| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت،بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت،بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۱۷۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستانک» ثبت شده است

پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح می‌داد که چگونه همه‌چیز ایراد دارد… مدرسه، خانواده، دوستان و… مادربزرگ که مشغول پختن کیک بود از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم.

 

روغن چطور؟ نه! و حالا دو تا تخم‌مرغ. نه مادربزرگ! آرد چطور؟ از آرد خوشت می‌آید؟ جوش شیرین چطور؟ نه مادربزرگ! حالم از همه‌شان به هم می‌خورَد.

بله، همه این چیزها به تنهایی بد به‌نظر می‌رسند اما وقتی به‌درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می‌شود. خداوند هم به‌همین ترتیب عمل می‌کند. خیلی از اوقات تعجب می‌کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم اما او می‌داند که وقتی همه این سختی‌‌ها را به درستی در کنار هم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوق‌العاده می رسند.

  • حسین عمرزاده

از ابو رِبعی حَنظَله بن رَبیع اُسَیدی رَضِیَ اللهُ عَنهُ، یکی از کاتبان رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّم روایت است که می گوید:

ابوبکر رضی الله عنه مرا دید و حالم را پرسید. گفتم: حنظله منافق شده است. ابوبکر رضی الله عنه گفت: سبحان الله، چه می گویی؟! گفتم: هنگامی که نزد رسول الله صلى الله علیه وسلم هستیم و درباره ی بهشت و دوزخ برای ما سخن می گوید، گویا بهشت و دوزخ را با چشم خود می بینیم؛ اما وقتی رسول الله صلى الله علیه وسلم را ترک می کنیم، زن و فرزند و روزمرگی ها و مسایل زندگی ما را به خود مشغول می کنند و بسیاری از فرمایشات رسول الله صلى الله علیه وسلم را از یاد می بریم. ابوبکر رضی الله عنه فرمود: به الله سوگند که ما نیز چنین حالتی داریم؛ لذا با ابوبکر نزد رسول الله صلى الله علیه وسلم رفتم و وقتی به محضرش رسیدیم، عرض کردم: یا رسول الله، حنظله منافق شده است؟ رسول الله صلى الله علیه وسلم فرمود: «ومَا ذَاکَ؟»: «این چه سخنی است که می گویی؟» گفتم: یا رسول الله، زمانی که در حضور شما هستیم و درباره ی بهشت و دوزخ با ما سخن می گویید، گویا بهشت و دوزخ را با چشم خود می بینیم و چون از محضر شما بیرون می رویم، زن و فرزند و مسایل زندگی ما را به خود مشغول می کنند و بسیاری از فرمایشات شما را از یاد می بریم. این بود که رسول الله صلى الله علیه وسلم فرمود: «وَالَّذِی نَفْسِی بِیدِهِ أن لَوْ تَدُومُونَ عَلَى مَا تَکُونُونَ عِنْدِی، وَفِی الذِّکْر، لصَافَحتْکُمُ الملائِکَةُ عَلَى فُرُشِکُم وفی طُرُقِکُم، وَلَکِنْ یا حنْظَلَةُ ساعةً وساعةً»: «سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست، اگر همیشه همان وضعی را داشته باشید که نزد من دارید و همواره در ذکر و یاد الله باشید، ملائکه در خانه ها و در راه ها با شما دست می دهند؛ اما ای حنظله، ساعتی (برای عبادت الله) و ساعتی (برای استراحت و رسیدگی به کارهای دنیا)». و این را سه بار تکرار فرمود.

 

منبع: [ رَواهُ مُسلِم ]

  • حسین عمرزاده

پیامبر صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَسَلَّم:

 

«مردی از راهی می گذشت و سخت تشنه شده بود. چاهی یافت؛ از چاه پایین رفت و آب نوشید و هنگامی که بیرون آمد، سگی دید که از شدت تشنگی دهانش را باز کرده و زبانش را بیرون آورده بود و آن را به خاک مرطوب می مالید. پس با خود گفت: این سگ به همان اندازه تشنه است که من تشنه بودم. لذا دوباره از چاه پایین رفت و جوراب چرمی خود را پُر از آب کرد و جورابش را به دهان گرفت و از چاه بالا آمد و به سگ آب داد. از این رو الله از او قدردانی کرد و گناهانش را بخشید». اصحاب گفتند: یا رسول الله، آیا به خاطر نیکی کردن به حیوانات نیز اجر و پاداش می یابیم؟ فرمود: 

«فی کُلِّ کَبِدٍ رَطْبةٍ أَجْرٌ»:

«نیکی کردن به هر موجود زنده و جانداری ثواب دارد».

 

و در روایتی آمده است: « فشَکَرَ اللهُ له، فغَفَرَ له، فَأَدْخَلَهُ الجَنَّةَ»: «الله از او قدردانی نمود و گناهانش را بخشید و او را وارد بهشت کرد». و در روایت دیگری آمده است: «بَیْنَما کَلْبٌ یُطیف بِرکِیَّةٍ قَدْ کَادَ یقْتُلُه الْعطَشُ إِذْ رأتْه بغِیٌّ مِنْ بَغَایا بَنِی إِسْرَائیل، فَنَزَعَتْ مُوقَهَا فاسْتَقت لَهُ بِه، فَسَقَتْهُ فَغُفِر لَهَا بِهِ»: «سگی پیرامون چاهی می چرخید و نزدیک بود از تشنگی هلاک شود. در این اثنا یکی از زنان زناکار بنی اسرائیل آن سگ را دید؛ پس جوراب چرمی اش را درآورد و با آن از چاه برای سگ آب کشید و به سگ آب داد و بدین وسیله گناهانش بخشیده شد».

 

منبع: [به روایت بخاری - مُتَّفَقٌ عَلَیه]

 

معنای "مُتَّفَقٌ عَلَیه" آنست که آن روایت هم در صحیح بخاری و هم در صحیح مسلم نقل شده است، ولی شاید لفظ حدیث کمی فرق داشته باشد و یا راوی حدیث کسی دیگر باشد.

  • حسین عمرزاده

از ابی مسعود بَدری رَضِیَ اللّهُ عَنهُ روایت است که رَسول اللّه صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَسَلَّم فرمودند:

 

 

 «شخصی از پیشینیان تان - پس از اینکه فوت کرد - مورد محاسبه قرار گرفت و هیچ کار نیکی در کارنامه ی وی نبود، جز آنکه فردی ثروتمند بود و با مردم - به نیکی - معاشرت می کرد و به غلامانش دستور می داد از افراد تنگدست درگذرند.

 

اللّه - عَزَّ وَجَل - فرمود: ما به این کار - یعنی گذشت - از او سزاوارتریم؛ پس از او درگذرید».

منبع : صحیح مُسلِم

  • حسین عمرزاده

«مردی از مردی دیگر زمینی خرید. مرد خریدار در آن زمین، کوزه ای پر از طلا یافت. به فروشنده گفت: طلاهایت را بگیر؛ زیرا من از تو فقط زمین را خریده ام، نه طلایش را. فروشنده گفت: من زمین و آنچه در آن است، به تو فروخته ام. سرانجام، برای داوری نزد مردی دیگر رفتند. آن مرد پرسید: آیا شما فرزند دارید؟ یکی از آنها گفت: من یک پسر دارم. و دیگری گفت: من یک دختر دارم. آن مرد گفت: این پسر و دختر را به ازدواج یکدیگر در آورید و از این طلاها خرج شان را بدهید و به آنها انفاق کنید».

 

منبع:  [مُتَّفَقٌ عَلَیه]*

* : معنای "مُتَّفَقٌ عَلَیه" آنست که آن روایت هم در صحیح بخاری و هم در صحیح مسلم نقل شده است، ولی شاید لفظ حدیث کمی فرق داشته باشد و یا راوی حدیث کسی دیگر باشد.

  • حسین عمرزاده

از صُهیب رَضِيَ اللّهُ عَنهُ روایت است که رسول الله صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَسَلَّم فرمودند:

«در میان امت‌های پیش از شما پادشاهی بود که ساحری داشت. وقتی ساحر پیر شد، به پادشاه گفت: من پیر شده‌ام؛ نوجوانی نزدم بفرست تا به او جادوگری بیاموزم. پادشاه نوجوانی نزدش فرستاد تا نزد ساحر آموزش ببیند.

در مسیر این نوجوان به سوی ساحر، راهبی بود؛ باری نوجوان نزد راهب رفت و به سخنانش گوش داد و به او علاقه‌مند شد. از آن پس، هرگاه تصمیم داشت نزد ساحر برود، در مسیرش به راهب سر می‌زد و نزدش می‌نشست. و چون (با تأخیر) نزد ساحر می‌رفت، ساحر کتکش می‌زد.

نوجوان از این بابت نزد راهب دردِ دل کرد. راهب به او گفت: چون از ساحر ترسیدی، بگو: خانواده‌ام مرا معطل کردند و هنگامی که از خانواده‌ات ترسیدی، بگو: ساحر مرا نگه داشت. نوجوان به همین منوال عمل می‌کرد تا اینکه روزی جانور بزرگی دید که راه مردم را بسته بود.

با خود گفت: امروز برایم روشن می‌شود که راهب بهتر است یا ساحر. پس سنگی برداشت و گفت: خدایا، اگر کار راهب نزد تو پسندیده‌تر از کار ساحر است، این جانور را بکُش تا مردم عبور کنند. سپس سنگ را به سوی جانور پرتاب کرد و او را کشت و مردم عبور کردند.

سپس نزد راهب رفت و ماجرا را برایش بازگو کرد. راهب به او گفت: پسر جان، تو امروز از من بهتری؛ می‌بینم که کارَت پیشرفت کرده است و به زودی امتحان خواهی شد. اگر امتحان شدی، مرا معرفی نکن.

نوجوان کورِ مادرزاد و پیس و سایر بیماری‌های مردم را درمان می‌کرد. یکی از ندیمان پادشاه که کور شده بود، این خبر را شنید و با هدیه‌های فراوانی نزد این نوجوان آمد و به او گفت: اگر مرا شفا دهی، هرچه این جاست، از آنِ تو خواهد بود. نوجوان گفت: من کسی را شفا نمی‌دهم؛ فقط الله متعال شفا می‌بخشد. اگر به الله متعال ایمان بیاوری، دعا می‌کنم تو را شفا دهد.

ندیم شاه به الله ایمان آورد و الله متعال شفایش داد. سپس نزد پادشاه رفت و مثل گذشته کنارش نشست. پادشاه از او پرسید: چه کسی بینایی‌ات را به تو برگرداند؟ پاسخ داد: پروردگارم. شاه گفت: مگر پروردگاری جز من داری؟ ندیمش پاسخ داد: پروردگار من و تو، الله است.

پادشاه او را بازداشت کرد و آن قدر شکنجه نمود که سرانجام از آن نوجوان نام برد. (به دستور پادشاه) آن نوجوان را نزدش آوردند. پادشاه به او گفت: پسر جان! سحر تو به آنجا رسیده که کورِ مادرزاد و پیس را شفا می‌دهی و چنین و چنان می‌کنی؟ نوجوان گفت: من هیچکس را شفا نمی‌دهم؛ شفادهنده فقط الله متعال است.

بنابراین پادشاه او را بازداشت نموده و همواره شکنجه کرد تا اینکه راهب را معرفی نمود. (به فرمان پادشاه) راهب را نزدش آوردند و به او گفتند: از دینت برگرد؛ ولی او قبول نکرد. پادشاه دستور داد ارّه‌ای بیاورند و آن را روی سرش گذاشتند و او را دو نیمه کردند؛ به گونه‌ای که دو نیمه‌اش به زمین افتاد.

سپس ندیمش را آوردند و به او گفتند: از دینت برگرد؛ ولی او نپذیرفت. ارّه را روی سرش گذاشتند و او را دو نیمه کردند و دو نیمه‌اش به زمین افتاد. آنگاه نوجوان را آوردند و به او گفتند: از دینت برگرد؛ ولی او قبول نکرد.

پادشاه او را به تعدادی از یارانش سپرد و گفت: او را به بالای فلان کوه ببرید و وقتی به قلّه‌ی کوه رسیدید، اگر از دینش برنگشت، او را به پایین پرتاب کنید. به این ترتیب او را بالای کوه بردند. وی دعا کرد: یا الله، هرگونه که می‌خواهی، شرّشان را از سرم کوتاه کن. پس کوه به لرزه درآمد و همه‌ی آنها سقوط کردند.

آنگاه نوجوان نزد پادشاه بازگشت. پادشاه از او پرسید: همراهانت چه شدند؟ پاسخ داد: الله مرا از شرشان حفظ کرد. پادشاه دوباره او را به چند نفر از یارانش سپرد و گفت: او را سوار قایق کنید و به وسط دریا ببرید. اگر از دینش برنگشت، او را درون دریا بیندازید. بدین ترتیب او را بردند.

نوجوان دعا کرد: یا الله، هرگونه می‌خواهی، مرا از شرشان حفظ کن. قایق واژگون شد و آنها در دریا غرق شدند. دوباره نوجوان نزد پادشاه برگشت. پادشاه از او پرسید: همراهانت چه شدند؟ پاسخ داد: الله مرا از شرشان حفظ کرد.

آنگاه به پادشاه گفت: تو فقط در صورتی می‌توانی مرا بکُشی که کاری که می‌گویم، انجام دهی. پادشاه پرسید: چه کاری؟ نوجوان گفت: مردم را در میدانی جمع کن و مرا به دار بکش؛ سپس تیری از تیردان خودم بردار و آن را در وسط کمان بگذار و بگو: به نام الله، پروردگار این جوان؛ و سپس مرا هدف بگیر. اگر چنین کنی، می‌توانی مرا بکشی.

پادشاه مردم را در میدان (زمین همواری) جمع کرد و نوجوان را بر شاخه‌ای از درخت خرما به دار کشید. سپس تیری از تیردان نوجوان برداشت و در وسط کمان گذاشت و گفت: به نام الله، پروردگار این نوجوان؛ و آنگاه تیر را رها کرد که تیر به شقیقه‌ی نوجوان خورد و دستش را روی شقیقه‌اش گذاشت و جان باخت.

مردم گفتند: به پروردگار این نوجوان ایمان آوردیم. عده‌ای نزد پادشاه رفتند و گفتند: دیدی؛ آنچه از آن بیم داشتی اتفاق افتاد؛ به اللّه سوگند که آنچه از آن می‌ترسیدی، بر سرت آمد و مردم ایمان آوردند.

پادشاه فرمان داد چاله‌هایی بر سرِ راه‌ها حفر کنند. چاله‌هایی حفر کردند و در آنها آتش افروختند. پادشاه گفت: هرکس از دینش برنگشت، او را در آتش بیندازید یا مجبورش کنید وارد آتش شود. همه این کار را کردند تا اینکه زنی با کودکش پیش آمد و خودش را عقب کشید تا در آتش نیفتد. کودک به او گفت: مادر جان، صبور باش که تو برحقی».

 

منبع:  [صحیح مُسلِم،۳۰۰۵]

  • حسین عمرزاده

شخصی در بیابانی راه می رفت که از ابری صدایی شنید که می گفت: باغِ فلانی را آبیاری کن. آن ابر کنار رفت و آبش را در سنگلاخی سیاه خالی کرد. آب راهه ای، همه ی آن آب را در خود گرفت و آب به جریان افتاد. آن مرد، به دنبال آب رفت. مردی را دید که در باغش ایستاده بود و با بیل، آبیاری می کرد. به او گفت: ای بنده ی اللّه، اسمت چیست؟ باغبان، نامش را گفت؛ همان نامی که آن مرد از ابر شنیده بود. باغبان پرسید: ای بنده ی اللّه، چرا نام مرا می پرسی؟ پاسخ داد: من از ابری که بارید، صدایی شنیدم که می گفت: باغِ فلانی را آبیاری کن و تو را نام برد. مگر تو چه می کنی؟ باغبان گفت: اینک که تو این را گفتی، (من نیز به تو می گویم چه می کنم)؛ من محصول باغ را می سنجم و یک سوم آن را صدقه می دهم، یک سومش را با خانواده ام می خورم و یک سوم دیگر را - برای زراعت- به باغ برمی گردانم.

------------------

عن أبی هریرة عن النبیِّ -صلى الله علیه وسلم- قال: "بینما رجلٌ یمشی بفلاةٍ من الأرضِ، فسمع صوتًا فی سحابةٍ: اسقِ حدیقةَ فلانٍ. فتنحَّى ذلک السحابُ، فأفرغ ماءَه فی حرةٍ، فإذا شَرْجَةٌ من تلک الشِّرَاجِ قد استوعبتْ ذلک الماءَ کلَّه، فتتَّبع الماءَ، فإذا رجلٌ قائمٌ فی حدیقته یُحوِّلُ الماءَ بمسحاته، فقال له: یا عبدَ اللهِ؛ ما اسمُک؟، قال: فلانٌ للاسم الذی سمعَ فی السحابة، فقال له: یا عبدَ اللهِ؛ لم تسألنی عن اسمی؟، فقال: إنی سمعت صوتًا فی السحابِ الذی هذا ماؤه، یقول: اسق حدیقةَ فلانٍ لاسمِک، فما تصنعُ فیها؟، قال: أما إذ قُلتَ هذا فإنی أنظرُ إلى ما یخرُجُ منها، فأتصدَّقُ بثُلثِه، وآکُلُ أنا وعیالی ثُلثًا، وأرُدُّ فیها ثُلثه".

 

 [رَواهُ مُسلِم.]

  • حسین عمرزاده

 

از ابوهُرَیره رَضِیَ اللّهُ عَنهُ روایت است که:

صحرانشینی در مسجد ادرار کرد؛ مردم برخاستند تا با او برخورد کنند که رسول اللّه صَلّى اللّهُ عَلَیهِ وَسَلَّم فرمود:

 

«دَعُوهُ وَأَرِیقُوا عَلى بَوْلِهِ سَجْلاً مِنْ مَاءٍ، أَوْ ذَنُوبًا مِن مَاءٍ، فَإِنَّما بُعِثتُم مُیَسِّرِینَ ولَمْ تُبْعَثُوا مُعَسِّرِینَ»

 

«او را به حالِ خود رها کنید و یک سطل آب بر محل ادرارش بریزید؛ شما مأموریت یافته اید که آسان بگیرید، نه اینکه سخت بگیرید».

منبع: [روایت متفق علیه]

این روایت، تصویری درخشان از مهربانی و حکمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وسلم) و روح آسان‌گیری در اسلام را به ما نشان می‌دهد. مردی بیابان‌نشین، ناآگاه از حرمت مسجد، در آنجا ادرار کرد. طبیعی بود که حاضران خشمگین شوند و بخواهند او را بازخواست کنند، اما پیامبر (صلی الله علیه وسلم) با آرامش فرمود: «او را رها کنید و یک سطل آب بر محل ادرارش بریزید. شما مأموریت یافته اید که آسان بگیرید، نه اینکه سخت بگیرید».

این رفتار، درسی بزرگ برای همه ماست. پیامبر (صلی الله علیه وسلم) به جای برخورد خشن و سرزنش، با صبر و ملایمت واکنش نشان داد. او می‌دانست که این مرد از روی ناآگاهی چنین کرده و اگر با تندی با او رفتار شود، شاید برای همیشه از دین بیزار گردد. اما برخورد مهربانانه و حکیمانه پیامبر (صلی الله علیه وسلم)، نه‌تنها ادب مسجد را به او آموخت، بلکه قلبش را نیز به نور اسلام آشنا کرد.

این حدیث پیامی عمیق در خود دارد: اصلاح، با نرمی و حکمت ماندگار می‌شود، نه با سخت‌گیری و خشونت. پیامبر (صلی الله علیه وسلم) نیامده بود تا مردم را در تنگنا بگذارد، بلکه مأمور هدایت با آسان‌گیری بود.
اسلام، دین محبت، درک متقابل و راهنمایی دل‌هاست، نه عرصه سخت‌گیری و تحقیر. اگر قرار است کسی را راهنمایی و دعوت کنیم، باید او را بفهمیم، خطایش را با آرامش گوشزد کنیم و کاری کنیم که دلش به سوی حقیقت متمایل شود، نه از آن گریزان.

این همان روشی است که پیامبر رحمت (صلی الله علیه وسلم) به ما آموخت؛ روشی که به جای راندن، جذب می‌کند، به جای دل‌آزردگی، محبت می‌آفریند و به جای سختی، راه را برای هدایت هموار می‌سازد.

دریافت تصویر
حجم: 218 کیلوبایت

  • حسین عمرزاده

رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم فرمودند:

 

«شخصی تصمیم گرفت که صدقه ای بدهد؛ صدقه اش را برداشت و بیرون رفت و آن را (ندانسته) به دزدی داد. بامداد مردم می گفتند: دیشب به دزدی صدقه داده شده است. صدقه دهنده گفت: یا الله! تو را شکر - که توفیقم دادی تا صدقه دهم -. و تصمیم گرفت دوباره صدقه دهد و صدقه اش را برداشت و بیرون رفت و (ندانسته) آن را به زنی بدکار داد. بامداد مردم می گفتند: دیشب به زنی بدکار صدقه داده شده است. صدقه دهنده گفت: یا الله! تو را شکر که توفیقم دادی تا صدقه دهم؛ من که نمی دانستم که آن زن، بدکار است. و تصمیم گرفت که دوباره صدقه دهد و صدقه اش را برداشت و بیرون رفت و (ندانسته) آن را به ثروتمندی داد. بامداد مردم می گفتند: دیشب به شخصی بی نیاز صدقه داده شده است. صدقه دهنده گفت: یا الله! تو را شکر- که توفیقم دادی تا صدقه دهم؛- ولی چه کنم که صدقه ام به دست یک دزد، زنی بدکار و یک بی نیاز رسید. به او گفته شد: امید است صدقه ات به دزد، باعث شود که دست از دزدی بردارد؛ و امید است صدقه ات به زنِ بدکار، او را از زنا بازدارد و امید است صدقه ات به شخصِ بی نیاز، باعث شود که او از تو درس بگیرد و از آنچه الله به او داده، انفاق کند».

 

 

عن أبی هریرة -رضی الله عنه- أن رسول الله -صلى الله علیه وسلم- قال: «قال رجل لأَتَصَدَّقَنَّ بصدقة، فخرج بصدقته فوضعها فی ید سارق، فأصبحوا یتحدثون: تُصُدِّقَ على سارق! فقال: اللهم لک الحمد لأَتَصَدَّقَنَّ بصدقة، فخرج بصدقته فوضعها فی ید زانیة؛ فأصبحوا یتحدثون: تُصُدِّقَ اللیلة على زانیة! فقال: اللهم لک الحمد على زانیة! لأَتَصَدَّقَنَّ بصدقة، فخرج بصدقته فوضعها فی ید غنی، فأصبحوا یتحدثون: تُصُدِّقَ على غنی؟ فقال: اللهم لک الحمد على سارق وعلى زانیة وعلى غنی! فأتی فقیل له: أما صدقتک على سارق فلعله أن یَسْتَعِفَّ عن سرقته، وأما الزانیة فلعلها تَسْتَعِفُّ عن زناها، وأما الغنی فلعله أن یَعْتَبِرَ فیُنْفِقَ مما أعطاه الله».

[صحیح.] - [متفق علیه.]

  • حسین عمرزاده

رسول اللّه صَلّى اللّهُ عَلَیهِ وَسَلَّم ذکر مردی از بنی اسرائیل نمود که از فرد دیگری از بنی اسرائیل درخواست نمود هزار دینار به او قرض بدهد؛ آن مرد گفت: شاهدانی نزد من بیاور که از آنها شهادت بگیرم. وی جواب داد: (کَفىٰ بِاللّهِ شَهیدا) الله به عنوان گواه و شاهد کافی است. وی گفت: ضامنی نزد من بیاور. جواب داد؟ ( کَفىٰ بِاللّهِ کَفیلا ) الله به عنوان ضامن کافی است. آن مرد گفت: راست گفتی. پس تا زمان مشخصی به او قرض داد. وی به دریا رفت و حاجت و نیازش را بر آورده نمود، سپس به جستجوی کشتی ای رفت تا بر آن سوار شده و با آن در موعد مقرر نزد آن مرد برگردد، اما کشتی ای نیافت، پس چوبی برداشته و درون آن را خالی نمود و هزار دینار را به همراه نامه ای برای دوستش در آن گذاشته و آن سوراخ را محکم نموده و با آن به کنار دریا آمد و گفت: پروردگارا، تو می دانی که من از فلانی هزار دینار قرض گرفتم و او از من ضامنی خواست، من گفتم: الله بهترین ضامن است و او به تو راضی شد. و از من گواه طلبید، گفتم: الله برای گواهی کافی است و او به تو راضی شد. من تلاش کردم که کشتی ای بیابم تا قرضش را به او برگردانم، اما نتوانستم. و می خواهم که تو قرضم را ادا کنی. پس چوب را در دریا انداخت تا اینکه به میان دریا رفت. سپس برگشت و همچنان به دنبال کشتی بود تا به وسیله ی آن به سرزمینش برود (  و هزار دینار دیگر را نزد آن مرد ببرد. با این گمان که کار اول او کافی نبوده است  ). مردی که به او قرض داده بود در جستجوی کشتی خارج شد که شاید مالش با آن آمده باشد، پس چوبی را که پول در آن بود، مشاهده کرد و آن را به عنوان هیزمی برای خانواده اش برداشت. اما هنگامی که آن را شکافت، پول و نامه را در آن دید! سپس فردی که به او قرض داده بود آمد و هزار دینار آورده و گفت: به الله سوگند بسیار تلاش کردم کشتی بیابم که مال تو را بیاورد، اما تا قبل از اینکه نزد تو بیایم کشتی نیافتم. آن مرد گفت: آیا تو چیزی را به سوی من فرستادی؟ جواب داد: به تو گفتم تا قبل از اینکه نزدت بیایم کشتی نیافتم. آن مرد گفت: پس الله آنچه را که تو با چوب فرستاده بودی رسانید، بنابراین هزار دینارت را بردار و به سلامت برو.

 

 

عن أبی هریرة -رضی الله عنه- عن رسول الله -صلى الله علیه وسلم-: أنَّه ذکر رجلًا من بنی إسرائیل، سأل بعضَ بنی إسرائیل أن یُسْلِفَه ألفَ دینار، فقال: ائْتِنِی بالشهداء أُشْهِدُهم، فقال: کفى بالله شهیدًا، قال: فَأْتِنِی بالکَفِیل، قال: کَفَى بالله کفیلًا، قال: صَدَقتَ، فَدَفَعَها إِلیه إلى أجل مُسَمَّى، فخرج فی البحر فقَضَى حَاجَتَه، ثُمَّ التَمَسَ مرکَبًا یَرْکَبُها یَقْدَم علیه لِلأَجَل الذی أجَّله، فلم یجِد مرکَبًا، فأَخَذَ خَشَبَة فَنَقَرَها، فَأَدْخَل فِیهَا أَلفَ دِینَار وصَحِیفَة مِنْه إلى صاحبه، ثم زَجَّجَ مَوضِعَها، ثمَّ أَتَى بِهَا إِلَى البحر، فقال: اللَّهُمَّ إنَّک تعلم أنِّی کنتُ تَسَلَّفتُ فلانًا ألف دِینَار، فَسَأَلَنِی کفیلًا، فقلتُ: کفى بالله کفیلًا، فَرَضِیَ بک، وسأَلَنِی شهیدًا، فقلتُ: کفى بالله شهیدًا، فرضِی بک، وأنِّی جَهَدتُ أنْ أَجِدَ مَرکَبا أَبعث إلیه الذی لَه فَلَم أَقدِر، وإنِّی أسْتَوْدِعُکَها. فرمى بها فی البحر حتَّى وَلَجِت فیه، ثم انْصَرف وهو فی ذلک یلتمس مرکبا یخرج إلى بلده، فخرج الرجل الذی کان أسلفه، ینظُر لعلَّ مَرکَبًا قد جاء بماله، فَإِذا بِالخَشَبَة التی فیها المال، فأَخَذَها لِأهله حَطَبًا، فلمَّا نَشَرَها وجَد المالَ والصحِیفة، ثمَّ قدِم الذی کان أسلفه، فأتى بالألف دینار، فقال: والله ما زلتُ جاهدًا فی طلب مرکب لآتیک بمالک، فما وجدتُ مرکبا قبل الذی أتیتُ فیه، قال: هل کنتَ بعثتَ إلیَّ بشیء؟ قال: أُخبِرک أنِّی لم أجِد مرکبا قبل الذی جئتُ فیه، قال: فإنَّ الله قد أدَّى عنک الذی بعثتَ فی الخشبة، فانصرِف بالألف الدینار راشدًا».

 [رَواهُ البُخاری.]

  • حسین عمرزاده

 «دو زن بودند که دو پسربچه ی خود را به همراه داشتند؛ گرگ آمد و پسرِ یکی از آنها را بُرد.

یکی از آن زنان به دیگری گفت: گرگ پسرِ تو را برد

و دیگری گفت: بلکه پسرِ تو را بُرد.

برای قضاوت نزد داود علیه السلام رفتند و او به نفع زنِ بزرگ تر قضاوت کرد. از آنجا نزد سلیمان پسر داود رفتند و ماجرا را برایش بازگو کردند.

سلیمان علیه السلام فرمود: "چاقویی برایم بیاورید تا این پسربچه را به دو نیم کنم و هر قسمت از او را به یکی از این دو زن بدهم". این بود که زنِ کوچک تر گفت: الله بر تو رحم کند؛ این کار را نکن؛ این پسر، فرزندِ آن زن است. لذا سلیمان علیه السلام به نفع زن کوچک تر قضاوت کرد و بچه را به او داد».

 

«کَانَتِ امْرَأَتَانِ مَعَهُمَا ابْنَاهُمَا، جَاءَ الذِّئْبُ فَذَهَبَ بِابْنِ إِحْدَاهُمَا، فَقَالَتْ صَاحِبَتُهَا: إِنَّمَا ذَهَبَ بِابْنِکِ، وَقَالَتِ الأُخْرَى: إِنَّمَا ذَهَبَ بِابْنِکِ! فَتَحَاکَمَتَا إِلَى دَاوُدَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ، فَقَضَى بِهِ لِلْکُبْرَى، فَخَرَجَتَا عَلَى سُلَیْمَانَ بْنِ دَاوُدَ فَأَخْبَرَتَاهُ بِذَلِکَ، فَقَالَ: ائْتُونِی بِالسِّکِّینِ أَشُقُّهُ بَیْنَهُمَا!، فَقَالَتِ الصُّغْرَى: لاَ تَفْعَلْ یَرْحَمُکَ اللَّهُ، هُوَ ابْنُهَا، فَقَضَى بِهِ لِلصُّغْرَى».

 

[صحیح.] - [متفق علیه.]

  • حسین عمرزاده

منجمی (ستاره شناس) به خانه در آمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته. دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحب دلی که برین واقف بود گفت:

تو بر اوج فلک چه دانى چیست؟

که ندانى که در سرایت کیست؟!

منبع:گلستان سعدی/ باب ۴

این حکایت از گلستان سعدی، طنزی نیش‌دار و حکیمانه درباره‌ی عدم درک اولویت‌های زندگی است. ستاره‌شناس که تمام عمر خود را صرف شناخت افلاک و آسمان کرده، از آنچه در خانه‌ی خودش می‌گذرد، بی‌خبر است.

بیت پایانی، به شکل ضرب‌المثل درآمده و به ما یادآوری می‌کند که دانستن مسائل بزرگ، بدون شناخت امور ضروری و حیاتی پیرامونمان، بی‌فایده است.

  • حسین عمرزاده

در تاریخ بغداد آمده است که در سال ۲۸۶ هجری، در دادگاه موسی بن اسحاق، قاضی شهر ری، زنی همراه با ولیّ خود حاضر شد و ادعا کرد که شوهرش مهریه‌ی او را که پانصد دینار بود، نپرداخته است. اما شوهر این ادعا را رد کرد.

قاضی از زن خواست که گواهان خود را معرفی کند. ولیّ او گفت که شهود حاضرند. یکی از شاهدان درخواست کرد که زن را ببیند تا بتواند او را شناسایی کرده و در شهادتش به او اشاره کند. قاضی اجازه داد، و شاهد رو به زن کرد و گفت: «برخیز!»

در این لحظه، شوهر با ناراحتی اعتراض کرد و گفت: «می‌خواهید چه کنید؟!» وکیل پاسخ داد: «شهود باید چهره‌ی همسرت را ببینند تا مطمئن شوند که او همان زنی است که مهریه‌اش را مطالبه می‌کند.»

اما ناگهان شوهر که نمی‌خواست همسرش در برابر دیگران چهره‌اش را آشکار کند، رو به قاضی کرد و گفت: «من در حضور شما اعتراف می‌کنم که این مهریه را بدهکارم، اما اجازه نمی‌دهم که همسرم صورت خود را برای دیگران آشکار کند.»

وقتی زن این سخنان را شنید، تحت تأثیر قرار گرفت و رو به قاضی کرد و گفت: «من هم در حضور شما شهادت می‌دهم که از حق مهریه‌ام گذشتم و همسرم را از پرداخت آن، در دنیا و آخرت، معاف کردم.»

قاضی که این جوانمردی و بزرگواری را دید، گفت: «این ماجرا باید در شمار بزرگواری‌های اخلاقی ثبت شود.»

«أَخبَرَنِي مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ يَعْقُوبَ، أَخبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ نُعَيْمٍ ٱلضَّبِّيُّ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبدِ ٱللَّهِ مُحَمَّدَ بْنَ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَى القَاضِي يَقُولُ: حَضَرْتُ مَجلِسَ مُوسَى بْنِ إِسْحَاقَ القَاضِي - بِالرَّيِّ - سَنَةَ سِتٍّ وَثَمَانِينَ وَمِائَتَيْنِ، وَتَقَدَّمَتِ ٱمْرَأَةٌ فَٱدَّعَى وَلِيُّهَا عَلَى زَوْجِهَا خَمْسَمِائَةِ دِينَارٍ مَهْرًا، فَأَنْكَرَ، فَقَالَ القَاضِي: شُهُودُكَ، قَالَ: قَدْ أَحْضَرتُهُم، فَٱسْتَدْعَى بَعْضُ الشُّهُودِ أَنْ يَنظُرَ إِلَى ٱلمَرْأَةِ لِيُشِيرَ إِلَيْهَا فِي شَهَادَتِهِ، فَقَامَ الشَّاهِدُ وَقَالَ لِلمَرْأَةِ: قُومِي، فَقَالَ الزَّوْجُ: تَفْعَلُونَ مَاذَا؟ قَالَ الوَكِيلُ: يَنظُرُونَ إِلَى ٱمْرَأَتِكَ وَهِيَ مُسْفِرَةٌ لِتَصِحَّ عِندَهُم مَعرِفَتُهَا، فَقَالَ الزَّوْجُ: وَإِنِّي أَشهَدُ القَاضِيَ أَنَّ لَهَا عَلَيَّ هَذَا المَهرَ الَّذِي تَدَّعِيهِ، وَلَا تَسْفِرُ عَنْ وَجهِهَا، فَرَدَّتِ ٱلمَرْأَةُ وَأَخبَرَتْ بِمَا كَانَ مِن زَوجِهَا، فَقَالَتِ ٱلمَرْأَةُ: فَإِنِّي أَشهَدُ القَاضِيَ أَنِّي قَدْ وَهَبتُ لَهُ هَذَا المَهرَ وَأَبرَأتُهُ مِنهُ فِي ٱلدُّنْيَا وَٱلآخِرَةِ. فَقَالَ القَاضِي: يُكتَبُ هَذَا فِي مَكَارِمِ الأَخْلَاقِ.»

تاریخ بغداد - الخطیب البغدادي - جلد ١٣ - صفحه ٥٥

  • حسین عمرزاده

روزی پسر خانواده‌ای نسبتاً مرفه دید که مادرش از همسایه فقیرشان مقداری نمک می‌خواهد. با تعجب گفت:

ـ مادر! دیروز یک کیسه بزرگ نمک برایت خریدم. چرا از همسایه نمک می‌خواهی؟

مادر لبخندی زد و آرام گفت:

ـ پسرم، همسایه ما همیشه از ما چیزی می‌خواهد. دلم می‌خواست این‌بار من هم از او چیزی بخواهم؛ چیزی کوچک که تهیه‌اش برایش سخت نباشد. من به نمک نیازی ندارم، اما می‌خواستم او حس کند ما هم گاهی به او محتاجیم، تا اگر روزی دوباره چیزی از ما خواست، دلش نلرزد و شرمنده نشود...

 

بخاری و مسلم از عایشه صدیقه - رَضِيَ اللهُ عَنها - روایت کرده‌اند: رسول الله - صَلَّی‌ اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّم - فرمود:

 

«مَا زَالَ جِبْرِیلُ یُوصیني بِالْجَارِ حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ سَیُوَرِّثُهُ»

 

جبرئیل چنان در حق همسایه به من سفارش می‌کرد که گمان کردم همسایگان باید از همدیگر ارث ببرند.

  • حسین عمرزاده

زنی نزد عالمی رفت که زنان را به رعایت حجاب و پرهیز از بدحجابی دعوت می‌کرد. با اعتراض گفت:
«چرا به جای ما، به مردان نمی‌گویید نگاهشان را کنترل کنند؟»

عالم پاسخ داد:
«فرض کنید ظرفی از عسل دارید و مگس‌ها به سمت آن هجوم آورده‌اند. چه می‌کنید؟»

زن کمی فکر کرد و گفت:
«روی ظرف را می‌پوشانم تا مگس‌ها به آن نزدیک نشوند.»

عالم گفت:
«زن نیز اینگونه است؛ اگر زیبایی‌هایش را بپوشاند، کسانی که همچون مگس هستند، به او نزدیک نخواهند شد.»

  • حسین عمرزاده

 

 

پس از پایان ماه عسل، مادرشوهر با لبخند به عروسش گفت:
— تو در عرض سی روز توانستی پسرم را به خواندن نماز در مسجد پایبند کنی… کاری که من طی سی سال تلاش نتوانستم انجام دهم!

و چشمانش پر از اشک شد.

عروس مهربانانه پاسخ داد:
— مادرجان، داستان سنگ و گنج را شنیده‌ای؟

روزی سنگ بزرگی راه مردم را سد کرده بود. مردی تصمیم گرفت آن را از سر راه بردارد. پتکی سنگین برداشت و با تمام توان ضربه زد… یک بار، دو بار، ده بار… نود و نه ضربه! اما سنگ تکان نخورد. خسته و ناامید کنار رفت.

در همین لحظه، رهگذری رسید و گفت: «بگذار من امتحان کنم.»

او تنها یک ضربه زد… و ناگهان سنگ شکست! اما چیزی که انتظارش را نداشتند، آشکار شد: گنجی زیر سنگ پنهان بود.

مرد دوم با خوشحالی گفت: «من پیدایش کردم! این طلاها مال من است!»

مرد اول اعتراض کرد: «اما من نود و نه ضربه زدم! تو فقط یک ضربه زدی!»

کارشان به قاضی کشید. قاضی با دقت به سخنان هر دو گوش داد و سپس حکم داد:

— نود و نه سهم از این گنج، متعلق به مرد اول است، زیرا اگر تلاش او نبود، سنگ هرگز نمی‌شکست. و مرد دوم، تنها یک سهم دارد، چرا که ضربه آخر را زده است.

عروس ادامه داد:
— مادرجان، تو سی سال بی‌وقفه در گوش پسرت خواندی که نماز بخواند. تو خسته و ناامید نشدی. من فقط ضربه آخر را زدم…

مادر با شنیدن این سخنان آرام گرفت. احساس کرد تلاشش بی‌ثمر نبوده است.

چه عروس فهمیده و خوش‌بیانی! شاید اگر فرد دیگری جای او بود، می‌گفت: «بله مادر، من توانستم، تو نتوانستی!» اما او حقیقت را دید و حق را به صاحبش داد.

اخلاق اصیل، از انسان اصیل سرچشمه می‌گیرد.

چقدر جای تأمل دارد… چه افرادی که تلاش دیگران را به نام خود تمام می‌کنند. اما خداوند حتی به وزن ذره‌ای نیز حساب خواهد کرد.

 

  • حسین عمرزاده

أسامة بن زيد رَضِيَ اللهُ عَنهُ می‌گوید: 

پیامبر خدا (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّم) ما را به سوی قبیله‌ای از «جُهینه» به نام «حُرقه» فرستاد. سپیده‌دم به آن قوم حمله کردیم و آن‌ها را شکست دادیم. سپس من و یک مرد انصاری به تعقیب یکی از آن‌ها پرداختیم. وقتی به او رسیدیم، او گفت: «لا إله إلا الله» (هیچ معبودی جز الله نیست). مرد انصاری از کشتن او دست کشید، اما من با نیزه‌ام به او حمله کردم و او را کشتم. وقتی به مدینه بازگشتیم، این خبر به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) رسید. ایشان به من فرمودند: 

«أقَتَلْتَهُ بَعْدَ ما قالَ: لا إلَهَ إلَّا اللَّه؟!» 

«ای اسامه، آیا او را پس از گفتن لا إله إلا الله کشتی؟!» 

گفتم: «ای رسول خدا، او فقط برای نجات جانش این را گفت.» 

پیامبر دوباره فرمودند: «أقَتَلْتَهُ بَعْدَ ما قالَ: لا إلَهَ إلَّا اللَّه؟!» 

«آیا او را پس از گفتن لا إله إلا الله کشتی؟!» 

و این جمله را آن‌قدر تکرار کردند که آرزو کردم کاش قبل از آن روز اسلام نیاورده بودم.۱ 

 

در روایت دیگری این‌چنین آمده که: 

پیامبر صلی الله علیه و سلم به اسامه فرمود: 

«مَنْ لَكَ بِلا إلَهَ إلَّا اللَّه يَوْمَ القِيَامَةِ؟» 

«چه کسی تو را از (لا إله إلا الله) در روز قیامت نجات خواهد داد؟» 

اسامه می‌گوید که گفتم: ای رسول خدا، او فقط از ترس سلاح این کلمه را گفت. 

پیامبر فرمود: «أَفَلا شَقَقْتَ عَنْ قَلْبِهِ حَتَّى تَعْلَمَ مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ قَالَهَا أَمْ لا؟» 

«آیا قلبش را شکافتی تا بفهمی آیا به خاطر این (یعنی از روی ایمان واقعی) آن را گفت یا نه؟» ۲

 

امام نووی رحمه الله می‌گوید: 

«درباره این فرمایش پیامبر (صلی الله علیه وسلم) که فرمود: «أَفَلا شَقَقْتَ عَنْ قَلْبِهِ حَتَّى تَعْلَمَ مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ قَالَهَا أَمْ لا؟» («آیا قلب او را شکافتی تا بدانی که آن را از روی حقیقت گفته است یا نه؟»)، فاعل در جمله «أقالها» همان «قلب» است. معنای این سخن این است که تو مأمور به عمل بر اساس ظاهر هستی و بر اساس آنچه زبان اظهار می‌کند. اما در مورد قلب، راهی برای دانستن آن نداری. پس پیامبر (صلی الله علیه وسلم) از این‌که اُسامه بر اساس آنچه به زبان جاری شد عمل نکرد، او را سرزنش کرد. 

 

رسول خدا (صلی الله علیه وسلم) فرمود: «آیا قلب او را شکافتی؟» تا ببینی که آیا قلب او این کلمه را پذیرفته و به آن اعتقاد دارد یا نه؟، یعنی تو قادر به این کار نیستی، پس به آنچه زبان آشکار کرده اکتفا کن و فراتر نرو. 

 

در این فرمایش پیامبر (صلی الله علیه وسلم) دلیلی بر قاعده‌ای معروف در فقه و اصول وجود دارد که «الأحكام يُعمل فيها بالظواهر، والله يتولى السرائر»؛ یعنی: احکام بر اساس ظواهر جاری می‌شوند و سرائر (باطن و درون انسان) را خداوند متعال عهده‌دار است. 

 

و درباره سخن اُسامه (رضی‌الله‌عنه) که گفت: «تا آنجا که آرزو کردم که ای کاش همان روز اسلام آورده بودم»، معنای آن این است که کاش قبلاً مسلمان نشده بودم، بلکه اکنون اسلام می‌آوردم تا گناهان گذشته‌ام پاک شود. او این سخن را به سبب بزرگی اشتباهی که مرتکب شده بود گفت.»۳ 

 

منابع: 

۱. صحيح بخاري، ۶۸۷۲ 

۲. أبو داود (۲۶۴۳)، بخاری (۴۲۶۹)، ومسلم (۹۶) 

۳. امام نووی، شرح مسلم، ج ۲، ص ۱۰۴

  • حسین عمرزاده

امام عبدالرزاق صنعاني رَحِمَهُ الله می فرماید:

به مکه آمدیم و در همان زمان، کسی که به او مهدی می‌گفتند (پسر ابوجعفر منصور حاکم عباسی) نیز وارد مکه شد. نزد سفیان ثوری رفتم، او تازه از دیدار با مهدی بازگشته بود و خشمگین به نظر می‌رسید. گفت:

"همین حالا پیش پسر ابوجعفر بودم. به من گفت: ای ابوعبدالله! مدت‌ها دنبال تو بودیم، اما پیدایت نمی‌کردیم. حالا خداوند در محبوب‌ترین مکانش (یعنی مکه) این فرصت را داد که تو را ببینیم. بیا و حاجتت را بگو!"
من جواب دادم: "من چه نیازی به تو دارم، درحالی‌که فرزندان مهاجرین و انصار پشت درهای کاخت از گرسنگی جان می‌دهند؟!"
ابوعبیدالله، یکی از همراهان مهدی، گفت: "ای ابوعبدالله! زیادی حرف نزن، حاجتت را از امیرالمؤمنین بخواه."
گفتم: "من هیچ نیازی به او ندارم! اسماعیل بن ابی خالد به من گفته که عمر بن خطاب وقتی به حج رفت، از همراهش پرسید: «در این سفر چقدر خرج کردیم؟» گفت: «دوازده دینار.» عمر گفت: «خیلی خرج کردیم! خیلی خرج کردیم!» یا شاید هم گفت: «اسراف کردیم! اسراف کردیم!» حال آنکه در کاخ‌های شما مسائلی در جریان است که حتی کوه‌ها هم تاب تحملش را ندارند!"
مهدی گفت: "ای ابوعبدالله! اگر من نتوانم حق هر صاحب حقی را به او برسانم، چه کنم؟"
گفتم: "پس دینت را نجات بده، در خانه‌ات بنشین و از حکومت کناره بگیر! چون کسی که نمی‌تواند حق مردم را ادا کند، بهتر است کنار برود."
او ساکت شد. سپس ابوعبیدالله (ملازم مهدی) گفت: "می‌بینم که زیادی مداخله می‌کنی! اگر حاجتی داری، بگو، وگرنه برو!"

پس از آنجا بیرون آمدم.

الجرح والتعديل،ابن أبي حاتم،ج۱،ص۱۱۰-۱۱۱

  • حسین عمرزاده

علماء راستین اینگونە زیستە‌اند... با این منزلت... با این همت... با این سیرت...

بی‌رغبت‌ترین مردم نسبت بە دنیا و طمّاع‌ترینشان نسبت به آخرت و ما عندالله. 

 

در مختصر تاریخ دمشق آمده است که:

 

عطاء بن ابی رباح در مجلس هشام بن عبدالملک حاضر شد، خلیفه نیز بسیار او را مورد استقبال و خوشامد گویی قرار داد و آنقدر وی را به خودش نزدیک کرد که زانوهایشان به هم چسبید. حاضران و اشراف دربار همه سکوت کردند و هشام گفت: 

ای ابا محمد (عطاء بن ابی رباح) آیا حاجتی داری؟ عطاء فرمود: ای امیر المٶمنین مایحتاج و رزق و روزی مردم حرمین (مکه و مدینه) را برایشان تأمین کن. هشام فورا به حسابدار خزانه دستور داد و گفت: برای اهل مکه و مدینه مایحتاج یک سالشان را بفرستید. 

 

سپس رو به عطاء کرد و گفت: ای ابا محمد حاجت دیگری داری؟ عطاء جواب داد: ای امیر المؤمنین.. اهل حجاز و منطقه‌ی نجد ریشه‌ی مردم عرب و امراء امت اسلام هستند، اگر ممکن است اضافه‌ی صدقاتی را که جمع کرده‌اند به آنها برگردانید. هشام گفت: حتماً... و دستور این کار را نیز صادر کرد و دوبارە پرسید: ای ابا محمد حاجت دیگری هست؟ عطاء گفت: بله ای امیر المؤمنین.. سنگرنشینان و مرابطین در دفاع از دیار اسلام شب و روز را سپری می‌کنند و در برابر دشمنان می‌جنگند، آیا اموالی را بە آنها اختصاص دادە‌ای؟ چرا کە اگر آنها نباشند نابود خواهید شد.

 هشام فوراً دستور داد کە ارزاق و اموالی را بە تمام مرزها گسیل دارند، سپس عطاء در مورد کفار اهل ذمە نیز سفارش کرد کە آنها را بیش از حد شرعی در تنگنا قرار ندهند و بە هشام بە عنوان آخرین حاجت خود توصیە کرد و فرمود:

 ای امیر المؤمنین، برای عاقبت خودت از الله بترس چراکه تو تنها خواهی ماند و تنها خواهی مرد و تنها نیز حشر خواهی شد و در هنگام محاسبه‌ی الهی به خدا سوگند کسی از خدم و حشم با تو نخواهند بود؛

 هشام مات و مبهوت به زمین نگاه می‌کرد و عطاء نیز از محضر وی خارج شد.

 

 راوی ماجرا درادامه می‌گوید که: هنگامی که به در خروجی نزدیک می‌شدیم مردی با کیسه‌ای در دست دنبال عطاء می‌آمد و گفت: این را امیر المؤمنین برای تو فرستاده است. عطاء فرمود: من از شما اجر و پاداشی نخواسته‌ام، اجر من فقط پیش پروردگار است و بس. سپس خارج شد و به الله سوگند که حتی جرعه‌ آبی نیز از دربار هشام ننوشیدند.

 

منبع؛مختصر تاریخ دمشق، ج ۱۷ ص ٦٦- ٦۷

  • حسین عمرزاده

تثلیث یعنی سه خدای کامل وجود دارد، ولی ما یک خدای کامل داریم!!!

 

تعجب نکنید!!! تثلیث چون یک تناقض عقلی است پس انتظار نداشته باشید تا آن را بفهمید!!! لذا نفهمیده باید آن را قبول کنی!!! قبول که کردید آن را می فهمید!!!

 

روزى یکى از علاقمندان مسیحیت نزد کشیش آمد و از کسانى که تازه به آئین مسیحیت در آمده بودند سؤال کرد.

 کشیش با کمال خوشوقتى اشاره به سه نفر نمود. او بلافاصله پرسید: آیا از  اصول اولیه مسیحیت چیزى یاد گرفته‏ اند؟

 کشیش با شجاعت گفت: بله... و یکى از آنها را صدا زد تا او را در حضور میهمان بیازماید، کشیش گفت: درباره تثلیث چه می دانى؟

او در جواب گفت: شما به من چنین یاد دادید که خدایان سه‏ گانه‏ اند یکى در آسمان است و دیگرى در زمین از شکم مریم متولد شد و سومین نفر به صورت کبوترى بر خداى دوم در سن سی سالگى نازل گردید! 

کشیش عصبانى شد و او را بیرون کرد و گفت چیزى نمی فهمد...

 

نفر دوم را صدا زد. او در جواب این سؤال در مورد تثلیث گفت: شما به من چنین تعلیم دادید که خدایان سه بودند، اما یکى از آنها به دار آویخته شد بنا براین اکنون دو خدا بیشتر نداریم!

 خشم کشیش بیشتر شد و او را نیز بیرون کرد...

 

و سومى را که باهوش ‏تر و در حفظ عقائد دینى جدی تر بود، صدا زد و همان مساله را از او پرسید و او با احترام گفت: سرور من! آنچه را به من آموختید کاملا حفظ کرده‏ ام و از برکت مسیح به خوبى فهمیده‏ ام... 

شما گفتید: خداوندِ یگانه، سه‏ گانه است و خداوندان سه‏ گانه یگانه‏ اند، یکى از آنها که با دیگر خدایان یگانه بود را به دار زدند، بنابر این الان هیچ خدایى وجود ندارد!!!!!!

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter YouTube Aparat Pinterest