| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۳۹۲ مطلب با موضوع «داستان آموزنده» ثبت شده است

روایت شده است که زنی از عراق نزد عمر بن عبدالعزیز رحمه‌الله آمد. وقتی به درِ خانهٔ او رسید، گفت:
«آیا امیرالمؤمنین دربان دارد؟»
گفتند: «نه، اگر می‌خواهی وارد شو.»

زن وارد شد و به فاطمه (همسر عمر) رسید؛ فاطمه در خانه نشسته بود و در دستش پنبه‌ای بود که با آن کار می‌کرد. زن سلام کرد، فاطمه پاسخ سلامش را داد و گفت: «بفرما داخل.»

وقتی زن نشست، به اطراف نگاه کرد و در خانه چیزی که توجهش را جلب کند ندید.


"خراب بَيت عمر بعمارة بيُوت الْمُسلمين."
(ویرانیِ خانهٔ عمر، به‌سبب آبادانیِ خانه‌های مسلمانان بود.)


زن گفت:
«من آمده‌ام تا خانهٔ خودم را از این خانهٔ ویران آباد کنم.»

فاطمه به او گفت:
«ویرانیِ این خانه، برای آبادانیِ خانه‌های کسانی مانند توست.»

در این هنگام عمر وارد خانه شد. به سوی چاهی که در گوشهٔ خانه بود رفت، چند سطل آب از آن بیرون کشید و آب را روی گِل و خاکی که در کنار خانه بود ریخت. در حالی که پیوسته به فاطمه نگاه می‌کرد.

زن به فاطمه گفت:
«خودت را از این گِل‌کار بپوشان، چون می‌بینم زیاد به تو نگاه می‌کند.»

فاطمه گفت:
«او گِل‌کار نیست؛ او امیرالمؤمنین است.»

سپس عمر آمد، سلام کرد و وارد خانه شد. به محل نماز خود که در خانه داشت رفت و نماز خواند. بعد از فاطمه دربارهٔ آن زن پرسید. فاطمه گفت: «همین زن است.»

عمر زنبیلی را که در آن مقداری انگور بود برداشت و شروع کرد بهترین انگورها را انتخاب می‌کرد و یکی‌یکی به زن می‌داد. سپس رو به زن کرد و گفت:
«مشکلت چیست؟»

زن گفت:
«من اهل عراق هستم. پنج دختر دارم؛ درمانده و فقیرند. نزد تو آمده‌ام تا به آنان کمک کنی.»

عمر پیوسته می‌گفت: «درمانده… ناتوان…» و گریه می‌کرد. سپس دوات و کاغذ را برداشت و به والی عراق نامه نوشت و به زن گفت:
«نام دختر بزرگ‌ترت را بگو.»

زن نام او را گفت، و عمر برایش حقوق تعیین کرد. زن گفت: «الحمدلله.»

بعد نام دومی، سومی و چهارمی را پرسید؛ و زن هر بار خدا را شکر می‌کرد، و عمر برای هر کدام مقرری تعیین می‌کرد. وقتی برای چهار نفر مقرر شد، شادی زن او را از خود بی‌خود کرد و برای عمر دعا کرد و برایش پاداش نیک خواست.

عمر دستش را بالا برد و گفت:
«ما زمانی برای آنان مقرّری تعیین می‌کردیم که تو خدا را شایستهٔ حمد می‌دانستی؛ پس به این چهار نفر بگو که سهمشان را با این پنجمی شریک شوند.»

 

زن نامه را گرفت و به عراق رفت و آن را به والی عراق داد.
وقتی والی نامه را خواند، گریه کرد و گریه‌اش شدت گرفت و گفت:
«خدا صاحبِ این نامه را رحمت کند.»

زن گفت: «او از دنیا رفته است؟»
گفت: «بله.»
زن فریاد زد و ناله کرد.
والی گفت:
«نگران نباش، من هرگز فرمان او را رد نمی‌کنم.»

 

سپس مشکلش را حل کرد و برای دخترانش مقرّری تعیین نمود.

 

 

سيرة عمر بن عبد العزيز، ابن عبد الحكم الفقيه، ص ۱۴۹-۱۵۰.

  • حسین عمرزاده

یکی از صالحان می‌گفت:


بیست سال سورهٔ «عصر» را می‌خواندم، اما معنایش را درست درک نمی‌کردم…

با خودم فکر می‌کردم چرا اصلِ حالِ انسان «زیان» است و خدا با این همه تأکید آن را بیان می‌کند،
و چرا فقط کسانی را استثنا می‌کند که چهار ویژگی دارند:
ایمان، عملِ درست، سفارش به حق و سفارش به صبر.

تا روزی که صدای یک فروشندهٔ یخ را شنیدم که با دلسوزی صدا می‌زد:
«به کسی رحم کنید که سرمایه‌اش دارد آب می‌شود…»

 

یخ، آبِ منجمد است،
و قطره‌ای که از آن بریزد، دیگر برنمی‌گردد…

همان‌جا فهمیدم معنای سوگندِ سورهٔ «عصر» چیست.

 

سرمایهٔ ما در این دنیا، عمر ماست؛
و لحظه‌ای که می‌گذرد، دیگر بازنمی‌گردد.

همهٔ ما سرمایه‌مان در حال کم شدن است…

پس مراقب وقتتان باشید؛
همان زمانی که در آن زندگی می‌کنید،
پیش از آن‌که پایان برسد.

 

خدا عمرتان را با خیر طولانی کند و عملتان را نیکو گرداند.

حواستان باشد چه کسی وقتتان را می‌گیرد؛
هرکدام از ما خوب می‌دانیم چه چیز یا چه کسی وقت ما را می‌دزدد.

حتی یک لحظه از وقتت را هدر نده،
در حالی که نه در یادِ خدایی
و نه در راه اطاعت از خدا و پیامبرش ﷺ.

 

وقت‌هایتان در راه رضایت خدا سپری شود.

  • حسین عمرزاده

انس رضی الله عنه روایت می‌کند که ابو طلحه پسری بیمار داشت. ابوطلحه شوهر مادر انس بن مالک رضی الله عنهم بود که پس از فوت پدر انس با او ازدواج کرده بود.

 

ابوطلحه برای کاری از خانه بیرون می‌رود و هنگامی که به خانه باز می‌گردد از مادر بچه می‌پرسد: حال فرزندم چطور است؟ ام سُلَیم رضی الله عنها می‌گوید: از همیشه آرام‌تر است. و راست می‌گفت، فرزندش از همیشه آرام‌تر بود، زیرا از دنیا رفته بود. اما ابوطلحه از این سخن چنین برداشت می‌کند که فرزندش در برابر رنج بیماری از همیشه آرام‌تر است و بهتر شده است.

 

سپس ام سلیم برایش شام می‌آورد و از آنجا که گمان می‌کند فرزندش خوب شده، شام می‌خورد و سپس با همسرش نزدیکی می‌کند. بعد ام سلیم می‌گوید: کودک را دفن کن که مرده است.

 

صبح که می شود ابوطلحه کودک را دفن نموده و ماجرا را برای رسول الله صلی الله علیه وسلم تعریف می‌کند. رسول الله صلی الله علیه وسلم از او می‌پرسد: «آیا دیشب با هم نزدیکی نمودید؟». و ابوطلحه می‌گوید: بله. در نتیجه رسول الله صلی الله علیه وسلم برای آنها دعای برکت نموده و ام سلیم فرزند مبارکی به دنیا می‌آورد.

 

انس می‌گوید: ابوطلحه به من گفت: این کودک را همراه با چند دانه خرما نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم ببر تا آن را تحنیک نماید و اولین چیزی که وارد دهان بچه می‌شود، آب دهان رسول الله صلی الله علیه وسلم باشد و فرزند مبارکی گردد. وقتی فرزند را نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم می‌برد، ایشان می فرماید: «آیا چیزی به همراه دارد». یعنی برای تحنیک نمودن چیزی همراه او هست؟ و انس پاسخ می‌دهد: چند عدد خرما به همراه دارد. پس رسول الله صلی الله علیه و سلم آنها را گرفته، در دهان مبارک قرار می‌دهد و جویده و خرما با آب دهان ایشان مخلوط می‌شود و مبارک می‌گردد، سپس رسول الله صلی الله علیه وسلم خرماهای جویده شده را از دهان مبارکش بیرون می‌آورد و در دهان کودک قرار می‌دهد و آن را به کام کودک می‌مالد و او را عبدالله می‌نامد.

این فرزند بعدها صاحب ۹ فرزند می‌شود که به برکت دعای رسول الله صلی الله علیه وسلم همگی قاری قرآن شدند. 

 


[متفق علیه.]

 

 

در روایت مسلم آمده است: ام سلیم به خانواده خود گفت: به ابوطلحه در مورد پسرش چيزی نگوييد تا خودم به او بگويم.

وقتی ابوطلحه به خانه آمد، ام سليم برايش شام آورد و او شام خورد. ام سليم بهتر از هميشه خودش را برای ابوطلحه آراست و خوشبو نمود و ابوطلحه با او نزديکی کرد. و پس از اینکه با هم نزدیکی نمودند، ام سلیم پسرش را به امانتی که باید به صاحبانش پس داده شود، مثال زد و گفت: ای ابوطلحه! به من بگو: اگر گروهی امانتی به خانواده‌ای بسپارند و بعد امانت‌شان را بخواهند، آيا آن خانواده حق دارند که امانت را به آنها پس ندهند؟ پاسخ داد: نه؛ ام سليم گفت: پس بايد بر مرگ پسرت به نيت ثواب، صبور باشی.

 

ابوطلحه با شنیدن این سخن عصبانی شد و گفت: گذاشتی که من آلوده شوم، آنگاه مرگ پسرم را به من خبر می‌دهی؟! بنابراین از خانه خارج شد و نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم رفت تا از همسرش و آنچه رخ داده شاکی شود. و رسول الله صلى الله عليه وسلم برای آنها دعایی نمود که نفعش به هر دو برگردد و فرمود:

 

"بارك الله في لَيْلَتِكُمَا."

 

«خداوند شبِ شما را با برکت و خجسته بگرداند» یعنی در کاری که انجام داده اید، به شما برکت ارزانی دارد و فرزند و ثمره‌ای خوب و نیکو به شما بدهد.

 

این بود که ام سلیم باردار شد؛ او و همسرش در سفری با رسول الله صلى الله عليه وسلم بودند. رسول الله صلى الله عليه وسلم عادت داشت که هنگام بازگشت از سفر، شب وارد مدينه نمی‌شد. وقتی به نزديکی مدينه رسيدند، ام سليم را درد زايمان گرفت. و عادت رسول الله صلى الله عليه وسلم بر این بود که پیش از ورودش به شهر، فردی را می‌فرستاد تا خبر ورود قافله را بدهد. ابوطلحه مجبور شد نزد همسرش بماند و رسول الله صلی الله علیه وسلم به راهش ادامه داد. سپس ابوطلحه دعا کرد و گفت: پروردگارا، تو می دانی که من دوست دارم هنگام خروج و ورود رسول الله صلى الله عليه وسلم با ايشان باشم و می‌بينی که به ناچار اينجا مانده‌ام. این بود که ام سليم گفت: ای ابوطلحه، الآن مثل قبل درد ندارم؛ یعنی: درد زایمانم کم شده و مانند قبل نیست؛ و گفت: می‌توانیم برویم و رفتند. وقتی به مدينه رسيدند ام سلیم را درد زايمان گرفت و پسری به دنيا آورد. و ام سلیم به انس رضی الله عنه دستور داد که کودک را نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم ببرد و هيچکس او را شير ندهد تا اولین چیزی که وارد دهان این کودک می شود، آب دهان رسول الله صلی الله علیه وسلم باشد و به خیر دنیا و آخرت دست یابد. و چنین شد و اثر آن در این کودک خود را نشان داد چنانکه از فرزندان نیک و صالح و متقی بهره مند شد.

 

 

ناگفته نماند که تبرک جستن به آنچه از جسم شخص جدا می‌شود تنها مخصوص رسول الله صلی الله علیه وسلم می‌باشد و هیچکس در این امر با ایشان شریک نیست و بزرگترین دلیل این مساله رفتار صحابه رضی الله عنهم می‌باشد که شاهد نزول وحی بوده و بر حقایق این دین واقف بودند اما نه به خلفای راشدین و نه به هیچیک از عشره مبشره تبرک نجستند.

  • حسین عمرزاده

سیوطی در تدریب الراوی نقل می‌کند که نخستین کسی که عبارت «صلّی الله علیه وسلّم» را به صورت خلاصه و با رمزِ «(صلعم)» نوشت، دستش قطع شد (!)

 

او می‌نویسد:

 

 

"قَالَ حَمْزَةُ الْكَتَّانِيُّ: كُنْتُ أَكْتُبُ عِنْدَ ذِكْرِ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ الصَّلَاةَ دُونَ السَّلَامِ، فَرَأَيْتُ النَّبِيَّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فِي الْمَنَامِ، فَقَالَ لِي: مَا لَكَ لَا تُتِمُّ الصَّلَاةَ عَلَيَّ.

(وَ) يُكْرَهُ (الرَّمْزُ إِلَيْهِمَا فِي الْكِتَابَةِ) بِحَرْفٍ أَوْ حَرْفَيْنِ، كَمَنْ يَكْتُبُ صَلْعَمْ (بَلْ يَكْتُبُهُمَا بِكَمَالِهِمَا) وَيُقَالُ إِنَّ أَوَّلَ مَنْ رَمَزَهُمَا بِصَلْعَمٍ قُطِعَتْ يَدُهُ."

 

«حمزهٔ کتّانی گفته است:


من هنگام نوشتن نام پیامبر ﷺ فقط “صلوات” را می‌نوشتم و “سلام” را نمی‌آوردم (به این صورت: صلی‌الله‌علیه). شبی پیامبر ﷺ را در خواب دیدم. به من فرمود: چرا صلوات را بر من کامل نمی‌کنی؟


و (نیز) مکروه است که در نوشتار، صلوات و سلام را به صورت رمز و اختصار با یک یا دو حرف بنویسند؛ مانند کسی که «صلعم» می‌نویسد. بلکه باید آن دو را به‌طور کامل نوشت.

نقل شده است که نخستین کسی که صلوات و سلام را به صورت «صلعم» خلاصه کرد، دستش قطع شد.»

 

 

تدريب الراوي في شرح تقريب النواوي، سیوطی، ج ۱، ص ۵۰۷.

  • حسین عمرزاده

از بَراء بن عازِب ـ رضی‌الله‌عنهما ـ روایت شده است:

 

 

"كان رَجُلٌ يَقرَأُ سورةَ الكَهفِ وعِندَه فرَسٌ مَربوطٌ بشَطَنَينِ  ، فتَغَشَّته سَحابةٌ فجَعَلت تَدورُ وتَدنو، وجَعَل فرَسُه يَنفِرُ مِنها."

 
 

«مردی سورهٔ کهف را می‌خواند و اسبی داشت که با دو طناب بسته شده بود. ناگهان ابری او را دربر گرفت؛ ابری که پیوسته می‌چرخید و نزدیک‌تر می‌شد، و اسبش از آن رم می‌کرد.

 

صبح که شد، آن مرد نزد پیامبر ـ صلی‌الله‌علیه‌وسلم ـ آمد و ماجرا را برای او بازگو کرد.

 

پیامبر فرمود:

 

"تلك السَّكينةُ تَنَزَّلت للقُرآنِ."

 

«آن، آرامش و رحمتی بوده که به خاطر قرآن نازل شده است».

 

 

متفق علیه.

  • حسین عمرزاده

سَعدان روایت می‌کند:

 

 

گروهی زنی بسیار زیبا را مأمور کردند که خود را به ربیع بن خُثَیم عرضه کند، شاید بتواند او را به لغزش بیندازد. در برابر این کار هم، هزار درهم برایش تعیین کردند. زن بهترین لباس‌هایی را که می‌توانست پوشید و از خوشبوترین عطری که داشت استفاده کرد. سپس وقتی ربیع از مسجدش بیرون آمد، سر راه او ظاهر شد. ربیع نگاهی به او انداخت و از حال و هیئت وی متأثر شد. زن، با چهره‌ای باز، به او نزدیک شد. ربیع به او گفت:

 

 

"كيف بكِ لو قد نزَلَت الحُمَّى بجسمِك فغيَّرَت ما أرى من لونِك وبهجتِك؟ أم كيف بكِ لو قد نزل بكِ مَلَكُ الموتُ فقَطَع منكِ حبلَ الوتينِ؟  أم كيف بكِ لو قد ساءلَكِ منكَرٌ ونكيرٌ؟"


اگر روزی تب بدنت را بگیرد و این رنگ و رو و شادابی‌ای که حالا می‌بینم از بین برود، چه می‌کنی؟
اگر ملَکُ الموت سراغت بیاید و رگِ حیاتیِ قلبت را قطع کند، آن وقت چه خواهد شد؟
و وقتی منکر و نکیر از تو سؤال کنند، چه پاسخی داری؟


 

زن ناگهان فریادی کشید و بی‌هوش روی زمین افتاد. به خدا سوگند، پس از آن، چنان به عبادت خدا روی آورد که روزی که از دنیا رفت، گویی پیکرش مانند تنه‌ای سوخته (و فرسوده) شده بود.

 

 

صفة الصفوة، ابن جوزی، ج ۳، ص ۱۹۱.

  • حسین عمرزاده

تابعی بزرگوار، امام، مفتی و قاضی کوفه ابن ابی‌لیلی رحمه‌الله می‌گوید:

 

 

"أدركت أصحاب محمد ﷺ من أصحاب بدر وأصحاب (الشجرة) إذا كان يوم الجمعة لبسوا أحسن ثيابهم وإن كان عندهم طيب مسوا منه ثم راحوا إلى الجمعة."

 

«من یاران پیامبر ﷺ را ـ از جمله شرکت‌کنندگان در جنگ بدر و حاضران در بیعت رضوان ـ دیده‌ام؛ آنان هرگاه روز جمعه فرا می‌رسید، بهترین لباس‌های خود را می‌پوشیدند و اگر عطری در اختیار داشتند، از آن استفاده می‌کردند، سپس برای نماز جمعه روانه می‌شدند.»

 

 

المصنّف، ابن ابی‌شیبه، ج ۴، ص ۱۹۰، ش ۵۶۶۴.

  • حسین عمرزاده

عُمَر بن حبیب عَدَوی می‌گوید:

 

 

در مجلس هارون‌الرشید حاضر بودم. مسئله‌ای مطرح شد و حاضران بر سر آن به اختلاف افتادند؛ صداها بالا رفت. برخی برای اثبات نظر خود به حدیثی استناد کردند که ابوهریره آن را از پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم روایت کرده بود. اما گروهی دیگر آن حدیث را نپذیرفتند و جدل و درگیری لفظی شدت گرفت، تا جایی که بعضی گفتند:
این حدیث را نمی‌توان از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم دانست؛ چراکه ابوهریره در روایت‌هایش متهم است!
و آشکارا او را تکذیب کردند.

 

دیدم هارون‌الرشید به سوی آنان گرایش پیدا کرده و سخنشان را تأیید می‌کند. من گفتم:


 

"الحديثُ صحيحٌ عن رسولِ اللهِ صلَّى اللهُ عليه وسلَّم، وأبو هُرَيرةَ صحيحُ النَّقلِ، صَدوقٌ فيما يرويه عن نبيِّ اللهِ وغَيرِه."

 

این حدیث، از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم صحیح است، و ابوهریره در نقل حدیث فردی درست‌کار و مورد اعتماد است؛ در آنچه از پیامبر خدا و دیگران روایت می‌کند، راستگوست.

 

هارون‌الرشید با نگاهی خشمگین به من نگاه کرد. من از مجلس برخاستم و به خانه‌ام بازگشتم. هنوز زمان زیادی نگذشته بود که خبر آوردند: صاحبِ برید (فرستادهٔ حکومتی) پشت در است. وارد شد و به من گفت:
امیرالمؤمنین تو را فرا می‌خواند؛ آن‌گونه که کسی را برای کشتن فرا می‌خوانند! خود را برای خاکسپاری خوشبو کن و کفن بپوش!

گفتم:
خدایا! تو می‌دانی که من از یار پیامبرت دفاع کردم و پیامبرت صلی‌الله‌علیه‌وسلم را بزرگ‌تر از آن دانستم که به سبب یارانش مورد طعن قرار گیرد؛ پس مرا از او سالم بدار!

 

مرا نزد هارون‌الرشید بردند. او بر کرسی‌ای از طلا نشسته بود، آستین‌ها را بالا زده، شمشیر در دست داشت و پیش رویش نِطع (زیراندازِ اجرای حکم) گسترده بود. وقتی مرا دید، گفت:
ای عمر بن حبیب! هیچ‌کس در ردّ و مقابله با سخن من، مانند تو با من برخورد نکرد!

 

گفتم:
ای امیرالمؤمنین! سخنی که گفتی و بر آن پافشاری کردی، اهانت به رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم و به آن چیزی است که او آورده است. اگر یاران پیامبر دروغگو باشند، شریعت باطل می‌شود و تمام فرایض و احکام ـ در روزه و نماز و طلاق و نکاح و حدود ـ همگی مردود و غیرقابل پذیرش خواهد بود!

 

هارون‌الرشید لحظه‌ای به خود آمد، سپس گفت:
ای عمر بن حبیب! مرا زنده کردی، خدا تو را زنده بدارد!
ای عمر بن حبیب! مرا زنده کردی، خدا تو را زنده بدارد!

و دستور داد ده هزار درهم به من عطا کنند.

 

 

— تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، جلد ۱۱، صفحات ۱۹۷–۱۹۸.

  • حسین عمرزاده

سعید بن العاص رضی الله عنه می‌گفت:

 

 

"يَا بُنَيَّ، إِنَّ الْمَكَارِمَ لَوْ كَانَتْ سَهْلَةً يَسِيرَةً لَسَابَقَكُمْ إِلَيْهَا اللِّئَامُ، وَلَكِنَّهَا كَرِيهَةٌ مُرَّةٌ لَا يَصْبِرُ عَلَيْهَا إِلَّا مَنْ عَرَفَ فَضْلَهَا، وَرَجَا ثَوَابَهَا."

 

«پسرم، اگر بزرگواری و مکارمِ اخلاق آسان و بی‌دردسر بود، فرومایگان در رسیدن به آن از شما پیشی می‌گرفتند؛ اما این راه دشوار و تلخ است و تنها کسی بر آن شکیبایی می‌کند که ارزشش را بشناسد و به پاداش و ثوابش امید داشته باشد.»

 

 

مکارم الأخلاق، ابن أبي الدنيا، ص ۳۰، ش ۵۲.

  • حسین عمرزاده

معاویه بن حَکَم رضی الله عنه می‌گوید:

 

 

همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم نماز می‌خواندم که فردی از ميان مردم عطسه زد. من "يرحمک الله" گفتم. پس همه‌ی مردم با تعجب به من نگاه کردند. پس گفتم: مادرم به عزايم بنشيند، چرا اينگونه به من نگاه می‌کنيد!؟ آنگاه مردم شروع به زدن دست‌های‌شان بر روی ران‌های شان نمودند. هنگامی که متوجه شدم مرا به سکوت دعوت می‌کنند، سکوت نمودم.

 

وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم سلام داد ـ پدر و مادرم فدايش باد؛ هيچ معلمی را قبل و بعد از او ندیدم که در آموزش دادن بهتر از ایشان باشدـ به الله سوگند، نه سرم داد کشيد، نه مرا کتک زد و نه بد و بيراه گفت؛ بلکه فرمود:

 

"إِنَّ هَذِهِ الصَّلاَةَ لاَ يَصْلُحُ فِيهَا شَيْءٌ مِنْ كَلاَمِ النَّاسِ، إِنَّمَا هُوَ التَّسْبِيحُ وَالتَّكْبِيرُ وَقِرَاءَةُ الْقُرْآنِ."

 

«هيچيک از سخنان مردم، شايسته‌ی اين نماز نيست؛ بلکه نماز، عبارت از تسبيح و تکبير و قرائت قرآن است». يا چيزی شبيه اين فرمود.

 

گفتم: ای رسول خدا، من تازه جاهلیت را پشت سر گذاشتم و تازه مسلمانم؛ و الله اسلام را به ما عنايت نموده است. تعدادی از مردم ما نزد کاهنان (غيبگويان) می‌روند؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود:

 

"فلا تَأْتِهِم."

 

«تو نزد کاهنان نرو».

 

گفتم: تعدادی از ما فال می‌گيرند؟ فرمود:

 

"ذَاكَ شَيْءٌ يَجِدُونَهُ فِي صُدُورِهِمْ فَلاَ يَصُدَّنَّهُمْ - قال ابن الصَّبَّاحِ: فلا يَصُدَّنَّكُم -"

 

«اين وسوسه‌ای است که در دل‌های‌شان خطور می‌کند و نبايد آنها را از تصميم و کارِشان باز دارد». 

 

گفتم: بعضی از ما با خط کشيدن روی زمين، فال می‌گيرند؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود:

 

"كَانَ نَبِيٌّ مِنَ الأَنْبِيَاءِ يَخُطُّ، فَمَنْ وَافَقَ خَطَّهُ فَذَاكَ."

 

«يکی از پيامبران با خط کشيدن، فال می‌گرفت. پس خط کشيدن هرکس با خط کشيدن آن پيامبر موافق باشد، خوب است (وگرنه جايز نيست و چون هيچکس نمی‌داند که خط کشيدن او موافق با خط کشيدن آن پيامبر است يا نه؛ لذا درباره‌ی حرمت خط کشيدن و فال گرفتن اتفاق نظر وجود دارد و اين کار از ويژگی‌های همان پيامبر شمرده می شود)». 

 

می گويد: کنيزی داشتم که گوسفندانم را در اطراف کوه احد و جوانيه می‌چرانيد. روزی متوجه شدم گرگ يکی از گوسفندان کنیز را برده است و از آنجایی که من انسان هستم و مانند ساير انسان ها خشمگين می‌شوم، يک سيلی به او زدم. پس از آن، نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمدم. رسول الله صلی الله علیه وسلم آن را (گناه و اشتباه) بزرگی بحساب آورد.

 

گفتم: يا رسول الله! او را آزاد نکنم؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود:

 

"ائْتِنِي بها."

 

«او را نزد من بياور».

 

پس او را نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم بردم. رسول الله صلی الله علیه وسلم به او فرمود:

 

"أَيْن الله؟"

 

«الله کجاست؟»

 

کنيز گفت:

 

"في السَّمَاءِ."

 

«در آسمان است».

 

رسول الله صلی الله علیه وسلم پرسيد:

 

"من أنا؟"

 

«من کيستم؟»

 

کنيز گفت:

 

"أنْتَ رَسولُ اللهِ."

 

«تو پيامبر الله هستی.»

 

 

آنگاه رسول الله صلی الله علیه وسلم (خطاب به معاويه بن حکم) فرمود:

 

"أَعْتِقْهَا، فَإِنها مُؤْمِنَةٌ."

 

«او را آزاد کن؛ زيرا او مؤمن است».

 

 

 

صحيح مسلم، صفحه یا شماره: ۵۳۷.

  • حسین عمرزاده

روایت شده است که در روزِ اُحد، هنگامی که مشرکین به سوی مکه برگشتند، رسول خدا ﷺ فرمود:
 

«صف‌هایتان را منظم کنید تا پروردگارم را ستایش کنم.»


سپس چنین دعا کرد:

 

 

"اللهم لك الحمدُ كلُّه، اللهم لا قابضَ لما بسطتَ، و لا مُقَرِّبَ لما باعدتَ، و لا مُباعِدَ لما قرَّبتَ، ولا مُعطِيَ لما منعْتَ، ولا مانعَ لما أَعطيتَ، اللهم ابسُطْ علينا من بركاتِك ورحمتِك وفضلِك ورزقِك، اللهم إني أسألُك النَّعيمَ المقيمَ الذي لا يحُولُ ولا يزولُ، اللهم إني أسألُك النَّعيمَ يومَ العَيْلَةِ، والأمنَ يومَ الحربِ، اللهم عائذًا بك من سوءِ ما أُعطِينا، وشرِّ ما منَعْت منا، اللهم حبِّبْ إلينا الإيمانَ وزَيِّنْه في قلوبِنا، وكَرِّه إلينا الكفرَ والفسوقَ والعصيانَ، واجعلْنا من الراشدين، اللهم توفَّنا مسلمِين، و أحْيِنا مسلمِين، وألحِقْنا بالصالحين، غيرَ خزايا و لا مفتونين، اللهم قاتِلِ الكفرةَ الذين يصدُّون عن سبيلِك، و يُكذِّبون رُسُلَك، و اجعلْ عليهم رِجزَك وعذابَك، اللهم قاتِلِ الكفرةَ الذين أُوتوا الكتابَ، إلهَ الحقِّ."

 

 

«بارالها، همهٔ ستایش‌ها از آنِ توست.
خدایا، آنچه را تو بگشایی، هیچ‌کس نمی‌تواند ببندد؛
و آنچه را تو دور گردانی، هیچ‌کس نمی‌تواند نزدیک کند؛
و آنچه را تو نزدیک کنی، هیچ‌کس نمی‌تواند دور سازد؛
و آنچه را تو بازداری، هیچ‌کس نمی‌تواند عطا کند؛
و آنچه را تو عطا کنی، هیچ‌کس نمی‌تواند بازدارد.
خدایا، از برکات، رحمت، فضل و روزیِ خود بر ما بگستر.
خدایا، از تو نعمتِ پایدار می‌خواهم؛ نعمتی که دگرگون نشود و از میان نرود.
خدایا، در روزِ تنگدستی نعمت، و در روزِ جنگ امنیت از تو می‌طلبم.
خدایا، به تو پناه می‌برم از بدیِ آنچه به ما داده‌ای و از شرّ آنچه از ما بازداشته‌ای.
خدایا، ایمان را در دل‌های ما دوست‌داشتنی کن و آن را در قلب‌هایمان بیارای؛
و کفر، فسق و نافرمانی را نزد ما ناخوشایند (و منفور) ساز،
و ما را از راه‌یافتگان قرار ده.
خدایا، ما را مسلمان بميران و مسلمان زنده بدار،
و ما را بی‌آنکه خوار شویم یا گرفتار فتنه گردیم، به صالحان ملحق کن.
خدایا، با کافرانی که مردم را از راه تو بازمی‌دارند و پیامبرانت را تکذیب می‌کنند، پیکار کن
و عذاب و کیفر خود را بر آنان فرود آور.
خدایا، با کافران اهل کتاب بجنگ؛ ای خدای حق!»


 

خلاصهٔ حکم محدّث: صحیح است.


تخریج: این حدیث را بخاری در الأدب المفرد (۶۹۹) با همین لفظ آورده است، و همچنین احمد (۱۵۴۹۲) و نسائی در السنن الكبرى (۱۰۴۴۵) با اندکی تفاوت روایت کرده‌اند.
تخریج: احمد (۱۵۴۹۲) با همین لفظ؛ نسائی در السنن الكبرى (۱۰۴۴۵)؛ طبرانی (۵/۴۷، ۴۵۴۹) با اندکی اختلاف.

  • حسین عمرزاده

روایت شده است که مردی در دلِ بیابان، در تاریکیِ شب، زنی را به گناه فراخواند. زن نپذیرفت و گفت:
 

«اگر دین، تو را از این کار بازنمی‌دارد، آیا عقل هم در تو هیچگونه بازدارندگی ندارد؟»
 

مرد پاسخ داد: «کسی ما را نمی‌بیند، جز ستاره‌ها.»
 

زن گفت:

 

"وأين مُكَوكِبُها ؟!"

«پس خدایِ این ستاره‌ها کجاست؟!»

 

 

← بنگرید:


اعتلال القلوب، خرائطی، ج ۱، ص ۴۴؛
شعب الإيمان، بیهقی، ج ۲، ص ۲۶۶؛
محاضرات الأدباء، راغب اصفهانی، ج ۲، ص ۲۴۹.

  • حسین عمرزاده

مردی به دیدار ربیعة الرأی رحمه‌الله، تابعي، فقیه و مُفتی بزرگ مدینه رفت و او را در حال گریه دید و از مشاهدهٔ اشک‌هایش سخت نگران شد. پرسید: «چرا گریه می‌کنی؟ آیا مصیبتی به تو رسیده؟»

 

ربیعه پاسخ داد:

 

 

"لا ولكن استفتي من لا علم له، وظهر في الإسلام أمر عظيم". قال ربيعة: "ولبعض من يفتي ههنا أحق بالسجن من السراق."

 

«نه؛ گریه‌ام برای این است که امروزه از کسانی فتوا خواسته می‌شود که هیچ علمی ندارند، و در اسلام پدیده‌ای بسیار بزرگ (و خطرناک) سر برآورده است. و برخی از کسانی که در اینجا فتوا می‌دهند، بیش از دزدان سزاوار زندان‌اند.»

 

 

 

أدب المفتي والمستفتي، ابن الصلاح، ص ۸۵.

  • حسین عمرزاده

از جابر رضی الله عنه روایت است که می گوید:

 

 

به قصد سفری خارج شدیم، در راه سنگی به سر یکی از همراهان ما خورده و سرش را زخمی کرد، سپس آن مرد احتلام شد و از دوستانش پرسيد: آيا به نظر شما با وضع و حالی که دارم، می توانم تيمم کنم؟ گفتند: درحالی که می توانی با آب غسل کنی (و آب نيز در دسترس است) رخصتی برای شما در تيمم و رها کردن آب نمی يابيم. پس آن مرد غسل کرد (و بر اثر جراحت سر و استفاده نمودن از آب، بيماری اش شدت يافت) و مرد.

 

وقتی نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم رفتیم، ايشان را در جريان این مساله قرار دادند که رسول الله صلی الله علیه وسلم (با ناراحتی) فرمود:

 

"قَتَلُوه، قَتَلَهم اللَّهُ؛ أَلاَّ سألوا إِذا لم يعلَموا! فإِنما شِفاءُ العِيِّ السُّؤالُ، إِنما كانَ يكْفيهِ أن يَتَيمَّمَ، ويَعْصِر - أو يَعْصِب - على جُرحِه خِرقةً، ثمَّ يَمْسَحَ عَلَيها، وَيَغسِلَ سائِرَ جَسَدِهِ."

 

«(با فتوای غلط شان) او را کشتند، خدا آنها را بکشد. چرا وقتی نمی دانستند، سؤال نکردند؟ تنها شفای نادانی، پرسش است. کافی بود که تيمم کند و پارچه ای بر محل زخم خويش ببندد، سپس برآن مسح کند و سایر بدنش را بشويد».

 

 

[حسن لغیره است] - [به روایت ابوداوود]

  • حسین عمرزاده

امام ابن العربی مالکی رحمه‌الله می‌گوید:

 

 

"لقد دخلتُ نَيِّفًا على ألفِ قريةٍ من برِّيةٍ، فما رأيتُ أصونَ عيالًا، ولا أعفَّ نساءً من نساءِ نابلسَ التي رُمِي فيها الخليلُ -عليه السَّلامُ- بالنَّارِ، فإني أقمتُ فيها أشهُرًا، فما رأيتُ امرأةً في طريقٍ نهارًا إلَّا يومَ الجمُعةِ؛ فإنَّهنَّ يخرُجْنَ إليها حتى يمتلئَ المسجدُ منهنَّ، فإذا قُضِيت الصَّلاةُ، وانقلَبْنَ إلى منازِلهنَّ لم تقَعْ عيني على واحدةٍ منهنَّ إلى الجمُعةِ الأخرى. وسائرُ القرى تُرى نساؤها متبرِّجاتٍ بزينةٍ وعُطلةٍ، متفَرِّقاتٍ في كلِّ فِتنةٍ وعضلةٍ.
وقد رأيتُ بالمسجِدِ الأقصى عفائِفَ ما خرَجْنَ من معتَكَفِهنَّ حتى استُشهِدْنَ فيهـ."

 

 

«در سفرهایم، به بیش از هزار شهر از وارد شدم؛ اما هرگز خانواده‌هایی پاکدامن‌تر و زنانی عفیف‌تر از زنان نابلس ندیدم؛ همان سرزمینی که خلیلِ خدا، ابراهیم علیه‌السلام، در آن به آتش افکنده شد. چندین ماه در آن‌جا اقامت داشتم و در تمام این مدت، هیچ زنی را در راه‌ها در روز روشن ندیدم، جز در روز جمعه؛ زیرا زنان برای نماز جمعه بیرون می‌آمدند، تا آن‌جا که مسجد از حضور آنان پر می‌شد. و هنگامی که نماز به پایان می‌رسید و آنان به خانه‌هایشان بازمی‌گشتند، تا جمعه‌ی بعد حتی چشمم به یکی از آنان نمی‌افتاد.

در حالی که در دیگر شهرها، زنان با زینت و بی‌پروایی در انظار ظاهر می‌شوند و در هر آشوب و لغزشی، پراکنده و حاضرند.

 

و در مسجدالاقصی زنانی عفیف را دیدم که جز برای عبادت، از خلوتگاه‌های خود بیرون نیامدند، تا آن‌که همان‌جا به شهادت رسیدند.»

 

 

أحکام القرآن، ج ۳، ص ۵۶۹.

  • حسین عمرزاده

امام عبدالله بن عبدالرحمن دارِمی رحمه‌الله در سنن خود (شمارهٔ ۲۱۰) روایت می‌کند:


حَکَم بن مبارک به ما خبر داد، گفت: عمرو بن یحیی به ما خبر داد، گفت: از پدرم شنیدم که از پدرش نقل می‌کرد و می‌گفت:


«ما پیش از نماز صبح، کنار درِ خانهٔ عبدالله بن مسعود رضی‌الله‌عنه می‌نشستیم. هر وقت بیرون می‌آمد، همراه او تا مسجد می‌رفتیم. در همین هنگام، ابوموسی اشعری رضی‌الله‌عنه نزد ما آمد و گفت:
آیا ابوعبدالرحمن (عبدالله بن مسعود) بیرون آمده است؟
گفتیم: نه، هنوز.
پس با ما نشست تا او بیرون آمد. وقتی عبدالله بن مسعود بیرون آمد، همگی به سویش رفتیم. ابوموسی به او گفت:
ای اباعبدالرحمن! همین الآن در مسجد صحنه‌ای دیدم که آن را ناپسند دانستم، هرچند ـ خدا را شکر ـ جز خیر چیزی در آن ندیدم.
گفت: چه چیزی؟
گفت: اگر زنده بمانی، خودت خواهی دید. من در مسجد گروه‌هایی را دیدم که حلقه‌حلقه نشسته بودند و منتظر نماز بودند. در هر حلقه، مردی ایستاده بود و در دست‌هایشان سنگریزه‌هایی داشتند. او می‌گفت: صد بار «الله‌اکبر» بگویید؛ و آنان صد بار تکبیر می‌گفتند. سپس می‌گفت: صد بار «لا إله إلا الله» بگویید؛ و آنان صد بار تهلیل می‌گفتند. بعد می‌گفت: صد بار «سبحان‌الله» بگویید؛ و آنان صد بار تسبیح می‌گفتند.
عبدالله بن مسعود گفت: به آنان چه گفتی؟
گفت: چیزی نگفتم؛ منتظر نظر یا دستور تو ماندم.

عبدالله بن مسعود گفت:

«آیا بهتر نبود به آن‌ها دستور می‌دادی گناهانشان را بشمارند و به آن‌ها اطمینان می‌دادی که هیچ‌چیز از نیکی‌هایشان از بین نخواهد رفت؟»

سپس به راه افتاد و ما هم همراهش رفتیم تا به یکی از همان حلقه‌ها رسید. مقابلشان ایستاد و گفت:
«این چه کاری است که انجام می‌دهید؟»
گفتند: ای اباعبدالرحمن! این‌ها سنگریزه‌هایی است که با آن‌ها تکبیر و تهلیل و تسبیح را می‌شماریم.

گفت:

 

" فَعُدُّوا سَيِّئَاتِكُمْ ، فَأَنَا ضَامِنٌ أَنْ لَا يَضِيعَ مِنْ حَسَنَاتِكُمْ شَيْءٌ ، وَيْحَكُمْ يَا أُمَّةَ مُحَمَّدٍ ، مَا أَسْرَعَ هَلَكَتَكُمْ هَؤُلَاءِ صَحَابَةُ نَبِيِّكُمْ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ مُتَوَافِرُونَ ، وَهَذِهِ ثِيَابُهُ لَمْ تَبْلَ ، وَآنِيَتُهُ لَمْ تُكْسَرْ، وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ، إِنَّكُمْ لَعَلَى مِلَّةٍ هِيَ أَهْدَى مِنْ مِلَّةِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أوْ مُفْتَتِحُو بَابِ ضَلَالَةٍ."

 

«پس گناهان خود را بشمارید؛ من ضمانت می‌کنم که هیچ‌کدام از حسنات شما ضایع نشود. وای بر شما، ای امت محمد! چه زود به هلاکت می‌افتید! صحابهٔ پیامبرتان صلی‌الله‌علیه‌وسلم هنوز فراوان‌اند؛ لباس‌های او هنوز کهنه نشده و ظرف‌هایش هنوز نشکسته است. سوگند به کسی که جانم در دست اوست، یا شما بر آیینی هدایت‌یافته‌تر از آیین محمد صلی‌الله‌علیه‌وسلم هستید، یا دارید دری از گمراهی را می‌گشایید.»

گفتند: به خدا سوگند، ای اباعبدالرحمن! ما جز خیر قصدی نداشتیم.

گفت:

 

" وَكَمْ مِنْ مُرِيدٍ لِلْخَيْرِ لَنْ يُصِيبَهُ ، إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ حَدَّثَنَا أَنَّ قَوْمًا يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لَا يُجَاوِزُ تَرَاقِيَهُمْ ، وَايْمُ اللَّهِ مَا أَدْرِي لَعَلَّ أَكْثَرَهُمْ مِنْكُمْ."

 

«چه بسیار کسانی که نیت خیر دارند، اما هرگز به آن نمی‌رسند. رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وسلم به ما خبر داد که گروهی قرآن می‌خوانند، اما قرآن از گلوهایشان فراتر نمی‌رود. به خدا سوگند، نمی‌دانم؛ شاید بیشترشان همین شما باشید.»


سپس از آنان روی گرداند. عمرو بن سلمه می‌گوید:

 

"رَأَيْنَا عَامَّةَ أُولَئِكَ الْحِلَقِ يُطَاعِنُونَا يَوْمَ النَّهْرَوَانِ مَعَ الْخَوَارِجِ " .

 

«ما بیشتر افراد آن حلقه‌ها را در روز نهروان دیدیم که در کنار خوارج با ما می‌جنگیدند.»

  • حسین عمرزاده

از ابن‌عباس رضی‌الله‌عنهما نقل شده است که خبر درگذشتِ برادرش قُثَم را، در حالی که در سفر بود، به او رساندند. پس «إنا لله و إنا إلیه راجعون» گفت، سپس از مسیر کنار رفت، شتر خود را خواباند و دو رکعت نماز خواند و و در تشهّد آن دو رکعت اندکی طولانی‌تر ماند. بعد بلند شد و به سمت سواری‌اش برگشت، در حالی که می‌گفت:

 

{ وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِينَ }

«و از شکیبایی و نماز یاری جویید، و نماز؛ جز بر فروتنان، دشوار و گران است.» [البقرة: ۴۵]

 

 

تفسیر ابن کثیر.

 

 

ظاهراً به این دلیل نشستن موقع تشهد را کمی طولانی کرد که دعا کند؛ چراکه یکی از مواضع دعا در نماز، بعد از تشهد و قبل از سلام دادن است.

  • حسین عمرزاده

عمر بن خطاب رضي الله عنه، سلیمان بن ابی حَثمه را در نماز جماعت صبح ندید. صبح، راهی بازار شد — خانه سلیمان بین بازار و مسجد پیامبر ﷺ قرار داشت — که در راه به شفاء، مادر سلیمان، برخورد.

 

پرسید: «امروز سلیمان را در نماز صبح ندیدم!»

 

او پاسخ داد: «تمام شب را به نماز ایستاده بود و خواب بر چشمانش غلبه کرد.»

 

عمر گفت:

 

"لأن أشهَدَ صَلاةَ الصُّبحِ في الجَماعةِ أحَبُّ إليَّ مِن أن أقومَ لَيلةً."

«برای من، حضور در نماز جماعت صبح، از شب‌زنده‌داریِ تمام شب نیز محبوب‌تر است.»

 

 

الموطأ، امام مالک، ج ۱، ص ۱۳۱.

  • حسین عمرزاده

هدهد در نقل اخبار بادقت بود:


{ وَجِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ } «و از [سرزمین] سبأ خبری موثق برایت آورده‌ام.»

 

او نگفت: شنیدم یا خواندم یا آنطور به من رسیده و…


همچنین موضع گیری سلیمان پیامبر علیه السلام نیز همانند بسیاری از ما "تایید بی چون و چرا" نبود!


بلکه فرمود:


{ سَنَنْظُرُ أَصَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكَاذِبِينَ } «خواهیم دید که آیا راست گفته‌ای یا دروغگویی.»

 

 

اطمینان از یک خبر پیش از تصدیق یا قبول آن، منهج انبیاست.

 

| منقول است.

  • حسین عمرزاده

ابن ابی‌اُوَیس می‌گوید: از دایی‌ام، مالک بن انس، شنیدم که می‌گفت:

 

 

"كانت أمي تُلبِسُني الثِّيابَ وتُعَمِّمُني وأنا صبيٌّ، وتوجِّهُني إلى ربيعةَ بنِ أبي عبدِ الرَّحمنِ، وتقولُ: يا بُنَيَّ، ائتِ مجلِسَ ربيعةَ فتعَلَّمْ من سَمتِه وأدَبِه قبل أن تتعَلَّمَ من حديثِه وفِقهِه."


«مادرم وقتی کودک بودم، مرا لباس می‌پوشاند و عمامه بر سرم می‌گذاشت، سپس مرا نزد ربیعة بن ابی عبدالرحمن می‌فرستاد و می‌گفت: پسرم، به مجلس ربیعه برو و پیش از آن‌که از حدیث و فقه او چیزی بیاموزی، از رفتار، منش و ادبش بیاموز.»

 

 

التمهيد لما في الموطأ من المعاني والأسانيد، ابن عبد البر، ج ۲، ص ۳۹۵.

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter Twitter YouTube Aparat Pinterest