فَيَظَلُّ أَثَرُها مِثل أَثَر المَجْلِ، كَجَمْرٍ دَحْرَجْتَهُ عَلى رِجْلِكَ فَنَفِطَ، فَتَرَاهُ مُنْتَبِراً وَلَيس فِيه شَيء»:

«زمانی فرا می رسد که شخص می خوابد و امانت داری از قلب او برداشته می شود؛ به گونه ای که تنها اثر اندکی از امانت داری در قلبش می ماند و چون دوباره می خوابد، امانت داری به کلی از قلب او برداشته می شود و اثر آن تنها همانند يک تاول باقی می ماند؛ مانند اينکه اخگری را بر روی پای خود بغلتانيد و در نتيجه، پای تان وَرَم کند و تاول بزند؛ گرچه برآمده و متورّم به نظر می رسد، ولی چيزی در آن نيست».

سپس رسول الله صَلّى اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم سنگ ريزه ای برداشت و روی پایِ خود غلتانيد و افزود:

«فَيَصبَح النَّاس يَتَبَايَعُون، فَلاَ يَكَاد أَحَدٌ يُؤَدِّي الأَمَانَةَ حَتَّى يُقَال: إِنَّ فِي بَنِي فُلاَن رَجُلاً أَمِيناً، حَتَّى يُقَال للرَّجُل: مَا أَجْلَدَهُ! مَا أَظْرَفَه! مَا أَعْقَلَه! وَمَا فِي قَلبِه مِثْقَالُ حَبَّة مِن خَرْدَل مِنْ إيمان»:

«(در آن زمان) مردم با يکديگر داد و ستد می کنند، ولی کمتر کسی پيدا می شود که امانت را رعايت کند؛ تا حدی که گفته می شود: در فلان طايفه يک شخصِ امانت دار وجود دارد. و نيز درباره ی شخصی می گويند: چقدر زرنگ و چالاک و عاقل است! حال آنکه در قلب وی ذره ای ايمان حتی به اندازه ی يک دانه "سپند" نيز وجود ندارد».

 حُذَيفه رَضِيَ اللهُ عَنهُ می گويد:

«زمانی، از داد و ستد با هريک از شما پروايی نداشتم؛ زيرا اگر طرف معامله مسلمان بود، اسلامش باعث می شد که در معامله با من، امانت را رعايت کند و اگر نصرانی يا يهودی بود، حاکمش امانت را به من بازمی گرداند؛ ولی امروز تنها با فلانی و فلانی داد و ستد می کنم».

منبع : [ مُتَّفَقٌ عَلَیه ]
  • حسین عمرزاده

زنی تهیدست که پسرش را به همراه داشت از راهی عبور می کرد...

 

ناگهان صدایی از درون غار شنید!!!!

 

صدا می گفت :

 

وارد شو و هرچه می خواهی بردار

اما اساس و اصل را فراموش نکن!!

چون همین که از غار خارج شوی

ورودی آن تا ابد بسته خواهد شد...

 

فرصت را غنیمت بدان اما اصل را فراموش نکن!

 

زن فقیر به محض اینکه وارد غار شد از رنگ و تعداد جواهرات و طلاها ذوق زده شد

 

پسرش را در گوشه ای گذاشت

 

و‌ خودش به جمع آوری طلاها و جواهرات مشغول شد

 

برای آینده خوبی که در انتظارش بود رویا پردازی می کرد

 

دوباره آن صدا را شنید

 

می گفت :

 

فقط ۸ ثانیه دیگر وقت داری

 

اصل را فراموش نکن...

 

تا صدا را شنید از ترس تمام شدن وقت و بسته شدن در شتابزده شد

 

با تمام توان به سمت در غار رفت

 

و هنگامیکه نشسته بود و دست آوردهایش را می شمرد

 

متوجه شد که پسرش را درون غار جا گذاشته است!!

 

و در غار تا ابد دیگر باز نخواهد شد...

 

او‌ ماند با غصه هایی که به وسیله آن جواهرات

 

هرگز

برطرف

نخواهند شد.

 

دنیا هم به این صورت است

 

هر آنچه که می خواهی به دست بیاور

 

اما اصل و اساس که همانا «اعمال صالح» و «کارهای نیک» هستند را فراموش نکن...

 

چرا که زمان بسته شدن در را نمی دانیم

 

و توان بازگشت برای تصحیح خطاها را هم نداریم.

  • حسین عمرزاده

کشاورز موفقی بود

که با جدیت و علاقه در مزرعه اش کار می کرد

 

روزی شنید که بعضی از مردم در جستجوی الماس مسافرت می کنند

 

و هرکسی که آن را بیابد ثروتمند می شود...

 

هیجان زده شد

 

زمین حاصلخیزش را فروخت و او هم مانند دیگران در جستجوی الماس مسافرت کرد...

 

۱۳ سال جستجوی بی فایده...

 

تا اینکه نا امیدی بر او چیره شد

 

و از شدت ناراحتی تصمیم به خودکشی و غرق کردن خود در دریا گرفت.

 

درست بر عکس...

 

کشاورز دیگری که آن زمین را خریداری کرده بود

 

هنگامی که مشغول کشت و کار بود چیزی براق پیدا کرد

 

بیشتر که دقت کرد دید تکه ای از الماس است !!

 

شروع کرد به حفاری و کندن زمین

 

دومین الماس را پیدا کرد

 

سومین الماس...

 

ناگهان دید و متوجه شد که 

 

زیر آن مزرعه معدن الماس است!!!!

 

موفقیت و خوشبختی ممکن است نزدیک ات باشد

اما تو آن را نبینی

و برای به دست آوردنش بروی و راه های دور را جستجو کنی...

  • حسین عمرزاده

پادشاهی بود که اعلام کرد هرکس سخنی نیکو بگوید پاداشش جایزه ای خواهد بود به ارزش ۴۰۰ دینار

 

یک روز که پادشاه در شهر در حال گشت و گذار بود کشاورزی پیر  قریب به ۹۰ سال سن را مشاهده کرد که داشت درخت زیتونی را می کاشت...

 

پادشاه به او گفت :

 

چرا درخت زیتون می کاری در حالیکه این درخت برای به ثمر نشستن به بیست سال زمان احتیاج دارد و تو نود سال عمر داری و اجلت نزدیک شده!!

 

پیرمرد کشاورز پاسخ داد :

 

پیشینیان کاشتند و ما برداشت کردیم و ما نیز می کاریم تا دیگران برداشت کنند...

 

پادشاه گفت : احسنت

این سخنی نیکوست

سپس دستور داد که ۴۰۰ دینار به او بدهند

 

پیرمرد هم آنها را گرفت و لبخند زد!

 

پادشاه گفت : چرا لبخند زدی؟

 

کشاورز گفت :

 

درخت زیتون بعد از ۲۰ سال میوه می دهد در حالیکه درخت من همین حالا ثمر داد!!!

 

پادشاه گفت : احسنت

به او ۴۰۰ دینار دیگر هم بدهید

 

دوباره کشاورز وقتی جایزه اش را گرفت لبخند زد!

 

پادشاه پرسید : چرا لبخند زدی؟

 

گفت : چون درخت زیتون سالی یک بار میوه می دهد در حالیکه درخت من دو بار میوه داد!!

 

پادشاه گفت : احسنت...۴۰۰ دینار دیگر هم به او بدهید...سپس به سرعت حرکت کرد

 

فرمانده سپاهیان گفت :

سرورم چرا با این شتاب حرکت کردی؟!!

 

پادشاه گفت :

 

اگر تا صبح نزد این کشاورز پیر می نشستی دارایی هایت به انتها می رسید

اما حرف های خوب کشاورز نه...

 

الخيرُ يثمر دائما ( خیر و نیکی همیشه ثمر می دهد) .

  • حسین عمرزاده

 

 

یکی از آدم های نیک در حال احتضار و جان دادن بود

 

مادرش که این صحنه را می دید گریه کرد...

 

گفت : مادرم

 

اگر حساب و کتاب من به دستان تو باشد چگونه تصمیم خواهی گرفت؟

 

مادرش گفت : به تو رحم می کنم

 

گفت : بدان اللّه از تو نسبت به من مهربان تر است...

 

چه نگاه و امید زیبایی به رحمت پروردگار.

 

وَيَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَيَخَافُونَ عَذَابَهُ

 

و به رحمت او امیدوارند و از عذابش می ترسند.

[بخشی از آیه ۵۷ الإسراء Al-Israa]

  • حسین عمرزاده

حکایت شده که پادشاهی از پادشاهان از وزیر خود درخواست کرد تا عبارتی بر روی انگشترش حک کند که چنانچه غمگین باشد و آنرا بخواند شاد شود و چنانچه شاد باشد با خواندنش اندوهگین گردد!

بنابراین وزیر این عبارت را انتخاب کرد:

 

هذا الوقتُ سَیَمضي (این نیز بگذرد)

 

این عبارت در عین کوتاه بودن،سخنان بسیاری به همراه دارد

بله

چه بخواهیم و چه نخواهیم زمان خواهد گذشت

زمان شادی خواهد گذشت

و زمان غم هم خواهد گذشت...

  • حسین عمرزاده

از مردی پرسیدند: «با چه کسی اُنس می‌گیری؟»
او به کتاب‌هایش اشاره کرد و گفت: «با این‌ها!»
گفتند: «از میان مردم چطور؟»
جواب داد: «همان‌هایی که در این کتاب‌ها هستند!»

قِيلَ لِرَجُلٍ مَنْ يُؤْنِسُكَ؟ ‏فَضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَى كُتُبِهِ، وَقَالَ هَذِهِ! ‏فَقِيلَ مِنَ النَّاسِ ‏قَالَ الَّذِينَ فِيهَا!!

[تقييد العلم للخطيب البغدادي ٣٠٧]

  • حسین عمرزاده

عالمی برای شاگردانش درس عقیده و اصول ایمان را تدریس می‌کرد. او «لا إله إلاّ اللّه» را به آنان می‌آموخت و توضیحات آن را با دقت شرح می‌داد، همان‌گونه که پیامبر صَلَّی‌اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ صَحبِهِ وَسَلَّم، نهال ایمان را در دل یارانش می‌کاشت.
این شیخ علاقه فراوانی به نگهداری از پرندگان و گربه‌ها داشت. روزی یکی از شاگردان، طوطی‌ای به او هدیه داد. روزها گذشت و علاقه شیخ به طوطی بیشتر شد، تا جایی که آن را همراه خود به کلاس‌ها می‌برد. طوطی به تدریج یاد گرفت که «لا إله إلاّ اللّه» را تکرار کند.
یک روز، یکی از شاگردان دید که استادشان در حال گریه است! با نگرانی از او پرسیدند:
— «استاد! چرا گریه می‌کنید؟»
شیخ با چشمانی اشک‌بار پاسخ داد:
— «گربه‌ای به طوطی حمله کرد و او را کشت...»
شاگردان که از این پاسخ شگفت‌زده شده بودند، گفتند:
— «استاد! اگر مسئله این است، برایتان طوطی دیگری، حتی بهتر از آن، تهیه می‌کنیم...»
اما شیخ گفت:
— «دلیل گریه من این نیست. زمانی که گربه به طوطی حمله کرد، او فریاد می‌کشید و جیغ می‌زد... هیچ‌گاه «لا إله إلاّ اللّه» را که همیشه بر زبان داشت، به یاد نیاورد!
او تنها این کلمات را تکرار کرده بود، بی‌آنکه حقیقت آن را در قلبش بفهمد و به آن ایمان بیاورد.
می‌ترسم که ما نیز همچون این طوطی باشیم... تمام عمر «لا إله إلاّ اللّه» را بر زبان بیاوریم، اما زمانی که مرگ به سراغمان بیاید، از ترس آن را از یاد ببریم؛ چون هرگز حقیقتش را درک نکرده‌ایم...»
سکوتی سنگین کلاس را فراگرفت. اشک از چشمان شاگردان جاری شد. آنان از ته دل هراسیدند؛ هراس از اینکه ایمانشان تنها بر زبان جاری باشد و نه در عمق قلبشان...
و ما... آیا حقیقت «لا إله إلاّ اللّه» را با دل‌های خود درک کرده‌ایم؟!

  • حسین عمرزاده

 

غریبه‌ای وارد کلاس درس یکی از علما شد، در حالی که شیخ مشغول تدریس برای شاگردان و حاضرین بود. او آرام در گوشه‌ای نشست و به سخنان عالم گوش سپرد.
چهره و هیئت این مرد ناشناس، هیچ شباهتی به دانش‌طلبان نداشت، اما از همان نگاه نخست، چیزی در وجودش آشکار بود: او مردی محترم بود که فراز و نشیب‌های زندگی، قامتش را خمیده و سیمایش را تکیده کرده بود.
پس از ورود، با احترام سلام کرد، در انتهای مجلس نشست و با رعایت ادب و سکوت، به سخنان شیخ گوش سپرد. در دستش قمقمه‌ای بود که به نظر می‌رسید درون آن چیزی شبیه آب باشد.
شیخ، که عالمی باتجربه بود، ناگهان سخنش را قطع کرد، نگاهی دقیق به غریبه انداخت و با لحنی مهربان پرسید:
— «آیا حاجتی داری که بتوانم برایت برآورده کنم؟ یا سؤالی داری که پاسخش دهم؟»
مرد ناشناس گفت:
— «هیچ‌کدام. من تاجرم. از علم، اخلاق و جوانمردی تو بسیار شنیده‌ام و به همین دلیل آمده‌ام تا این قمقمه را به تو بفروشم. قسم خورده‌ام که آن را به کسی نفروشم مگر به کسی که ارزش آن را بداند، و تو بی‌شک شایسته‌ی آن هستی!»
شیخ گفت:
— «قمقمه را بیاور.»
مرد آن را تقدیم کرد. شیخ با دقت به آن نگاه کرد و با تعجب سری تکان داد، سپس پرسید:
— «بهایش چند است؟»
مرد پاسخ داد:
— «صد دینار.»
شیخ لبخندی زد و گفت:
— «این مبلغ برای چنین چیزی کم است. من آن را به صد و پنجاه دینار از تو می‌خرم!»
اما غریبه قاطعانه گفت:
— «نه، فقط صد دینار؛ نه کمتر، نه بیشتر.»
شیخ پسرش را صدا زد و گفت:
— «نزد مادرت برو و صد دینار بیاور، و بلافاصله آن را به مهمان بده.»
مرد ناشناس، پس از گرفتن پول، شکرکنان از مجلس خارج شد.
کلاس به پایان رسید و شاگردان، همچنان در شگفتی، مجلس را ترک کردند. همگی با خود می‌اندیشیدند که چگونه استادشان، مقداری آب را به صد دینار خریده است!
شیخ به خانه‌اش رفت تا اندکی استراحت کند. اما پسر، که کنجکاوی‌اش تحریک شده بود، از فرصت استفاده کرد تا ببیند راز این قمقمه چیست. آن را برداشت، درونش را بررسی کرد و با حیرت دریافت که چیزی جز آب معمولی در آن نیست!
وحشت‌زده و با شتاب نزد پدرش دوید و فریاد زد:
— «ای پدر! آن مرد غریبه تو را فریب داد! او چیزی جز آب معمولی را به صد دینار به تو نفروخت!
نمی‌دانم از نیرنگ و فریبکاری او تعجب کنم یا از سادگی و زودباوری تو!»
شیخ با لبخندی آرام، دستی بر شانه‌ی پسرش گذاشت و گفت:
— «پسرم، تو با چشمانت دیدی که در قمقمه چیزی جز آب نبود، اما من با بصیرت و تجربه‌ام چیزی فراتر از آن دیدم.
من مردی را دیدم که قمقمه‌ای از آبرویش را به همراه داشت؛ مردی که عزت نفسش اجازه نمی‌داد نیازش را آشکارا بیان کند و در برابر دیگران دست نیاز دراز کند.
آن صد دینار، که حتی بیشتر از آن را هم قبول نمی‌کرد، همان مبلغی بود که برای رفع نیازش لازم داشت. و الحمدلله که الله به من توفیق داد تا نیازش را برآورده کنم، بدون آن‌که آبرویش در برابر دیگران بریزد.
پسرم، اگر روزی نیاز برادرت را در نگاهش دیدی، پیش از آنکه بر زبان آورد، آن را برطرف کن. زیرا چنین کاری زیباتر و ارزشمندتر است.
چه نیکو گفته‌اند:
اگر نتوانی سکوت برادرت را بفهمی، هرگز نخواهی توانست سخنش را آن‌طور که باید، درک کنی...

  • حسین عمرزاده

گفت: وقتی غلامی خریدم. از وی پرسیدم: «چه نامی؟». گفت: « تا چه خوانی!».

گفتم: «چه خوری؟». گفت: «تا چه خورانی!». گفتم: «چه پوشی؟». گفت: «تا چه پوشانی!» گفتم: «چه کار کنی؟». گفت: «تا چه کار فرمایی!». گفتم: «چه خواهی ؟». گفت: «بنده را با خواست چه کار؟». پس با خود گفتم: ای مسکین! تو در همهٔ عمر خدای - تعالی - را چنین بنده بوده ای؟ بندگی، باری از وی بیاموز. چندان بگریستم که هوش از من زایل شد.

  • حسین عمرزاده

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم : اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!

گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم…

گفتم: دکتر دیگه ای رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا بزرگه، ان شاء الله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا بزرگ نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم…

.

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

نیازمند که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

بعبارتی این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که شنیدم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن، خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

.

آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر،

وقتی داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

.

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

گفتم: پس چی؟

.

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر،

گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم،

گفتن:نه،

گفتم: خارج چی؟

و باز گفتند : نه!

خلاصه

.

مارفتنی هستیم وقتش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد.

 

پ‌.ن: (ای پیامبر!) بگو: «بی‌گمان آن مرگی که از آن فرار می‌کنید، یقیناً به شما خواهد رسید، سپس به سوی (الله آن) دانای غیب و آشکار باز گردانده می‌شوید، آنگاه شما را از آنچه انجام می‌دادید خبر می‌دهد».[آیه هشتم سوره الجُمُعَة]

  • حسین عمرزاده

یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موقع بازگشت به خانه باران گرفت ... گلی شد .

و من بی خیال پی اش را نگرفتم به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود 

ولی نشد ...

بعدها هر چه شستمش پاک نشد ؛

حتی یکبار به خشکشویی دادم که بشویند ولی فایده نداشت !!

آقایی که توی خشکشویی کار میکرد گفت :

"این لباس چِرک مرده شده!"

گفت :

"بعضی لکه ها دیر که شود ، می میرند ؛ باید تا زنده اند پاک شوند !"

چرک مُرده شد ...

و حسرت دوباره پوشیدنش را به دلم گذاشت !

بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از لباس سفید !

حواست که نباشد لکه می شود ؛

وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری ، می شود چرک ...

 

به قول صاحب خشکشویی "لکه را تا تازه است ، تا زنده است ، باید شست و پاک کرد"

 

پ.ن:

پیامبر اسلام صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم:

«إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا أَخْطَأَ خَطِيئَةً نُكِتَتْ فِي قَلْبِهِ نُكْتَةٌ» سَوْدَاءُ، فَإِذَا هُوَ نَزَعَ وَاسْتَغْفَرَ وَتَابَ سُقِلَ قَلْبُهُ، وَإِنْ عَادَ زِيدَ فِيهَا، حَتَّى تَعْلُوَ قَلْبَهُ وَهُوَ الرَّانُ الَّذِي ذَكَرَ اللهُ: {كَلا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِمْ مَا كَانُوا يَكْسِبُونَ}


بی‌گمان، هرگاه بنده‌ای دچار خطایی شود، نقطه‌ای سیاه در قلبش پدیدار می‌گردد. پس اگر از آن دست بکشد، آمرزش بخواهد و توبه کند، قلبش صیقل می‌یابد و پاک می‌شود. اما اگر به گناه بازگردد، آن سیاهی افزون می‌شود تا جایی که سراسر قلبش را فراگیرد. و این همان «ران» (زنگاری) است که الله بدان اشاره کرده است:
«هرگز چنین نیست (که آنها گمان می کنند) بلکه (بسب) آنچه کرده اند بر دلهایشان زنگار بسته است.» [المُطَفِّفین: ۱۴]

منبع:سنن تِرمِذي ۳۳۳۴

 

درست است که حتی اگر دل‌هایمان چرک‌مرده و زنگارگرفته شود، باز هم اگر توبه کنیم و از خداوند آمرزش بخواهیم، او بی‌نهایت مهربان است و می‌بخشد. اما عمر و فرصت استغفار، همیشه باقی نیست. هیچ‌کس نمی‌داند تا کی فرصت جبران دارد، و چه بسیار فرصت‌هایی که از دست می‌روند…
گمراهی‌های بزرگ همیشه با اشتباهات بزرگ شروع نمی‌شوند؛ خیلی وقت‌ها از بی‌توجهی به خطاهای کوچک می‌آیند. همین غفلت‌های ریز، کم‌کم دل را سخت می‌کنند، آن‌قدر که چه بسا دیگر میل به بازگشت نماند.
زنگار، یک‌شبه آهن را نمی‌پوشاند، و گناه هم ناگهان دل را سیاه نمی‌کند. آرام‌آرام اثر می‌گذارد، بی‌آنکه بفهمی. پس تا درهای رحمت باز است، باید به سراغش رفت… قبل از آنکه نه وقتی بماند، نه دلی که بتواند روشنی را بپذیرد.

  • حسین عمرزاده

دو کبوتر بودند در گوشه مزرعه ای با خوشحالی زندگی می کردند . در فصل بهار ، وقتی که باران زیاد می بارید ، کبوتر ماده به همسرش گفت : " این لانه خیلی مرطوب است . اینجا دیگر جای خوبی برای زندگی کردن نیست . " کبوتر جواب داد : " به زودی تابستان از راه می رسد و هوا گرمتر خواهد شد . علاوه براین ، ساختن این چنین لانه ای که هم بزرگ باشد و هم انبار داشته باشد ، خیلی مشکل است ."

 

بنابراین دو کبوتر در همان لانه قبلی ماندند تا این که تابستان فرا رسید و لانه آنها خشک تر شد و زندگی خوشی را در مزرعه سپری کردند . آنها هر چقدر برنج و گندم می خواستند می خوردند و مقداری از آن را نیز برای زمستان در انبار ذخیره می کردند . یک روز ، متوجه شدند که انبارشان از گندم و برنج پر شده است . با خوشحالی به یکدیگر گفتند : " حالا یک انبار پر از غذا داریم . بنابراین ، این زمستان هم زنده خواهیم ماند . "

 

آنها در انبار را بستند و دیگر سری به آن نزدند تا این که تابستان به پایان رسید و دیگر در مزرعه دانه به ندرت پیدا می شد . پرنده ماده که نمی توانست تا دور دست پرواز کند ، در خانه استراحت می کرد و کبوتر نر برای او غذا تهیه می کرد . در فصل پائیز وقتی که بارندگی آغاز شد و کبوترها نمی توانستند برای خوردن غذا به مزرعه بروند ، یاد انبار آذوقه شان افتادند . دانه های انبار بر اثر گرمای زیاد تابستان ، حجمشان کمتر از حجم اولیه شان شده بود و کمتر به نظر می رسید . کبوتر نر با عصبانیت به پیش جفت خود بازگشت و فریاد زد : " عجب بی فکر و شکمو هستی ! ما این دانه ها را برای زمستان ذخیره کرده بودیم ، ولی تو نصف انبار را ظرف همان چند روز که در خانه ماندی ، خورده ای ؟ مگر زمستان و سرما و یخبندان را فراموش کردی ؟ " کبوتر ماده با عصبانیت پاسخ داد :

 

" من دانه ها را نخوردم و نمی دانم که چرا نصف انبار خالی شده ؟ "

 

کبوتر ماده که از دیدن مقدار کم دانه های انبار ، متعجب شده بود ، با اصرار گفت : " قسم می خورم که از همان روزی که این دانه ها را ذخیره کردیم ، به آنها نگاه نکردم . آخر چطور می توانستم آنها را بخورم ؟ من در حیرتم چرا این قدر دانه های انبار کم شده است . این قدر عصبانی نباش و مرا سرزنش نکن . بهتر است که صبور باشی و دانه های باقی مانده را بخوریم . شاید کف انبار فرو رفته باشد یا شاید موش ها انبار را پیدا کرده اند و مقداری از آنها را خورده اند . شاید هم شخص دیگری دانه های ما را دزدیده است . در هرصورت تو نباید عجولانه قضاوت کنی . اگر آرام باشی و صبر کنی ، حقیقت روشن می شود . "

 

کبوتر نر با عصبانیت گفت : " کافی است ! من به حرف های تو گوش نمی دهم و لازم نیست مرا نصیحت کنی . من مطمئن هستم که هیچکس غیر از تو به اینجا نیامده است . اگر هم کسی آمده ، تو خوب می دانی که آن چه کسی بوده است .

 

اگر تو دانه ها را نخوردی باید راستش را بگویی . من نمی توانم منتظر بمانم و این اجازه را به تو نمی دهم که هر کاری دلت می خواهد بکنی . خلاصه ، اگر چیزی می دانی و قصد داری که بعد بگویی بهتر است همین الان بگویی ." کبوتر ماده که چیزی درباره کم شدن دانه ها نمی دانست ، شروع به گریه و زاری کرد و گفت : " من به دانه ها دست نزدم و نمی دانم که چه بلایی بر سر آنها آمده است " و به کبوتر نر گفت که صبر کن تا علت کم شدن دانه ها معلوم شود . اما کبوتر نر متقاعد نشد ، بلکه ناراحت تر شد و جفت خود را از خانه بیرون انداخت .

 

کبوتر ماده گفت : " تو نباید به این سرعت درباره من قضاوت کنی و به من تهمت ناروا بزنی . به زودی از کرده خود پشیمان خواهی شد . ولی باید بگویم که آن وقت خیلی دیر است و بلافاصله به طرف بیابان پرواز کرد و پس از مدتی گرفتار دام صیاد شد . "

 

کبوتر نر ، تنها در لانه به زندگی خود ادامه داد . او از این که اجازه نداد جفتش او را فریب دهد ، خیلی خوشحال بود . چند روز بعد هوا دوباره بارانی و مرطوب شد . دانه های انبار ، دوباره چاق تر و پرحجم تر شدند و انبار دوباره به اندازه اولش پر شد . کبوتر عجول با دیدن این موضوع ، فهمید که قضاوتش درباره جفتش اشتباه بوده و از کرده خود خیلی پشیمان شد ، ولی دیگر برای توبه کردن خیلی دیر شده بود و او به خاطر قضاوت نادرستش تا آخر عمر با ناراحتی زندگی کرد .


کلیله و دمنه

  • حسین عمرزاده

سَعد رَضِیَ اللّهُ عَنهُ بنابر درخواست رستم فردی را به نام ربعی بن عامر رَضِیَ اللّهُ عَنهُ فرستاد. رستم جایگاه را با تزیینات بسیار باشکوه از فرش‌های زربافت و بالشت‌های ابریشمی و طلا و جواهرات فراوان آراسته کرده بود، در حالی که تاج ویژه و گرانبهای خویش را بر سر گذاشته بود بر تختی طلایی نشست.

«ربعي بن عامر» بدون توجه به تزیینات و مظاهر شگفت‌انگیز وارد محل شد و با خونسردی تمام پهلوی رستم نشست. رستم از وی سؤال نمود به چه منظور آمده‌اید؟

«ربعی بن عامر» جواب داد:

اللهُ ابْتَعَثَنَا لِنُخرِجَ مَنْ شَاءَ مِنْ عِبَادَةِ العِبَادِ إلِى عبادة رب العباد ومنْ ضِیقِ الدُّنْیا إِلى سِعَتِهَا وَمِنْ جَورِ الأدیانِ إلى عدلِ الإسلامِ.

«اللّه ما را فرستاده است تا درآوریم آن کسی را که الله می‌خواهد از عبادتِ بندگان به سوی عبادتِ پروردگارِ بندگان، و از تنگنایِ دنیا به وسعت و پهنای آن و از ستمِ ادیان به عدالتِ اسلام».

 

.البدایة والنهایة، ج: ۷، ص: ۳۹ چاپ بیروت ۱۹۶۶م.

.چنانچه ابن حجر در کتاب «الإصابة فی تمییز الصحابة» آورده است: وی صحابی می‌باشد. احنف ولایت تخارستان را به وی سپرد. الاصابة، ج: ۱، ص: ۵۰۳.

  • حسین عمرزاده

سعدی در گلستان، حکایتی لطیف و پندآموز نقل می‌کند که در آن، مفهوم آزادگی را در قالب تمثیل سرو و دیگر درختان بیان می‌دارد:

«حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند هیچ یک را آزاد نخوانده‌اند مگر سرو را که ثمره‌ای ندارد. درین چه حکمت است؟ گفت هر درختی را ثمره معین است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آید و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ از این نیست و همه وقتی خوشست و این است صفت آزادگان.»

این حکایت با پرسشی عمیق آغاز می‌شود که چرا در میان درختان نامدار، تنها سرو را آزاد خوانده‌اند، درحالی‌که هیچ میوه‌ای ندارد؟ پاسخ حکیم، رمزی از ثبات آزادگان را آشکار می‌سازد. او می‌گوید که درختان میوه‌دار، بسته به فصل‌های سال، گاه سرسبز و بارورند و گاه خشک و بی‌ثمر؛ اما سرو همیشه سبز و استوار باقی می‌ماند. این همان ویژگی آزادمردان است که به نوسانات و دگرگونی‌های دنیا وابسته نمی‌شوند.

آزادگان همچون سرو، در برابر تغییرات روزگار خم نمی‌شوند و همواره وقار و استواری خود را حفظ می‌کنند.

به آنچه مى گذرد دل منه که دجله بسى

پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد

گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم

ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد

سعدی هشدار می‌دهد که دل بستن به دنیا بیهوده است؛ همان‌گونه که رود دجله پس از هر خلیفه‌ای همچنان جاری می‌ماند، دنیا نیز بی‌تفاوت از صاحبان قدرت و ثروت، به مسیر خود ادامه خواهد داد. پس چرا انسان به این سراب زودگذر دل ببندد؟

او می گوید دو راه برای یک زندگی شرافتمندانه وجود دارد:

اگر می‌توانی، همچون نخل، کریم باش و دست بخشش بگشای تا دیگران از تو بهره‌مند شوند.
اما اگر چنین امکانی نداری، لااقل مانند سرو، آزاد و وارسته زندگی کن و در برابر سختی‌ها خم نشو.

در هر دو حالت، رهایی از دلبستگی‌های زودگذر و استواری در برابر ناملایمات، رمز آزادگی است.

منبع : گلستان سعدی

  • حسین عمرزاده

چندی پیش که به مطب یک دکتر مراجعه کردم روش درست برخورد با افراد ناراضی را به طور عملی دیدم. حدودا یک ساعتی بود که به همراه چند نفر دیگر در اتاق انتظار نشسته بودیم و خبری از دکتر نبود.

مردی که روبروی من نشسته بود از منتظر بودن کلافه شده بود و تمام مدت یک سری مجله ی پاره پوره را ورق می زد و دائما در صندلی اش وول می خورد. بی صبرانه پاهایش را تکان می داد و هر چند دقیقه یک بار به ساعتش نگاه می کرد. بالاخره صبرش تمام شده و به طرف متصدی پذیرش رفت و محکم به شیشه ی اتاقکش ضربه زد.

او در را باز کرده و گفت:

بله آقا؟ می توانم کمکی کنم؟

مرد با تحکم گفت:

این چه وضعش است؟ من ساعت سه وقت داشتم. الآن ساعت چهار است و هنوز دکتر را ندیده ام!

متصدی به جای هر گونه توضیحی گفت:

مرحله ۱ (موافقت): حق با شماست آقا. شما ساعت سه وقت دکتر داشتید.

مرحله ۲ (عذر خواهی): متاسفم که این قدر معطل شدید.

مرحله ۳ (بیان دلیل): دکتر درگیر عمل جراحی شده.

مرحله ۴ (اقدام): اجازه دهید به بیمارستان تلفن کنم و بپرسم چقدر طول می کشد کارشان تمام شود.

مرحله ۵ (قدر دانی): متشکرم که موقعیت را درک می کنید و ممنونم که این قدر صبور هستید.

خشم آن مرد بعد از دیدن رفتار متصدی و شنیدن این جملات، فروکش کرد.

در برابر چنین مهربانی و لطفی چه کار دیگری می توانست بکند؟

بنابراین در برخورد با افراد ناراضی به جای تلف کردن وقتمان با توضیح و توجیه، تنها کاری که لازم است انجام دهیم روبه راه کردن اوضاع با بیان جملاتی درست و به موقع است.

  • حسین عمرزاده

رسولُ اللّه صَلَّى اللّهُ عَلَیهِ وَ سَلَّم صدای بلند دو نفر را در جلوی درب شنید که با هم بگومگو داشتند؛ یکی از آنها، از دیگری می خواست بخشی از طلبش را ببخشد و با او مدارا کند. و آن یکی می گفت: به الله سوگند که این کار را نمی کنم. پس رسول الله صلى الله علیه وسلم بیرون رفت و فرمود:

 

«أَیْنَ الْمُتَأَلِّي عَلَى اللَّه لا یَفْعَلُ المَعْرُوف؟»

 

: «کسی که به نام الله سوگند می خورد که کارِ نیک انجام ندهد، کجاست؟»

 

بستانکار پاسخ داد: ای رسول الله، من هستم؛ ولی اینک هرطور که دوست دارد، با او رفتار می کنم.

 

منبع :  [مُتَّفَقٌ عَلَیه]

  • حسین عمرزاده

یک شب مردی مست به ایستگاه قطار می رود و از یکی از دوستانم می پرسد:

«کجا می توانم برای دختر کوچکم یک هدیه بخرم؟ او یازده سالش است و من دلم می خواهد چیزی برایش بخرم».

دوستم پرسیده بود: «چرا می خواهی به او هدیه بدهی؟»

مرد مست پاسخ داده بود: «معلوم است، می خواهم او را خوشحال کنم.»

او گفت: «می شود هدیه ای را پیشنهاد کنم که واقعاْ او را خوشحال کند؟»

مرد مست پرسیده بود که آن هدیه چیست؟ و دوستم گفته بود:

«به او پدری سر به راه هدیه بده. این کار او را خیلی خوشحال خواهد کرد

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter YouTube Aparat Pinterest