| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت،بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت،بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

۲۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آخرت» ثبت شده است

معتقدم درک و فهم انسان به مرور زمان در ارتباط با سخن ها یا متون و کتاب ها تغییر می کند و اغلب این درک و فهم اصطلاحا پخته تر می شود.
بنابراین به نظرم باید برخی سخن ها و متون مفید را بصورت دوره ای مرور کرد.
سال ها پیش وقتی استاد،حدیث ذیل را تدریس می کرد آنچه که از متن یا توضیح حدیث متوجه‌می شدم محدود به دانش ترجمه لغات از عربی به فارسی بود اما این روزها که روزهای پایانی ۳۰ سالگی ام را سپری می کنم درک دیگری نسبت به این روایت دارم.نه تنها کهنه نشده و گرد و غبار نگرفته بلکه تازگی دوچندان پیدا کرده و برایم سرشار از درس است.
دوست دارم این درس زیبا و خردمندانه را با شما نیز به اشتراک بگذارم.

پیامبر صلی الله علیه وسلم دست بر روی شانه یار و صحابی گرانقدرشان عبدالله فرزند عمر بن خطاب رَضِيَ اللهُ عَنهُما گذاشتند و در قالب پند به ایشان فرمودند:

كُنْ في الدُّنيا كأنَّك غريبٌ أو كعابرِ سبيلٍ

یعنی ای عبدالله؛در دنیا همچون فردی غریب یا یک رهگذر و مسافر باش.

عبدالله رَضِيَ اللهُ عَنهُ هم با الگو قرار دادن این فرمایش پیامبر صلی الله علیه وسلم به دیگران می گفت:

إذا أصبحتَ فلا تنتظِرِ المساءَ ، وإذا أمسيْتَ فلا تنتظِرِ الصَّباحَ ، وخُذْ من صِحَّتِك لمرضِك ، وفي حياتِك لموتِك

یعنی:وقتی بامداد بر تو آمد،منتظر شب نباش
و وقتی شب شد،منتظر صبح نباش
در موقع تندرستی و سلامتی،برای روزهای بیماری ات توشه برگیر
و در زندگی،برای مرگ و مردنت هم توشه فراهم کن.

منبع : صحیح بُخاري ۶۴۱۶

پ ن:این روایت به معنای به اصطلاح بریدن از زندگی یا القای افسردگی و نا امیدی نیست
بلکه می توان برداشت های مثبت بسیاری از آن داشت.
وقتی ارزش وقت و فرصت را بدانی آن را غنیمت می شماری
صبح هنگام آغاز کار و زندگی یا شب هنگام استراحت و خواب به بهانه داشتن عمر و فرصتی طولانی برای جبران،بدی یا گناه نمی کنی و تمام سعی و تلاش ات را بر فراهم کردن توشه ای نیک و خوب می گذاری و نعمت سلامتی و داشتن وقت را غنیمت می شماری.

  • حسین عمرزاده

عُمَر بن عبدالعزیز رَحِمَهُ الله از همنشینانش پرسید :

 

احمق ترینِ مردم چه کسی است ؟

 

گفتند : احمق‌ترین مردم کسی است که آخرت خود را بفروشد تا دنیا را به دست آورد.

 

عمر گفت: احمق‌تر از او کسی است که آخرت خود را برای دنیای دیگران بفروشد!

 

قَالَ عُمَرُ بْنُ عَبْدِ الْعَزِيزِ لِجُلَسَائِهِ: " أَخْبِرُونِي بِأَحْمَقِ النَّاسِ، قَالُوا: رَجُلٌ بَاعَ آخِرَتَهُ بِدُنْيَاهُ، فَقَالَ عُمَرُ: " أَلَا أُنَبِّئُكُمْ بِأَحْمَقَ مِنْهُ؟ قَالُوا: بَلَى، قَالَ: «رَجُلٌ بَاعَ آخِرَتَهُ بِدُنْيَا غَيْرِهِ»

 

حِلیَةُ الأَولیاء ج ٥ ص ٣٢٥

  • حسین عمرزاده

ابو هُرَیرَة رَضِيَ اللهُ عَنهُ :

 
وقتی انسان می‌میرد ملائکه می‌گویند: «چه فرستاده؟» و مردم می‌گویند: «چه به جای گذاشته»!
 
" إِذَا مَاتَ الْمَيِّتُ تَقُولُ الْمَلَائِكَةُ: مَا قَدَّمَ؟ وَيَقُولُ النَّاسُ: مَا تَرَكَ؟ "
 
ابن أبي شَیبَة ۷/۱۳۰-۳۴۷۰۶
  • حسین عمرزاده

سَلَمَةُ بن دینار رَحِمَهُ الله :

 

ببین به سبب چه کارهایی از مرگ بدت می‌آید ( و دوست نداری از دنیا بروی )

 

( همین الان ) آن کارها را ترک کن، سپس هیچ زیانی برایت ندارد که چه وقت از دنیا بروی!

 

انْظُرْ كُلَّ عَملٍ كَرهتَ المَوْتَ مِنْ أَجْلِهِ، فَاترُكْهُ، ثُمَّ لاَ يَضرُّكَ مَتَى مِتَّ.

سِیَرُ أعلامِ النُّبَلاء: ۶/ ۹۸

  • حسین عمرزاده

امام شافِعی رَحِمَهُ الله :

 

هرکس که دنیا و آخرت را می خواهد ، باید که علم را لازم بگیرد.

 

مَنْ أَرَادَ الدُّنْيَا فَعَلَيْهِ بِالْعِلْمِ وَمَنْ أَرَادَ الْآخِرَةَ فَعَلَيْهِ بِالْعِلْمِ.

المجموع شرح المهذب للنووي، ج١ ص ٢٠

 

پ‌ ن : در اصل برای اهمیت موضوع و ادای حق مطلب می بایست ترجمه به صورت جداگانه می بود :

هرکس که دنیا را می خواهد باید علم را لازم بگیرد

و هرکس که آخرت را می خواهد هم،باید علم مورد توجه اش باشد.

اما خب به جهت خوانش روان،ساده تر ترجمه شد.

نکته بعد : ضمن اینکه امام شافعی رحمه الله از آن دسته اندیشمندان مسلمان بودند که به علومی جز علم شرعی،همچون:طب،ریاضیات،ادبیات و...هم دانش داشتند و علم آموزی همیشه پسندیده و مفید است،اما معمولا اگرچه که منافاتی نیست هدف اصلی علم شرعی ست که سبب آبادی آخرت هم می گردد.

در هر صورت علم آموزی و علاقه به علم حتی اگر آورده مالی هم در بر نداشته باشد بدون شک در بهبود کیفیت و سلامت و پیشرفت زندگی فردی و اجتماعی پر تاثیر است.

همانگونه که بالعکس،جهل و نادانی،موجب نابودی دنیا و آخرت هر فرد یا اجتماع می شود.

  • حسین عمرزاده

بِشر بن حارِث رَحِمَهُ الله :

 
برای کسی که از الله اطاعت کرده است،قبر بهترین منزل است.
 

نعم المنزل القبر لمن أطاع الله.

[القبور لابن أبي الدنيا، صفحة ١٣٠]
 
پ ن : کسانی که از کارنامه اعمال خوبی برخوردار هستند ضمن داشتن ترس از عواقب خطاها و امید به رحمت وسیع خداوند ( ایمان عبارت است از برقرار بودن تعادل بین ترس و امید ) و آگاهی به اینکه این دنیا مقصد نیست و مرگ را برای ملاقات با پروردگار و دستیابی به وعده هایش دوست دارند،نه تنها از قبر ترسی ندارند بلکه آن را محل استراحت و رهایی از بدی های دنیا می دانند‌.
اما بالعکس،آنها که کارنامه بدی ثبت کرده اند،ظلم و ستم و بی عدالتی کرده اند،به این لذت های زودگذر وابسته شده اند از قبر و عذاب هایش و محاسبه می هراسند...
  • حسین عمرزاده

شعری خواندنی از سعدی شیرازی رَحِمَهُ الله که سرشار از حکمت و تلنگر درباره ارزش و جایگاه دنیا و بیان سرانجام وابستگی به دنیا و غفلت است :

#شعر_خوب_بخوانیم

 

ای که پنجاه رفت و در خوابی

 

مگر این پنج روزه دریابی

 

تا کی این باد کبر و آتش خشم

 

شرم بادت که قطرهٔ آبی

 

کهل گشتی و همچنان طفلی

 

شیخ بودی و همچنان شابی

 

تو به بازی نشسته و ز چپ و راست

 

می‌رود تیر چرخ پرتابی

 

تا درین گله گوسفندی هست

 

ننشیند فلک ز قصابی

 

تو چراغی نهاده بر ره باد

 

خانه‌ای در ممر سیلابی

 

گر به رفعت سپهر و کیوانی

 

ور به حسن آفتاب و مهتابی

  • حسین عمرزاده

يا لَها مِن رِحلةٍ


تَبدأُ مِن ظَهرِ الأبِ إلى بَطنِ الأُمِّ
و مِن بَطنِ الأُمِّ إلى ظَهرِ الأَرضِ
و مِن ظَهرِ الأَرضِ إلى بَطنِ الأَرضِ
و مِن بَطنِ الأَرضِ إلى يَومِ العَرضِ
وَ في كُلِّ مَحَطَّةٍ تَرى العَجَبَ
وَ في النِّهايةِ تَحُطُّ الرِّحالَ
إمّا إلى الجَنَّةِ
وَ إمّا إلى النّارِ

چه سفر عجیبی!
سفری که از پشت پدر آغاز می‌شود و به شکم مادر می‌رسد.
از شکم مادر به پشت زمین،
از پشت زمین به دل خاک،
و از دل خاک به روز قیامت...
و در هر ایستگاه، شگفتی‌ها خواهی دید!
و سرانجام، کاروان این سفر در یکی از دو منزلگاه فرود می‌آید:
یا بهشت...
یا دوزخ...

  • حسین عمرزاده

ابو الدَّرداء رَضِيَ اللهُ عَنهُ در تشییع جنازه‌ای شرکت کرد و دید که خانواده متوفی بر او می‌گریند.

پس گفت: بیچاره‌ها! مردگان فردا بر مرده امروز می‌گریند.

 
 
«خَرَجَ أَبُو الدَّرْدَاءِ فِي جَنَازَةٍ، فَرَأَى أَهْلَ الْمَيِّتِ يَبْكُونَ عَلَيْهِ، فَقَالَ: «مَسَاكِينُ، مَوْتَى غَدًا يَبْكُونَ عَلَى مَيِّتِ الْيَوْمِ»
الزُّهـد لِأبـي حاتـِم الرازي"»(۸)]
  • حسین عمرزاده

به یک اَعرابی (عرب صحرانشین) گفتند :

تو می میری.

گفت : بعد به کجا برده خواهم شد؟

گفتند : به نزد الله!

گفت :

ناراحت نیستم نزد ذاتی بُرده شوم که خیر و خوبی را از کسی جز خودش ندیده ام.

پ ن : اقبال لاهوری :

نشان مرد مؤمن با تو گویم

چو مرگ آید تبسم بر لب اوست

قيلَ لأعرابي: إنَّك تموت. 

قال: و إلىٰ أينَ يُذْهب بي؟! 

قالوا: إلى اللَّه! 

قال مَا أكرَهُ أنْ يُذهبَ بي إلى مَنْ لم أرَ الخيرَ إلَّا منه.

  • حسین عمرزاده

زنی تهیدست که پسرش را به همراه داشت از راهی عبور می کرد...

 

ناگهان صدایی از درون غار شنید!!!!

 

صدا می گفت :

 

وارد شو و هرچه می خواهی بردار

اما اساس و اصل را فراموش نکن!!

چون همین که از غار خارج شوی

ورودی آن تا ابد بسته خواهد شد...

 

فرصت را غنیمت بدان اما اصل را فراموش نکن!

 

زن فقیر به محض اینکه وارد غار شد از رنگ و تعداد جواهرات و طلاها ذوق زده شد

 

پسرش را در گوشه ای گذاشت

 

و‌ خودش به جمع آوری طلاها و جواهرات مشغول شد

 

برای آینده خوبی که در انتظارش بود رویا پردازی می کرد

 

دوباره آن صدا را شنید

 

می گفت :

 

فقط ۸ ثانیه دیگر وقت داری

 

اصل را فراموش نکن...

 

تا صدا را شنید از ترس تمام شدن وقت و بسته شدن در شتابزده شد

 

با تمام توان به سمت در غار رفت

 

و هنگامیکه نشسته بود و دست آوردهایش را می شمرد

 

متوجه شد که پسرش را درون غار جا گذاشته است!!

 

و در غار تا ابد دیگر باز نخواهد شد...

 

او‌ ماند با غصه هایی که به وسیله آن جواهرات

 

هرگز

برطرف

نخواهند شد.

 

دنیا هم به این صورت است

 

هر آنچه که می خواهی به دست بیاور

 

اما اصل و اساس که همانا «اعمال صالح» و «کارهای نیک» هستند را فراموش نکن...

 

چرا که زمان بسته شدن در را نمی دانیم

 

و توان بازگشت برای تصحیح خطاها را هم نداریم.

  • حسین عمرزاده

 

 

یکی از آدم های نیک در حال احتضار و جان دادن بود

 

مادرش که این صحنه را می دید گریه کرد...

 

گفت : مادرم

 

اگر حساب و کتاب من به دستان تو باشد چگونه تصمیم خواهی گرفت؟

 

مادرش گفت : به تو رحم می کنم

 

گفت : بدان اللّه از تو نسبت به من مهربان تر است...

 

چه نگاه و امید زیبایی به رحمت پروردگار.

 

وَيَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَيَخَافُونَ عَذَابَهُ

 

و به رحمت او امیدوارند و از عذابش می ترسند.

[بخشی از آیه ۵۷ الإسراء Al-Israa]

  • حسین عمرزاده

عالمی برای شاگردانش درس عقیده و اصول ایمان را تدریس می‌کرد. او «لا إله إلاّ اللّه» را به آنان می‌آموخت و توضیحات آن را با دقت شرح می‌داد، همان‌گونه که پیامبر صَلَّی‌اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ صَحبِهِ وَسَلَّم، نهال ایمان را در دل یارانش می‌کاشت.
این شیخ علاقه فراوانی به نگهداری از پرندگان و گربه‌ها داشت. روزی یکی از شاگردان، طوطی‌ای به او هدیه داد. روزها گذشت و علاقه شیخ به طوطی بیشتر شد، تا جایی که آن را همراه خود به کلاس‌ها می‌برد. طوطی به تدریج یاد گرفت که «لا إله إلاّ اللّه» را تکرار کند.
یک روز، یکی از شاگردان دید که استادشان در حال گریه است! با نگرانی از او پرسیدند:
— «استاد! چرا گریه می‌کنید؟»
شیخ با چشمانی اشک‌بار پاسخ داد:
— «گربه‌ای به طوطی حمله کرد و او را کشت...»
شاگردان که از این پاسخ شگفت‌زده شده بودند، گفتند:
— «استاد! اگر مسئله این است، برایتان طوطی دیگری، حتی بهتر از آن، تهیه می‌کنیم...»
اما شیخ گفت:
— «دلیل گریه من این نیست. زمانی که گربه به طوطی حمله کرد، او فریاد می‌کشید و جیغ می‌زد... هیچ‌گاه «لا إله إلاّ اللّه» را که همیشه بر زبان داشت، به یاد نیاورد!
او تنها این کلمات را تکرار کرده بود، بی‌آنکه حقیقت آن را در قلبش بفهمد و به آن ایمان بیاورد.
می‌ترسم که ما نیز همچون این طوطی باشیم... تمام عمر «لا إله إلاّ اللّه» را بر زبان بیاوریم، اما زمانی که مرگ به سراغمان بیاید، از ترس آن را از یاد ببریم؛ چون هرگز حقیقتش را درک نکرده‌ایم...»
سکوتی سنگین کلاس را فراگرفت. اشک از چشمان شاگردان جاری شد. آنان از ته دل هراسیدند؛ هراس از اینکه ایمانشان تنها بر زبان جاری باشد و نه در عمق قلبشان...
و ما... آیا حقیقت «لا إله إلاّ اللّه» را با دل‌های خود درک کرده‌ایم؟!

  • حسین عمرزاده

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم : اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!

گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم…

گفتم: دکتر دیگه ای رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا بزرگه، ان شاء الله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا بزرگ نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم…

.

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

نیازمند که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

بعبارتی این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که شنیدم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن، خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

.

آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر،

وقتی داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

.

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

گفتم: پس چی؟

.

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر،

گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم،

گفتن:نه،

گفتم: خارج چی؟

و باز گفتند : نه!

خلاصه

.

مارفتنی هستیم وقتش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد.

 

پ‌.ن: (ای پیامبر!) بگو: «بی‌گمان آن مرگی که از آن فرار می‌کنید، یقیناً به شما خواهد رسید، سپس به سوی (الله آن) دانای غیب و آشکار باز گردانده می‌شوید، آنگاه شما را از آنچه انجام می‌دادید خبر می‌دهد».[آیه هشتم سوره الجُمُعَة]

  • حسین عمرزاده

حجاج چندین بار قصد کشتن حسن بصری نمود، اما الله متعال حسن را از گزند او حفظ کرد. باری حجاج در پی حسن فرستاد -درحالی‌که تصمیم به کشتن وی گرفته بود- که حسن را نزد وی آوردند؛ چون حسن حاضر شد، گفت: «ای حجاج، میان تو و آدم چند پدر وجود داشته است»؟ حجاج گفت: فراوان. حسن گفت: «آنها کجایند»؟ حجاج گفت: همگی مرده‌اند. پس حجاج سرش را با خفت و خواری پایین انداخته و حسن خارج شد.

البدایة والنهایة (۹/۱۳۵).

  • حسین عمرزاده

ابوحیان از پدرش نقل می‌کند که گفت:

«هرگاه ربیع بن خثیم به بحث پیرامون امور دنیا می‌پرداخت زیر لب با خود می‌گفت: برای خودت در سرای آخرت چند مسجد بنا کرده‌ای؟».

الزهد: ۳۳۷

  • حسین عمرزاده

رهبران و طلایه‌داران آن نسل، حتی یک لحظه با نفس خود تساهل نداشته‌اند، چون ایشان خوب می‌دانستند که هرگونه تساهلی تربیت نفس را دشوارتر می‌کند. به همین دلیل است که رابعۀ عدوی از بستر خواب برمی‌خیزد و خطاب به نفس می‌گوید:

«ای نفس! چقدر می‌خوابی؟ و کی از خواب برمی‌خیزی؟ می‌ترسم چندان بخوابی که فقط شیپور روز قیامت تو را از این خواب گران بیدار کند».

صفة الصفوة: ۴/۳۰

  • حسین عمرزاده

ابراهیم بن اشعث نقل می‌کند که فضیل بن عیاض خطاب به من گفت:

چه تضمینی وجود دارد که به سبب همان عمل نیکی که انجام داده‌ای مرتکب نافرمانی الله نشده باشی و آن عمل موجب مسدودشدن دروازۀ رحمت الله به روی تو نشده باشد؟ در حالی که بی‌محابا می‌خندی، در چنین حالتی سرنوشت خود را چگونه می‌بینی؟».

صفة الصفوة: ۲/۲۴۱

  • حسین عمرزاده

قتاده از تابعی بزرگوار امام مُطَرِّف بن شخیر نقل می‌کند که گفته است:

«مرگ لذات اهل نعمت را تباه کرده است، بیائید نعمتی را بطلبید که فنا ندارد».

سیر أعلام النبلاء: ۴/۱۹۱

  • حسین عمرزاده

حسن بصری می‌گوید:

«هرگاه الله ارادۀ قبض جان بندۀ مؤمن کند،نفس او با آرامش تمام و مشتاقانه به سوی پروردگار خویش می‌رود و الله نیز آرزوی ملاقات او را دارد».


تفسیر قرطبی: ۲۰/ ۵۷-۵۸

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter YouTube Aparat Pinterest