| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت،بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت،بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «استقامت» ثبت شده است

"وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَىٰ فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَٰهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ"


و ذوالنون (= یونس) را (به یاد آور) هنگامی که خشمگین (از میان قومش) رفت، پس چنین پنداشت که ما هرگز بر او تنگ نمی گیریم، پس (وقتی که در شکم ماهی فرو رفت) در تاریکیها ندا داد که:«(خداوندا !) هیچ معبودی جز تو نیست، تو منزهی! بی گمان من از ستمکاران بودم».

 

"فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَٰلِكَ نُنجِي الْمُؤْمِنِينَ"

پس دعای او را اجابت کردیم، و از اندوه نجاتش دادیم، و این گونه مؤمنان را نجات می دهیم.[آیات ۸۷و۸۸ سوره انبیاء]


خداوند یونس (علیه‌السلام) را به سوی مردم نینوا در عراق فرستاد. او، مانند تمامی پیامبران، قومش را به توحید و یکتاپرستی و اجتناب از شرک دعوت کرد، اما آنان از پذیرش این دعوت سر باز زدند. یونس (علیه‌السلام) که از سرسختی و نافرمانی آنان به ستوه آمده بود، اعلام کرد که عذاب الهی در عرض سه روز بر آنان نازل خواهد شد.

پس از گذشت این سه روز، یونس پیش از آنکه خداوند به او فرمان خروج دهد، از میان قوم خود خارج شد. هنوز فاصله‌ی زیادی از شهر نگرفته بود که نشانه‌های عذاب ظاهر شد. ترس و وحشت وجود قومش را فرا گرفت و آنان دریافتند که هشدارهای یونس حقیقت داشته است. یقین کردند که عذاب الهی بر آنان نازل خواهد شد، همان‌گونه که امت‌های پیشین را به سبب نافرمانی‌شان گرفتار ساخته بود.

در این لحظه، در دل‌هایشان نور ایمان تابید. آنان با هم تصمیم گرفتند که از گناهانشان توبه کنند، خداوند را به یگانگی بپذیرند و از شرک و خطاهای گذشته‌شان استغفار نمایند. پس، همه‌ی مردم، از مرد و زن گرفته تا کودکان و حتی چارپایان، به بلندی‌های کوه‌ها رفتند و با ناله و زاری به درگاه خداوند دعا کردند.

این توبه‌ی صادقانه سبب شد که خداوند رحمتش را بر آنان بگستراند و عذاب را از ایشان دور سازد. آنان که اکنون ایمان آورده بودند، در انتظار بازگشت پیامبرشان بودند تا او را دوباره در میان خود ببینند.

اما یونس (علیه‌السلام) که از واکنش اولیه‌ی آنان دلگیر شده بود قومش را ترک کرده بود. او راه خود را ادامه داد و به ساحل دریا رسید و سوار بر کشتی شد. اما کشتی که به دریا رسید، گرفتار طوفانی سهمگین شد.

سرنشینان کشتی که از نجات خود نا امید شده بودند، تصمیم گرفتند که برای سبک‌تر شدن بار کشتی، یکی از افراد را به دریا بیندازند. آنان قرعه کشیدند و نام یونس (علیه‌السلام) بیرون آمد. اما چون او را مردی نیکوکار و شایسته می‌دانستند، از این کار خودداری کردند. بار دیگر قرعه انداختند و باز هم نام او درآمد. سومین بار نیز همین اتفاق افتاد.

 

"فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ"

پس (اهل کشتی) قرعه زدند، پس (قرعه بنام او افتاد و) مغلوب شد.[آیه ۱۴۱ صافّات]

 

یونس (علیه‌السلام) دریافت که این ماجرا تصادفی نیست و حکمتی الهی در آن نهفته است. او فهمید که ترک قومش بدون اجازه‌ی خداوند، اشتباهی بزرگ بوده است. پس، خود را به دریا افکند و به خداوند توکل کرد.

خداوند به یک نهنگ بزرگ فرمان داد که او را ببلعد، اما به جسمش آسیبی نرساند. یونس در شکم نهنگ گرفتار شد. نهنگ در دل دریا غوطه‌ور شد و او را در تاریکی‌های مطلق فرو برد. در این شرایط، دل یونس (علیه‌السلام) از اندوه لبریز شد و با خلوص نیت به درگاه خداوند دعا کرد:

 

"لا إِلَٰهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ"

"(خداوندا !) هیچ معبودی جز تو نیست، تو منزهی! بی گمان من از ستمکاران بودم " (سوره‌ی انبیاء، آیه‌ی ۸۷)

 

خداوند دعای او را پذیرفت و به نهنگ فرمان داد که او را در ساحل رها کند. یونس، که بسیار ضعیف و بیمار شده بود، روی زمین افتاد. اما خداوند به لطف خود درختی از کدو برایش رویاند تا از سایه‌ی آن بهره ببرد و از میوه‌اش تغذیه کند. به‌تدریج سلامتی خود را باز یافت و خداوند به او وحی کرد که به سوی قومش بازگردد، زیرا آنان توبه کرده و ایمان آورده بودند.

یونس به میان قومش بازگشت و مشاهده کرد که آنان بت‌پرستی را کنار گذاشته و به پرستش خدای یگانه روی آورده‌اند. مردم با شوق و محبت از پیامبرشان استقبال کردند و یونس در میان آنان ماند تا به هدایت و راهنمایی‌شان ادامه دهد.

 

درس‌هایی از این داستان

 

  • پذیرش توبه‌ی واقعی:

 

اگر کسی با اخلاص و از ته دل توبه کند، خداوند توبه‌اش را می‌پذیرد و گرفتاری‌هایش را برطرف می‌کند. همان‌طور که درباره‌ی قوم یونس فرمود:

 

"فَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَانُهَا إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَىٰ حِينٍ"

"پس چرا هیچ شهر( وآبادی ) ایمان نیاورد که ایمانشان سودشان دهد ، مگر قوم یونس، چون ایمان آوردند عذاب رسوا کننده را درزندگی دنیا از آنها بر طرف کردیم ، و تا مدتی معین آنها را بهرمند ساختیم." [یونس: ۹۸]

 

  • قدرت ذکر و تسبیح در نجات از سختی‌ها:

 

در داستان یونس آمده است:

 

" فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ"
"لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ"

"پس اگر او از تسبیح گویان نبود، یقیناً تا روزی که (مردم) بر انگیخته می شوند، در شکمش باقی می ماند."[الصافات: ۱۴۳-۱۴۴]

 

این آیات نشان می‌دهند که ذکر و یاد خدا، کلید نجات از گرفتاری‌هاست. قُرطُبی می‌گوید: یونس چون همیشه خدا را یاد می‌کرد، این عادت خوب باعث شد که نجات پیدا کند. پیامبر صلي الله عليه وسلم نیز فرمودند:

 

من استطاع منكم أن يكونَ له خَبيءٌ [خَبءٌ] من عملٍ صالحٍ فلْيفْعلْ
"هر کس بتواند برای خودش عمل نیکی را پنهانی ذخیره کند، این کار را انجام دهد."

 

[ابن أبي شيبة في ((المصنف)) (۳۵۷۶۸)، وهناد في ((الزهد)) (۲/۴۴۴)، والخطيب في ((تاريخ بغداد)) (۸/۱۷۹)]

پس باید در زندگی، کارهای نیک را خالصانه و فقط برای خدا انجام داد تا در روز نیاز، برکاتش را ببینیم.

 

  • اهمیت و قدرت دعای یونس:

 

درباره‌ی دعای معروف یونس (علیه‌السلام):

 

"لا إِلَٰهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ"


("خدایا، جز تو هیچ معبودی نیست، تو پاک و منزهی، من از ستمکاران بودم.")

آیا این دعا فقط مخصوص یونس بوده یا برای همه‌ی مؤمنان؟

 

"نَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَٰلِكَ نُنجِي الْمُؤْمِنِينَ"


"خداوند می‌فرماید: «او را از غم نجات دادیم و همین‌طور مؤمنان را نجات می‌دهیم.»" [انبیاء: ۸۸]

این یعنی هر مؤمنی که مثل یونس، با اخلاص و ایمان واقعی دعا کند، از مشکلات و اندوه نجات پیدا می‌کند.

 

  • ارزش دعا و درخواست از خدا:

این داستان نشان می‌دهد که دعا، قدرتی عظیم دارد. خداوند وعده داده که اگر بنده‌ای او را بخواند، جوابش را می‌دهد:

 

"قَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ"


"پروردگارتان فرمود: مرا بخوانید، تا شما را اجابت کنم." [غافِر: ۶۰]

 

بنابراین، هیچ‌گاه از دعا غافل نشویم، چه در سختی و چه در راحتی.
امید به خدا هیچ‌گاه از بین نمی‌رود، دعا همیشه راه‌گشاست، و ذکر خداوند می‌تواند ما را از تاریکی‌ها نجات دهد.

  • حسین عمرزاده

دین‌داری در برابر دو جبهه؛ از آشکار تا پنهان

#خط ـ نوشته


گاهی در مسیر دین‌داری، کسانی که به اصول اسلامی پایبندند با دو نوع مواجهه دشوار روبه‌رو می‌شوند: یکی آشکار، از جانب دین‌ستیزانی که علناً و بی‌پروا به عقاید اسلامی حمله می‌کنند؛ و دیگری پنهان‌، اما تلخ‌تر، از سوی کسانی که در ظاهر خود را مذهبی و دیندار می‌نامند، اما در عمل، مسیری خلاف آن را می‌پیمایند.
در مواجهه اول، تکلیف روشن است. دین‌ستیزانی که آشکارا به اعتقادات حمله می‌کنند، هدفشان واضح است: خدشه وارد کردن به اصول اسلامی، از جمله مفاهیمی مانند حجاب، عفاف و دیگر آموزه‌های دینی. اینان با استفاده از ابزارهایی مانند فمینیسم، آزادی‌های بی‌حد و حصر و مفاهیم تحریف‌شده، در تلاش‌اند تا عقاید اسلامی را بی‌اعتبار جلوه دهند.
اما آنچه دردناک‌تر است، برخورد گروه دوم است؛ کسانی که در ظاهر دیندارند، اما در عمل، ضعف در فهم درست از دین و همینطور ضعف در تقوا باعث می‌شود که به جای حمایت از ارزش‌های دینی، در پی تضعیف آنها باشند. این افراد به‌جای ایستادگی در برابر حملات دین‌ستیزان، منابع و متون دینی را جست‌وجو می‌کنند تا با تحریف مفاهیم، توجیهی برای کاهش اهمیت موضوعاتی چون حجاب بیابند.
آنچه این رفتار را تأمل‌برانگیزتر می‌کند، این است که این مذهبی‌نماها، آن‌قدر که برای توجیه آموزه های دینی به نفع انحرافات و نقاط منفی جامعه وقت و انرژی صرف می‌کنند، برای اصلاح جامعه یا پیشبرد آموزه‌های دین تلاش نمی‌کنند. گویی هدفشان نه تقویت دین و جلب خشنودی الهی، بلکه همرنگ شدن با زمانه و جلب تأیید افکار عمومی است، حتی اگر به قیمت کمرنگ شدن ارزش‌های دینی تمام شود.
این گروه معمولاً به دلیل ترس از ملامت شدن یا ناتوانی در ایستادگی بر اعتقادات، سعی می‌کنند خود را معتدل و میانه‌رو معرفی کنند. آنها می‌خواهند با تغییر و تحریف آموزه‌های دینی، تصویری از دین ارائه دهند که مورد پسند زمانه باشد، حال آنکه تعادل واقعی در خود دین نهفته است و اساساً آموزه‌های آن هیچ تضادی با میانه‌روی ندارند.
برای نمونه، در مساله حجاب، این افراد گاه به چادر، پوشیه (نقاب) یا دیگر مظاهر حجاب حمله می‌کنند و می‌کوشند با استنادهای سطحی یا تحریف‌شده، اهمیت این موارد را کم‌رنگ جلوه دهند. اما کسانی که با آموزه‌های دینی آشنا هستند، بطلان و بی‌پایه بودن این توجیهات را به‌وضوح درمی‌یابند. آنها می‌دانند که این تلاش‌ها، نه از سر فهم صحیح دین، بلکه ناشی از ضعف در استواری و تقوای دینی است.
خداوند در قرآن، در وصف مؤمنانی که از ملامت دیگران در راه دین و اعتقادات خود نمی‌هراسند، می‌فرماید: "یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلَا یَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ" (مائده: ۵۴).

این آیه، نه‌تنها بشارتی برای مؤمنان است که استقامت ورزیده‌اند، بلکه دعوتی است به تمامی مسلمانان تا در برابر فشارها و سرزنش‌ها بر دین خود پایدار بمانند و با توکل بر الله، راه حق را استوار بپیمایند.
اهل ایمان، برخلاف حزب باد وکسانی که تنها نام دین‌داری را به یدک می‌کشند و با منطق "گر خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت باش" عمل می‌کنند، نه از اعتقادات خود عقب‌نشینی می‌کنند و نه تسلیم ضعف‌ها و انحرافات جامعه می‌شوند. آنان رسالت خود را در تغییر جامعه به سمت نیکی و خیر می‌دانند، نه اینکه از نقاط منفی و کاستی‌های زمانه تأثیر بگیرند. اهل ایمان تأثیر مثبت و سازنده بر جامعه دارند و هرگز اجازه نمی‌دهند که تأثیرات منفی آنان را از راه حق منحرف کند.
در نهایت، این یادآوری برای تمامی مومنین است که وظیفه‌شان فراتر از صرفاً دینداری فردی است. آنان باید همچون چراغی روشن در دل تاریکی‌ها، جامعه را به سمت نیکی، حقیقت و ارزش‌های الهی هدایت کنند. مسلمان واقعی، کسی است که نه تنها از عقاید و باورهایش عقب‌نشینی نمی‌کند، بلکه در سخت‌ترین شرایط، چراغ هدایت و الگوی استواری برای دیگران می‌شود.
باشد که هر یک از ما با الهام از آموزه‌های قرآن و سنت و زندگی پیشینیان نیک،پیشوایان و پیشروان دین، در مسیر حق گام برداریم و همان‌گونه که خداوند فرموده است، در زمره کسانی قرار گیریم که از ملامت دیگران نمی‌هراسند و تنها رضایت او را می‌جویند.

همیشه به یاد داشته باشیم که عزت و سربلندی، تنها در پایبندی به دین و عمل به آن است.

  • حسین عمرزاده

اگر از اهل ایمانی مهیا باش آفت را
که دندان می‌گزد پیوسته انگشت شهادت را

صائب تبریزی

  • حسین عمرزاده

«بَراء رَضِيَ اللهُ عَنهُ می‌گوید: روز جنگ احزاب، رسولُ الله صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّم را دیدم آنقدر خاک خندق را جا به جا کرده بودند که دیگر نمی توانستیم پوست شکم ایشان را ببینیم، با وجود آنکه شکم ایشان پر موی بود.

در آن هنگام، شنیدم که با اشعار ابن رَواحه، ضمن جا به جا کردن خاک ها، رجز می خوانند و می گویند:

 

اللَّهُمَّ لَوْلَا أنْتَ ما اهْتَدَيْنَا ... ولَا تَصَدَّقْنَا ولَا صَلَّيْنَا
فَأَنْزِلَنْ سَكِينَةً عَلَيْنَا ... وثَبِّتِ الأقْدَامَ إنْ لَاقَيْنَا
إنَّ الأُلَى قدْ بَغَوْا عَلَيْنَا ... وإنْ أرَادُوا فِتْنَةً أبيْنَا

 

پروردگارا! اگر تو نبودی، ما هدایت نمی‌شدیم، نماز نمی‌خواندیم و صدقه نمی‌دادیم. پس بر ما آرامش نازل کن و هنگام رویارویی با دشمن، ما را ثابت قدم بگردان. آنان بر ما ستم کردند و دشمنی ورزیدند. هرگاه، اراده فتنه و فساد کنند، جلوی آنان را خواهیم گرفت.

وقتی به مصراع آخر این اشعار می رسیدند، صدایشان را بلند می کردند».

 

منبع:البخاري 4106 ومسلم 1803

 

 

 

 

دریافت نشید
حجم: 3.11 مگابایت

 

  • حسین عمرزاده

عالمی برای شاگردانش درس عقیده و اصول ایمان را تدریس می‌کرد. او «لا إله إلاّ اللّه» را به آنان می‌آموخت و توضیحات آن را با دقت شرح می‌داد، همان‌گونه که پیامبر صَلَّی‌اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ صَحبِهِ وَسَلَّم، نهال ایمان را در دل یارانش می‌کاشت.
این شیخ علاقه فراوانی به نگهداری از پرندگان و گربه‌ها داشت. روزی یکی از شاگردان، طوطی‌ای به او هدیه داد. روزها گذشت و علاقه شیخ به طوطی بیشتر شد، تا جایی که آن را همراه خود به کلاس‌ها می‌برد. طوطی به تدریج یاد گرفت که «لا إله إلاّ اللّه» را تکرار کند.
یک روز، یکی از شاگردان دید که استادشان در حال گریه است! با نگرانی از او پرسیدند:
— «استاد! چرا گریه می‌کنید؟»
شیخ با چشمانی اشک‌بار پاسخ داد:
— «گربه‌ای به طوطی حمله کرد و او را کشت...»
شاگردان که از این پاسخ شگفت‌زده شده بودند، گفتند:
— «استاد! اگر مسئله این است، برایتان طوطی دیگری، حتی بهتر از آن، تهیه می‌کنیم...»
اما شیخ گفت:
— «دلیل گریه من این نیست. زمانی که گربه به طوطی حمله کرد، او فریاد می‌کشید و جیغ می‌زد... هیچ‌گاه «لا إله إلاّ اللّه» را که همیشه بر زبان داشت، به یاد نیاورد!
او تنها این کلمات را تکرار کرده بود، بی‌آنکه حقیقت آن را در قلبش بفهمد و به آن ایمان بیاورد.
می‌ترسم که ما نیز همچون این طوطی باشیم... تمام عمر «لا إله إلاّ اللّه» را بر زبان بیاوریم، اما زمانی که مرگ به سراغمان بیاید، از ترس آن را از یاد ببریم؛ چون هرگز حقیقتش را درک نکرده‌ایم...»
سکوتی سنگین کلاس را فراگرفت. اشک از چشمان شاگردان جاری شد. آنان از ته دل هراسیدند؛ هراس از اینکه ایمانشان تنها بر زبان جاری باشد و نه در عمق قلبشان...
و ما... آیا حقیقت «لا إله إلاّ اللّه» را با دل‌های خود درک کرده‌ایم؟!

  • حسین عمرزاده

سعدی در گلستان، حکایتی لطیف و پندآموز نقل می‌کند که در آن، مفهوم آزادگی را در قالب تمثیل سرو و دیگر درختان بیان می‌دارد:

«حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند هیچ یک را آزاد نخوانده‌اند مگر سرو را که ثمره‌ای ندارد. درین چه حکمت است؟ گفت هر درختی را ثمره معین است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آید و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ از این نیست و همه وقتی خوشست و این است صفت آزادگان.»

این حکایت با پرسشی عمیق آغاز می‌شود که چرا در میان درختان نامدار، تنها سرو را آزاد خوانده‌اند، درحالی‌که هیچ میوه‌ای ندارد؟ پاسخ حکیم، رمزی از ثبات آزادگان را آشکار می‌سازد. او می‌گوید که درختان میوه‌دار، بسته به فصل‌های سال، گاه سرسبز و بارورند و گاه خشک و بی‌ثمر؛ اما سرو همیشه سبز و استوار باقی می‌ماند. این همان ویژگی آزادمردان است که به نوسانات و دگرگونی‌های دنیا وابسته نمی‌شوند.

آزادگان همچون سرو، در برابر تغییرات روزگار خم نمی‌شوند و همواره وقار و استواری خود را حفظ می‌کنند.

به آنچه مى گذرد دل منه که دجله بسى

پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد

گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم

ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد

سعدی هشدار می‌دهد که دل بستن به دنیا بیهوده است؛ همان‌گونه که رود دجله پس از هر خلیفه‌ای همچنان جاری می‌ماند، دنیا نیز بی‌تفاوت از صاحبان قدرت و ثروت، به مسیر خود ادامه خواهد داد. پس چرا انسان به این سراب زودگذر دل ببندد؟

او می گوید دو راه برای یک زندگی شرافتمندانه وجود دارد:

اگر می‌توانی، همچون نخل، کریم باش و دست بخشش بگشای تا دیگران از تو بهره‌مند شوند.
اما اگر چنین امکانی نداری، لااقل مانند سرو، آزاد و وارسته زندگی کن و در برابر سختی‌ها خم نشو.

در هر دو حالت، رهایی از دلبستگی‌های زودگذر و استواری در برابر ناملایمات، رمز آزادگی است.

منبع : گلستان سعدی

  • حسین عمرزاده

از صُهیب رَضِيَ اللّهُ عَنهُ روایت است که رسول الله صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَسَلَّم فرمودند:

«در میان امت‌های پیش از شما پادشاهی بود که ساحری داشت. وقتی ساحر پیر شد، به پادشاه گفت: من پیر شده‌ام؛ نوجوانی نزدم بفرست تا به او جادوگری بیاموزم. پادشاه نوجوانی نزدش فرستاد تا نزد ساحر آموزش ببیند.

در مسیر این نوجوان به سوی ساحر، راهبی بود؛ باری نوجوان نزد راهب رفت و به سخنانش گوش داد و به او علاقه‌مند شد. از آن پس، هرگاه تصمیم داشت نزد ساحر برود، در مسیرش به راهب سر می‌زد و نزدش می‌نشست. و چون (با تأخیر) نزد ساحر می‌رفت، ساحر کتکش می‌زد.

نوجوان از این بابت نزد راهب دردِ دل کرد. راهب به او گفت: چون از ساحر ترسیدی، بگو: خانواده‌ام مرا معطل کردند و هنگامی که از خانواده‌ات ترسیدی، بگو: ساحر مرا نگه داشت. نوجوان به همین منوال عمل می‌کرد تا اینکه روزی جانور بزرگی دید که راه مردم را بسته بود.

با خود گفت: امروز برایم روشن می‌شود که راهب بهتر است یا ساحر. پس سنگی برداشت و گفت: خدایا، اگر کار راهب نزد تو پسندیده‌تر از کار ساحر است، این جانور را بکُش تا مردم عبور کنند. سپس سنگ را به سوی جانور پرتاب کرد و او را کشت و مردم عبور کردند.

سپس نزد راهب رفت و ماجرا را برایش بازگو کرد. راهب به او گفت: پسر جان، تو امروز از من بهتری؛ می‌بینم که کارَت پیشرفت کرده است و به زودی امتحان خواهی شد. اگر امتحان شدی، مرا معرفی نکن.

نوجوان کورِ مادرزاد و پیس و سایر بیماری‌های مردم را درمان می‌کرد. یکی از ندیمان پادشاه که کور شده بود، این خبر را شنید و با هدیه‌های فراوانی نزد این نوجوان آمد و به او گفت: اگر مرا شفا دهی، هرچه این جاست، از آنِ تو خواهد بود. نوجوان گفت: من کسی را شفا نمی‌دهم؛ فقط الله متعال شفا می‌بخشد. اگر به الله متعال ایمان بیاوری، دعا می‌کنم تو را شفا دهد.

ندیم شاه به الله ایمان آورد و الله متعال شفایش داد. سپس نزد پادشاه رفت و مثل گذشته کنارش نشست. پادشاه از او پرسید: چه کسی بینایی‌ات را به تو برگرداند؟ پاسخ داد: پروردگارم. شاه گفت: مگر پروردگاری جز من داری؟ ندیمش پاسخ داد: پروردگار من و تو، الله است.

پادشاه او را بازداشت کرد و آن قدر شکنجه نمود که سرانجام از آن نوجوان نام برد. (به دستور پادشاه) آن نوجوان را نزدش آوردند. پادشاه به او گفت: پسر جان! سحر تو به آنجا رسیده که کورِ مادرزاد و پیس را شفا می‌دهی و چنین و چنان می‌کنی؟ نوجوان گفت: من هیچکس را شفا نمی‌دهم؛ شفادهنده فقط الله متعال است.

بنابراین پادشاه او را بازداشت نموده و همواره شکنجه کرد تا اینکه راهب را معرفی نمود. (به فرمان پادشاه) راهب را نزدش آوردند و به او گفتند: از دینت برگرد؛ ولی او قبول نکرد. پادشاه دستور داد ارّه‌ای بیاورند و آن را روی سرش گذاشتند و او را دو نیمه کردند؛ به گونه‌ای که دو نیمه‌اش به زمین افتاد.

سپس ندیمش را آوردند و به او گفتند: از دینت برگرد؛ ولی او نپذیرفت. ارّه را روی سرش گذاشتند و او را دو نیمه کردند و دو نیمه‌اش به زمین افتاد. آنگاه نوجوان را آوردند و به او گفتند: از دینت برگرد؛ ولی او قبول نکرد.

پادشاه او را به تعدادی از یارانش سپرد و گفت: او را به بالای فلان کوه ببرید و وقتی به قلّه‌ی کوه رسیدید، اگر از دینش برنگشت، او را به پایین پرتاب کنید. به این ترتیب او را بالای کوه بردند. وی دعا کرد: یا الله، هرگونه که می‌خواهی، شرّشان را از سرم کوتاه کن. پس کوه به لرزه درآمد و همه‌ی آنها سقوط کردند.

آنگاه نوجوان نزد پادشاه بازگشت. پادشاه از او پرسید: همراهانت چه شدند؟ پاسخ داد: الله مرا از شرشان حفظ کرد. پادشاه دوباره او را به چند نفر از یارانش سپرد و گفت: او را سوار قایق کنید و به وسط دریا ببرید. اگر از دینش برنگشت، او را درون دریا بیندازید. بدین ترتیب او را بردند.

نوجوان دعا کرد: یا الله، هرگونه می‌خواهی، مرا از شرشان حفظ کن. قایق واژگون شد و آنها در دریا غرق شدند. دوباره نوجوان نزد پادشاه برگشت. پادشاه از او پرسید: همراهانت چه شدند؟ پاسخ داد: الله مرا از شرشان حفظ کرد.

آنگاه به پادشاه گفت: تو فقط در صورتی می‌توانی مرا بکُشی که کاری که می‌گویم، انجام دهی. پادشاه پرسید: چه کاری؟ نوجوان گفت: مردم را در میدانی جمع کن و مرا به دار بکش؛ سپس تیری از تیردان خودم بردار و آن را در وسط کمان بگذار و بگو: به نام الله، پروردگار این جوان؛ و سپس مرا هدف بگیر. اگر چنین کنی، می‌توانی مرا بکشی.

پادشاه مردم را در میدان (زمین همواری) جمع کرد و نوجوان را بر شاخه‌ای از درخت خرما به دار کشید. سپس تیری از تیردان نوجوان برداشت و در وسط کمان گذاشت و گفت: به نام الله، پروردگار این نوجوان؛ و آنگاه تیر را رها کرد که تیر به شقیقه‌ی نوجوان خورد و دستش را روی شقیقه‌اش گذاشت و جان باخت.

مردم گفتند: به پروردگار این نوجوان ایمان آوردیم. عده‌ای نزد پادشاه رفتند و گفتند: دیدی؛ آنچه از آن بیم داشتی اتفاق افتاد؛ به اللّه سوگند که آنچه از آن می‌ترسیدی، بر سرت آمد و مردم ایمان آوردند.

پادشاه فرمان داد چاله‌هایی بر سرِ راه‌ها حفر کنند. چاله‌هایی حفر کردند و در آنها آتش افروختند. پادشاه گفت: هرکس از دینش برنگشت، او را در آتش بیندازید یا مجبورش کنید وارد آتش شود. همه این کار را کردند تا اینکه زنی با کودکش پیش آمد و خودش را عقب کشید تا در آتش نیفتد. کودک به او گفت: مادر جان، صبور باش که تو برحقی».

 

منبع:  [صحیح مُسلِم،۳۰۰۵]

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter YouTube Aparat Pinterest