| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۳۹۶ مطلب با موضوع «داستان آموزنده» ثبت شده است

صیادی، یک آهوی زیبا را شکار کرد واو را به طویله خران انداخت. در آن طویله، گاو و خر بسیار بود. آهو از ترس و وحشت به این طرف و آن طرف می گریخت. هنگام شب مرد صیاد، کاه خشک جلو خران ریخت تا بخورند. گاوان و خران از شدت گرسنگی کاه را مانند شکر می خوردند. آهو، رم می کرد و از این سو به آن سو می گریخت، گرد و غبار کاه او را آزار می داد.

چندین روز آهوی زیبای خوشبو در طویله خران شکنجه می شد. مانند ماهی که از آب بیرون بیفتد و در خشکی در حال جان دادن باشد. روزی یکی از خران با تمسخر به دوستانش گفت: ای دوستان! این امیر وحشی، اخلاق و عادت پادشاهان را دارد، ساکت باشید. دیگری گفت: ای آهو تو با این نازکی و ظرافت باید بروی بر تخت پادشاه بنشینی. خری دیگر که خیلی کاه خورده بود با اشاره سر، آهو را دعوت به خوردن کرد. آهو گفت که دوست ندارم. خر گفت: می دانم که ناز می کنی و ننگ داری که از این غذا بخوری.

آهو گفت: ای الاغ! این غذا شایسته توست. من پیش از اینکه به این طویله تاریک و بد بو بیایم در باغ و صحرا بودم، در کنار آب های زلال و باغ های زیبا، اگرچه از بد روزگار در اینجا گرفتار شده ام اما اخلاق و خوی پاک من از بین نرفته است. اگر من به ظاهر گدا شوم اما گدا صفت نمی شوم. من لاله سنبل و گل خورده ام. خر گفت: هرچه می توانی لاف بزن. در جایی که تو را نمی شناسند می توانی دروغ زیاد بگویی. آهو گفت : من لاف نمی زنم. بوی زیبای مشک در ناف من گواهی می دهد که من راست می گویم. اما شما خران نمی توانید این بوی خوش را بشنوید، چون در این طویله با بوی بد عادت کرده اید.

مثنوی

  • حسین عمرزاده

رعایت حد وسط در دینداری به این معنا نیست که حکمی از احکام شرع کم ارزش جلوه داده شود

بلکه دین داری مثبت و مورد تایید به معنای عمل به احکام شرع همانگونه که مقتضی است می باشد(به صورتی که نه از احکام شریعت چیزی حذف و نه چیزی به آن اضافه گردد).

مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. از او علت را جویا شد، همسرش گفت گنجشک‌هایی که بالای درخت هستند وقتی بی‌حجابم به من نگاه می کنند و شاید این امر معصیت باشد.

مرد بخاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید و تبری آورد و درخت را قطع کرد.

پس از یک هفته روزی زود از کارش برگشت و همسرش را در آغوش فاسقش آرمیده یافت!

شوهر زن فقط وسایل مورد نیازش را برداشت و از آن شهر گریخت...

به شهر دوری رسید که مردم آن شهر در جلوی کاخ پادشاه جمع شده بودند. وقتی از آنها علت را جویا شد، گفتند؛

از گنجینه پادشاه دزدی شده.

در این میان مردی که بر پنجه ی پا راه میرفت از آنجا عبور کرد. مرد  پرسید او کیست؟

گفتند: این شیخ شهر است و برای اینکه خدای نکرده مورچه‌ای را زیر پا له نکند، روی پنجه ی پا راه می رود.

آن مرد گفت بخدا دزد را پیدا کردم مرا پیش پادشاه ببرید.

او به پادشاه گفت؛

شیخ همان کسی است که گنجینه تورا دزدیده است.

شیخ پس از بازجویی به دزدی اعتراف کرد

پادشاه از مرد پرسید:

چطور فهمیدی که او دزد است؟

مرد گفت: "تجربه به من آموخت وقتی در احتیاط افراط شود و در بیان فضیلت زیاده روی شود بدان که این سرپوشی است برای یک جرم".



امثال و حکم

  • حسین عمرزاده

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت ای پدر امرت چیست ؟


پدر گفت: پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود، اکنون که در بستر مرگم و فرشته ی مرگ را نزدیک حس میکنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی میکند.از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند ...


پسر گفت: ای پدر چنان کنم که میخواهی و از این پس، مرد و زن را به دعایت مشغول سازم ...


 پدر همان دم، جان به جان آفرین تسلیم کرد.

از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی در شکم آن مردگان فرو مینمود و از آن پس خلایق میگفتند:

 "خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط میدزدید وچنین بر مردگان ما روا نمیداشت"

  • حسین عمرزاده

روزی عمر بن خطاب رضی الله عنه به اطرافیانش گفت: شما چه آرزویى دارید؟ 


یکى گفت: من آرزو مى‌کنم ای کاش به اندازۀ این خانه طلا مى‌داشتم و همه را در راه الله انفاق مى‌کردم و هر کدام آرزویى کرد....


 عمر ـ رضی الله عنه ـ گفت: آرزوى من این است که اى کاش این خانه پر از مردان مجاهدى مانند ابوعبیده، معاذ بن جبل، سلام و حذیفه بن یمان بود تا من آنان را در راه الله مى‌فرستادم.




   حاکم در مستدرک(۳/۷٦٦) -  تهذیب الکمال مزی (٥/٥۰٥)

  • حسین عمرزاده

در روستایی کشاورزی زندگی می کرد که پول زیادی را از پیرمردی قرض گرفته بود و باید هرچه زودتر به او پس می داد، 

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.

وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد معامله ای پیشنهاد داد

او گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهیش را خواهد بخشد

دختر از شنیدن این حرف به وحشت افتاد!

پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت:


اصلا یک کاری می کنیم

من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم

دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون آورد

اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود

و بدهی بخشیده می شود

و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند

و بدهی نیز بخشیده می شود

اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود


این گفت و گو در جلوی خانه ی کشاورز انجام شد

زمین آنجا پر از سنگریزه بود

پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت

دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد

که او دو سنگریزه ی سیاه از زمین برداشته است

ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون آورد


تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید؟

چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟


اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد:

۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند

۲ـ هر دو سنگریزه را در آورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است

۳ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون آورده

با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد


لحظه ای به این شرایط فکر کنید

هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود

معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید

اگر شما بودید چه کار می کردید؟


و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد:

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت

و به سرعت و بدون اینکه سنگریزه دیده شود

وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده

پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود


در همین لحظه دختر گفت:

آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم !

اما مهم نیست

اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است درآوریم

معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاده چه رنگی بوده است....


و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود

پس باید طبق قرار، سنگریزه ی گم شده سفید باشد

پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند

و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت

و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است

نتیجه ای که ۱۰۰ درصد به نفع آنها بود


۱ـ همیشه یک «راه حل» برای مشکلات پیچیده وجود دارد

۲ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه ی «خوب» به مسایل نگاه نمی کنیم

۳ـ همه ی شما می توانید سرشار از «افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه» باشید.

  • حسین عمرزاده

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسیدم: 


شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

 روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان، فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است. روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. حالا شما هم می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟ 


 نتیجه:

 ۱- راه حل همیشه در گزینه های پیشنهادی نیست.

 ۲- در حل مشکل و در هنگام تصمیم گیری هدفمان یادمان نرود . در حکایت فوق هدف خالی کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پیشنهادی


 ۳- راه حل همیشه جلوی چشم نیست. مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک لامپ از آن استفاده نمی کنیم.

  • حسین عمرزاده

معلّمی وارد کلاس شد، تصمیم داشت از علم روانشناسی که آموخته بود استفاده کند. پس رو به کودکان خردسال کرده گفت:

"هر کس که تصوّر می‌کند احمق است، برخیزد بایستد."

کسی تکان نخورد و جوابی نداد.


بعد از لحظاتی، کودکی برخاست. معلّم با حیرت از او پرسید، "تو واقعاً تصوّر می‌کنی احمقی؟"


کودک گفت : 

"خیر آقا؛ ولی دوست نداشتم شما تنها کسی باشید که ایستاده است! "

  • حسین عمرزاده

مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماهها پیش شنیده بودند. 


زمینها را می خرید. خانه ها را ویران می کرد و ساختمانهایی مدرن بر آنها بنا می کرد.

پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه می کرد. روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود. نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمینخواری...


همه می دانستند که پیشنهادهای مالی جذابش، این روستا را نیز نابود خواهد کرد.


کدخدا آمد. روبروی مرد ایستاد. مرد در حالی که به دامنه کوه خیره شده بود گفت: کدخدا! همه این املاک را با هم چند می فروشی؟


کدخدا سکوتی کرد و گفت: در ده ما زمین مجانی است. سنت این است که خریدار، محیط زمین را پیاده می رود و به نقطه اول باز می گردد. هر آنچه پیموده به او واگذار می شود.


مرد ملاک گفت: مرا مسخره می کنی؟


کدخدا گفت: ما نسلهاست به این شیوه زمین می فروشیم.


مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتی راه رفت. گاهی با خود فکر می کرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد، اما باز وسوسه می شد که چند گامی بیشتر برود و زمینی بزرگتر را از آن خود کند. تمام کوهپایه را پیمود.


غروب بود. روستاییان و کدخدا در انتظار بودند. سایه ای از دور نمایان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاییان نزدیک می شد.زمانی که به کدخدا رسید، نمی توانست بایستد، زانو زد. حتی نمی توانست حرف بزند. بر روی زمین دراز کشید و جان داد.


نگاهش هنوز به دوردستها، به کوهپایه ها، خیره مانده بود.


کوهپایه هایی که دیگر از آن او نبودند ...


تولستوی

  • حسین عمرزاده

دزدی مرتبا به دهکده ای میزد، ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ، 

ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ، ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﺵ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ. ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ. ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ، ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩﻥ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻪﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ.


ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ:

 ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ، ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳﻨﮕﻬﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺷﺖ، 

ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ. 

ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ، ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ.

  • حسین عمرزاده


یک زوج، روز بعد ازدواجشان تصمیم گرفتند :که در را به روی هیچ کس باز نکنند ..!

وخانواده ی مرد آمدند ودر را کوبیدند .هریک از زن ومرد به دیگری نگاهی کردند که نشان از اجرای تصمیم داشت ودر راباز نکردند 

وچیزی نگذشت که خانواده زن آمدند ودر را کوبیدند 

مرد به زن نگاه کرد :ودید اشک میریزد ومی گوید :به خدا برایم آسان نیست که پدر ومادرم روی پا بایستند ودر را باز نکنم .مرد سکوت کرد .وزن در را به روی پدرومادرش گشود

سالها گذشت وصاحب چهار پسر شدند..

وپنجمی آنها دختر بود که پدر بسیار خوشحال شد

مردم باتعجب از او پرسیدند :

علت اینکه خوشحالی تو نسبت به فرزند دختر بیش از فرزند پسر است ،چیست ؟  جواب داد:این دختر همان کسی است که در را به روی من بازمیکند ".. هرکس زن رانشناسد قدرش را نمی داند


-----------------------------------------------


اتفق زوجان فی الصباح التالی لزواجهما :أن لا یفتحا الباب لأی زائر کان .. ! !

وبالفعل جاء أهل الزوج یطرقون الباب فنظر کل من الزوجین لبعضهما نظرة تصمیم لتنفیذ الإتفاق و لم یفتحا الباب . .

لم یمض إلا قلیل حتى جاء أهل الزوجة یطرقون الباب 

فنظر الزوج إلى زوجته : فإذا بها تذرف الدموع  و تقول : و الله ما یهون علی وقوف أبوی امام  الباب ولا أفتح لهما .سکت الزوج . و فتحت لأبویها الباب .. !

مضت السنوات و قد رزقوا بأربع أولاد ..

و کانت خامستهم '' طفلة ''فرح بها الأب فرحاً شدیداً.. ! !

فسأله الناس متعجبین : : ما سبب فرحک بالبنت ،الذی غلب على فرحتک بأولادک الذکور .. ؟

فأجاب :" هذه هی التی ستفتح لی الباب "..

من لا یفهم الأنثى لا یعرف قدرها .. !

  • حسین عمرزاده

الاغ طلحک را دزدیدند. مردم دورش جمع شدند و هرکس چیزی میگفت یکی میگفت: گناه از توست که در نگهداری اش کوتاهی کردی. دیگری میگفت گناه اصلی و مهمتر را کسی کرده که در طویله را باز گذاشته. دیگری می گفت: گناهکار اصلی کسی است که نتوانسته دزد را بگیرد و دزد به راحتی فرار کرده. ناگهان طلحک عصبانی شده و گفت: در اینصورت دزد کاملا بی گناه است.


عبید زاکانی

  • حسین عمرزاده

إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِکُمْ ۖ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا...

اگر نیکی کنید، به خودتان نیکی کرده اید، و اگر بدی کنید، باز به خود کرده اید

بخشی از آیه شماره ۷ سوره الاسراء


زن کره ۱ کیلویی آماده می کرد و مرد آن را به بقالی می برد و به جای آن مایحتاج خود را فراهم می کرد 

روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و آنها را وزن کرد . اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.

او عصبانى شد و به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمیخرم کره ۹۰۰ گرم بود 

مرد فقیر سرش را پایین انداخت و گفت:

ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن را به عنوان وزنه قرار مى دادیم ...

  • حسین عمرزاده

زاهدی مهمان پادشاهی بود.چون بنشستند ، کم تر از آ ن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند ، بیشتر از آن کرد که عادت او ، تاظن صلاح درحق او زیادت کنند.


  "  ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی

                           کاین ره که تو می روی به ترکستان است"


چون به مقام خویش باز آمد، سفره خواست تا تناولی کند.

پسری داشت صاحب فراست"گفت: ای پدر , باری به دعوت سلطان در طعام نخوردی؟ گفت : در نظر ایشان چیزی

نخوردم که به کار آید ، گفت:"نماز راهم قضا کن که چیزی نکردی که به کارآید"                       

گلستان سعدی

  • حسین عمرزاده

سلطان محمود از "طلحک"پرسید :
فکر می کنی جنگ و نزاع چگونه بین مردم آغاز می شود ؟

طلحک گفت :ای پدر سوخته !!!

سلطان گفت :توهین می کنی؟؟؟
سر از بدنت جدا خواهم کرد!

طلحک خندید و گفت :
جنگ این گونه آغاز می شود...کسی غلطی می کند و کسی به غلط جواب می دهد..


عبید زاکانی
  • حسین عمرزاده

کودک فقیرگرسنه و بیمار گوشه ی خیابان خوابیده بود و رو به رویش تلوزیون مغازه ای بود که داشت از مضرات پر خوری می گفت ...

  • حسین عمرزاده

عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید.

کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند.
جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آنها خیره شده بود.
کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟
اگه بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند حال و روزش را ببین آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟

جغد خطاب به آنان گفت:

عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد، آنها عقابند از گرسنگی خواهند مرد اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است نه چقدر زیستن.

  • حسین عمرزاده

روزی از دیوانه ای پرسیدند
اسم اعظم خدا را می دانی؟
دیوانه گفت :
نام اعظم خدا نان است اما این را جایی نمی توان گفت!
مرد گفت:
نادان شرم کن،چگونه نام اعظم خدا نان است ؟
دیوانه گفت :
در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم، نه هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درب هیچ مسجدی را باز دیدم ، از آنجا بود که دانستم نام اعظم خدا و بنیاد دین و مایه اتحاد مردم نان است!...


عطار نیشابوری

  • حسین عمرزاده

در سوریه یک بازار وجود داشت  اسمش بازار مدحت باشا یا بازار طویل بود، و مردم شهرهای دیگر عادت داشتند امانات خود را از قبیل پول و اشیای دیگر را نزد یکی از مغازه ها می گذاشتند و  به حج می‌رفتند و هنگامی که بر می‌گشتند نزد صاحب مغازه می‌رفتند و امانتشان را از او پس می گرفتند و به شهرشان باز می‌گشتند.

مثل همیشه مردی از خارج از سوریه آمد که کیسه‌ی پول قرمزی به همراه داشت، کنار یکی از مغازه ها ایستاد و کیسه‌ی پول را نزد یکی از مغازه ها به امانت گذاشت تا وقتی که از حج بر می گردد.

صاحب مغازه هم  بعد از اینکه پولها را شمرد که حدود ۳هزار درهم بود و آن شخص را به خاطر سپرد با کارش موافقت کرد

بعد از چند ماهی مرد بازگشت و به مغازه رفت ولی صاحبش را ندید پرسید صاحب مغازه کجاست ؟

کارگر مغازه گفت او در خانه است و بعد از مدتی بر می گردد

وقتی که برگشت آن مرد پولش را از صاحب مغازه خواست

صاحب مغازه گفت چقدر اینجا گذاشته‌ای 

گفت ۳هزار درهم

گفت اسمت چیست

گفت اسمم فلان است مرا به یاد نداری ؟

 گفت چه روزی بود و رنگ کیسه‌ی پولت چگونه بود

گفت فلان روز بود و رنگش قرمز بود

صاحب مغازه گفت کاری فوری دارم اگر اجازه‌دهی زود بر می گردم

آن مرد مدت زیادی در مغازه ماند تا اینکه صاحب مغازه برگشت و پولش را به تمام و کمال به او داد و آن مرد رفت و در حالی که داشت در بازار قدم می زد ناگهان چیز عجیبی را دید، نزدیک شد تا مطمئن شود پس داخل مغازه شد و فهمید که این آن مغازه بوده که اموالش را در آن قرار داده بود نه آن یکی

به صاحب مغازه سلام کرد و صاحب مغازه جواب سلامش را داد و گفت الله حجت را قبول کند  بیا این کیسه‌ی پولت 

مرد بسیار تعجب کرده بود از فردی که به اشتباه وارد مغازه‌اش شده بود 

نزد صاحب آن مغازه رفتند و از او پرسیدند

تو چطور پول به کسی دادی که چیزی را نزد تو نگذاشته است؟

به آنها گفت: قسم به الله من این فرد را نمی شناختم و اصلا به یاد نمی آوردم که او پیش من چیزی گذاشته باشد ، ولی وقتی دیدم که او در حرفهایش خیلی مطمئن است در حالی که او در این شهر غریب است، فکر کردم اگر من امانتش را به او ندهم او دل آزرده خواهد رفت و نزد خانواده‌اش می گوید که پولش در شام (سوریه) دزدیده شده است و نام اهل شام به بدی پخش خواهد شد و همچنین این کلام الله را به یاد آوردم(فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُکُمْ بَعْضاً فَلْیُؤَدِّ الَّذِی اؤْتُمِنَ أَمَانَتَهُ وَلْیَتَّقِ اللهَ رَبَّهُ) و اگر برخی از شما برخی دیگر را امین دانست، پس آن کس که امین شمرده شده، باید امانت(بدهی) خود را باز پس دهد و باید از الله که پروردگار اوست بترسد،

پس رفتم کمی دارایی داشتم آن را به هزار درهم فروختم ولی کافی نبود پس از یکی از دوستانم هزار و پانصد درهم را قرض گرفتم و خودم هم پانصد درهم داشتم ، به این شکل پولش را کامل کردم و به او دادم.

  • حسین عمرزاده

پیرمرد زرگری به دکان همسایه زرگر رفت و گفت: ترازویت را به من بده تا این خرده‌های طلا را وزن کنم. همسایه‌اش که مرد دور اندیشی بود گفت: ببخشید من غربال ندارم. پیرمرد گفت: من ترازو می‌‌خواهم و تو می‌گویی غربال نداری، مگر کر هستی؟ همسایه گفت: من کر نیستم، ولی درک کردم که تو با این دست‌های لرزان خود چون خواهی خرده‌های زر را به ترازو بریزی و وزن کنی مقداری از آن به زمین خواهی ریخت، آن وقت برای جمع‌ آوری آنها جاروب خواهی خواست و بعد از آنکه زرها را با خاک جاروب کردی آن وقت غربال لازم داری تا خاک آنها را بگیری، من هم از همین اول گفتم که غربال ندارم.

هر که اول بنگرد پایان کار 

اندر آخر، او نگردد شرمسار 

"مولوی"

  • حسین عمرزاده

یکی از بزرگان عصر با غلام خود گفت که از مال خود پاره ای گوشت بستان و زیره بایی معطّر بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام شاد شد زیره بایی بساخت و پیش آورد. خواجه اش آش بخورد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گفت بدان گوشت نخود آبی مزعفر بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام فرمان برد و نخود آب ترتیب ترتیب کرد و پیش آورد. خواجه اش آش بخورد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مصمحل شده بود، گفت این گوشت بفروش و پاره ای روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام گفت ای خواجه بگذار تا من همچنان غلام تو می باشم و اگر البته خیری در خاطر می گذرد نیت خدای را این گوشت پاره را آزاد کن.


عبید زاکانی

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter Twitter YouTube Aparat Pinterest